کمونيسم شورايی

نِيل فِتِس(1999)   Niel Fettes

مترجم: محسن صابری

« مساله اين نيست که در لحظه کنونی اين يا آن کارگر و يا حتی کل پرولتاريا چه هدفی را برای خود مجسم کرده است. مساله اين است که پرولتاريا کيست و چه تکاليفی را تاريخاً مجبور خواهد شد در انطباق با  هستی اش به پيش برد»

مارکس: خانواده مقدس  

در بيشترين سال های قرن بيستم، نظريه های مربوط به جامعه ی بی طبقه، که بعضی مواقع بعنوان  «کمونيسم» شناخنه شد يا با اشکال متفاوت رژيم های دولت های پليسی در کشورهای کم توسعه يافته در بخش هايی از اروپا، آسيا و آفريقا, و يا با عملکرد سازمان های «لنينيست» در غرب تداعی شده بود. تحت ايدئولوژی مجاز دولتی معروف به «مارکسيسم-لنينيسم»، اين دولت های «کمونيست» با درجات متفاوتی از موفقيت،  سرمايه داری را در مرزهای خود توسعه دادند. درست با بکار بردن روش هايی که هر لحظه آن به همان اندازه سبعانه بود که در کشورهای آشکارا سرمايه داری. از سوی ديگر احزاب لنينيستی، حال در هيبت استالينيستی، تروتسکيستی يا مائوئيستی، يا همچون سازمان های سوسيال دموکراتيک عمل کردند (برای مثال در ايتاليا و فرانسه) يا همچون سکت های کوچک نامربوطی که اغلب بلند پروازی شان ارتقا به سازمان های سوسيال دموکراتيک بود. نقد مبسوط لنينيسم از منظر يک کمونيسم شورايی, مقاله ی بسيار مفصل تر از اين را می طلبد، ولی توجه به اين نکته می بايد کافی باشد که سير تاريخ بطور کلی به سمتی متفاوت از نظرات طرفداران مدل لنينی به پيش رفت.

برای بيش از نيم قرن، گروه های «ارتدکس» لنينيستی تلاش ورزيدند تا احزاب پيشرويی بنا کنند که طبقه کارگر را به سمت قدرت «رهبری» کنند. در هنگامه اش، اما، وقتی طبقه کارگر به چالش سرمايه داری آغازيد -- بطور کاملاً برجسته ای در مجارستان ١٩٥٦ و پاريس در ١٩٦٨-- اين احزاب قاطعانه رهبريت خودساخته شان را به فراموشی سپردند. در حاليکه، از دهه ی ١٩٢٠، لنينيسم بعنوان کمونيسم ارتدکسی شناخته شد، اما جريان های ديگری هم بودند که با پروژه کمونيستی هويت می يافتند؛ با اين تفاوت که اين جريان ها می خواستند در قلب و مرکز بازسازی انقلابی جامعه قدرتِ آفرينندگیِ مردم کارکن را بنشانند. آنها بجای تکيه بر حزب «انقلابی»  تشخيص دادند که اين تکليف خود مردم کارکن است که از طريق سازمان هايی که خودشان می آفرينند، دروازه ای به سوی جامعه ای نو و بهتر بگشايند.

نظريه کمونيسم شورايی بر اين است که سوسياليسم فقط می تواند از طريق مشارکت فعال توده های وسيع انسانی نايل شود. امروزه، اما، به ندرت در يادها مانده است که اين نظريه در دوره ی اول اين قرن که موجی انقلابی سراسر اروپا را درنورديد، يک نيروی قابل ملاحظه بود. بسياری از افراد سرشناس محافل کمونيست «چپ» -- چنانکه کمونيست های شورايی ابتدا به اين نام ناميده می شدند-- تاريخ های دور و درازی بعنوان ناسازگار و راديکال های «چپ افراطی» داشتند. در ميان آنهائی که می توانند شاخص به شمار آيند، راديکال های مهم قبل از جنگ همچون انقلابيون هلندی هرