کمونيسم شورائی

ريچارد گامبين

برگردان: وحيد تقوی

 

توضيح مترجم :

ترجمه پيش رو، برگردان فصلی از نسخه ی انگيسی کتاب ريچارد گامبين (Richard Gombin يا با تلفظ فرانسوی «ريکار گُمْبَ>) تحت عنوان «سنت راديکال» است. ترجمه انگليسی کتاب توسط Methuen (لندن، 1978) انتشار يافت. نويسنده اين اثر، کتاب های ديگری نيز برشته تحرير درآورده که مجموعه ای کمياب در رابطه با تاريخچه اجتماعی- نظریِ بخش های مهم چپ در سطح جهانی است. از جمله کتاب هايش می توان «سوسياليست ها و جنگ» `Les Socialistes et la guerre` ، «پروژه انقلابی»`Le projet rèvolutionnarie`  «ريشه های چپ گرائی» `Les Origines du gauchisme` (که به انگليسی تحت عنوان «ريشه های چپ گرائی مدرن» ترجمه شده) نام برد.

خود کتاب «سنت راديکال» (همانگونه که از يکی دو صفحه آخر همين فصل نيز هويدا است) نقد نسبتاً خاص و ويژه ای به مارکسيسم دارد. در عين حال اين فصل معرفی نامه ی تاريخی- تئوريک پايه ای، مفيد و فشرده ای از کمونيسم شورائی را (حداقل برای خواننده فارسی زبان) ارائه می دهد.

يادداشت های نويسنده از سوی ناشر اين کتاب در اينترنت بطور بسيار مفيدی گسترش يافته، به همين علت، به همانطور که ناشر آنرا منتشر ساخته در همين ترجمه آمده است. در موارد ضروری، يادداشت يا توضيح مترجم فارسی با * بصورت زيرنويس آورده شده.

  

 

 


 

مقدمه

تئوری شوراهای کارگری که ريشه در اشكال نوين تضادهای صنعتی دارد، در طی و بلافاصله پس از جنگ جهانی اول شكفته گشت. در ميان اين اشكال نوين، می توان (به نقد) از اعتصابات غيرقانونی*، اشغال کارخانه و شكل گيری کميته های نمايندگان کارخانه نام برد.

کل مساله ی پديده ی شوراها، در هاله ای از تعبيرهای اشتباه آميز و اسطوره ها پيچيده شده که موجب احتياط می شود. به عنوان مثال، در حاليکه ما عموماً ميل به پيوند دادن شورا با انقلاب روسيه داريم، مفهوم اصلی شورا --که بر پايه نقدی راديکال از تئوري کلاسيک حزب و اتحاديه های کارگری قرار دارد-- در روسيه فرموله نشد (چه در سال 1905 و يا 1917). همچنين، برای مدت زمانی طولانی شوراها بمثابه نهادی معرفی می شدندکه از درون جنبش انقلابیِ توده ای بطور خودانگيخته پديد می آيند و تجسم خودمختاری توده ها نسبت به سازمان های خودِ پرولتاريا می باشند. اين تعريف اما فقط در مورد انقلاب روسيه در 7-1905 کاملاً صحيح می باشد، و بايد در نظر داشت که اتحاديه های کارگری در آن زمان هنوز در دوران کودکی خويش بودند و در ضمن بلشويک ها نيز در کارخانه ها نماينده ای نداشتند. از سوی ديگر شوراها در سال 1917 از طبيعت بسيار متفاوتی برخوردار بودند[1]، و بيشتر شبيه به آن نوعی بودند که در اروپای مرکزی رواج داشت. در اينجا واقعيت از افسانه بسيار دور بود. زيرا تمام انواع شوراها، بر پايه ی ابتکار و پيشقدمی اين يا آن جنبش سوسياليستی با تفاوت های جزئی با يکديگر شکل گرفته بودند، يا حداقل توسط آنها کنترل می شدند.[2]

بدين ترتيب، نمی توان مدعی شد که شوراها عملکرد يا واقعيتی کاملاً خودمختار را منعکس می کردند. به هرحال در زمانی که --با استفاده از اصطلاحی لنينيستی-- آگاهی سوسيال دمکراتيک از تحت تأثير قراردادن محيط های طبقه کارگر دور بود، چنين امری غير قابل تصور می بود.

اما، مانند تمام دوران های اصيل انقلابی، دوره ی 21-1914 با خود هم دگرگونی های توپيائی واقعيت را به همراه آورد و هم طرح خواسته های جامع تر رهائی را که می بايد در حوزه ی اتوپيائی باقی می ماندند.[3] در دنيای پديده های مشخص، انسان فقط بايد به تحول عظيمی بيانديشد که در روش ها، باورهای عميقاً ريشه دار، عادت ها و سنت هائی پديد آمد که در طی قرن 19 تغيير نکرده بودند. بايد توسعه ی فعاليت های نوين را نيز در نظر گيرد، مانند دخالت فعال در زندگی اجتماعی و اقتصادی، شرکت فزاينده ی زنانِ همه ی طبقات در دنيای کار، اتکا به نفس سياسی و خانوادگی شان، پايان دوران «استاندارد طلائی» و ثبات قيمت ها، تصديق حقوق ملی و فروريزی سيستم های فئودالی (در شرق و مرکز اروپا). اينها تنها برخی از عواملی هستند که نشانگر بريدن کامل از گذشته می بودند.

روابط اجتماعی بطور گريزناپذيری دچار دگرگونی عميقی شده بود. يک نسل کامل چه در ارتش و در کارخانه های مهمات سازی، و چه در بخش کشاورزی و بيمارستان ها بسيج شده بود. هنگامی که اين جنبش يک بار برای هميشه از جا کنده شد، می بايد اثبات می کرد که به مراتب کمتر مطيع تر و بسيار سرکش تر از پيشينيان خويش می باشد. بالاتر از همه اينکه به درون دنيای نگرانی ها و نااطمينانی اقتصادی که برای اعتراض بسيار مستعدتر است، راه گشوده بود. روح ستيزه جوئی و حتی شورش، خودِ سازمان های کارگری را نيز مصون نمی داشت، زيرا که طرز تلقی و رفتار خود آن سازمان ها در طی اين دوره، بشدت تضعيف کننده ی توشه ی اطمينانی بود که در دوران پيش از جنگ در ميان مبارزه جويان ايجاد کرده بودند.

ناسازه است اما، اتحاديه ها و احزاب کارگری بلافاصله پس از جنگ، هنگامی که اتوريته شان به آسانی زير سؤال برده می شد، از نظر عددی و نيز ديسيپلينی رشد کردند. شتابی که رهبران کارگری و سوسياليست برای جمع شدن حول پرچم ملی شان داشتند، و همکاری بين اتحاديه های کارگری و مقامات نظامی جهت شکستن اعتصابات غيرقانونی در طول جنگ، برای آگاهی طبقه کارگر ميزان زيادی بی اعتمادی فراهم ساخت. بدين ترتيب، کارگران از طريق اشکال نوين کنش*، در واقع يک رشته ی کامل از آرزوهای اتوپيائی ای را که توسط انقياد ديرپای ممکن شده بود برآورده کردند. بدين طريق، درحاليکه دستگاه ها و ايدئولوژی های نوع اقتداری از نظر تعداد هواداران رشد می يافتند، بطور همزمان، اعتبار خود را از دست می دادند. اولين برگ اين لولای دولبه که نيم قرن تسلط داشت، همراه بود با توپيا شدن (واقعيت يافتن- م) رهبری کارگری. امروز اما شاهد پديداری خواسته ی خودمختاری ای هستيم که به نقد در سال های 21-1917  در حالت جنينی يافت می شدند (لبه دوم -م).

نهادهائی که در اين دوره بر پا گشتند و در قياس با آنچه که اکنون يک سنت واقعی طبقه کارگر گشته نوآوریِ مثبتی می باشند که در اين دوگانگی شريک بودند. زيرا که بيشتر مواقع شوراهای کارگری تحت کنترل سنديکاليست ها يا سوسياليست های مبارزه جو بودند. اما شوراهای کارگری بمثابه ی يک پروژه (خودانگيختگی و شرايط غير قابل پيش بينی ظاهر شدنش شاهد اين مدعا است که) اتوپيای مشخصی است، که بی اعتنا به چگونگی (وضعيت) نهادين گشتن شوراها است و آنرا انکار می کند. شوراهای کارگری در اين اشکال (نه فوراً قابل تشخيص) مجازی وجود دارد، [يعنی] خواسته ای برای خودمختاری که خود را به محور توجه تحميل کرده است.

اصالت جنبش شوراگراها** در درکش از جريانِ تکاملِ آينده نهفته است. عليرغم اينکه کار تئوريک آن فقط بر پايه ی نمودها ايجاد گشته بود، اما قطعاً بر پايه ی توهم بنا نشد. صحيح است، در شرايط مهييج انقلابی آن سال ها، اجتناب از پيروزمندگرائی مشکل بود. برخی حتی تا آنجا پيش رفتند که هر شورای کارگری ای را شکلی از مخالفت با رهبری کارگری جا افتاده می شناختند؛ بدين سان، به دگماتيسمی لغزيدند که بخش وسيعی از ايدئولوژی شورائی را مارک دار کرده است. درنتيجه، پيش از بررسی تئوری شورائی ها و شرايط تولد آن در جزئيات، نگريستن به زمينه ی واقعی ای که در آن اين اعتصابات، شوراها، سرکشی ها، و شورش ها رشد يافتند، خالی از فايده نيست.


 

جنگ جهانی اول و ظهور اشکال نوين مبارزه ی کارگران

در  اکثر کشورهای درگير در جنگ، موقعيت اگر نه انقلابی، پيشا-انقلابی بود. اما اگر روسيه را کنار نهيم، سه نوع موقعيت اجتماعی را در می يابيم. در آلمان و اتريش، شوراهای کارگری تمام منطقه را در بر گرفته و خواهان حداقل بخشی از قدرت بودند؛ در باواريا* و مجارستان، آنها سياست رسمی و قدرت اجتماعی رسمی را در مجمع عمومی بکار بستند؛ در حاليکه در انگلستان و ايتالي، حتی اگر شوراها هيچ قدرت سياسی نداشتند، با اين حال، به يک جنبش شورائی غير قابل چشم پوشی توسعه يافتند.

شوراهای کارگری در نوامبر 1918 در اتريش و بطور همزمان در آلمان خود را ظاهر ساختند. آنها بسرعت برای دربرگيری اغلب مناطق کشور گسترش يافتند؛ اما اکثريت قريب به اتفاق اين سازمان ها به ابتکار حزب سوسياليست شکل گرفته بودند و تعداد فراوانی مبارزِ سوسياليست در بالاترين ارگان های شوراها --کميته های اجرائی-- نمايندگی داشتند. فراتر اينکه شوراهای اتريش هيچگاه در موقعيت بدست گيری قدرت نبودند، و همينجا تفاوت اصلی آن با آلمان قرار دارد. انقلاب، اگر انقلابی بود، در چارچوب دولت و پارلمانتاريسم بوقوع  پيوست.[4]
از سوی ديگر، در آلمان شوراها سرشتی نهاد-قانونی داشتند. اولين مورد بروز اين ويژه گی، در تاريخ 10 نوامبر 1918 بود، هنگامی که شورای عالی کارگران و سربازان برلين ترکيب حکومت جديد را تائيد کرد، که پيامدش انتقال قدرت اجرائی در 23 نوامبر به حکومت بود.[5] به همان گونه، يک ماه بعد کنگره ی شوراهای پان-آلمان، قدرت خود را بدست مجلس موسسان آينده سپرد که بعد به آن رای داد.
واقعيت اما پيچيده تر از آنچه که در اين اشکال قضائی نشان می دهند بود. بحران در نتيجه ی تعادل بين قدرت سياسی و سرشت شوراهای کارگران در آلمان پديدار گشت. اين آخری با پيدايش جنبش اعتصابی و شورش در اتريش که از سال 1917 به تمام کشور سرايت کرده بود، خود را ظاهر ساخت. اين اعتصابات، کارفرمايان را که نمی خواستند عليرغم افزايش قيمت ها، حقوق ها را افزايش دهند، و نيز حکومت را که هيچ اقدامی برای پايان بخشيدن به جنگ نمی کرد، هدف می گرفتند. اين اعتصابات اما عليه سوسيال دمکراسی و اتحاديه های کارگری نيز بودند. بسيار پيشتر، يعنی در ماه آگوست 1914، SPD (حزب سوسيال دمکراتيک آلمان) يک سياست همکاری با دولت پادشاهی آلمان اتخاذ کرده بود؛ اما مدت زيادی به طول نکشيد تا به اين حزب هم بمثابه يک گروگان و هم بعنوان تضمينی برای حکومت نگريسته شود. حقيقت دارد، رهبران از سياست «جنگ تا به آخر» حمايت می کردند. مانند اتحاديه های کارگری آنها مواضعی اتخاذ کردند تا در طول جنگ از هرگونه درگيری در مناطق صنعتی اجتناب شود. و اين که کميسيون عمومی (General- Kommission ارگان عالی شان) برای از بين بردن توقف کار با مقامات ارتشی و کارفرمايان به تلاش مشترکی دست می زد، منظره ای غير عادی نبود. در نتيجه، موج اعتصاباتی که آلمان را تحت تاثير قرار می داد، از ماه آوريل 1917 به بعد رنگی ضد اتحاديه ای به خود گرفت. اعتصابات غير قانونی با فرکانس فزاينده ای تا پايان جنگ بوجود آمدند، اما فقط برای اين که از آن لحظه به بعد با قدرت عظيم تری گسترش يابند.[6]
اين کنش های «غيرقانونی» ساختارهای کهنه ی اتحاديه ای را از کارخانه روبيدند. بجای آنه، کارگران نمايندگانی انتخاب کردند که جوابگوی فرودستان بوده و با هيرارشی موجود خصومت می ورزيدند. نمايندگان در کميته های کاری (Betriebsräte) گرد هم می آمدند، و پيش درآمد مناسبی برای شوراها بودند که بر همان پايه اما برای مقاصد سياسی انتخاب می شدند.[7] در حاليکه می توان به وجود شوراها بسيار پيشتر يعنی در بهار 1917 اشاره کرد، اما تنها در پائيز 1918 بود که شوراها چنان گسترش وسيعی يافتند که در انظار عموم، تجسم جنبش توده ای انقلابی بودند.[8] طغيان های در نيروی دريائی جرقه ای بود به جنبشی که حداقل يک سال در قليان بود. غيرنظاميان برای جذب شدن به شوراها بی تاب بودند، و با آغاز از بنادر بزرگ (کيل، هامبورگ، برمن) هر شهر و هر منطقه ای شروع به انتخاب شوراهای کارگران و سربازان --يا کارگران و دهقانان-- کردند.

شکی نمی توان داشت که اين شوراها در ابتدا بطور خودانگيخته پديد آمدند، اما بزودی با سر و سامان يافتن وضعيت، و در فاصله ی ماه دسامبر 1918 تا ژانويه ی 1919، به نقد اين امکان دست داد که بتوان به مسائل رسيدگی نمود و سه دسته شورا را از يکديگر باز شناخت.

در اکثر شهرهای کوچک و متوسط، ابتکار عمل در دست تشکيلات محلیSPD  (عموماً در همکاری يا توافق با شاخه ی محلی اتحاديه ها) بود، که يا توسط زمينه سازی برای انتخاب يک شورا از طريق دست بالا کردن در جمع توده ای، و يا توسط معرفیِ خودِ کانديداها صورت می گرفت. در مناطق روستائی، شوراها اغلب بدون شرکت احزاب سوسياليست شکل می گرفتند، و نمايندگان بورژوازی يا زمين داران در اين شوراها کمياب نبودند.[9]
در شهرهای بزرگ، بخصوص در شهرهای صنعتی،SPD با USPD (حزب سوسيال دمکراتيک مستقل، مولد پاسيفيسم دوران جنگ) برای کنترل يک شورا يا تشکيل آن ائتلاف می کرد. آنجا که اين احزاب ابتکار عمل را در دست نداشتند، ترتيبی می دادند که خودشان برای کميته های اجرائی با تعداد کافی انتخاب شوند، حتی در ناب ترين شکل دمکراسی کارگری يعنی هنگامی که شوراها توسط نمايندگان کارخانه انتخاب می شدند. با اينحال، در برخی از شهرهای بزرگ « چپ های راديکال» يعنی جناح انقلابی سوسيال دمکراسی بود که از نفوذ برتر خويش استفاده می کرد. اما عموماً SPD سازمان های شورائی را کنترل می نمود.[10]

از زاويه ی کشور به مثابه يک کل، دو شورا از اهميت ويژه ای برخوردار بود: شورای عالی برلين و شورای پان-آلمان که بر پايه ی انتخابات کشوری تشکيل می شدند. بدين ترتيب، از 489 نماينده ی ارسالی به کنگره ی شوراهای کارگران و سربازان (20-16 دسامبر 1918)، 292 نماينده به SPD ،84 نماينده به USPD و تنها 10 نماينده متعلق به اسپارتاکيست ها بود.

از اين بررسی سريع شايد نتيجه شود که گسترش شوراها به خودی خود توضيح دهنده ی هيچ پروژه ای نيست که فراتر از بنيان گذاری يک جمهوری دمکراتيک در چارچوب رژيم سرمايه داری باشد.[11] در حاليکه اين حقيقت دارد که از اواسط ماه نوامبر به بعد، شوراها شروع به جايگزينی مقامات محلی و منطقه ای در تمام آلمان کردند، اما با اين وجود، مديريت در پست های خود بجا ماند و قدرت اجتماعی زمين داران و صاحبان صنايع دست نخورده باقی ماند. در چارچوب اين سيستم قدرتی بود که تغييرات در رژيم سياسی به انجام رسيد؛ تغييراتی که توسط شوراها تصديق شد. به علاوه، ارگان اجرائی ملی شوراها وظيفه تدوين قانون اساسی برای جمهوری آلمان را به يک مجمع پارلمانی محول ساخت.

اين واقعيت که شوراها تقريباً بطور کامل تحت تسلط SPD بودند، بر پايه وجود يک تعادل قدرت بين احزاب مختلف و گروه های انقلابی بود. اما اگر شوراها خارج از احزاب و اتحاديه ها --که نمايندگانشان در کميته های اجرائیِ آنها پخش شده بودند-- وجود نداشتند، کمتر بدليل وجود سازمان های کارگری و بيشتر بدليل محدوديت های گريزناپذيرِ هرگونه تلاش برای فائق آمدن بر آگاهیِ سوسيال دمکراتيک در آن زمان می باشد. راديکاليسم هنوز می توانست خود را فقط در اشکال پروژه ی کميته های کارخانه و شوراهای کارگران ابراز کند.

انسان به فکر فرو می رود که آيا اين نکته در مورد آن کشورهائی که شوراها هر دو قدرتِ اجتماعی و سياسی را بدست گرفتند نيز صدق می کند، چنانکه در دوره ی کوتاهی در باواريا و مجارستان نيز چنين موردی پيش آمد.

سلطنت باواريا در 7 نوامبر سقوط کرد و کورت ايسنر جمهوری ای را اعلام کرد که مصمم بود که بايد در خطوطی دمکراتيک سازماندهی شود. پنج ماه بعد او توسط اولين جمهوری شوروی به رياست ارنست تولر برکنار شد که اين آخری نيز به نوبه خود برای دومين جمهوری شوروی با اوگنه لوينه ی کمونيست در رهبری اش راه گشود. نقش شوراها در اين رژيم های چرخ فلکی، به سکوی تبليغات عقايد برای تجسم يافتن مبارزات بين حزبی کاهش يافته بود. چرا که در اينجا نيز، قدرت واقعی در دست SPD و USPD بود که بزودی حزب کمونيست تازه تاسيس نيز به آنها پيوست. بدين طريق، هر دو حکومت موقت ايسنر و شورای کميسارهای خلق لوينه از يک ائتلاف احزاب با يکديگر نتيجه شدند --به لطف نقش تسمه اتصالی که توسط سوسياليست های مستقل ايفا شد. عليرغم حضور آنارشيست ها، خود شوراها انعکاس دهنده ی اين شکاف های حزبی بودند.[12]

وضعيت اما در مجارستان متفاوت بود، از آنجا که خود رژيم سياسی-اجتماعی اش لرزان بود. اقدامات ملی کردن و بازتقسيم زمين برنامه ريزی شده بودند، حتی اگر که در طول 133 روز عمر جمهوری شوروی مجارستان (22 مارچ تا 2 آگوست 1919) به اجتماعی شدن اصيلی ختم نگرديد.

اهميت شوراها در مجارستان بايد با توجه به موقعيت خارجی از سوئی، و نيروهای سياسی حاضر در محيط کار از سوی ديگر تحليل شود. اين شرايط قبل و بعد از تاسيس رژيم شوروی مجارستان متفاوت بودند.

پيدايش شوراها در طی جنگ[13] منطبق با رشد راديکاليسم در کشورهای درگير در جنگ است. از ماه نوامبر 1917 به بعد، در کارخانجات اصلی اعتصابات خشونت آميز و خرابکاری رخ داد، و اعتصابات عمومی در ماه ژوئن 1918 اقتصاد را به حال رکود کشاندند. اينها اعتصابات بسيار تند و تيزی بودند که کاراکتر سياسی شان قطعی تر از ساير کشورها بود. ادامه ی فشار از جانب کارگران به راديکاليسم فزاينده ای منجر شد. در ژانويه ی سال 1919 چندين کارخانه از صاحبانشان مصادره و توسط شوراهای محلی کارگران اداره شدند.[14] عليرغم وجود اقليتی تهاجمی که مستقيماً اتحاديه ها را مورد تهاجم قرار می داد، اتحاديه ها از مدت ها پيش بطور استواری پايه گذاری شده بودند و نهادی حياتی را در زندگی طبقه کارگر تشکيل می دادند. اتحاديه ها همراه با حزب سوسياليست، شورای کارگران بوداپست، يعنی تنها شورائی که نقش سياسی مهمی ايفا می نمود را کنترل می کردند. بدين ترتيب، اين شورا از حکومت کاونت کارولی که در آن سوسياليست ها نمايندگی داشتند حمايت کرد، و تمام اقداماتی که از جانب رهبران سوسيال دمکرات ارائه می شد را تائيد کرد، بويژه ائتلاف با گروه کمونيست را که خواستار ايجاد يک رژيم شورائی بود.

بدين طريق، تاسيس چنين رژيمی در مجارستان بيشتر به نظر می رسيد که عملياتی بود که بطور مصنوعی توسط گروه های مبلغی که حول بلاکون گرد آمده بودند انجام گرفت، يعنی کسانی که در طی دوران زندان شان در روسيه قدری آموزش سياسی گرفته بودند. تحت فشار تهديد اشغال از طرف قدرت های متحد (آنتانت)، سوسياليست ها به همراه رهبران کمونيست حکومت تشکيل دادند، و بدين ترتيب کمونيست ها را از اهدافی دور ساختند که خود مدتی پيشتر طرح شان را برای آنها جايز شمرده بودند.

در جمهوری نوين عالی ترين مقام توسط شورای بوداپست نمايندگی می شد. بدنبال انتخابات ماه آوريل 1919، کميته اجرائی اين شور، شامل80 عضو می شد که 24 نفر کمونيست و 56 نفر سوسياليست بودند.[15] بدين ترتيب، رژيم نوين از همان ابتدا بر پايه ی سازشی بين کمونيست ها و سوسياليست ها بنا شد، که اين آخری در تمام مواردِ مورد مشاجره تصميم گيرنده بود.[16]

ناسازه است اما، علت اينکه سوسياليست ها آنچه که در شرايطی ديگر ممکن بود معامله ای بسيار ضعيف به نظر برسد را پذيرفتند، آنهم عليرغم اينکه کمونيست ها هم قوی تر بودند و هم تثبيت شده تر، اين بود که آنها از جانب چپ بخاطر فقدان يک سياست خارجی که قادر باشد ناسيوناليسم اکثر شهروندان را ارضا سازد مورد حمله قرار می گرفتند. پروژه ی بلشويکیِ برپاساختن يک حکومت شورائی مانند آنچه در روسيه بود، کنار گذاشته شد؛ بلاکون کميسار امورخارجه، تلاش کرد تا مجارستان را از موقعيت دشوارش، يعنی رودرروئی با قدرت های متحد (آنتانيت) و ادعاهای ارضی همسايگان اش رها سازد. پس از ناکامی از گشودن اين گره ی کور بلاکون وگروه اش مجبور شدند تا قدرت را ترک کنند؛ همچنين خود نشان دادند که ناتوان از پيشبرد راه حلی «سوبژکتيو» در کشوری هستند که موقعيت «ابژکتيو» اش (اهميت مناطق شهری، اتحاديه های مستحکم پابرج، و يک حزب سوسياليست بسيار ميانه رو) به نفع آنها نيست.

در صحنه ی منطقه ای، در تمام طول اين دوره، مديريت قديم به اعمال اتوريته ی خويش ادامه داد؛ از نظر کشوری شوراها خارج از احزاب وجود نداشتند، احزابی که اين شوراها ابزارشان بودند.

در حالی که در مجارستان با وجود رژيم «شوروی»اش هيچگونه ايدئولوژی شورائی جدا از طرح بلشويکی بلاکون وجود نداشت، انگلستان يک جنبش اصيل به نفع ابراز خودمختار و آزاد کارگران را تجربه کرد. اين جنبش که بعنوان «جنبش سخنگويان کارخانه»* شناخته شد، دو پديده ی متفاوت را با يکديگر تلفيق نمود.

از يک سو، پيش از جنگ، حزب کارگر سوسياليست و سوسياليست های گيلد* به نفع کنترل کارگری تبليغ می کردند. اما اين هنوز فقط يک برنامه ی آبکی بود برای اينکه به کارگران برخی حقوق در اداره ی کارخانه شان داده شود، و عليرغم اينکه در هر دو پروژه تصريح شده بود که کارگران توسط اتحاديه شان نمايندگی خواهند شد، اين آخری بطور قاطعی با هرگونه طرح اينچنينی مخالفت کرد. [17]اما اين ايده از طرف کارگران فلزکار و کارگران معدن با استقبال گرمی مواجه شد که کنگره ی اتحاديه ی کارگران در سال 1918 با پذيرفتن اصل کنترل مشترک برای آن صنايعی که ملی کردنشان خواسته شده بود، پايان يافت.
از سوی ديگر، دوره ی جنگ، زمانی برای يک آژيتاسيون عظيم نيز بود، بخصوص در بين کارگران مهمات سازی و معدنچيان. اکثر رهبران اتحاديه ای از حکومت ملی و سياست های جنگی اش تماماً حمايت کردند![18] علاوه بر اين، از آنجا که اتحاديه های کارگری تصميم گرفته بودند که از هرگونه خواست اضافه دستمزدی که توام با اعتصاب باشد اجتناب ورزند، کارگران احساس کردند، برای اينکه صدايشان شنيده شود، مجبورند که به سخنگويان کارخانه (که در اصل از نظر موقعيت، کمی بالاتر از مامورين عضوگيری اتحاديه ها بودند، اما حق مذاکره نيز نداشتند) روی آورند.

بدنبال دو ابتکار توسط اتحاديه ها، نارضايتی در سال 1915 به اوج خود رسيد: از سوئی اتحاديه ها متعهد به يک «صلح صنعتی موقتی» شده بودند، و از سوی ديگر بر سياست «رقيق سازی» (يعنی سياست استخدام کارگران نيمه يا غير ماهر، برای انجام کارهائی که مهارت می خواهد) در کارخانه های مهمات سازی چشم فرو بسته بودند. اعتصابات کارگران صنايع فلز کلايدسايد (در اوايل سال 1915) سخنگويان کارخانه را در نقش جديد و «غيرقانونی» شان تائيد کرد؛ اکنون که آنها در کميته های کارگران سازمان يافته بودند، بيان مخالفت پائين دستی ها با هرگونه اتوريته ای بودند، چه کارفرماه، و چه اتحاديه ها.

اعتصاب کلايدسايد با درگيری های ديگر در بخش های ديگر اقتصاد ادامه يافت رشته ی لاينقطعی از توقف کار و تقابل های خشونت آميز، بين فاصله ی زمانی شروع اعتصابات بزرگ ماه مه 1917 (که از صنعت مهمات شروع شده بود) و اعتصاب معدنچيان در1920 به اجرا درآمد؛ جنبش سخنگويان کارخانه در تمام اين جدال ها نقشی هدايت کننده داشتند.[19] هر کارخانه و هر منطقه ای کميته های کارگرانِ خود را تشکيل می داد، و نمايندگان برمبنائی غير- اتحاديه ای انتخاب می شدند. در اغلب موارد، اين جنبش ها که ريشه در پائين دستی ها داشتند، با سازمان های موجود به منازعه می افتادند.[20]

اين پديده در سه-چهار سال ابتدای حيات اش بسيار گسترش يافت. بعد از سال 1918 بخصوص بين کارگران صنايع فلز اين جنبش بطور پرقدرتی توسعه يافت. از بسيار قبل تر، يعنی از نوامبر 1916 رهبران کميته ی مناطق شروع به ايجاد ساختاری ملی کردند، و درماه آگوست 1917  کنفرانسی با بيست و سه کميته برگزار شد، اما کميته ها ميزان زيادی از خودمختاری خود را حفظ کردند.

مانند موضوعاتی که مکرراً توسط جنبش سخنگويان کارخانه مورد بحث قرار گرفت، ما بايد بين دو بخش از اين جنبش تفاوت قائل شويم: بين آنهائی که ماهيتاً از جنس خود جنبش بودند، که خواستار نمايندگی مستقيم پائين دستی ها، کنترل صنعت توسط خود کارگران، و حتی نفی دولت سرمايه داری بودند؛ و آنهائی که بزودی در آينده ای نه چندان دور توسط رهبری ملی تبليغ می شدند. اين دومی بيشتر کاراکتری از نظر سياسی مهرخورده داشت، و مشغول همه گير ساختن شعارهائی بود که از بلشويک های روسی سرچشمه می گرفت. با گذشت زمان فاصله ی بين نيروی محرکه ی اوليه ی جنبش و شورای ملی بيشتر شد. در حاليکه جنبش پائين دستی ها پس از پايان جنگ افت می کرد، بيشتر نمايندگان و کميته ها جذب اتحاديه ها می شدند. رهبران که اکنون گروهی مجزا تشکيل داده بودند، پيوستن به حزب کمونيست را ترغيب می کردند. اما مطالبات ايدئولوژيکی سال های 1919-1916 (کنترل کارگری، تشکيل تشکيلات های کارخانه، نفی دولت) دور شده ايم. اکنون شعارها تسخير دولت، ساختن سوسياليسم دولتی و ساختن حزب کمونيست شده بودند. در سال 1921 هنگانی که کنفرانس ملی جنبش سخنگويان کارخانه اعلام کرد که بدون دولت سوسياليستی، پرولتاريا به تنهائی قادر نيست که توليد را اداره کند، اين دگرگونی کامل شد. از اتحاديه ها اعاده حيثيت شد، و آکسيون سياسی در مفهومی محدود در دستور روز قرار گرفت.[21]

چنانکه مشاهده می شود، جنبش سخنگويان کارخانه و پائين دستی ها، در سال های اوليه اش و پيش از اينکه پروژه ی سياسی دقيقی را مجسم سازد، فقط يک چيز واقعاً راديکال و بديع بود. محدوديت اش از شرايطی سرچشمه می گرفت که درآن متولد شده بود: مساله ی پيچيده ی سياست رقيق سازی بدنبال پايان خصومت ها و بازگشت اتحاديه ها به موقعيت انحصاری و سرجوخه ای خود، حل شد. در هر صورت محدوديت های آگاهی راديکال اين جنبش، از نوع طبقه ی کارگر بشدت لايه بندی شده بود. برای ظهور مجدد اعتصابات غيرقانونی و جنبش شورشگر سخنگويان کارخانه که خواستار خودمختاری طبقه ای همطراز و همگون باشد، می بايد نيم قرن ديگر طی می شد.

در ايتاليا خيزش موج انقلابی منجر به تولد برخی تفکرات اصيل در رابطه با نقش شوراها و مبارزه ی کارگران شد. دوران پس از جنگ بخصوص مهر جدال های بين روسا و کارگران را بر پيشانی داشت. با نزديک شدن به اواسط سال1919 اعتصابات تشديد شدند (کارگران فلز در شمال، کارگران کشاورزی، حروف چينی، بافندگی و ملوانان).[22] بحران اقتصادی، بيکاری و مساله ی مرخص شدن سربازان، همه و همه دست به دست هم دادند تا موقعيتی انفجاری را فراهم آورند: هر چيزی ممکن به نظر می رسيد، بخصوص با توجه به اينکه اکثريت حزب سوسياليست (PSI) «ماکزيماليست» يعنی انقلابی بودند، و از شرکت در هرگونه حکومت بورژوائی امتناء می ورزيدند. اولين اشغال های کارخانه در ماه مارس 1919، در منطقه ی برگامو بوقوع پيوست، کميته ی کارخانه کنترل توليد را آنجا بدست گرفت.[23] در اواخر سال 1919 شبکه ای از شوراها در صنايع فلز منطقه ی پيدمونتس 150,000 کارگر را در بر می گرفت. در ماه آوريل1920 در ارتباط با زمان قانونی کار (که در زمان جنگ معرفی شده بود و کارفرماها نگران لغو شدن آن بودند) در منطقه ی تورين يک اعتصاب عمومی درگرفت. اين اعتصاب در واقع بسرعت سياسی شد، کارفرماها به شکلی استثنائی از خود سخت گيری نشان دادند و از به رسميت شناختن نمايندگان کارگریِ غير اتحاديه ای امتناع ورزيدند. اين جنبش اعتصابی با مقاومت فدراسيون کارگران فلز (FIOM) که با کميته های کارخانه خصومت می ورزيد نيز روبرو گرديد. با امتناء PSI جهت فراخوان برای گسترش اعتصاب به کل ايتالي، اين جدال با سازشی که بسيار دور از رضايت کارگران فلز تورين بود، خاتمه يافت.
از سوی ديگر، اعتصاب ماه سپتامبر 1920 در منطقه ی ميلان شروع شد و به کل ايتاليا سرايت نمود. واقعاً در همه جا با اشغال کارخانه و حتی کنترل کارگری همراه بود. اين بار اما اعتصاب توسط FIOM بعنوان سلاحی تاکتيکی با هدف شکستن حربه ی کارفرماها در رابطه با بستن کارخانه (Lock-out) فراخوانده شده بود؛ و يقيناً جنبشی خودانگيخته و خودمختار نبود.[24] اين اعتصابات نيز با تسليم پايان يافت: قانون «کنترل کارگری» که وعده داده شده بود، هيچگاه رنگ روز بخود نديد.
با اين وجود، پديده ی تشکيلات پائين دستی ها، در ايتاليا قوی تر و گسترده تر از هر جای ديگری بود. واقعيتی است که کشور و فضای حاکم، حالتی انفجاری داشت، بويژه زود-هنگامیِ توسعه ی فاشيسم، نشانه ی خوبی از نزديک شدن انقلاب اجتماعی بود. در فضای تب آلود حاکم بر تورين در سال 1919 برخی از سوسياليست های جوان «سخت گير>، که در جناح چپ افراطیPSI  بودند، مجله ای بنام اوردينه نووOrdine Nuovo  را پايه گذاری کردند. کميته تحريريه ی اين مجله، شامل رهبران آينده ی حزب کمونيست ايتاليا می شد: تولياتی، تاسک، تراسينی و گرامشی. نمای کلی مساله ی شوراهای کارگری را ما مديون اين آخری هستيم. گرامشی از روش های نمايندگی کارگری که در طول جنگ پديدآمد الهام گرفت، يعنی هنگامی که برای نمايندگان کارگران کاملاً عادی شده بود که با هدف حفظ نظم در کارگاه ها انتخاب شوند. اين عملکرد پس ازجنگ نيز ادامه يافت، اما تا پيش از فوريه ی 1919 رسماً برسميت شناخته نشده بود، يعنی هنگامی که برای نظارت بر کاربست عادلانه ی موافقت نامه ای که به تازگی توسط FIOM و کارفرماها در ارتباط با کارگران فلز پيدمونتس به امضا رسيده بود، «کميسيون های داخلی» تشکيل شد.[25]
گرامشی امکان انتقال اين کميسيون ها به شوراها را دريافت؛ يعنی انتقال به سازمان هائی که توسط کلِ پائين دستی ها (حتی افراد غير اتحاديه ای) انتخاب می شدند و صلاحيت شان تنها به مسايل مربوط به دستمزد و ساعات و شرايط کار محدود نمی شد.[26] او از سال 1918 به مساله ی نهادهای کارگری مشغول بود، و درس هائی از انقلاب روسيه و جنبش انگليسی سخنگويان کارخانه، و همچنين از ايده های دانيل دِلئون سوسياليست آمريكائي بيرون کشيد. اما علاقه ی وی به مساله ی نوسازی اشکال مبارزه ی طبقاتی، بر پايه ی نقدی مقدماتی بر اتحاديه های کارگری استوار بود که نوشت: اتحاديه ها به دستگاهی عريض و طويل توسعه يافته اند که با قانون خود زندگی می کنند، و با کارگران بيگانه و نسبت به توده ها عنصری خارجی هستند. اتحاديه ها نمودار دورانی هستند که سرمايه مسلط است. آنها عهده دار کارکردی شده اند که ذاتی رژيمی متکی بر مالکيت خصوصی است، زيرا نيروی کار از تحت شرايط تجاری، در بازاری رقابتی به فروش می رسانند. آنها از خدمت کردن بمثابه ابزاری برای نوسازی راديکال جامعه ناتوان هستند.[27]

گرامشی فکر می کرد که حزب نيز برای اشکال جديد مبارزه ی پرولتاريا مناسب نيست: با حضور داشتن در صحنه ی سياسی، حزب همان نقشی را ايفا می کند که اتحاديه ها در حوزه ی اقتصادی بازی می کنند، يعنی نهادی رقابتی که وجودش مديون دولت بورژوائی است.

در ادامه، گرامشی توضيح داد که اشکال مدرنِ مبارزه در شوراهای کارگران تجسم يافته اند. برتری شان بر ساختارهای ديگر از اين واقعيت نشئت می گيرد که آنها کارگران را در محل کارشان و در موقعيت شان همچون توليدکنندگان گرد هم می آورند؛ و نه مانند نمونه ی اتحاديه ها، در نقش شان بعنوان مزدبگير. شوراها بيانگر نفی مشروعيت سرمايه داری بودند: «خودانگيختگی انقلابی» شان نشانگر اين بود که آنها در هر لحظه ای آماده ی اعلام جنگ طبقاتی بودند.[28]
اما شوراها فقط ابزارهای مبارزه نبودند. آنها در جامعه ی نوين جايگزين سرمايه داران می شدند و تمام کارکردهای مديريت و اداره را در دست می گرفتند. بعلاوه، وظيفه شان ارتقاء شرايط توليد و همچنين ارتقاء خودِ توليد می بود.[29]
درک گرامشی برغم نزديكي در برخی نکات با افکار شوراگراهای آلمانی، اما خالی از ابهامات نبود. برخلاف آلمانی ها، گرامشی بطور کلی از سوسياليسم کلاسيک نبريد، سوسياليسمی که معتقد بود حزب و اتحاديه ها حاوی وظايف انقلابی می باشند. از اينرو، بدنبال شکست اعتصابات ماه آوريل و سپتامبر1920، او نااميد شده و اعلام داشت که اين وظيفه ی حزب است که فرمان انقلاب را بدهد و نه تجمع اعتصاب کنندگان (البته، منظورش از حزب، حزبی اصلاح شده و تجديد سازمان يافته بود). بدين ترتيب نبايد نقد وی از حزب را اغراق نمود: هدف خشم وی، PSI ی تاريخی بود، اما هيچگاه برتری کنش سياسی مجزا را مورد پرسش قرار نداد.[30] او همواره وظيفه ی تسخير اکثريت درون شوراها را به دوش سوسياليست ها می گذاشت، و اين اکثريت قرار بودکه در انقلاب نقشی فعال داشته باشد.[31] و بالاخره، بدور از نقد نقش اتحاديه ها، او اين نکته را که اتحاديه ها کارکردی مفيد جهت آموزش و آمادگی برای مبارزه ی طبقاتی دارند را برسميت شناخت.[32] احزاب و اتحاديه ها چيزی بيش از کارگزاران (agenti) پرولتاريا برای خدمت گذاری بمثابه ابزارِ به پيش راندنِ (propulsione) فرآيند انقلابی نيستند.[33]
آيا دوره ی «خودانگيختگی گرائی» گرامشی که در آن او حتی آنقدر پيش رفت که در رابطه با «خود-رهائی» پرولتاريا سخن بگويد از ايده آل سازی شوراهای روسيه (که در رابطه با آنها بدرستی مطلع نبود) منتج می شود؟[34] آيا از بعضی تاثيرات ناپايدار ليبرتاريائی* سرچشمه می گيرد، از آنجا که آنارشيست های رزمنده در جنبش تورين فعال بودند؟[35] به هر حال از سال 1921، گرامشی پا جای پای تزهای انترناسيونال سوم در رابطه با شوراها گذارد. در ماه آوريل آن سال نوشت: «حزب عاليترين شکل سازمانی است؛ اتحاديه ها و شوراهای کارخانه اشکال واسطه ی سازمانی هستند».[36] پس از اين، اعلام کرد که وظيفه ی هدايت «خودانگيختگی توده ها» ديگر نبايد بعهده ی شوراها باشد، بلکه بايد بعهده ی حزب باشد، حزبی از نوع بلشويکی آن، متمرکز و با قدرت سازماندهی شده.[37] سپس گرامشی رهبر حزب نوپای کمونيست ايتاليا (PCI) شد و مقام بالائی را در کمينترن اشغال کرد؛ دوران شورائی وی می بايد که به ته کشوی تاريخ رسمی کمونيستی پرتاب می شد. در هر حال، افکار وی در رابطه با اين موضوع با ابهامات فراوانی آميخته بود، بی پروائی نقداش در رابطه با حزب برای وی بسيار غير واقعی تر از آن بود که بتواند مسيری جانبی، خارج از کمونيسم ارتدکسی، که او در آستانه ی اتمام حجت با آن بود، را بررسی کند.

عليرغم موقعيت های مشابه انقلابیِ در حال غليان در تعدادی از کشورهای متخاصم، تنها در آلمان بود که با گذشته گسستی قطعی انجام گرفت، يعنی آنچه که ما توسعه ی تئوری شوراها در تقابل با کمونيسم حزبی می يابيم.


 

از چپ راديکال تا چپ کمونيسم

کمونيسم شورائی همراه با خود شوراها متولد نشد، عليرغم اينکه ظهور شوراها فرمول بندی آنرا نتيجه داد. کمونيسم شورائی بعنوان يک تئوری سياسی، نقطه ی اوج يک سنت طولانی اپوزيسيون راديکال درون جنبش سوسيال دمکراتيک آلمان و اتحاديه ها را تشکيل می دهد. تضاد با جناح های رفرميست به قدمت خودِ سازمان های کارگری سوسياليست است. اگر ما خود را به دوره ی بعد از «قانون مربوط با سوسياليست ها»[38] محدود کنيم، می توانيم مشاهده کنيم که اپوزيسيون چپ نيرومندی بسيار زود، يعنی در سال 1890، در ميان صفوف حزب سوسياليست خود را بعنوان يک وزنه داشت مطرح کرد. سخنگويانش که به «جوان ها» (Die Junge) معروف بودند، عليه فضای بوروکراتيک و ديکتاتوری تقريباً حاکم در حزب اعتراض می کردند. آنها مدعی بودند که اصل رهبريت (Führerprinzip)، يک رهبری قدرتمند که مخارجش از طرف حزب تامين می شد را قادر می ساخت تا هر نشانه ای از روح انقلابی را خفه کند و به شرکت در بازی پارلمانی ادامه دهد، زيرا اين بازی برايش با ارزش ترين چيزها است. انقلاب اکنون شعاری است که بطور مرتب در رايشتاگ (پارلمان آلمان) تکرار می شود. اما آنوقت، اين بازی پارلمانی خالص، به مذاق اساساً رفرميستی رهبری خوش می آمد. «جوان ها» در کنگره ی ارفورت (سال1891) از احزاب اخراج شدند و بعد گروه های مستقل سوسياليستی تشکيل دادند. آنارشيست ها، آنارکوسنديکاليست ها، و نويسندگان سياسی معروفی چون گوستاو لانداور و فريتز کاتر از صفوف اين سوسياليست های مستقل بيرون آمدند.

مبارزه ی مشابهی نيز در سازمان های اتحاديه کارگری در جريان بود. يک فراکسيون انقلابی و ضد اتوريته، از کنگره هلبرشتات به بعد، به شدت سانتراليسم سخت و تاکتيک های خالص رفرميستی رهبری را نقد کرده بود. مخالفين رهبری خواستار خودمختاری سازمان های محلی (از اينجا به آنها «محل گرا» Localist لقب دادند)، دسترسی داشتن به صندوق های مالی اعتصاب، و نيز ابتکار بيشتر برای بخش های پائينی اتحاديه جهت پيشبرد کنش در موسسات صنعتی شده بودند. در سال 1897 آنها موفق شدند که فراکسيونی مستقل ايجاد کنند، که پس از 1907 تحت نفوذ سنديکاليسم انقلابی فرانسوی، ايده های ليبرتاريائی برآن تسلط يافت.

در اولين سال های قرن بيستم، جريان اپوزيسيون ديگری شروع به توسعه نمود. برغم مارکسيست بودن اما قرائت اش از مارکس و انگلس بسيار راديکال تر از درک ارتدکسی سوسيال دمکراسی بود چپ راديکال در حالی که به شدت مخالف آنارشيسم بود، نکات مشترک چندی با آنها داشت، از جمله و بخصوص عدم اعتمادش به دستگاه حزب و اعتقادش به خودمختاری فعاليت های توده ها. بدنبال حذف عناصر ليبرتاريائی از سازمان های سوسياليست و اتحاديه ای، اين جريان بود که قبل از جنگ اين پرچم را پيش از کمونيسم شورائی بدست گرفت.

در اوايل قرن بيستم درون حزب سوسيال دمکرات آلمان سه جريان فکری وجود داشت. راستِ رويزيونيست، بدون اينکه هيچگاه به دِينِ خود به ادوارد برنشتين اعتراف کند، برای سياستی هم نوع احزاب جناح چپ بورژوازی مانند حزب راديکال فرانسوی يا ليبرال های انگليسی فراخوان می داد. پس ازآن، جريان «مارکسيست» مرکز بود که حزب را در کنترل خود داشت و تئوريسين معتبرش کارل کائوتسکی بود. کائوتسکی زير پوشش اصول اکيد ارتدکسی (برعکس رويزيونيست ها او به اجتناب ناپذيری انقلاب اعتقاد داشت) اتوريته اش را به تاکتيک محافظه کارانه ی برجسته ای سپرد که به زحمت با آنچه برنشتين فراخوان می داد، تفاوت داشت. گروه سوم افکار، در طی انقلاب روسيه ی سال های 7-1905 پديدار گشت. چپ های راديکال (Linksradikalen يا، دقيقتر، راديکال های چپ) که چنين خوانده می شدند، حول روزا لوکزامبورگ که کتابش « اعتصاب توده ای، حزب سياسی، و اتحاديه های کارگری» در سال 1906 بيرون آمد، گرد آمده بودند.[39]
روزا لوکزامبورگ با الهام گيری از تجربه اش از انقلاب روسيه، ايده هائی چند در کتابش ارائه داد که نقداً اين ايده ها چندين سال بخصوص مابين تريبونيست های هلندی[40] در گردش بودند. او در کتابش نشان می دهد که در روسيه ی اروپائی، کنش های انقلابی --اعتصابات، شورش ها، تظاهرات خيابانی-- بطور خودانگيخته بدون تحريک هيچ حزب سياسی ای پديد آمدند. سوسيال دمکراسی روسی بين پرولتاريا به اندازه ی کافی جا نيافتاده بود، درنتيجه، کارگران خودشان سازمان هائی بوجود آوردند که موقعيت اقتضا می کرد: کميته های اعتصاب، کميته های کارخانه، و شوراها. راديکال بودن اين کنش ها توسط وجود حزبی بشدت ساختارمند، يا اتحاديه ای قوی اما خواب آلود مقيد نشد. در آلمان، خودانگيختگی کارگران با بوروکراتيزه شدن تشکيلات توسط بت وارگی سازمانی و آئين رهبری، خفه شد. صدها نفر از اعضا حزب دائمی و مقامات اتحاديه ای، سياست خود را جدا از مردم و پائين دستی ها به اجرا درآوردند --از وحشت به خطر افتادن عماراتِ با عظمت سازمان شان که ديگر برای هيچ هدفی مفيد نبود، نسبت به گزينش هرگونه ابتکار شجاعانه بی ميل بودند. حفظ وسيله (سازمان) اکنون بر هدف (انقلاب) اولويت يافته بود.[41]

لوکزامبورگ در بحثی با کائوتسکی برآن بود که سازمان نه پديده ای ايست، بلکه يک فرآيند است: کارگران اشکال تشکيلاتی ای برای خود تدارک می بينند که برای مبارزه شان مناسب ترين اشکال باشند. جدائی مصنوعیِ کنش سياسی از کنش اقتصادی، در چنين سازمان هائی غايب است. سياست های پارلمان گرايانه ی حزب و سياست های اتحاديه ای که اکيداً در جهت خواست دستمزد می باشند، زير گسترشِ کنش های خودانگيخته ای همچون اعتصابات توده ای خفه می شوند. در سال های 15-1908، هنگامی که رهبری حزب پيشنهاد يک اعتصاب عمومی بعنوان ابزاری برای مبارزه عليه سرکوب جمع هيئت انتخاباتی در پروس را رد کرد، از نظر تاکتيکی اين جدل کاراکتر مشخص تری به خود گرفت.

اما، با وجودی که روزا لوکزامبورگ يک تئوری خودانگيختگی توده ای را توسعه داد، تئوری ای که به وی اجازه داد تا رخوت حزب و رفرميسم ذاتی اش را بی آبرو سازد، اما موفق نشد تمام نتايج سياسی و تشکيلاتی ای که بدنبال اين تئوری می آيد را بيرون کشد. لوکزامبورگ تا آخر عمرش مبارزه جوئی باقی ماند که عميقاً وابسته به حزب توده ها، به هيرارشی، به کنگره ها و پيشنهادهايشان بود، بطور خلاصه، وابسته بود به هر آنچه که جوهر سوسيال دمکراسی پيش از 1914 را بنا می ساخت.[42]
هلندی ها، و بويژه آنتون پانه کوک تمام نتايج و بخصوص نتايج سازمانی را از نقد راديکال شان از سوسياليسم نوع کائوتسکی بيرون کشيدند. مباحث آنها حول مساله ی اعتصاب عمومی، بسيار زودتر، يعنی در سال 1903 انجام گرفت و حمله شان به رفرميسم SDAPH (حزب کارگران سوسيال دمکراتيک هلند) آنها را به انشعاب از آن حزب و تاسيس حزبی نوين (حزب سوسيال دمکراتيک SPD ) در سال 1909 کشاند. اين حزب هيچگاه بيش از چند صد فعال به خود جذب نکرد، و در خارج از انترناسيونال دوم ماند (که در هر صورت چنين عضويتی را نيز نمی خواست). اين انشعابات اما وسعتِ واگرائی بين گورتر، پانه کوک و رولاند- هولست را از يک سو، و ترولسترا که وفادار به کائوتسکی بود را از سوی ديگر به نمايش می گذارد.[43]
نقد اصلی تريبونيست ها از ترولسترا و هواداران هلندی اش در ارتباط با درک کاملاً مکانيکی شان از مارکسيسم بود. پانه کوک می گفت: در حالی که اين نکته صحيح است که اهميت پرولتاريا از جايگاه اش و نقش اش در فرآيند توليد منتج می شود، اما نبايد تصور کرد که بروز انقلاب امری اجتناب ناپذير است. به همين طريق، سازمان نيز به اين دليل ساده که توده ها را قوی می سازد، نظم می دهد، و اراده ی هر يک و همه را در اراده ای واحد ترکيب می کند، مهم می باشد. صحيح است، پارلمانتاريسم وسيله ای قدرتمند برای افزايش يکپارچگی طبقه کارگر است. و در کنار اين، سنديکاليسم نيز برای برانگيختن کارگران به مبارزه و کشاندن شان به پذيرش نظم طبقاتی لازم است. اما، پانه کوک تاکيد می کند که «سوسياليسم فقط بعلت اينکه همه ی مردم به برتری اش نسبت به سرمايه داری و انحرافات اش معترف هستند بوقوع نمی پيوندد».[44] طبقه کارگر بايد علاوه بر آن، به ضرورت مبارزه و سوسياليسم آگاه باشد. پانه کوک فکر می کرد که اين عامل سوبژکتيو (ذهنی) دارای اهميتی فوق العاده است، در حالی که کائوتسکی آنرا ناديده می گرفت. پانه کوک معتقد بود که آگاهی طبقاتی از شرکت در کنش توده ای به رهبری خود کارگران حاصل می شود. از سوی ديگر پارلمانتاريسم که فعاليت اساسی رهبری بود،  مبارزه ای طبقاتی نيست. البته در گذشته چنين فعاليتی وحدت پرولتاريا را ممکن می ساخت، اما هيچگاه نمی توانست به سوسياليسم منجر شود. در مورد اتحاديه ها هم همينطور است؛ از آنجا که کارکردشان فروش نيروی کار است، اکنون آنها بمثابه نهادی هستند که کاملاً در سيستم سرمايه داری ادغام شده است.
اين نقد، پانه کوک را به نسبی کردن نقش حزب و اتحاديه ها کشاند، اما هنوز بدون اينکه آنقدر پيش رود که آنها را از نظر اشکال تاريخی سازمانی و موقعيت تاريخی ای که در آن قرار دارند مورد برسی قرار دهد. از سوی ديگر، او در بحث اش با کائوتسکی، بين سال های 1911 و 1913، امکان دگرگونی دولت موجود به دولت سوسياليستی با ابزار يک اکثريت انتخاباتی را نفی کرده، و اعلام نمود که دولت بورژوائی بکلی بايد نابود شود (Vernichtet) و قدرتش از بين برود  [45] .(aufgelost)
 اين انقلاب اما، نمی تواند بطور صلح آميزی به انجام رسد؛ نمی تواند با سياست های محتاطانه ی رهبران کنونی به وقوع بپيوندد. اين انقلاب مستلزم تمام توانائی و اراده ی پرولتاريای در حال کنش می باشد. پارلمانتاريسم و خواسته های اتحاديه ای ديگر کافی نيستند. اشکال نوين سرمايه داری (انحصارات، کارتل ها، جهانی شدن توليد و بازار) زمينه ساز اشکال نوين مبارزه يعنی کنش های توده ای شده اند. رفتار منفعلانه ی «مارکسيست های ميانه» از وحشت شان از اينکه با ابتکارات عملیِ «بد فکر شده>، توده ها سازمان های صبورانه ساخته شده ی خويش [يعنی حزب و اتحاديه ها -م] را نابود سازند سرچشمه می گيرد. روس، با کائوتسکی در راس شان، نقش خويش را بمثابه ترمز کننده و کنترل کننده ی ابتکارات «غير قانونی» می ديدند. برای پانه کوک اين درک سازمانی، درکی فوق العاده محدود بود که وقت زيادی را صرف اشکال خارجی و ساختار قابل رويت خويش می کند. و همه ی اينها در شرايطی اتفاق می افتاد که ظهور يک اقتصاد مبتنی بر واحدهای بزرگ توليدی، احساس تعلق مشترکی (Zusammengehörigkeit) را پديد آورده بود: اين عامل روحی است که انسان ها را به سازمانيابی و توسعه ی ساختارها هدايت می کند. ممکن است که اشکال خارجی کنار نهاده شوند، اما عامل سوبژکتيو نابود نشدنی است.[46]

بدين ترتيب، مارکسيست های هلندی در اواخر جنگ، مسير طولانی ای را در ارتباط با جدائی تئوريک و سازمانی از انترناسيونال دوم پيموده بودند. آنها کاراکتر محدود مبارزه پارلمانی را (هنوز بدون اينکه آنرا کاملاً مردود شمارند) و بنيان کاپيتاليستی اتحاديه ها را (که با اين وجود، هنوز بر مفيد بودن شان تاکيد داشتند) به نمايش گذارده بودند؛ و نابودی قدرت سياسی را وظيفه ی نخست جنبش انقلابی قرار داده بودند. و بالاخره، (صحيح است، همراه با بلغارها و نيز روس ها) نشان داده بودند که امکان جدائی از جنبش سوسيال دمکراتيک وجود دارد. اما فراتر از همه، آنها درس های بجاماندنی ای در رابطه با نسبيت اشکالی که مبارزه طبقاتی می تواند بخود بگيرد را از جنبش های توده ایِ سال های اخير (1910، 7-1905، 1903، 1893) بيرون کشيدند. بدين ترتيب کاملاً طبيعی بود که بايد ساختارهای نوين سازمانی ای که طی سال های بلافاصله پس از جنگ پديدار شده بودند را برگزينند.

جنگ جريان های نهفته ی درون چپ راديکال را به جلو کشاند. آنچه که بعنوان نقدی ساده از سوسياليسم ارتدکسی شروع شده بود، قرار بود که به جنبش اجتماعی و نيز تئوری ای انقلابی بر مبنای خودش توسعه يابد.

دو دسته از عوامل به نفع نکته ی فوق عمل می کردند. از يک سو جنگ ميلِ سوسيال دمکراسی آلمان برای ترکيب و ادغام در جامعه بورژوائی، و حتی (بعد از سال 1918) ابدی ساختن آن را به اذهان عموم آورد (همين پديده اما همزمان در ديگر کشورهای متخاصم نيز ظاهر شد). اين در واقع اهميت اساسی «صلح مدنی» (Burgfriede) بود، جائی که SPD با آراء خويش به نفع اعتبارات جنگی، با خودداری از هرگونه مخالفت جدی، تلويحاً سياست جنگی آلمان را تاييد کرد. به موازات اين مساله، اتحاديه ها با اجتنابی حساب شده از درگيرشدن در جدال های کارگران صنعتی، و حتی با پيشروی تا همکاری با مقامات ارتشی برای جلوگيری و شکستن اعتصاباتی که بطور خودانگيخته از سال 1916 در تمام مملکت شروع به غليان کرده بودند، خود را در جايگاه دشمنان کارگران قرار دادند. خيلی زود روشن شدکه مبارزه را فقط ممکن است عليرغم وجود رهبری اتحاديه و عليه آن به پيش برد. بدين ترتيب يک بخش کامل پرولتاريای آلمان نسبت به ايده های اپوزيسيون چپ تاثيرپذير شد.[47] در کمتر از سه سال، اين اپوزيسيون از يک مشت روشنفکر به يک جنبش توده ای با نفوذ دگرگون شد. در ماه ژوئن 1917، اپوزيسيون چپ پاسخگوی بيش از نيمی از اعتصابات سازمان اتحاديه کارگری بود، و در سال 1917 انشعاب نشان داد که چقدر خودِ حزب از آن تاثير گرفته بود.

نمونه ی انقلاب روسيه و ظهور شوراها در مملکت به تئوری جسارت بخشيده و آنرا جهش وار به پيش راندند. تشکيل تشکل های خودمختار، هم در کارخانه ها، و هم در استان ها و شهرها مطابق علل ذکر شده در بالا بود. به محض اينکه رهبران کارگران شروع به اجرا کردن کارکردهای سرکوب گرانه ی کارفرمايان و پليس می کردند، هر اعتصاب و هر جنبشی تبديل به يک شورش می شد. بويژه اينکه کوچکترين کنشی در يک کارخانه، تقريباً بطور اتوماتيک به اخراج مقامات اتحاديه ای، توقف پرداخت حق عضويت اتحاديه، و ايجاد فی البداهه ی ساختارهای موقتی منجر می شد. از اينرو، حتی اگر اعتصابی در مقطع شروع، برای مثال، صرفاً در رابطه با دستمزد شکل گرفته بود، بسرعت به کنشی توسعه می يافت که مسايل سياسی و اقتصادی در آن برای نابود سازی وضع موجود اجتماعی با آن ترکيب می شد.

تئوری راديکال جناح چپ، حريصانه از اين مثال های خودانگيختگی توده ای تعذيه کرد. سازمان شوراها بمثابه بيان مبارزه ی خودمختار، مفهوم بنيادين راديکاليسم نوين شد.

درست از شروع جنگ، مبارزين جناح چپ در صدد برآمدند تا خود را از سوسيال دمکراسی ميهن پرست مجزا سازند. در اواخر سال 1914 روزا لوکزامبورگ، اتو روله، فرانس مهرينگ و کارل ليبکنيشت جمع اپوزيسيون کوچکی بنام گروه «انترناسيونال>(Internazionale) را بوجود آوردند که بعدها بنام «گروه اسپارتاکوس» شناخته شد. ليبکنيشت در سپتامبر سال1914 با رای دادن عليه اعتبارات نظامی در پارلمان آلمان، با ديسيپلين حزبی وداع گفت، و در بهار سال 1915 اتو روله نيز از پی وی رفت. مخالفت راسخ آنها با جنگ، تمام چپ های راديکال را که با هر گونه مقام رهبری (Instanzen)، رهبران پارلمانی، مقامات مزد بگير حزب و تبليغات چی های حزبی دشمنی می ورزيدند، متحد ساخت. اما بزودی در ميان صفوف اين چپ افراطی واگرائی ظاهر شد. ريشه های اين انشعابات را می توان در دوره ی پيش تر از اين، و رفتار و جايگاه اتخاذ شده در قبال سوسيال دمکراسی رديابی کرد.

جناح راست، که رهبران اسپارتاکيست ها بعنوان سخنگويانش عمل می کردند،[48] هيچ مايل نبود که از حزب انشعاب کند، زيرا می ترسيد که در صورت چنين کاری «خود را از توده ها جدا خواهند ساخت». تاکيد بر اين استدلال دليل اکراه شان از بريدن از اشکال کهنه ی سازمانی و عادت های کهنه ی انترناسيونال دوم بود، يعنی آنچه که موضوع بدگوئی های فراوان در گذشته بود.

اين جناح با فراکسيون سانتريست حزب يعنی Sozialdemokratische Arbeitsgemenschaft انجمن کارگری سوسيال دمکراتيک، در ماه آوريل 1917 به يکديگر پيوستند تا حزب سوسيال دمکراتيک مستقل USPD را تشکيل دهند که خطی بسيار ميانه رو داشت و سازمانش به زحمت با SPD تفاوت می کرد.

جناح ديگر افراطی تر بود و فرض های ايدئولوژيک شان را تا نتيجه گيری هايشان دنبال نمودند. راديکال های افراطی چپ از گروه های محلی مستقل از يکديگر ساخته شده بودند، عليرغم اينکه برخی از آنها به نقد دژهای اپوزيسيون پيش از جنگ بودند. به عنوان مثال، اينچنين بود: گروه برلين حول مجله Lichtstrahlen (به سردبيری يوليان بورشارت) گرد آمده بودند، گروه برمن حول روزنامه «شهروند برمن» Bremer-Burger-Zeitung و سپس نشريه «سياست کارگری» Arbeiterpolitik (با کارل رادک، پل روليش و يوهان نييف) که بشدت از افکار پانه کوک تاثيرگرفته بود؛ گروه هامبورگ که نشريه «مبارزه» Kampf را تحت هدايت هاينريش لافنبرگ و فريتز ولف هايم اداره می کرد. گروه های افراطی چپ ديگر در شهرهای درسدن، فرانکفورت و برونسويک فعال بودند. برخلاف اسپارتاکيست ها که کاملاً از سوسيال دمکرات ها جدا نشده بودند، افراطی ها اميدوار بودند که خود را از نظر سازمانی متمايز سازند. از ديدگاه آنه، وظيفه ی آتی پرولتاريا ساختن سازمان خود و به جريان انداختن سياست خويش بود.[49]

برغم اينکه افراطی ها موفق شدند تمام پل ها (بخصوص پل های مالی) را با حزب خراب کنند، با اين حال، تنها در سال 1920 در ساختاری مجزا گرد هم آمدند. اما بسيار زودتر، يعنی در پائيز سال 1915 بعد از اينکه نماينده های گروه های برمن و هامبورگ پيشنهاد لنين در کنفرانس زيمروالد در مورد ايجاد انترناسيونال سوم (سپتامبر 1915) را تائيد کردند، به خود لقب «انترناسيونالی ها» را داده بودند؛ در حاليکه اسپارتاکيست ها ترجيح می دادند که ارتباطات خود را با انترناسيونال دوم حفظ کنند.

بنابراين هنگام انقلاب روسيه، انترناسيونالی ها[50] بر پايه ی دو محور، به روشنی در حال دور شدن از اسپارتاکيست ها بودند. يک محور اين بود که آنها خواستار سازمانی بودند با خطوطی متفاوت از اشکال کهنه ای که کليت شان در USPD يافت می شد. آنها سازمانی می خواستند که از خود مبارزه برخاسته و جهت گيریِ کنشی (Aktionsfähing) داشته باشد.[51] دوم اينکه برای نشان دادن بيگانگی کامل خويش با سوسياليسم سازمان يافته ی پيشا جنگ، تصميم داشتند که انترناسيونال نوينی بسازند. پانه کوک در ارگان چپ زيمروالد که همراه با هم وطن اش هنرييتا رولاند-هولست سردبيری اش را به عهده داشت، از اين ايده ها دفاع می کرد.[52]
با انقلاب اکتبر در روسيه، انقلاب نوامبر 1918 در آلمان، و رشد کميته های کارخانه و شوراهای کارگری، انترناسيونالی ها بالاخره شکل مشخصی برای سازمان مبارزه شان يافته بودند. روسيه ی شورائی، با قدرتی که از پائين سرچشمه گرفته بود و به سمت شهرها و شوراهای شهری صعود می کرد، درک خود آنها از ديکتاتوری پرولتاريا را به نمايش گذارده بود.[53] آنها در نتيجه ی اشتياق شان نسبت به انقلاب روسيه نام خود را تغيير دادند، و در نوامبر، ISD (سوسياليست های بين الملل آلمان) تبديل به IKD (کمونيست های بين الملل آلمان) شد، که نشريه ای بنام «کمونيست» منتشر می کرد که شعار «تمام قدرت بدست شوراها» را تبليغ می کرد.
بطور ناسازه ای، انقلاب روسيه انترناسيونالی ها و اسپارتاکيست ها را مجدداً به يکديگر نزديک نمود، و با چشم انداز گسترش طوفان انقلاب، تصميم گرفتندکه به يکديگر ملحق شوند و حزب کمونيست آلمان KDP را بنا نهادند.[54]

در ميان ستايش عظيم، کنگره موسس در برلين به تاريخ 31-30 دسامبر 1918 برگزار شد. اين امر اما برای محو کردن واگرائی ها کافی نبود، و جريان های آنتاگونيستی حول سه مساله تبلور يافتند: چه شکل سازمانی ای بايد در حزب نوين مسلط گردد (تمرکز يا عدم تمرکز همراه با خودمختاری)؟ آيا حزب بايد به مجلس موسسان رای دهد (و بدين ترتيب در نهادهای پارلمانی شرکت جويد)؟ و بالاخره، رفتار حزب در قبال اتحاديه های کارگری چگونه بايد باشد (ورود به اتحاديه های موجود برای برانگيختن اپوزيسيون از درون، يا ايجاد اتحاديه های نوين يا حتی سازمان هائی اصيل)؟

نمايندگان در کنگره، کمابيش در طول خطوطی که جناح های چپ و راست را درون چپ های راديکال سابق از يکديگر جدا می ساخت، به دو بلوک تقسيم شدند. يک اقليت جناح راستی (روزا لوکزامبورگ، کارل ليبکنيشت، کارل رادک، و پل لِوی) از شرکت انتخاباتی، ورود به اتحاديه های موجود و سازمانی متمرکز و با هيرارشی حمايت می کردند. عليرغم اينکه (با ميانجی گری رادک) اين گروه تائيد بلشويک ها را با خود داشت، اما با اين وجود بسيار وابسته به روح سوسيال دمکراسی بود، و مصمم بود که آن را در حزب نوين جاودانه سازد. از سوی ديگر، اکثريت بعنوان وارث متهورانه ترين موضوعات چپ راديکال هويدا شد. اين اکثريت، اکثر گروه های افراطی (گروه های برمن، هامبورگ، درسدن، انترناسيونالی ها و غيره) و نيز جناح چپ اسپارتاکيست ها که برای اولين بار مخالفت خود را با رهبران شان ابراز داشتند، را در بر می گرفت.[55]

اين سردرگمی ميان اسپارتاکيست ها (با شروع از رهبران شان) و جناح انقلابیِ چپ های راديکال در سال های پس از آن، بخصوص توسط تاريخ نگاران کمونيست دامن زده شد. در واقعيت اما، اسپارتاکيست ها، بويژه وقتی که موضوع تاکتيک ها در ميان بود، همواره محتاط تر از انترناسيونالی ها بودند. درست از کنگره ی افتتاحيه روشن بود که اولی ها (اسپارتاکيست ها) مصمم بودند تا حزبی توده ای ايجاد کنند که بتوانند نقشی در حيات سياسی نهاد جمهوریِ وايمار آينده ايفا کند؛ در حالی که دومی ها، انترناسيونالی ها، بيشتر مايل بودند عطش خود را برای کنش انقلابی در شکل کاملاً نوينی از سازمان متبلور سازند.

 اين «همزيستی» (menage à deux) ناخوش آيند می بايد تا اخراج گروه (اکثريت در آن زمان!) که بعد به کمونيست های چپ (Linkskommunisten) معروف شدند، در کنگره هايدلبرگ (اکتبر 1919) ادامه می يافت.

در آوريل 1920 گروه اخراجی، KAPD (حزب کمونيست کارگران آلمان) را ايجاد کردند. درست از آغاز شکل گيری اش 000،38 نفر، يا بيش از نيمی از اعضاء KAP عضو داشت، که سپس حيات اش به خشکی گرائيد تا زمانی که با اکثريت حزب USPD (در دسامبر1920) ادغام شد. اين آخری با خود حدود 000،300 مبارزه جو جهيزيه آورده بود. حزبی که کمونيست های چپ اکنون خود را در آن می يافتند، قرار بود اصولی را که از سال 1915 ارائه داده و تبليغ می کرد را متجسم سازد. برنامه اش، (الهام گرفته از پانه کوک) قاطعانه پارلمانتاريسم و اتحاديه ها را رد می کرد. سعی می کرد تا حزبی از کمونيست هائی باقی بماند که آگاهی انقلابی درون توده ها، و نيز مبارزه در کارخانه ها را از طريق سازمان های درون واحدهای توليدی (Betriebsorganisationen) توسعه دهد. حزب جديد، در طول خطوط تشکيلاتی کشوری، چنانکه برخی ممکن بود اميد داشته باشند، سازماندهی نشده بود؛ بلکه در طول خطوط «سانتراليسم پرولتری»که تصميمات بالاترين ارگان ها الزام آورند سازمان دهی شده بود.[56] نفیِ کار با اتحاديه های رفرميستی، KAPD را به پذيرش رهبری برنامه ای، و نيز هدايت دراز مدت سازمان های نوين کارخانه ای کشاند.

اين سازمان ها در طول جنگ پديد آمدند و تعدادشان پس از نوامبر 1918 بسرعت افزايش يافت. در تابستان سال 1919 اين سازمان ها بويژه در صنايع معدن و فلز شروع به متحد شدن کردند. اما در فوريه سال 1920 ( پيش از ايجاد KAPD) بود که کميته های کارخانه (Betriebsorganisationen) گرد هم آمدند تا اتحاديه عمومی کارگران آلمان (Allgemeinen Arbeiter Union Deutschland-AAUD)* را تشکيل دهند. اين سازمان، حول مراکز توليدی تقسيم بندی شده بود؛ واحد پايه ای اش توسط کارگران کارخانه يا کارگاه شکل می گرفت، و آنگاه آنها در سطح محلی، استانی و کشوری سازمان می يافتند. هدف اش تهييج انقلابی درون کارخانه ها با چشم انداز نابودی سرمايه داری و تاسيس جمهوری شورائی بود. در سال 1920 AAUD در حدود 000،100 عضو داشت. اما در سال های پس از آن، اعضاء اش بطور بازگشت ناپذيری کاهش يافت.

افت سازمان های شورائی (اساساً AAUD، اما می توان از اتحاديه FAUD * که آنارکوسنديکاليست بود نيز نام برد) که از گرايش های مرکزيت گريزی ناشی می شد، درست در آغاز تولدشان آشکار بود، همان گونه که از موقعيت سياسی و اجتماعی کشور هويدا بود. سازمان های کارخانه در طول سال 1919 به زيان اتحاديه های کارگری و بخصوص در صنايع سنگين روهر و مناطق مرکزی آلمان وسيعاً و سريعاً روئيدند. در ابتدا کميته های کارخانه بدون هيچ گونه وابستگی ايدئولوژيکی بطور خودانگيخته شکل گرفتند. تنها در اواخر سال 1919 بود که واگرائی های ايدئولوژيکی شروع به آشکار شدن کردند. اولاً به علت اينکه حزب کمونيست تحت رهبری لِوی به مبارزين حزب در رابطه با خطرات گرايشات «آنارشيستی» هشدار داده بود، و از آنها دعوت کرده بود تا به شوراهای قانونی کارخانه رای دهند، و در سازمان های فرا-اتحاديه ای شرکت نکنند. ثانياً بعلت اينکه از دسامبر 1919 به بعد، آنارکوسنديکاليست ها که تاآن زمان با ديدگاه های کمونيست های چپ موافق بودند، اکنون برنامه ی ملهم از آنارشيسم رودلف روکر را پذيرفته بودند که ضرورت ديکتاتوری پرولتاريا و استفاده از خشونت را انکار کرده بود. اين برنامه ی جديد به ديدگاه سنتی سنديکاليستی (انقلابی) بازگشته بود، يعنی اينکه، اتحاديه ها، ابزار مبارزه ی اقتصادی، مقدر شده بودند که واحد بنيادين در جامعه ی آينده باشند.

تئوريسين های شورائی، در حين مخالفت با رهبران KPD و FAUD (اتحاديه کارگران آزاد آلمان)، به ساختارهائی می انديشيدند که متناسب با هر دو مبارزه ی اقتصادی و سياسی باشد و نه در سطح منطقه ای (مانند نمونه ی اتحاديه ها) يا اتحاديه های کارگری کهنه (يا تشکيلاتی FAUD)، بلکه در محل کار ساخته شده باشند.

پديداری تئوری شورائی مصادف با سازمان های کارخانه بود، اگر چه غيرممکن است که بتوان گفت کدام زودتر پديد آمدند. حداکثر می توانيم بگوئيم که مثال IWW (کارگران صنعتی جهان-م) (سازمان انقلابی آمريكائي که بر پايه ی اتحاديه های صنعتی قرار داشت) بدون نفوذ افکار مبلغين هامبورگ نبود.[57] به بيان ديگر هنگامی که AAUD تشکيل شد، در واقع فقط برخی از کميته های کارخانه به آن پيوستند؛ بعلاوه، از همان نخستين ماه های حيات اش، دو گرايش شروع به کشيدن سازمان به سمت های متقابل کردند. گرايش برونسويک که به جناح چپ USPD  نزديک بود، نمونه ی IWW را دنبال کرد و از اتحاديه ی سراسری بمثابه شکل پايه ایِ سازمان دفاع کرد. اين گرايش بزودی AAUD را ترک کرد و آهسته به درون گمنامی و ابهام لغزيد. گرايش ديگر، گرايش چپ، در رابطه با نزديكي به اتحاديه متعصب تر بود. اين گرايش به اصطلاح «وحدتی» (گرايش سازمان واحد Einhetsorganisationtendez) بود که کنترل KAPD بر اتحاديه را رد کرده و بجای آن خواستار يک سازمان واحد که هم سمت گيری سياسی و هم اقتصادی داشته باشد و احزاب سياسی را دور بزند شده بود. اين گرايش، بخصوص در درسدن قوی بود، يعنی سرزمين سخنگو و تئوريسين اصلی اش اتو روله، که بسيار زود (در دسامبر 1920) بخش خود را از KAPD مستقل کرده بود. در اکتبر 1921، سازمانش، يعنی بخش ساکسون شرقی تعداد ديگری از گروه های محلی را به خروج از KAPD هدايت کرد و AAUD-E (اتحاديه عمومی کارگران آلمان -سازمان واحد) را بنيان نهاد.
علاوه بر اين گرايشات مرکزيت گريز، سازمان های توده ای شورائی و اتحاديه ها در مقابل موقعيت کلی در کشور، ناتوان تر شده بودند: تورم، بيکاری فزاينده، سرکوب بی رحمانه تر بخصوص پس از شکست «کنش» ماه مارس1921 که در آن شورشی جنينی به طرز سبعانه ای توسط پليس و ارتش فرونشانده شد. بعد از سال 1921 AAUD شروع به از دست دادن کاراکتر توده ای اش کرد و به گروهی حاشيه ای تبديل شد. در سال 1927 با دور شدن ازKAPD تغيير مسير داد، و به همراه باقی مانده های AAUD-E در سال 1931 KAU (اتحاديه کارگران کمونيست) را بوجود آورد. همانگونه که نامش الغاء می کند، KAU هيچ ادعائی در مورد جنبش توده ای بودن کارگران نداشت، بلکه شامل گروهی از مبلغين مي شدکه برای «شوراها را ابزار اراده ی طبقه کردن» مبارزه مي کرد.[58]
پس از سال 1921 KAPD نيز افت سريع مشابهی را متحمل گرديد. و توسط جدال های شخصی و ايدئولوژيکی تکه تکه شد. اختلافات اساسی در رابطه با ويژگيِ الزام آورِ تصميمات ارگان های فوقانی، روابط با AAUD و مساله ی عضويت در انترناسيونال سوم بود. در حالی که مرکزيت گرائی در مقابل اصل فدراليسم تشکيلاتی رفته رفته دست بالا را حصول می کرد، گروه های محلی، هرچه کمتر خودمختار می شدند، و AAUD بسرعت تبديل به يک اتحاديه ی ضميمه ای به حزبی می شد که برای گردآوری «عناصر پيشرو» به خود تبريک می گفت. يک مساله آخر، با اهميتی عملی که مشکلات به نقد قابل ملاحظه ی حزب را تشديد نمود اين بود که: آيا مبارزين بايد در مبارزات صرفاً اقتصادی (Lehnkampf) شرکت کنند؟ رهبری برلين که کارل شرودر (با پشتوانه ی تزهای ناحيه ای هرمان گوتر هلندی) بر آن تسلط داشت، برخی گرايشات دگم و ديکتاتوری ويژه را به نمايش می گذاشت. در ماه مارس 1922 به شرودر رای عدم اعتماد داده شد و از حزب اخراج گرديد. سپس او «گرايش اسن» خودش را با نشريه اش و AAUD «خودش» بوجود آورد. درنتيجه، از سال 1922 به بعد، دو حزب KAPD در کنار يکديگر وجود داشتند، اما تعداد اعضاء شان به طرز استهزا آوری کوچک بود: 12000 مبارز در گرايش برلين و تنها 600 نفر در جناح اسن.[59]

برای شروع، اغلب فعالين گرايش اسن جذب انترناسيونال چهارم شدند. اين کار بخودی خود می توانست فقط يک مصلحت گذرا باشد، اگر که بلافاصله در پی مساله ی پيچ دارِ رابطه ی KAPD با انترناسيونال سوم نمی آمد؛ مساله ای که لرزه ای درون انترناسيونال ايجاد کرد و ظهور تئوری کمونيستی شورائی که مخالف کمونيسم حزبی کمينترن بود را نشان داد.


 

کمونيسم شورائی و کمونيسم حزبی

ديديم که کمونيسم چپ در 1918 هنگام پديدار شدن و در دوره ی پس از آن، در مسير رد پای چپ راديکال ادامه می دهد. بلشويک ها به اين جريان اپوزيسيون راديکال در انترناسيونال دوم تعلق داشتند. آنها (مثل هلندی ها در 1909) حتی آنقدر پيش رفتند که از نظر تشکيلاتی نيز از حزب سوسيال دمکراسی روسيه انشعاب کردند. در طول جنگ و بخصوص پس از انقلاب اکتبر، رهبران بلشويک بسيار نزديک به چپ افراطی آلمان بويژه گروه برمن بودند. بلشويک ها و «انترناسيونالی های» آلمان خود را در چپ زيمروالد يافتند (با اينکه اسپارتاکيست ها که مخالف ساختن يک انترناسيونال نوين بودند، بين آنها نبود) و به پانه کوک و رولاند-هولست در رابطه با سردبيری ارگان رسمی شان فربوته (Verbote  «ممنوع») اعتماد داشتند.[60]
انقلاب روسيه با اشتياق از طرف تمام سوسياليست های راديکال و بويژه انترناسيونالی ها که در آن ايجاد ديکتاتوری پرولتاريا را از طريق شوراها می ديدند، مورد استقبال قرار گرفت.[61] در رابطه با کتاب اخير لنين، يعنی دولت و انقلاب (منتشر شده در روسيه در 1918) که ايده هائی را که پانه کوک در جدال اش با کائوتسکی در رابطه با نابود سازی دولت بورژوائی و قدرت سياسی، ابراز کرده بود را بطور صريح اقتباس کرده بود، اشتياق آنها بيشتر شده بود. کمونيست های چپ آينده، در اين انقلاب منشوری برای آرزوهای خود يافتند؛ لنين موضوع کلاسيک بيان شده از طرف چپ های راديکال را فرموله کرده بود: نابودی دولت، نفی سيستم انتخاباتی (و لذا پارلمانتاريسم)، ظهور انجمن های آزاد و برابر توليدکنندگان.[62] صحيح است، مطالعه ی دقيق تر اين کتاب قضايای به کلی متفاوت تری را افشا می کرد. چراکه لنين همچنين اعلام کرده بودکه هنوز در دوران بعد از انقلاب دولت (انتقالی) وجود خواهد داشت که کنترل بغايت سختی را اعمال خواهد ساخت و مانند همه ی دولت ها سرکوبگر خواهد بود.[63]
واگرائی فقط در طول سال 1919 علنی شد، يعنی وقتی که کمونيست های چپ (که اکنون در KPD بودند) متوجه شدند که مسکو، و با کمی تاخير انترناسيونال سوم از جناح راست حزب حمايت می کند؛ به بيان ديگر از آن مقوله هائی که مورد توجه بدترين انحرافات سوسيال دمکراسی بودند يعنی: پرستش سازمان بخاطر خود سازمان، پارلمانتاريسم، تريديونيونيسم، رهبر ستائی. در پی قتل رهبران برجسته ی اين حزب (لوکزامبورک، ليبکنيشت و يوگيشه)، لِویِ «راست گرا» رهبری حزب را (در اواخر ماه آوريل 1919) بدست گرفت، و سياست «ورود گرائی»* به درون اتحاديه ها را با شرکت انتخاباتی تحميل کرد --از طريق سيل تصميمات بدون استيناف، و بدون جلسات کنگره ی حزبی، و تحت شرايط غير عادی.[64] مخالفين سراسيمه بعنوان آنارشيست ها و آنارکوسنديکاليست ها توصيف شدند و در کنگره هايدلبرگ در ماه اکتبر 1919، لِوی اعلام کرد همه ی آنهائی که با ديدگاهش مخالف اند، بايد حزب را ترک کنند، و واقعاً اکثريتی را از طريق اخراج بدست آورد . . . اکثريت! و همه ی اينها در هنگامی بود که اتحاديه ها بکلی بی اعتبار شده بودند، زمانی که انجمن های کارگری در حال روئيدن در کل کشور بودند، و در زمانی که کارگران هر چه بيشتری انتخابات را در حمايت از کنش مستقيم [خود] تحريم می کردند.

در پائيز 1919 کمونيست های چپ به اين نظر رسيدند که لِوی بطور فزاينده ای در حال وسوسه شدن توسط اپورتونيسم سوسيال دمکراتيک می باشد و اينکه آنه، گروه اخراجی، نمايندگان واقعی کمونيسم انقلابی می باشند. در نتيجه، حزب کمونيست نوينِ خودشان را تشکيل دادند که فکر می کردند جای اين حزب در انترناسيونال سوم است. تمايل آنها برای پيوستن به سازمان جديدی که مسکو به تازگی بوجود آورده بود، تا اندازه ای حاصل يک سوءتفاهم بود. آنها باور داشتند که لنين به مجرد اينکه لحظه ای وقت داشته باشد تا در رابطه با آنها صحبت کند، و نگذارد که توسط اپورتونيسم KPD  اغوا شود، آنها را بعنوان کمونيست ها[ی آلمانی] برسميت خواهد شناخت.

متاسفانه برای آنه، اپورتونيسم KPD  فقط به اين خاطر وجود داشت که مطابق سياست انترناسيونال نوين، و بنابراين سياست مسکو بود. درست از کنگره ی افتتاحی KPD، رادک قلباً در حمايت از جناح راست موضع گرفت و از طريق توجهات خود وی بود که لِوی رهبری حزب را بدست گرفت. خود لنين در نامه ای به تاريخ سپتامبر 1919 به کمونيست های چپ عليه شرکت نکردن در انتخابات و عليه تحريم اتحاديه ها و کميته های قانونی کارخانه هشدار داده، و رفتار آنها را بعنوان «يک بيماری کودکی» توصيف کرده بود.[65] او در جزوه ی معروف خود «کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه»، که در بهار 1920 نوشته شده بود و در کنگره دوم انترناسيونال کمونيستی بدست نمايندگان داده شد، موضع دوپهلوی خود را ترک کرده، حتی بُرنده تر و صريحاً «چپ گراهای هلندی» را محکوم کرده بود. او از حزبی منظم و تمرکز يافته حمايت می کرد و اشاره ی بسيار کوتاهی نيز به خط فدراليستیِ مورد حمايت اکثريت کمونيست های آلمانی داشت. درون اتحاديه ها، او بين رهبران و توده ها فرق می گذاشت؛ فقط رهبران فاسد بودند و ازاين نتيجه می گرفت که ورود به اتحاديه ها برای کسب حمايت توده ها و بزير کشيدن رهبری ضروری است. به طريق مشابه، او اصرار به ضرورت مطلق شرکت در پارلمان های بورژوائی داشت --تا زمانی که هنوز توده ها وابسته به آن پارلمان ها هستند؛ و نيز همه ی نهادهای ديگر بورژوائی که قابليت وارد شدن دارند. بازی پارلمانی در تمام اشکال اش بايد مورد بهره برداری قرار گيرد: ائتلاف های انتخاباتی، سازش ها، همکاری ها. اين سياست در ديد لنين با توجه به نياز مفرط به رشد آگاهی توده ها به هر قيمتی، و هموار ساختن راه برای شوراها توجيه می شد. انقلاب به يک حزب توده ای نياز دارد، و در کشورهای غربی کميت بايد بر کيفيت تقدم يابد.[66]
عليرغم شکاف موجود بين مسکو و کمونيست های چپ که از ابتدا وجود داشت، اين آخری ها دو سال تمام انتظار کشيدند تا از اميدشان دست بکشند و انترناسيونال سوم را ترک کنند. KAPD سه هيئت نمايندگی متوالی به مسکو ارسال داشت، دو هيئت در طی تابستان و يکی در پائيز 1920. اتو روله که در ماه مه به آنجا سفر کرد، در بازگشت از شيفتگی بيرون آمده بود و در رابطه با سيستم تمرکزيافته و ديکتاتوری حزبی در روسيه سخن می گفت.[67] او در بازگشت از KAPD جدا شد و بخش ساکسون شرقی را نيز با خود برد. رهبری حزب با گزارش وی متقاعد نشده بود و سه رهبرش از جمله گورتر و شرودر در نوامبر 1920 به مسکو رفتند تا خود مشاهده کنند.
در اين ميان، کنگره دوم انترناسيونال کمونيست به تازگی «کمونيسم چپ» را از طريق استنکاف از پذيرشKAPD محکوم کرده بود. خط حزب در رابطه با پارلمان و اتحاديه ها «نامناسب» قضاوت شد و برنامه اش بمثابه «تسليم به عقايد سنديکاليسم (انقلابی)> توصيف شده بود.[68] بعلاوه، شرايط 9 و 11 (که در رابطه با کار درون اتحاديه ها و پارلمان بود) از بيست و يک شرط پذيرش [به انترناسيونال کمونيستی] که در همان کنگره به تصويب رسيد، به روشنی با برنامه ی KAPD در تضاد بود.
گورتر که مصمم بود تا يک اپوزيسيون انقلابی درون انترناسيونال کمونيستی سازماندهی کند، با اين وجود توانست بعنوان يک «حزب هوادار» پذيرشی موقتی با موقعيتی مشورتی بدست آورد.[69] نقشه ی گورتر اما به هيچ کجا نيانجاميد، و پس از کنگره سوم انترناسيونال کمونيستی (تابستان 1921) به KAPD دستور داده شد تا با KPD يکی شود. اين پايان يک توهم بود، و پس از آن گوتر و گرايش اسن، خود را وقف ايجاد انترناسيونال چهارم ساختند. KAI (انترناسيونال کارگران کمونيست The Communist Workers´ International) در 1922 تاسيس شد و تنها روی کاغذ وجود داشت و چند صد فعال مبارزه جو که بيشتر آلمانی و هلندی بودند را جذب کرده بود.[70]

با وجود اين تجسم های سازمانی، از اواسط سال 1920 به بعد تئوری شورائی ديگر فقط افراطی ترين بيان چپ راديکال نبود، بلکه بعنوان جريانی ظاهر شده بود که بصورتی قطبی با ايدئولوژی بلشويکی مخالف بود، ايدئولوژی ای که با ايدئولوژی ديگر احزاب کمونيستی واجد شرايط تحميلی کمينترن مشترک بود. از اين لحظه به بعد ما می توانيم از کمونيسم شورائی سخن بگوئيم، که حامل سنت راديکال مارکسيسم و مخالف کمونيسم حزبیِ وارث اپورتونيسم انترناسيونال دوم بود.

در نتيجه، تئوری شورائی ابتدائاً بعنوان نقدی سخت به همان حزبی که بعدها بعنوان حزب کمونيست «ارتدکسی» يا «رسمی» شناخته می شد و بالاخره حزب «مارکسيست-لنينيست» گشت، مطرح شد. بجای احزاب و اتحاديه ها، کمونيسم شورائی گروه بندی های طبيعی، يعنی تاريخی توده ها: شوراها را پيشنهاد می کرد. بالاخره با نگريستن به انقلاب روسيه بعنوان انقلابی بورژوائی، آنرا بر زمينه ی تکامل تاريخی سرمايه داری قرار داد.

شوراگراها مدعی بودند که پارلمانتاريسم، حزب و اتحاديه ها، اشکال مبارزاتی ای هستند که متعلق به دورانی ديگر، دوران پيشا انقلابی می باشند. در طول اين فاز تاريخی که کمابيش با جنگ اول جهانی پايان يافت، تعداد پرولتاريا فراوان نبود و کاملاً اتميزه بود. پرولتاريا به سازمانی نياز داشت که از منافع عاجل اش دفاع نمايد، به رهبرانی نيازمند بود که از وی در نهادهای بورژوائی نمايندگی کند. در آن عصر، اتحاديه ها بطور انکارناپذيری نقش مثبتی ايفا کردند، از سرمايه دارها امتيازهائي گرفتند که برای ارتقاء سطح معشيت کارگران ضروری بود. احزاب سوسياليست نيز به طريق اولی طبقه را متحد می ساختند و بدين ترتيب طبقه خود را نه منفرد، بلکه در بلوک می يافتند.[71] اما با رشد کمّی کارگران، بسرعت اين سازمان های خارج از طبقه شروع به توليد بوروکراسی خودشان کردند، بوروکراسی ای که خود را بطور فزاينده ای مستقل از توده ها می ساخت و ميل به دفاع از منافع خويش داشت. در نتيجه، اين سازمان ها شروع به هويت پذيری از سيستم سرمايه داری کردند و بدين ترتيب سدی در مقابل مبارزه ی انقلابی شدند.[72]
در حالی که پرولتاريا در دوران پيش از جنگ جهانی اول طبيعتاً رفرميست بود، در دوران پس از آن آرزوی انقلاب کردن داشت. ديگر درگير کسب امتيازاتی چند از کارفرماها يا دولت نبود، بلکه می خواست هر دو را سرکوب کند. با اين هدف که ذاتی پرولتاريا است، سازمان های کهنه (متعلق به سوسيال دمکراسی) به سدی در برابر توسعه اشکال نوين مبارزه که اساساً کنش های توده ای می باشد، تبديل شده اند.[73]
بی ترديد چپ های راديکال پيش از جنگ نقصان های پارلمانتاريسم را به هر قيمتی به نمايش گذارده و روشی که روسای سوسياليست درپيش گرفته بودند را نشان داده بودند. با اين وجود معترف بودند که پارلمانتاريسم در آموزش توده ها و نيز بعنوان ابزاری تبليغاتی سودمندی مشخصی دارد. خود سوسياليست های بين الملل آلمان (ISD) به ابراز اين ديدگاه تا انقلاب روسيه ادامه دادند.[74] آنها مانند مارکسيست های هلندی، از خيلی پيش تر با برابرسازی مبارزه ی پارلمانی و مبارزه ی انقلابی مخالفت می کردند.[75] اما پس از اينکه سوسيال دمکراسی بعنوان حافظ سرمايه داری در نوامبر1918 و پس از آن عمل کرد، هيچکس حتی نمی توانست بر توهم پارلمانی لنگر اندازد. اتو روله حتی تا آنجا پيش رفت که معتقد شود که يک حزب بنا به تعريف نمی تواند چيزی جز نهادی بورژوائی باشد؛ به اصطلاح «حزب انقلابی» به نظرش مهمل می آمد.[76]
همان کارکردهای سازشی را که احزاب در صحنه ی سياست به اجرا می گذارند، اتحاديه های کارگری نيز در حوزه ی اقتصادی به اجرا می گذارند. آنها فقط نهادی هستند که در چارچوب جامعه بورژوائی کارکرد دارند؛ و همانگونه که جنگ به طرز چشم گيری نشان داد، اتحاديه های کارگری بمثابه حامی قدرتمندی برای جنگ ايفای نقش کردند. بدين ترتيب، گمان تبديل اتحاديه ها به ابزارهای انقلابی بی معنا است. اتحاديه ها بمثابه «ارگان های سرمايه>، هيچ چيز ديگری فراتر از به رسميت شناخته شدن توسط دستگاه حاکم آرزو نمی کنند.[77] خودِ توسعه ی تريديونيونيسم آنرا به تضاد با طبقه کارگر می کشاند؛ و مبارزه انقلابی از آن لحظه ای آغاز می شود که کارگران تصميم می گيرند که خودشان را در خارج از ساختارهای اتحاديه ای سازمان دهند. رهبران اتحاديه محکم به موقعيت و شأن اجتماعی شان چسبيده اند (زيرا نقش شان در اتحاديه، اين کارگران سابق را به خورده بورژواها تبديل نموده است) و تمام قدرت خويش را برای مقابله با انقلاب و کمونيسم بسيج می کنند.[78]
رهبری انترناسيونال سوم، ايده ی حزب کمونيست توده ای را به کمونيست های غربی تحميل کرده بود. در نتيجه ی اين کار در همه جا آنها وحدت اقليت های انقلابی با جناح چپ سوسيال دمکراسی را تشويق می کردند. بدين ترتيب KPD يک شبه از يک گروه چند صد نفری به حزبی قدرتمند با 300,000 عضو مبدل شد. کمونيست های شورائی به اين تاکتيک، که از نظرشان فقط می توانست به وضعيتی منتهی گردد که به تسلط رهبران بيانجامد حمله کردند. زيرا اکثريت عظيم اين تازه واردين با آگاهی کمونيستی فاصله داشتند، و اين مساله تنها می توانست به اين مفهوم باشد که آنها مسئوليت را به رهبران خويش واگذار خواهند کرد. تحت چنين شرايطی، انقلاب تنها می توانست به ديکتاتوری حزب و نه طبقه منجر گردد. هنگامی که طبقه هنوز برای انقلاب آماده نيست، هيچکس نمی تواند بجايش انقلاب کند. و وقتی که يک اقليت به قدرت می رسد و از آن بنام پرولتاريا نگهداری می کند، اين اقليت نه يک خط کمونيستی بلکه فقط خطی نئو-بلانکيستی را دنبال می کند. مهم است که کارگران نه تنها از انقياد فيزيكي و مادی شان به بورژوازی، بلکه از بردگی معنوی شان نيز رهائی يابند. اما اين وظيفه ی مهم و گسترده نمی تواند توسط تعدادی پيشروی راسخ به انجام رسد.[79] انقلاب پرولتری کار توده ها بمثابه ی يک کل خواهد بود، و اگر آنها اجازه دهند که حزبی بجايشان قدرت را بدست گيرد، در آنصورت هر آنچه که بدان دست يافته شود انقلابی بورژوائی خواهد بود. زيرا قيام عليه سرمايه، قيام عليه تمام اشکال سازمانی کهنه نيز می باشد.[80]
اين نکته ما را به قلب تئوری شورائی می رساند: شوراها به سادگی اشکال نوين سازمانی بوجود آمده برای جايگزينی با اشکال کهنه نبودند. آنها بيان طبقه ی دربند مبارزه نيز بودند.[81] پرولتاريا در اين فاز جديد مبارزه، در جستجوی نابودی دولت و کار مزدی بود. تشخيص داده بود که يک انقلاب شامل تغيير اکثريت پارلمانی، يا اينکه در واقع حزب سياسی جديدی به قدرت برسد نيست. اشکال نوين توليد، واحدهای اقتصادی بزرگ، بين المللی شدن بازارها و گسترش انحصاره، يک دگرگونی در ذهنيت کارگر ايجاد کرده بود. او اکنون می خواست که خود بر سرنوشت خويش، و پيش از هر چيز ديگری، بر آنچه که پايه ی هر اجتماعی است تسلط يابد: ابزار توليد. اما، عليرغم اينکه پرولتاريا به نقد قدرت مادی لازم (تعداد و نيز کارکرد توليدی اش) را برای برکناری اربابان داشت، ولی هنوز بسيار آغشته به ايدئولوژی بورژوائی بود تا بتواند آگاهی روشنی درباره اش داشته باشد.[82] درنتيجه، انقلاب پرولتاريائی يک عصر کامل را در بر می گيرد که از يک فرآيند آهسته ی به عمل آمدن در بين توده ها، و از آگاهی فزاينده بر وظايفی که در انتظارشان است، نتيجه می شود.
بديهی است که در اين فاز نوين مبارزه، پرولتاريا نمی تواند اميدوار باشد که بتواند بر سازمان های کهنه ای تکيه کند که اکنون متحد کاپيتاليسم هستند. آن سازمان ها برای شکل  مبارزه ای مناسب بودند که در آن رهبران بر توده های منفعل تسلط داشتند؛ که در آن انقلاب بعنوان عملياتی تصور می شد که --توسط رهبری-- از قبل پيش بينی و برنامه ريزی شده بود. بر عکس، انقلاب پرولتاريائی ثمره ی مبارزه ی خودانگيخته ای می باشد که توسط طبقه به مثابه يک کل به آن مبادرت شده است. اشکال نوين و مناسب تری پديد خواهد آمد. هيچ نيازی به اختراع اين اشکال نيست چرا که آنها به نقد وجود تاريخی مشخصی دارند: شوراهای کارگران.[83]

مسلم، بدنبال پديداری اين شوراها جامعه ی کمونيستی پديد نيامد. شرايط عقب ماندگی اقتصاد روسيه در سال 1917 مانع از اين شده بود که پرولتاريا به قدرت برسد. در آلمان، اگر کارگران با درک های سوسيال دمکراسی که در طی سال ها به آنها تلقين شده بود دودل نمی شدند، پرولتاريا می توانست در نوامبر 1918 به قدرت برسد. اين مثال های تاريخی، حداقل اثبات می کرد که زمان کنش توده ای فرا رسيده بود و کمونيسم توسط شوراها مستقر می شوند.[84]

اين واقعيت که شوراها موجوديت تاريخی بسيار محدودی داشتند (در روسيه به سرعت تبديل به ارگان های دولتی شدند، ابزارهای مطيع سلطه ی حزب)، شخص را به اين انديشه می کشاند که آيا کمونيست های شورائی نقش شوراها را به دوران پيشا-انقلابی محدود کرده بودند يا خير. پاسخ به اين سوال براستی چندان يكدست نيست. اما اکثر تئوريسين ها کارکرد دوگانه ای را به شوراها نسبت می دهند، و در آنها هم سازمان انقلابی و هم پايه ی جامعه ی کمونيستی آينده را می بينند. يعنی اينکه شوراها قرار است هم بعنوان واحد مبارزه و نابودسازی در دوران انقلابی، وهم بمثابه ی اعمال گر قدرت های اقتصادی (فراتر از همه اداره ی توليد) و سياسی (ديکتاتوری پرولتاريا) در فاز بعدی عمل کنند.[85] اما درحاليکه همه با اين نکته موافق هستند، برخی وظيفه ی ايجاد بيدرنگ شوراها را بر دوش پرولتاريا می گذارند و ديگران به شوراها فقط به مثابه ی ارگان های يک دولت شورائی آينده می نگرند.[86]

تا آنجا که بر سر موضوع نقد کمونيسم حزبی و نقش شوراها در يک فرآيند انقلابی و در فاز انتقالی کمونيسم بمانيم، اکثر اعضا جنبش کمونيسم شورائی کمابيش با يکديگر موافقند. اما هنگامی که شخصی سعی می کند به پرسش ابدیِ سازمان کنونیِ انقلابيون پاسخ گويد، تفاوت ها پديدار می شوند. ظهور شبکه ای شورائی نشانی از سطح بسيار بالائی از آگاهی طبقاتی خواهد بود: با اين فرض که کارگران خودشان وظيفه ی نابودی جامعه ی مبتنی بر سود را بعهده دارند، بدين وسيله نشان می دهند که به ذهنيت خالص کمونيستی دست يافته اند. تا آن هنگام، آنهائی که آگاهی روشنی از وظايف دارند، کمونيست ها، اقليتی را تشکيل می دهند. آيا آنها بايد خود را سازمان دهند، آيا بايد برای نشان دادن راه در مبارزه ی کارگران مداخله کنند؟ در آنصورت اگر که می بايد در يک سازمان مشترک گرد هم آيند، اين چه نوع ساختاری بايد داشته باشد؟

تمام اين پرسش ها به بحث های داغی در محافل شوراگرا دامن زده و همچنان تا به امروز باعث انشعاب در آنها شده است. بطور کلی می توانيم بگوئيم که اکثريت عظيم کمونيست های شورائی مخالف اين نظريه هستند که گروهی خارجی مبارزه ی درون کارخانه را هدايت کند. به همين طريق، در اصول، جنبش کمونيسم شورائی با ديدگاه های کمونيسم حزبی در رابطه با سانتراليسم، ديسيپلين و هيرارشی دشمنی می ورزيد. پس از گفتن اين نکته، در واقع انسان اختلافاتی رنگارنگ با درجات متفاوت در طيف بين دو قطب می يابد که يکی ميل به سازمان دارد و ديگری ميل به خودانگيختگی.

هنگامی که کمونيسم شورائی تقريبا در طی دهه 1920 در حال تجسم يافتن به جنبشی اصيل بود، وسوسه ی عظيمی برای ايجاد يک حزب شوراگرا وجود داشت. اين گرايش توسط رهبران KAPD و بخصوص تئوريسين شان هرمان گوتر نمايندگی می شد. گوتر (1927-1864) يکی از شاعران بزرگ هلندی مکتب امپرسيونيست بود. او در حزب سوسيال دمکراتيک هلند (SDAP) با مخالفت با گرايش رويزيونيستی از سال 1896 شروع به ايفای نقشی فعال نمود. پس از سال 1907 به گروه اپوزيسيونی پيوست که بعدها حزب سوسياليست SDP کوچکی را در 1909 بنا ساخت (با پانه کوک، وان راوستين و وينکوپ). در 1918 او در تاسيس حزب کمونيست هلند نقش ايفا کرد --پيش از مسافرت اش به آلمان که در آنجا به جناح چپ KPD پيوست. از سال 1920 به بعد، هم تئوريسين KAP آلمان بود (گرايش اسن) و هم حزب مشابه اش در هلند، که بدين ترتيب موفق شد با گردآوری اينه، يک «انترناسيونال کارگران کمونيست» KAI را در سال 1922 بوجود آورد.[87]
از نظر گوتر، پرولتاريا به دو نوع سازمان نيازمند است: آنهائی که بر پايه ی محل کار، کارخانه شکل گرفته اند، و آنهائی که مبارزه جويان «آگاه شده» را گرد هم می آورند. اولی، انجمن های کارگران را بوجود می آورد در حالی که ديگری حزب را ايجاد می کند. انجمن کارگران يک سازمان توده ای است که درگير مبارزه ی روزمره در کارخانه می باشد. ضعف انجمن اما، گرايش آن به رفرميسم است، خود را در خواسته های حقوقی محدود می کند. يا برعکس، بمثابه ی يک نتيجه ی انحرافی تکامل يافته ازشرايط، مستعد ذهنی گرائی است. ازسوی ديگر، حزب وظيفه اش ثابت نگاه داشتن سکان است: قادر است که مسير رو به پيش را نشان دهد --از آنجا که شامل آن بخشی (هر قدر کوچک) از طبقه کارگر می شود که به دانش و آگاهی روشنی از اهداف دست يافته است. پرولتاريای غربی به اين احزاب «خالص» نياز دارد، مشابه آنچه که توسط بلشويک ها در 3-1902 شکل گرفت. اما حزب نبايد در جستجوی بدست گيری قدرت برای خودش باشد، چراکه ديکتاتوری انقلابی بايد از سوی کل طبقه اعمال گردد. در هر صورت گوتر پيش بينی می کرد که تعداد پرولتاريای کشورهای صنعتی غرب اروپا و آمريکای شمالی فراوان تر از آن است که ديکتاتوری حزبی امکان پذير باشد. حزب کمونيست های خالص، نشانه ی شوراهای سياسی است، در حالی که اتحاديه ها تدارک ظهور شوراهای اقتصادی است.[88]

درک های سازمانی گورتر چندان با درک های خود لنين در اين رابطه متفاوت نبود؛ بالاخره، يک دوگانگیِ حزبی-اتحاديه ای که اولی بر دومی برتری دارد از سوی لنين بسيار پيش تر، يعنی در سال 1902 در «چه بايد کرد» پيشنهاد شده بود.

 اتو روله (1943-1874) نيز بکلی از اين خط دست نکشيد، مگر آنجايي که او از سازمانی «واحد» دفاع کرد. روله معلمی بود با علاقه ای شديد به تعليم و تربيت مسائل روان شناسانه، و همچنين يک وکيل سوسيال دمکرات پارلمان آلمان در هنگام شروع جنگ بود. از ليبکنيشت در رابطه با رای دادن عليه اعتبارات جنگی در ماه مارس 1915 پيروي کرد. درست از تاسيس KDP او خود را در اپوزيسيون جناح چپ آن يافت، و سپس به KAPD رفت و تشکيلات اش در ساکسونی را با خود برد (در نوامبر 1918 به عنوان رئيس شورای کارگران در درسدن انتخاب شده بود). در بازگشت از مسافرتش به روسيه، که مايوس شده بود، گروه منطقه ای اش را از KAPD جدا ساخت. در سال 1921 با تاسيس AAUD-E (اتحاديه ی عمومی کارگران آلمان --سازمان واحد) به پروژه اش که ايجاد يک سازمان واحد بود ماديت بخشيد.[89] اين نکته اعتقاد درونی اتو روله را مبنی بر اينکه سازمان انقلابيون پيشرو (چيزی که او می دانست) نبايد شکل حزب سياسی به خود بگيرد را مجسم می ساخت. جبهه ی مقدم مبارزه عليه قدرت سرمايه را بايد در واحدهای توليدی يافت، و انقلابيون آگاه بايد بر چنين پايه ای در جستجوی وحدت باشند. سازمان های کارگران هم پيمان شده و تدريجاً AAUD-E را شکل دادند. اين اتحاديه، شاخص های مبارزه ی انقلابی --سياسی و اقتصادی-- به خود گرفت و در هر دو درگير شد. اصل فدراليستی بر آن حاکم بود: نه سانتراليسم، نه رهبری «از خارج» و نه دخالت از طرف روشنفکرانی که به واحد توليدی تعلق نداشتند. نمايندگان در هر زمانی می توانستند بازخوانده شوند، در حالی که رهبران يعنی ارگان اجرائی شان چيزی بيش از سخنگويان اعضا ساده نبودند. وظيفه ی سازمان واحد شامل گسترش آگاهی طبقاتی و احساس همبستگی بين کارگران می شد. AAUD-E نه حزب بود و نه اتحاديه، بلکه سازمان انقلابی پرولتاريا بود. اين سازمان با پيدايش شوراها، که به نوعی از پيش تصوير کرده بود، خود را منحل می ساخت.[90]

درک بينابينی، يعنی بين «سازمان گراها» و «خودانگيختگی گراها» توسط پانه کوک توسعه يافت که منطقاً از ديدگاه هايش در رابطه با خصلت مبارزه انقلابی که او مستقيماً به آگاهی طبقاتی گره می زد بر می خواست. آنتون پانه کوک (1960-1873) ستاره شناسی با شهرت جهانی و تاريخ دان علوم بود؛ در طول زندگی اش مشیِ دوگانه ای را يعنی هم بعنوان دانشمند و هم بمثابه مبارزه جو دنبال کرد. او در جنبش سوسياليستی بيش از نيم قرن فعال بود. در سال 1912 به SDAP (حزب سوسيال دمکراتيک کارگران) هلند پيوست و در سال بعد شروع به توسعه ی تئوری اش در رابطه با خودانگيختگی توده ای کرد. در سال 1905 برای تدريس در مدرسه ی حزبی به برلين دعوت شده بود و سپس در هر دو سازمان فعال بود. او از سال 1906 به بعد در محافل چپ های راديکال برمن درگير شد و مقالات زيادی برای ژورنال های حزبی نوشت. بخاطر مليت هلندی اش در سال 1914 از آلمان اخراج گرديد؛ اما در حالی که به فعاليت اش درون چپ زيمروالد در سوئيس و هلند ادامه می داد، ارتباطات اش را با سوسياليست های بين الملل آلمانی حفظ کرد. او پس از سال 1921 از مبارزه جوئیِ فعال کناره گيری کرد تا خود را به ستاره شناسی اختصاص دهد --که از سال 1925 به بعد در دانشگاه آمستردام آنرا تدريس می کرد. با اين وجود، او برای کار تئوريک کمونيست های شورائی (گروه کمونيست های بين المللی GIC) ادای سهم کرد و مقالات فراوانی در نشريات مختلف کمونيست های شورائی در دهه های 1930 و 1940 نوشت.

پانه کوک در مقايسه با ديگر رفقايش، در رابطه با جنبه ی معنوی مبارزه ی طبقاتی بيشتر تاکيد می کرد. او البته يک ماترياليست و مارکسيست معتقد باقی ماند. اما از ديدگاه وی نيروهای مادی (روابط توليدی) هيچ نفوذ فوری ای بر فرآيند انقلابی ندارند. فاصله ی زمانی مابين پديد آمدن ساختارهای نوين مادی يا شيوه ی توليد جديد، و لحظه ای که ذهنيت کارگر بدان آگاه می شود و متناسب با آن عمل می کند ممکن است بسيار طولانی باشد. در اين فاصله، آگاهی کارگر در زندان اعتقادات، تعصبات و ارزش های دروغين فرهنگ محيط اش است. پيش از هر چيز ديگری، نيروی بورژوازی نيروئی معنوی است: بورژوازی مذهب، آموزش و پرورش، فعاليت های تبليغاتی، و عمومی تر، کل رشته توليد فرهنگی ای را کنترل می کند که کارگر کمابيش در معرض آن قرارگرفته است. از اينرو، مابين وضعيت مادی آنچنان که امروز وجود دارد و آگاهی مشترک شکافی هست. بدين ترتيب نياز به ارتقاء آگاهی پرولتاريا در رابطه با وظايف رهائی بخش اش می باشد، اين در حالی است که پرولتاريا از لحاظ کمی رشد می کند و نقش اش در فرآيند توليد، او را استاد واقعی همين فرآيند می سازد.[91]

اگر که می بايد اين نظريه را تا نتيجه گيری اش ادامه داد، پس: انقلاب اول بايد در آگاهی پرولتاريا بوجود آيد. او خود راهش را بسوی آزادی از طريق مبارزه خواهد يافت. اما بطور هم زمان توسعه و گسترش آگاهی اش حياتی است. و اين، جائی است که کمونيست ها، آنها که انديشه اند، و آنها که در علم تکامل تاريخ خبره گشته اند نقش خويش را می يابند. اين عناصرِ روشن شده، بايد درگروه های کوچک گردهم آيند، که از نظر پانه کوک در صحنه ی مبارزه ی عملی عناصری خارجی هستند. آنها کارکردی روشنگری، توضيحی و بحثی دارند. وظيفه شان روشن و عيان نمودن هرچه بيشتر اهدافی است که بايد به آنها دست يافت؛ وظيفه شان تبليغات خستگی ناپذير در نوشته هاشان، سخنرانی هاشان، فرموله کردن ايده ها و دانسته ها و آگاه گری توده ها می باشد. همانگونه که شوراهای کارگران واحدهائی برای فعاليت های عملی در مبارزه طبقاتی را تشکيل می دهند، اين گروه های بحث، نيروی معنوی آن طبقه را نمايندگی می کنند.[92]

خطوط دقيق اين گروه ها که پانه کوک برخی اوقات احزاب می ناميد، مبهم می ماند. آنها وضعيت معينی ندارند، کارت عضويت يا آبونمان های منظمی ندارند. از همه مهمتر اينکه وظيفه ی آنها هدايت کردن تضادها نيست. واقعاً برای او مهم نبود که اين گروه ها چه ناميده شوند، تا آنجا که از آنچه که بعنوان حزب می شناسيم متفاوت باشند. اين گروه ها تمام آنهائی که درک های پايه ایِ مشترکی دارند را برای بحث و کشف وظايفی که بايد بدانها دست يافت گرد هم می آورند. فعاليت شان صرفاً فکری است و اهميت شان از اين واقعيت سرچشمه می گيرد که پيروزی سرانجام همچنين به نيروی روحی پرولتاريا بستگی دارد.[93]

در کنار جايگاه نسبتاً ميانه رو ی پانه کوک (ايده هايش از حزب شامل تفاوت های ظريفی بود) برخی ديدگاه های کمونيست های شورائی گستاخ تر بودند، و تمام اشکال سازمانی «خارجی>، مستقل از اينکه چه نفعی ممکن است داشته باشد، را رد می کردند.

در طول دوره 23-1917 با برخی ديدگاه ها مواجه می شويم که بيشتر شبيه بعضی گرايشات آنارشيستی است تا گرايشات مارکسيستی. برای مثال، خيلی زود، يعنی در سال 1917، ژوليان بوخارت اعلام کرد که همه احزاب مانند يکديگرند و در مقابل تمام اتوريته ها، حتی آنها که برخاسته از حزب انقلابی بودند، اعلام حق خودمختاری کرد. بوخارت حتی خود شکل حزب را رد کرد و فقط «ارگان های اجرائی» اش (Ausführende Organe) را حفظ نمود.[94] کمی بعد، فراکسيونی درون شاخه ی «وحدت طلب ها»ی کمونيست شورائی (AAUD-E) توسعه يافت که خواستار انحلال تمام ساختارهای عمومی سازمانی شده بود (يعنی آنهائی که گروه های پائين دستی ها را گرد هم می آورند).[95] اين دو گرايش اما بر روی مرزهای خارجی تئوری شورائی قرار داشتند. از سوی ديگر، تعدادی از شوراگراها در سال های 1930 ايده هائی را ارائه دادند که ترجمان دقيقی از ذات اين تئوری بود. برای اين افراد، جداسازی بين مبارزه ی طبقاتی و کنش های کارگری غير ممکن بود، جنبش کارگری منطبق است با جنبش کارگران. قانونمندی خودش که ميل به تصرف ابزار توليد دارد، بر آن حکم فرما است. اين جنبش نه تنها ارگان های مبارزه ی مادی خويش (کميته های کارخانه يا کنش کارگری) را بوجود می آورد، بلکه ارگان های دانش فکری خويش را نيز خلق می کند: گروه های کاری. اين گروه ها ديگر اجتماعی از افراد خارجی برای طبقه نيستند، بلکه ابزاری هستند که توسط خود طبقه و درون صفوف خويش ساخته شده اند. اين، سازمان خودمختار توده ها را به شوراها می رساند و سازمان کارگران انقلابی را به گروه های کاری.[96] به بيان ديگر، همه ی دخالت های از بيرون حذف شده است؛ تمام تلاش ها درجهت هدف نهائی بايد از درون خود طبقه برخيزد، و هرگونه استثنائی بر اين مساله تنها می تواند از جنبش «کارگری کهنه» الهام گيرد.

ديديم که چگونه تئوری شورائی از چپ راديکال جدا گرديد و وجود مستقل خويش را عليه درک هائی بنا نهاد که مسکو از طريق انترناسيونال سوم تبليغ می کرد. با گذشت سال ها، مساله ی انقلاب روسيه، سرشت و مشخصه هايش، می بايد که جايگاهی با اهميت فزاينده در مباحث اين «گروه های کاری» می گرفت. شوراگراها نه يک، بلکه دو تئوری متوالی در مورد انقلاب روسيه ارائه دادند، بطوريكه مضمون اين درک ها از تئوری شان بمثابه يک کل جدائی ناپذير است.

برای شروع، از سال 1919 به بعد، تئوريسين های راديکال پذيرفتند که در روسيه يک انقلاب واقعی انجام گرفته که رژيم سابق را سرنگون ساخته و پرولتاريا را به قدرت رسانده است. اما شرايط ويژه ای که براين کشور عقب مانده حاکم بود، بدين معنا بودکه نمی توان انتظار رود که انقلاب دارای همان اشکالی باشدکه مطمئناً در کشورهای صنعتی اروپای غربی و آمريكا خواهد داشت. زيرا اين کشورها حاوی پرولتاريای فراوان و تحصيل کرده با پشتوانه ی تاريخی طولانی می باشند، که نمی توانند برای به انجام رساندن وظيفه ی تاريخی شان به طبقات اجتماعی ديگر اتکا کنند. بعنوان مثال در آلمان توده ی کشاورز شامل دهقانان اجاره نشين و زمين داران کوچک می شد که تنها آرزوشان حفاظت و وسعت بخشيدن به ملک شان بود: آنها متحدين طبيعی بورژوازی بودند. پرولتاريا فقط می توانست روی نيروهای مادی و معنوی خودش حساب کند. روزی که بپا خيزد، نابودی ساختارهای کهن را بعهده گرفته و بالاتر از هر چيز، ديکتاتوری خودش را --ديکتاتوری طبقه را-- اعمال می کند. در روسيه برعکس، شش ميليون کارگر از جانب يک توده ی وسيع دهقانی که همچنين خواستار خلع يد از سرمايه داران بودند حمايت می شدند. به مجرد به قدرت رسيدن، اين طبقه کارگر قليل (در کشوری با180 ميليون جمعيت) و عاری از هرگونه سنت آزادی يا آگاهی طبقاتی، مجبور بود قدرت را به حزبی واگذار کند که از کمونيست های آگاه و فداکار ساخته شده، که سياست اش نمی توانست پايه ی اجتماعی رژيم اش --دهقانان-- را  ناديده بگيرد. اين مساله توضيح می دهد که چرا ديکتاتوری ای که در واقعيت تجربه شد، نه از نوع طبقه، بلکه حزبی، يک بوروکراسی يا حتی فقط تعداد اندکی رهبر بود.[97]
عليرغم اين تحليل، يا احتمالاً به علت آن، کمونيست های شورائی خود را با انقلاب روسيه هم هويت می ساختند و صحت تئوری و عمل بلشويکی را بزير سوال نمی بردند. تاکتيک های بلشويکی را برای وضعيت کشوری از نظر اقتصادی عقب افتاده، کاملاً مناسب می دانستند؛ تمام آنچه که از حزب کمونيست اتحاد شوروی می خواستند اين بود که از فراخوان برای تاکتيک های مشابه در اروپای غربی، يعنی جائی که وضعيت بکلی متفاوت بود، دست بردارد.[98]
از حدود سال های 22-1921 هنگامی که انقلاب روسيه شروع به ظاهر شدن بمثابه ی انقلابی بورژوائی کرد، نظرات نيز شروع به تکميل شدن کردند. اين تغييرات نظری مصادف بود با معرفی طرح نپ لنين و تشويق وی برای مالکيت خصوصی بخصوص در مناطق روستائی. اتو روله يکی از نخستين کسانی بود که از خصلت «کمونيستی» انقلاب روسيه اسطوره زدائی نمود. در بازگشت از روسيه اعلام کردکه شوراها صرفاً ديکتاتوری حزب را پوشانده اند، و اينکه او هيچ ردی از کمونيسم حقيقی درآنجا نيافت، بلکه برعکس آنجا نمايش رشد يک بورژوازیِ نوينِ شورائی است![99] مدت کوتاهی پس از آن، همه ی شوراگراها حول اين ديدگاه که آنچه در روسيه اتفاق افتاد يک انقلاب بورژوا-دمکراتيک يا بورژوا-دهقانی بود گرد آمدند: تا آنجا که سياست داخلی (بازگرداندن مالکيت خصوصی) و سياست خارجی (روابط تجاری و ديپلماتيک با قدرت های سرمايه داری) هر دو گواه فرآيندی بودند که در آن به تدريج قدرت در دست اقليتی قرار می گرفت و جامعه مستقيماً به سمت «سرمايه داری دولتی» هدايت می شد. وظايفی که در مقابل انقلابيون روسی قرار داشت، آنهائی بودند که بورژوازی از عهده ی انجام شان برنيامده بود: انقلاب توسط مشتی از نمايندگان خورده بورژوازی -- بلشويک ها -- انجام شده بود که آنقدر پيش رفته بودند که خود را بمثابه ی مانعی در مقابل انقلاب جهانی پرولتاريا  قرار دهند. طبق معمول اتو روله بود که اين ايده را به نافذترين شکلی ابراز داشت، برای او در کشوری که نخستين وظيفه اش پيشرفت از فئوداليسم به سرمايه داری صنعتی مدرن بود، خصلت کمابيش پرولتاريائی انقلاب روسيه هيچ کاری برای تغيير جوهر بورژوائی آن نکرد. او از همان آغاز مدعی بود که رژيم نشان داده که بورژوائی است: فقط کافی است به قرارداد برست-ليتوفيسک، پذيرش اصل حق تعيين سرنوشت مردم، پافشاری بر مالکيت خصوصی بين دهقانان يا سياست ملی کردن که هيچگونه ربطی به سوسياليزه شدن ندارد، نگريسته شود.[100]
جوهر اين تحليل، با وجودی که برخی اصلاحات بعدها بدان اضافه شد، حتی پس از اشتراکی کردن های اجباری سال های 30-1928 بلاتغيير ماند. پانه کوک بعداً توضيح داد که اشغال قدرت توسط حزب بواسطه ی «کمبود کادر» و اينکه دولت خود را جايگزين طبقه کرده بود انجام گرفت. برای او، از آنجا که دولت در روسيه حاکم مطلق بود، سرمايه داری دولتی مترادف با شکلی از سوسياليسم دولتی بود. در حالی که بوروکراسی وظايفی را به پيش می برد که در غرب اروپا وظايف بورژوازی می بودند، به وضوح، اين کار بوروکرات ها بود که صنعتی شدن و اشتراکی شدن را به کشور تحميل کنند. اين است دليل چرائی اين نکته که عليرغم خصلت بورژوائی انقلاب روسيه، يا ترجيحاً بخاطر آن خصلت، اين انقلاب گامی عظيم به جلو را نمايندگی می کرد؛ توده ها از مرحله تغييرناپذيرِ بربريتی به وضعيتی پيشرفت کرده بودند که در آن ممکن بود اميد داشته باشند که برای خودشان شأنی داشته باشند. اما بهای اين پيشرفت سنگين بود: يک ديکتاتوری سرکوب گر و بردگیِ خوردکننده تر از آنچه که بر دوش طبقه کارگر جوامع سرمايه داری غربی سنگينی می کند.[101]
جنگ دوم جهانی به هيچ تغيير قابل ذکری در تئوری های شورائی منجر نگشت؛ بر تعدادی از اين تئوری ها تاکيد بيشتری شد، در حالی که برخی ديگر کم رنگ تر شدند. اکنون هدف اصلی مبارزه عليه ائتلاف دولت-اتحاديه ها بود، که در نتيجه ی آن، اشکال نوينی از تقابل ها می بايد پديد می آمدند، اشکالی مانند اعتصابات غيرقانونی و اشغال کارخانه. به نظر شوراگراها اين متدهای نوين (البته نه چندان نوين، زيرا آنها از قبل، پديداری اين روش ها را پيش از جنگ مشاهده کرده بودند) ويژه گي تفکر مستقل وخودمختاری است که پرولتاريا اکنون توانائی اش را دارد. مساله ی محوری در فرآيند انقلابی پسا-جنگ بمثابه امتداد اين اعتصابات تظاهر می يابد. ازآنجا که اعتصابات غيرقانونی قانونيت خود سيستم و حق مالکيت را بزير سوال می کشيدند، کارکرد سرکوب گرانه ی اتحاديه اکنون بمثابه جرقه ی آماده ای بود که کل جامعه را به آتش می کشيد. بنابراين شوراگراها همه ی اميد خود را بر همبستگی کارگری و همه گير شدن کنش کارگری گذاردند که به تدريج کارگران را به تصرف ابزار توليد هدايت می کرد. زيرا ملی سازی به تنهائی به استثمار پايان نخواهد داد: بوروکراسی نوينی بطور گريزناپذير مانند اتحاد شوروی سر بلند خواهد کرد که جای طبقه استثمارگر سابق را بگيرد.[102]
تعداد اندکی گروه کوچک تئوری شورائی و يا تئوری های نزديک به آن که در سال های بعد در هلند، استرالي، بريتانيا و فرانسه بقا يافتند را تبليغ می کردند. از پايان دهه ی 1960 اما ايده ها و سنت های کمونيسم شورائی، به ناگهان محبوبيتی تازه يافتند. به يکی از ستاره ها در آسمان چپ نو تبديل گرديده است.[103] اين است علت چرائی ضرورت اينکه نظريه های جنبش شوراگراها در ارتباط با آرمان های راديکال گرائی نوين قرار بگيرد، يا حداقل در اين مسير تلاش شود.

هيچ گونه ترديدی نمی تواند وجود داشته باشد که تئوريسين های شورائی در مسيری هستند که توسط مارکسيسم ترسيم شده است: هدف آنها بدست دادن تفسيری واقعی و تغيير شکل داده نشده از افکار مارکسی است. به علاوه مارکسيسم شان بطور بسيار محدودی جبرگرا است، و عليرغم اهميتی که پانه کوک برای عوامل معنوی و آگاهی قائل می شود، تفسير کمونيسم شورائی از ماترياليسم نسبتاً محدود است. به روابط توليدی بمثابه  عامل تغيير دهنده ی حيات اجتماعی و تکامل اش نگريسته می شود --با يا بدون وقفه زمانی. همان گونه که گورتر بيان کرد، انسان ها ممکن است که تاريخ خويش را رقم زنند، اما تنها در محدوده ای نسبتاً تنگ. تکامل تاريخی، درون دگرگونی شيوه ی توليد قرار دارد.

اين جبرگرايی که از روح راديکال گرايی نوين نسبتاً فاصله دارد، اغلب مايه ی دگماتيسم معينی می شود. شوراگراها اعتقاد راسخ دارند که بحران کاپيتاليسم بطور ناگزيری منجر به پديدآمدن آگاهی انقلابی می شود. حتی اگر آنها نسبت به کائوتسکی يا لنين خيلی کمتر دگماتيک باشند، با اين وجود، کمونيست های شورائی مهر اکونوميسمی اکيد خورده اند.[104]
عامل ديگری که با تفکر انقلابی معاصر به يکسان بيگانه می باشد، نقش محوری قائل شدن برای واحدهای توليدی در فرآيند رهائی است. پانه کوک می گويد که توليد اساس جامعه و واحدهای توليدی سلول های زنده اش هستد.[105] اين بيان از ماترياليسم ديالکتيک جبری اش و ارزش گذاری گزاف اش نسبت به عوامل اقتصادی نشات می گيرد. اين ارزش گذاری پاسخگوی درک شوراگراها از کار است: آنها کار را مطلوب، ضروری و سرچشمه ی تمام زندگی اجتماعی و معنوی در نظر می گرفتند. به بيان ديگر، درک آنها از کار به زحمت از تصوير شبه مذهبیِ ارائه شده توسط مارکس و انگلس متفاوت بود. جامعه ی کنترل شده توسط کارگر که از جانب شوراگراها دفاع می شد، يک کارخانه ی پهناور خواهد بود؛ که نه نامطلوب بودن کار و نه يکنواختی اش محو خواهد گشت. به دور از رهاسازی انسان از کار مولد، اين روايت، انسان را بطور دائم و علاج ناپذيری به آن [کار مولد] مقيد می کند.
اتو روله حتی آنقدر پيش رفت که معتقد بود کارگر فقط هنگامی پرولتر است که درون کارخانه اش باشد. در خارج از محيط کار، او يک خورده بورژو، بی ذوق در شيوه ی زندگی، و تحت سلطه ی طبقه ی حاکم است. فقط در محل کارش انقلابی می شود.[106] انسان به ناگزير متعجب می شود که کارگر چگونه اين انشقاق شخصيت اش را تحمل می کند؛ آيا يک فرد واقعاً می تواند ذهنيتی دوقلو، يا مانند ژانوس* دو چهره داشته باشد؟ اين سوال ما را به نقدی بنيادی تر از هسته ی سخت تئوری راديکال، يعنی کاراکتر ناتمام کمونيسم شورائی هدايت می کند. زيرا که درک های کمونيسم شورائی واقعاً  فقط به يک لايه از ازخودبيگانگی انسان چنگ می زند، و جنبه های ديگر، از جمله زندگی روزمره ی فرد که در دلِ نقد راديکال قرار دارد را ناديده می گيرد. اين نکته مسلم نيست که پرولتاريا نسبت به مبارزه عليه فرهنگ، خانواده و سرکوب جنسی، در مبارزه ی حرفه ای بهتر مسلح است.

حتی آنجاکه نقشِ (حداقل بايدگفت مبهم) «اقليت های آگاه» --گروه های کاری يا احزاب نوين-- مورد بحث است، کمونيسم شورائی عناصر نسبتاً فراوانی را از مارکسيسم کلاسيک به عاريه می گيرد تا در نزد راديکال های نوين مورد ترديد واقع نشود. شوراگراها اکثراً ريشه های اجتماعی بورژوائی داشتند، روشنفکرانی که بخوبی در مناصب (کارير) خود جامعه ای که احاطه شان کرده بود پابرجا بودند. چيز ناسازه ای در رابطه با اشتياق آنها برای قائل شدن نقش ناجی برای کارگران --ي، ديگران، برای اينکه از عبارت اگزيستانسياليست ها استفاده کرده باشيم-- وجود دارد، وقتی که در نظر بگيريم که خودمختاری يا خود-جنبشیِ پرولتاريا در مرکز مشغله های ذهنی آنها قرار دارد.

با وجود همه ی اينه، شوراگراها در يک تضاد تاريخی با ايدئولوژی لنينيستی سهمی به سزا ايفا کردند. درآن سال های تيره، زمانی که انترناسيونال سوم بمثابه  تجسم اميدهای انقلابی برجسته شده بود، شوراگراها اين ادعا را اسطوره زدائی نمودند، هر چند که از همان پيش فرض های تئوريکی کمونيست های رسمی آغاز کرده بودند.

در انته، با ارجاع دادن اولين و مهم ترين تجربه ی تاريخی شوراها، آنها به يکی از خواسته های بنيادين راديکال گرائی يعنی اينکه مبارزه برای رهائی از تمام زنجيرها بايد مبارزه ای خودمختار باشد مضمون روشنی دادند. و اگر آنها در قرار دادن تمام اميدها و ايمان شان بر روی تجربه ی شوراها تنها نبودند، اما، آن تجربه را درون تکامل تاريخی راديکال گرائی قرار دادند.


 

يادداشت ها:

 يجگ= يادداشتِ  جان گری

 

Wildcat strikes * در همه جای اين ترجمه به «اعتصابات غير قانونی» برگردانده شده،  که بار خودانگيختگی را نيز با خود دارد. در کشورهائی که حق اعتصاب برسميت شناخته شده، اعتصاب کارگری، تنها بشرط تائيد و رسميت يافتن اتحاديه سراسری کارگری (از جمله بعلت عدم دستيابی به قرارداد سراسری با اتحاديه کارفرماها) قانونی است. در غير اين صورت، حتی اگر اتحاديه يک شاخه ی صنفیِ کارگری دست به اعتصاب بزند، چنين اعتصابی معمولاً غير قانونی است. اين عبارت در مورد اعتصاباتی که بی توجه به اتحاديه ها و دولت انجام می گيرد اطلاق می شود.

*  Action در اين ترجمه اين واژه به "کنش" برگردانده شده است. در انگليسیworkers action  شامل هرکدام از (و همه ی) انواع مبارزات عملی کارگری ازجمله پيکت گذاری، کندکاری، تظاهرات، اعتصاب و شورش و غيره می شود. اما چنين واژه ای در ادبيات چپ، بيشتر در موارد حرکات کارگری مستقل از اتحاديه ها --بخصوص در متن حاضر-- استفاده می شود، از جمله اعتصابات غيرقانونی، تظاهرات ها، شورش های خيابانی و غيره.

** Councilists  در اينجا به «شوراگراها» برگردانده شده است. اين واژه ای است که معمولاً به کمونيست های شورائی اطلاق می شود.

*  Bavaria  کشوری (اکنون منطقه ای) در جنوب شرقی آلمان که پيش از جنگ جهانی اول هم مرز آلمان، مجارستان و چک بود.

* Shop-steward به معنی فردی است که از طرف کارگران همکار در کارخانه يا کارگاه بعنوان سخنگو در مقابل کارفرما انتخاب می شود. از اينرو "shop stewards’ movment" در اين نوشته به "جنبش سخنگويان کارخانه" ترجمه می گردد. لازم به تذکر است آنچه در بريتانيا به عنوان shop-steward شناخته يا خوانده می شود با مفهومی که در اوايل قرن20 داشت بسيار متفاوت است. مهمترين تفاوت به داشتن حق مذاکره و تصميم گيری مربوط می شود که اکنون اينها اين حق را دارند اما در آن زمان نداشتند.

*  Guilds Socialists سوسياليست های گليد. اين سوسياليسم نام گرايش يا مکتبی در جنبش کارگری انگلستان بود. از ديد اين گرايش، دولت بايد حق مالکيت بر ابزار توليد را در دست خود گيرد و از منافع مصرف کنندگان حمايت کند، در حالی که اتحاديه های کارگری (که آنها را گليد خطاب می کردند) بايد مديريت توليد را در دست گيرند. گفته می شود که سوسياليست های گليد نقش بسيار مهمی در توسعه تئوری های سوسيال دمکراسی در سال های 25-1905  ايفا کردند.

*  Libertarian در فارسی به طرفدار آزادی اراده و آزادی فردی برگردانده شده است. اين اصطلاح بويژه به آنارشيست ها و آناکو-سنديکاليست ها اطلاق می گردد – يا اينکه شايد بهتر است گفته شود آنها اين اصطلاح را در مورد خود بکار می بردند.

* واژه ی انگليسی Trade Union در فارسی به «اتحاديه کارگری» ترجمه شده است، در حاليکه در زبان آلمانی، برابر نهاد آن Gewerkschaft (در جمع Gewerkschaften) می شود. چپ راديکال و انقلابی آلمان (<کمونيست های چپ>، کمونيست های شورائی، آناکوسنديکاليست ها و ...) تلاش کردند تا تشکيلات آلترناتيوی در مقابل اتحاديه های کارگری  Gewerkschaftenموجود، تحت نام Union (در جمع: Unionen) بوجود آورند. اين واژه ی آخری نيز هم در زبان فارسی و هم در زبان انگليسی به «انحاديه» ترجمه شده است. و البته اين مساله باعث سردرگمی و اغتشاش می گردد يا تا حدودی گشته است. و اين در حالی است Gewerkschaften مستقيماً در مقابل سازمان های بوجود آمده در محل های کار (کميته های کارگری، کميته های اعتصاب، شوراها) ايستاده بودند، Unionen تلاش می کردند تا اين تشکيلات ها را گرد هم آوره و متحد سازند. از اينرو، برای جداسازی اين دو از هم، هرکجا در متن منظور Union يا Unionen بوده با خطِ کشيده نشان داده می شود.

*  Freie Arbeiter Union Deutschland  (اتحاديه کارگری آزاد آلمان) يک اتحاديه آنارکوسنديکاليستی بود که فراکسيون مسلط در آن فعاليت سياسی را رد می کرد، اغلب مخالف استفاده از خشونت، و خواستار خودمختاری کامل سازمان های کارخانه بودند.

*  Enterism سياستی که از جانب لنين در "بيماری چپ روی در کمونيسم" طرح و تاکيد شد. يعنی شرکت در احزاب بزرگتر «چپ» و نيز در اتحاديه های رسمی، برای تاثيرگذاری بر اين سازمان ها از «درون>.

*  Janus ژانوس خدای دو چهره ی رومی، خدای ورودی و خروجی، خدای درب.

                          


 

[1] نگاه کنيد به فصل اول کتاب سنت راديکال نوشته ی نگارنده

Richard Gambin، the Radical Tradition (London 1978)، Chapter 1.

[2] ما کلاً سه گرايش می يابيم: جناح ميانه رو-شوينيست، جناح رفرميست-پاسيفيست که کمتر متمايل با ادغام با دمکراسی بورژوائی بود؛ و جناح چپ انقلابی که اکثريت آنها در پايان از انترناسيونال سوم حمايت کردند.

[3] اينجا من از تمايز سازی گوستاو لانداور Gustav Landauer در (Die Revolution London 1978) استفاده می کنم، بين توپيا tpoia که ابراز و تجربه واقعيت است، و اتوپيا utopia ، يعنی ترکيبی از توپيا --آنچه که وجود دارد-- و آنچه که ابراز نشده اما ما آرزويش را می کنيم. در آن لحظه ای که اتوپيا واقعيت می يابد، توپيا می شود.

[4] F. L. Carsten، Revolution in Central Europe (1918/1919) (London، 1972)، p.125ff.

[5] برای توصيفی نهادی و ترتيب بندی شده ی زمانی، نگاه کنيد به: A. Schwarz، die Weimarer Republikk (Corstanz، 1958)، p.28-9

[6] P. Brouè Rèvolution en Allemagne (Paris، 1971)، ch.6.

[7] P. von Oertyen، Betriebsträte in Novemberrevolution (Dusseldorf، 1963)، p.71 ff.

[8] Brouè op. cit. ، And E. Kolb، die Arbeiterräte in der deuschen Innenpolitik (Dusseldorf، 1962)، p. 60.

[9] Kolb، op. cit. Pp. 88-90.

[10] ibid. Pp. 91-92.

[11] اين ديدگاه اکثر تاريخ نويسان آن دوران است، از O. K. Flechtheim  گرفته تا بقيه، با وجودی که او نسبت به جنبش انقلابی نظر مساعدی دارد. نگاه کنيد به کتابش: Die K. P. D. In der Weimarer Republikk (Frankfurt، 1969)، ch. 2

[12] برای شرح و بررسیِ زمان بندی شده ی اين اتفاقات، رجوع کنيد به:  R. Grunberger، Red Rising in Bavaria (London 1973).

اسناد اين دوره در کتاب زير يافت می شوند:

G. Schmolze (ed.)، Revolution und Rëterepublik 1918-1919 in Augenzeugenberichten (Dosseldorf 1969.

[13] اولين شورا تاريخ دسامبر 1917 را با خود دارد. نگاه کنيد به :

R. L. Tokès، Bèla Kun، and the Hungarian Soviet Republic (New Zork، 1967)، p. 38 F.

منابع وسيع در رابطه با اين موضوع در منبع زير بررسی شده است: Völgyes The Hungarian Soviet Republic (Stanford، 1970).

[14] Tokès، op. cit.، p. 120.

[15] ibid، p. 161.

[16] از تعداد 33 نفر کميسار خلق، 17 نفر سوسياليست، 14 نفر کمونيست، و 2 نفر ديگر به هيچ حزبی وابسته نبودند (رجوع شود به منبع فوق، ص 137).

[17] قابل توجه است که گليدها که بعد از1910 فعال بودند، برای تصاحب کارخانجات صنعتی فراخوان ندادند، و برای سپردن اداره ی اين صنايع به دست کارگران به تنهائی نيز آماده نبودند. بالاخره تئوريسين هايشان در ارتباط با نشان دادن اينکه دليلی برای بريدن از اتحاديه ها وجود ندارد، و اينکه آنها فقط در جستجوی دگرگونی دکترين تريديونيونيسم می باشند، البته تا آنجا که کنترل مشترک مورد بحث بود، محتاط بودند.

[18] G. D. H. Cole and R. Postgate، The Common People (London، 1968)، p. 518.

[19] ibid، p. 546-57.

[20] Cf. B. P ribicevic، The shop Strewards` Movement and Workers` Control، 1910-1922 (Oxford، 1959)، p. 99 ff.

[21] ibid، p. 144.

[22] A. Tasca، Naissance du fascisme (Paris، 1967)، p. 45.

[23] ibid، p. 54.

[24] ibid، p. 103-4.

[25] H. Prouteau، Les occupations d´usines en France et en Italie (1920-1936) (Paris، 1967)، p. 40.

[26] J. M. Cammet، Antonio Gramsci and the origins of Italian Communism (Stanford، 1967)، p. 74.

[27]  ´Sindicati e consigli`، Ordine Nuovo (11 October 1919)، in A. Gramsci، L´Ordine Nuovo 1919-1920 (n. p.، 1955)، p. 34-9 (henceforth referred to as Opere).

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منبع زير يافت می شود:

Selections from Political Writings 1910-1929 (London 1977)، pp. 98-102.

[28] `Sindicalismo e consigli´، Ordine Nuovo (8 Nivember 1919) and second article، `Sindicati e consigli´، (2 June 1920) in Opere، p. 44-48، p. 131-5.

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منبع زير يافت می شود:

Selections from Political Writings 1910-1929 (London 1977)، pp. 109-113، 265-268.

[29] `Democrazia operaia`، Ordine Nuovo (21 July 1919)، Written in collaboration with Palmiro Togliatti in Opere، p. 10-13.

[30] Commett، op. cit.، p. 88.

[31] Cf. `Il problema del pottere`، Ordine Nuovo (29 November 1919) and `partito di governo e classe di governo`، (6 March 1920) in Opere، p. 56-60، 91-96.

[32] `Sindicati e consigli`،op. cit. (20 Jun 1920).

[33] `Il partio e la revoluzione`، Ordine Nuovo (27 December 1919) in Opere، p. 67-71.

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منبع زير يافت می شود:

Selections from Political Writings 1910-1929 (London 1977)، pp. 142-146.

[34] Along similar lines see Piotte، op. cit. p. 263.

[35] با وجودی که او علناً موضع گرفت که اصول ليبرتاريائی «خطرناک» هستند (به يادداشت شماره 34 صفحه 125 مراجعه کنيد). در ارتباط با رابط اش با آنارشيست ها رجوع کنيد به:

P. C. Masini، Antonio Gramsci e l`Ordine Nuovo. Visti da un libertario (n. P.، 1956).

[36] Cited by piotte، op. cit.، p. 271.

[37] ibid، p. 373.

[38] Sozialistengeseze (90-1878) که در طول اين دوره سازمان های سياسی را از حقوق مدنی بی بهره ساخت. در رابطه با توسعه ی سوسيال دمکراسی آلمان نگاه کنيد به کار کلاسيک:

C. E. Schoeske، German Social Democracy (1905-17) (Cambridge، Mass، 1955).

[39] ر. لوگزامبورگ، اعتصاب توده ای حزب سياسی و اتحاديه کارگری (ديترويت 1919 ).

يجگ: نسخه ی انگليسی اين جزوه روی اينترنت در آدرس زير يافت می شود: www.marxists.org

[40] اين نام از ژورنال مخالف رهبری حزب هلند که از 1907 به بعد منتشر می شد اتخاذ شده است: Die Tribune .

[41] هنگامی که لوگزامبورگ در حال نوشتن جزوه اش بود، مساله ی بوروکراتيزه شدن وسيعاً مورد بحث بود. رابرت مايکلز (Robert Michels) در سال 1906 (هنگامی که هنوز عضو SPD بود) و پيش از اين که يک مطالعه ی جامعه شناسانه در جزئيات را به اين مساله اختصاص دهد بود که توجه را به اين پديده جلب کرد.

[42] کتاب نتل (J.P. Nettl ) حامل شهود فراوانی در اين مورد می باشد: Rosa Luxamborg (London 1966)

[43] H. M. Bock، ``Zur Geschichte un Theorie der holländische marxistischen Schule``، in A. Pannekoek and H. Gorter، Organisation und taktik der proletarischen Revolution (Frankfurt، 1968)، p. 12 speaks of 500 members; F. Kool (ed.) in his introduction to Die Linke gegen die Partieherrschaft (Olten، 1970)، p. 89 puts the figur at 700.

[44] A. Pannekoek، Die taktischen differenzen in der arbeiterbewegung (Hamborg،1909).

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی از اين نوشته در کتاب زير يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the workers Councils (St. Louis، 1978)، ch. 2.

 

[45] A. Pannekoek، ``Masseaktion und Revolution``، Die Neue Zeit Vol. 1، 1912 p.543 and ``Die Eroberung der Herrschaft`` Leipziger Volkszeitung، no. 210 (1912).

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی از اين نوشته ها در کتاب زير يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the workers Councils (St. Louis، 1978)، ch. 3

 

[46] A. Pannekoek، `` Marxistische Teorie und revolutionäre Taktik``، Die Neue Zeit Vol. 1، 1912 p. 272-81، 365-73.

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين مقاله در کتاب زير يافت می شود:

D. A. Smart (ed.) pannekoek and Gorter´s Marxism (London، 1978).

در رابطه با تاريخ « چپ راديکال» به کتاب زير مراجعه کنيد:

H. M. Bock، Szndicalismus und Linkskommunismus von 1918-1923 (Meisenheim am Glan، 1969).

[47] بيش از آن اينکه نشريات چپ افراطی به سادگی شگفت آوری در جامعه و حتی در جبهه ها در دست ها می چرخيدند. در اين مورد رجوع کنيد به:

J. Miller `` Zur Geschichte der linken Sozial- demokraten in Bermen (1906-1918)`` in Zeitschrift für Geschichtswissenschaft (Sonderheft، 1958)، pp. 202-17.

[48] در واقع ديدگاه های تعداد قابل توجهی از اسپارتاکيست ها با نظرات رهبرانشان مشترک نبود؛ در آن شرايط اما، فقط اين رهبران موفق شدند به اينکه صدايشان شنيده شود. فراتر اينکه نظرات ليبکنيشت همان گونه که در نوشته های زندان اش در سال 198-1917 نشان داده شده، نسبت به ديدگاه های لوکزامبورگ بديع تر بودند. نگاه کنيد به:

Karl Libknecht، Politische Aufzeichnungen aus seinen Nachlass (Berlin، 1921). See also Bock، op. Cit.، pp. 65-66.

[49] Arbeiterpolitik (Bermen)، no. 1 (24. Januar 1916)، and no. 7 (17. February 1917)، see the editirials.

[50] برای شروع، اگر بخواهيم دقيق صحبت کنيم، لفظ ISD فقط به گروه های هامبورگ و برمن اطلاق می شد. اما در فاصله زمانی کوتاهی، همه ی گروه های افراطی به اين نام شناخته می شدند.

[51] Arbeiterpolitik (Bermen)، no. 15 (14. April 1917)، and no. 10 (26. august 1916).

[52] ``Zur Einführung`` Verbut (1. Januar 1916)، unsigned.

[53] A. Pannekoek، ``Bolschewismus und Demokratie``، Arbeiterpolitik (Bermen)، no. 5 (December 1918).

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی از اين نوشته در کتاب زير يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the workers Councils (St. Louis 1978)، pp. 150-152.

[54] رادک در اين تجديد روابط غيرمترقبه نقشی حياتی ايفا نمود. هنگامی که در سازمان هامبورگ فعال بود، به لنين پيوست و به نفع وحدت مجدد بحث می کرد. بايد اضافه شود که رهبران بلشويک در ميان بين المللی ها بسيار محبوب بودند. بين المللی ها مقاله های لنين، زينوويف، و البته رادک ر، حتی با اينکه او از خود در بين رفقای سابق اش چه در حزب آلمان و چه در حزب لهستان خاطرات خوشی برجای نگذاشته بود، تجديد چاپ می کردند.

[55] دقيق تر اينکه، واگرائی ها توسط يک نمای وحدت ايدئولوژيکی پوشيده شده بود. بدين ترتيب در کنفرانس USPD (در آوريل 1917) نماينده ی اسپارتاکيست ها، فريتس روک Fritz Ruck ديدگاه های بسيار نزديکی را نسبت به بين المللی ها بيان کرده بود.

H. M. Bock، Szndicalismus und Linkskommunismus von، op. Cit.، p.62.

[56] برنامه ی حزب کمونيستی کارگر، محل انتشار ذکر نشده است، و بدون ذکر تاريخ می باشد (1920).

Program der Kommunistschen Arbeiter- Partei Deutschlands.

يجگ: اين برنامه در آدرس زير يافت می شود:  http://www.left-dis.nl/uk/kapd1920.htm

[57] کمونيست های چپ هامبورگ و برمن بودند که اساسنامه ی AAUD را در ماه آگوست 1919 نگاشتند. رجوع شود به منبع ذکر شده از Bock در بالا صفحه 132-130، و نيز:

F. Wolffheim Betriebsorganisationen order Gewerkschften (Hamborg، 1919، the text dates from August)

يجگ: ترجمه ی انگليسی اساسنامه ی AAUD در ماه نوامبر 1921 در Workers dreadnought انتشار يافت.

[58] کنش توده ای Massenaktion جزوه ای بود که از سوی KAU (برلين 1933) منتشر شد. AAUD-E به نقد برای مدتی طولانی بين آنها که به سازمانی محکم، با تصميمات گرفته شده از بالا و الزام آور برای رده پائين ها معتقد بودند، و آنها که خواستار لغو هرگونه ساختار به هم فشرده ی تشکيلاتی بودند، تقسيم شده بود. AAUD-E برای تبليغات، که جهت گيری اش عمدتاً مخالف با احزاب سياسی بود، برای بسط شعارهای شوراها فراخوان داد. رجوع شود به:

Die Allgemeine Arbeiter- Union (Einheitsorganisation). Was sie ist und was sie will! (frankfurt am Main 1927t)

[59] منبع ذکر شده از Bock در بال، صفحه 209. در سال 1923 گروه ها و سکت های کمونيسم شورائی در مجموع به تعداد کمتر از 20000 نفر تخمين زده شدند - رجوع شود به منبع ذکر شده از F. Kool در بال، صفحه 145.

[60] روزا لوکزامبورگ سه موضوع را به خود اختصاص داده بود: اصل مليت ها، زمين های غير اشتراکی و ديکتاتوری حزب. اين موضوع ها، حداقل تا دسامبر 1918 بر قله ی بی ميلی اش نسبت به جدائی از سوسيال دمکراسی قرار داشتند. مراجعه شود به جزوه اش "انقلاب روسيه" (چاپ لندن 1959) که در 1918 نگاشته شد.

[61] A. Pannekoek. ``Bolschewismus und Demokratie``، op. Cit.، See also his article: ``Der Anfang`` Arbeiterpolitik (Bermen)، no. 48 (30 November 1918).

[62] V. Lenin، State and Revolution، (Moscow، 1970).

يجگ: اين جزوه روی اينترنت در آدرس زير يافت می شود: www.marxists.org

[63] V. Lenin، State and Revolution، (Moscow، 1970) (italic in the original text).

يجگ: اين جزوه روی اينترنت در آدرس زير يافت می شود: www.marxists.org

[64] O. C. Flechtheim، Le Parti communiste sous la Rèpublique de Weimar (Paris، 1972)، p. 85 ff.

بر طبق گفته های Brouè  اتوريته ی موثر پل لوی تا ماه مارس 1919 ادامه داشت. رجوع شود به منبع ذکر شده در بالا ص 295.

[65] Letter in Kommunistische Arbeiter-Zeitung (Hamburg)، no.191 (1919).

[66] V. Lenin، Left-wing Communism: an Infantile Disorder (Peking).

[67] Bericht über Moskau Die Aktion، no. 39/40 (1920)

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين مقاله تحت عنوان «گزارش از مسکو» در آدرس زير در اينترنت يافت می شود:

http://www.geocities.com/Athens/Acropolis/8195/moscow.htm

[68] Manifestse، théses et résolutions des quatre premiers congrés mandiaux de l'Internationale communiste (Paris، 1934; fascimile repr. Paris 1970) pp.47،49

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منابع زير يافت می شود:

Theses، Resolutions and manifestos of the First Four Congresses of the Third International (London 1980) ، The Second Congress of the Communist International (London 1977) ، Workers of the world and Oppressed People

Unite! : Proceedings and Documents of the Second Congress، 1920 (Communist International in Lenin´s Time) (New York، 1922)

[69] M. Bock، op. cit.، p.257

[70] تروتسکی هيچ درنگی نکرد که از پيش (يعنی در کنگره سوم انترناسيونال کمونيست) اين انترناسيونال چهارم را که به نظرش «هيچ خطری نيست که به تعداد بسيار زيادی عضو دست يابد» را نقد کند. از قرار معلوم، او هنگامی که چند سال بعد انترناسيونال چهارم خودش را برپا می داشت، طور ديگری می انديشيد.

[71] H. Gorter، Offener Brief an den Genossen Lenin، eine Antwort auf Lenins Broschore: Der Radikalismus، eine Kinderkrankheit des Kommunismus (Berlin، n. d. 1921)

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منبع زير يافت می شود:

Workers Dreadnought Vol. VII no. 51 to Vol. VIII no. 13 March - June 1921

يجگ: تصحيح شده ی آن در منابع زير يافت می شود:

Wildcat pamphlet، Open Letter To Camerade Lenin (London 1989)

اين ترجمه در سايت اينترنت Communist Left همراه با نسخه های آلمانی و فرانسوی نيز وجود دارد:

http://huizen.dds.nl/~left-dis/UK/open0.htm

[72] F. Wolfheim، Betreibsorganisationen oder Gewerkschaften (Hamburg، 1919) and A. Pannekoek،

Weltrevolution und Kommunistische Taktik (Viena 1920)

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در منبع زير يافت می شود:

D. A. Smart (ed.) Pannekoek and Gorter´s Marxism (London، 1978)، pp. 93-141

online World Revolution and Communist Tactics: http://www.geocities.com/~johngray/panworl1.htm

[73]  'Der Parlamentarismus in der proletarischen Revolution'، Proletarier (Berlin)، no. 2 (November 1920).

[74]  'Zur Frage der Einheitschule'، Arbeiterpolitik (Bremen)، no. 7 (17 February 1917). Cf. also Bock، 'Zur Geschichte und Theorie der holländschen marxistischen Schule'، op. cit.، p. 17.

[75] بی ترديد آنها از بنيانگذاران سوسيال دمکراسی هلند، يعنی ار فرديناند دوملا نيوانهويس Ferdinand Domela Niewenhuis تاثير گرفته بودند، که بعداً خود او سوسياليست ليبرتاريائی شد. از سال های1890 به بعد، نيوانهويس عليه پارلمانتاريسم و به نفع مبارزه طبقاتی موضع گرفت، و به احزاب مارکسيست که وی به آنان مظنون بود که به سمت سوسياليسم دولتی و ديکتاتوری تغيير جهت داده اند، هشدار داد. رجوع کنيد به کتابش:  Socialisme en danger، 3rd edn (Paris، 1897)، pp. 48، 72، 216. id

[76] O. Rühle، Von der bürgalichen zur proletarischen Revolution (Berlin، 1970)، p. 32 (the text dates from 1924).

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته تحت عنوان زير در اينترنت يافت می شود:

From the Bourgeois to the Proletarian Revolution - Otto Rühle (1924)

http://www.geocities.com/~johngray/borpro.htm

[77] ibid.، pp. 38-43، and A. Pannekoek، Workers' Councils (Melbourne، 1950: English version of De

arbeidersraaden، published in Amsterdam، 1946، under the pseudonym of P. Aartsz)، p. 65. See also his 'Five Theses on the Class Struggle'، Southern Advocate for Workers' Councils (Melbourne، May 1947).

يجگ: آدرس کتاب پانه کوک در اينترنت:  http://www.geocities.com/~johngray/wcontitl.htm

[78] J. Harper [A. Pannekoek]، 'Trade Unionism'، International Council Correspondence (Chicago)، no. 2 January1936).

يجگ: آدرس اين مقاله در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/panunion.htm

[79] H. Gorter، 'Partei، Klasse und Masse'، Proletarier، no 4 (February-March 1921)، and A. Pannekoek، 'Der neue Blanquismus'، Der Kommunist (Bremen)، no. 27 (1920).

[80] [A. Pannekoek]، 'Partei und Arbeiterklasse'، Rätekorrespondenz (published by the GIC، the Dutch International Communist Group)، no. 15 (March 1936)، and J. Harper [A. Pannekoek]، 'General Remarks on the Question of Organization'، Living Marxism (Chicago)، no. 5 (November 1938).

يجگ: آدرس اين مقاله ها در اينترنت:

 http://www.geocities.com/~johngray/panparty.htm

http://www.geocities.com/~johngray/panorgan.htm

[81] 'Arbeiterräte und kommunistische Wirtschaftsgestaltung'، Rätekorrespondenz، no 5 (October 1934). ، p.161

[82] A. Pannekoek، Workers' Councils، op. cit.، section 1: 'The Task'. ، p.161

يجگ: آدرس اين کتاب در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/wcontitl.htm#toc

[83] J. H. [A. Pannekoek]، 'The Workers' Councils'، International Council Correspondence، no. 5 (1936).

يجگ: آدرس اين مقاله ها در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/panwc36.htm

[84] K. Horner [A. Pannekoek]، Sozialdemokratie und Kommunismus (Hamburg، 1919).

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی اين نوشته در کتاب زير يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the workers Councils (St. Louis 1978)، ch. 6

[85] K. Schroder، Vom Werden der neuen Gesellschaft (Berlin، n.d. [1920]); O. Ruhle، VVVon der bürgerlichen zur

proletarischen Revolution، (op. cit. in footnote 92 with online link:   http://www.geocities.com/~johngray/borpro.htm); J. Harper [A. Pannekoek]، 'General Remarks on the Question of Organization'، (op. cit. in footnote 96 with online link: http://www.geocities.com/~johngray/panorgan.htm ) See also the first programme of the KAPD (1920)، (op. cit. in footnote 72 with online link http://www.left-dis.nl/uk/kapd1920.htm )

[86] درکل، اين KAPD  ای های پر حرارت بودند که وجود سازمان های کارخانه ای، يعنی هسته ی شوراها را ديدند. برای «دولت شورائی» در برنامه ی دوم KAPD (که در منبع Bock در بالا انتشار مجدد يافته است) و همچنين آنتون پانه کوک در «شوراهای کارگری» صفحه ی 47، که آنها را با پارلمانتاريسم مقايسه می کند رجوع کنيد.

 يجگ: آدرس کتاب پانه کوک در اينترنت:  http://www.geocities.com/~johngray/wcontitl.htm

[87] A detailed bio-bibliography of Gorter will be found in S. Bricianer، op. cit.، and in Kool (ed.)، Die Linke gegen die Parteiherrschaft، op. cit. p.161

[88] H. Gorter، 'Partei، Klasse und Masse'، op. cit.، and Die Klassenkampf-Organisation des Proletariats (Berlin،1921). See also his Offener Briefan den Genossen Lenin. . .، (op. cit. in footnote 71 with online link : http://huizen.dds.nl/~left-dis/UK/open0.htm)

[89] که او در حال ترک اش بود تا در سال 1926 به SPD بپيوندد. برای بررسی زندگی و کارش رجوع کنيد به :

Kool's introduction to Kool، op. cit.، and Otto Rühle Schriften (Hamburg، 1971).

[90] O. Ruhle، Die Revolution ist keine Parteisache ! (Berlin، 1920)،

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين مقاله در منبع زير به چاپ رسيده است:

London Workers Group Bulletin Issue 14، October 1983.

يجگ: آدرس اين ترجمه در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/rulpart.htms

and Von der bürgerlichen zur proletarischen Revolution، (op. cit. in footnote 92 with online link:

http://www.geocities.com/~johngray/borpro.htm)

[91] A. Pannekoek: 'Historical Materialism'، article published in Dutch in Nieuwe Tijd، 1919 (French translation in Cahiers du communisme de conseils، no. 1، 1968)، and 'Marxismus und Idealismus'، Proletarier، no. 4 (February-March 1921).

بيوگرافی خوبی از آنتون پانه کوک را می توان در Die linke gegen die Parteiherrschaft يافت. Bock در منبع فوق Organisation und Taktik der proletarischen Revolution ليست کتاب ها، جزوه ها و مقالاتش را ارائه می دهد.

[92]  'Prinzip und Taktik'، Proletarier، no. 8 (August 1927);

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی اين نوشته در کتاب زير يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the workers Councils (St. Louis 1978)، pp. 231-244

'Partei und Arbeiterklasse'، Rätekorrespondenz، no. 15 (March 1936).

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين مقاله در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/panparty.htm

[93] Workers' Councils، op. cit.، p. 101

يجگ: آدرس اين کتاب در اينترنت: http://www.geocities.com/~johngray/wcon205.htm

and 'The Party and the Working Class'، International Council Correspondence، nos. 9 and 10 (September 1936).

همچنين رجوع کنيد به نامه ی دوم پانه کوک به پيير شالو Pierre Chaulieu (نام مستعار کورنليوس کاستورياديس Cornelius Castoriadis) که در آن درکش را از حزب-گروه در جزئيات بيشتری توضيح می دهد. اين نامه درCahiers du communisme de conseils، no. 8 (May 1971) p.161 تجديد چاپ شد.

[94] مراجعه کنيد به کتابش تحت عنوان: Revolutionshoffnungen (Berlin، 1917) ، و نيز Bock، op. cit.، pp. 73ff.. ISD شاخه ی برمن با وی قطع ارتباط کرد و او را متهم به «نابود کردن» شکل حزب کرد.

[95] ibid ، p.220

[96] H. Canne Meijer، 'Das Werden einer neuen Arbeiterbewegung'، Rätekorrespondenz، nos 8-9 (April 1935)، partial English translation in International Council Correspondence no. 10 (August 1935). See also Die Linke gegen die Parteiherrschaft، op. cit.، p. 613، n. 261.

يجگ: ترجمه ی انگليسی اين نوشته در اينترنت:

'The Rise of a New Labour Movement' : http://www.geocities.com/~johngray/canne.htm

[97]  'Östlicher und westlicher Kommunismus'، Proletarier، no. (October 1920); Gorter، Offener Brief an den Genossen Lenin...، passim (http://huizen.dds.nl/~left-dis/UK/open0.htm); and Gorter، 'Partei، Klasse und Masse' (1921)، op. cit.

[98] 'Lehren der Marz-Aktion'، Proletarier، no. 5 (April-May 1921); [A. Pannekoek]، 'Sowjetrussland und der westeuropäische Kommunismus'، op. cit. (June 1921).

همچنين رجوع کنيد به نامه ی پانه کوک به اريک مهسام Erich Muhsam (در اواخر سال 1920) که در آن او همبستگیِ قلبی اش را با بلشويک ها اعلام می دارد (نقل قول شده توسط بريسيانر Bricianer، op. cit.، p p. 215-17 )

يجگ: ترجمه ی انگليسی بخش هائی اين نوشته در کتاب بريسيانر يافت می شود:

Serge Bricianer Pannekoek and the Workers' Councils (St Louis، 1978)، pp. 222-225

[99]  'Bericht uber Moskau'، Die Aktion، nos 39-40 (September 1920). (op.cit. in footnote 83 with online link )

[100]  'Die russische Staatspolitik und ihre Konsequenzen fur die Kommunistische Internationale'، Proletarier no. 6 (June 1922); 'Thesen über Moskau'، Rätekorrespondenz، no. 3 (August 1934):Von bürgerlichen zur proletarischen Revolution، (op. cit. in footnote 92 with online link)، ch. 2، 'Das russische Problem'.

[101] Workers' Councils، section ii، ch. 5، 'The Russian Revolution'. ، http://www.geocities.com/~johngray/wcon204.htm

[102] Cf. The New World، pamphlet published by the 'Groups of Council Communists Holland' (Amsterdam 1947)، and A. Pannekoek، Workers' Councils، final section، 'The Peace'، as well as his article 'The Failure of the Working Class'، Politics، vol. 3 no. 8 (September 1946)، cited by Bricianer، op. cit.، pp. 283ff.

يجگ: مقاله ی «شکست طبقه کارگر» را در اين آدرس می توان يافت: http://www.geocities.com/~johngray/pannfail.htm

[103] شاهد اين مدع، فصل مربوط به شوراهای کارگری است (که توسط KAPD ایِ سابق پل متيک نگاشته شده) که در جُنگی که مدعیِ نمايندگی چپ نو می باشد انتشار يافت. رج. P. Long (ed.) The New Left (Boston 1969) در ارتباط با سنت شورائی در فرانسه از جنگ جهانی دوم به بعد، مراجعه کنيد به نوشته ی من: ch. 4 Les origines du gauchisme (Paris، 1971)،

 (English Translation: The Origins of the Modern Leftism، Penguin Books، 1975)

[104] تز «بحران کشنده سرمايه داری» در سال های 1930 در محافل شوراگرا جريان داشت. اين موضوع مجدداً در سال های1940 توسط پانه کوک مطرح شد که هنوز از يک بدتر شدنِ تدريجیِ مواضع کاپيتاليسم در مقاله ی شوراهای کارگری اش سخن می گفت (رجوع شود به يادداشت شماره 99 ص. 7-225) همچنين رجوع شود به نوشته پل متيک در يادداشت شماره 126.

يجگ: گامبين در رابطه با همه گير بودن تئوری بحران در محافل شوراگرا محق است، اما پانه کوک بطور پی گيری تئوری های فروپاشی را رد می کند. نگاه کنيد به مقاله اش:

Theory of the Collapse of Capitalism : http://www.geocities.com/~johngray/pannfail.httm

[105]  'The Workers' Councils'، International Council Correspondence، op.cit.[footnote 99]

[106] Ruhle، Von bürgerlichen zur proletarischen Revolution، op. cit. [see footnote 92]، p. 51

 


 

مطالب ديگر از همين نويسنده:

-چپ گرائی مدرن جيست؟

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست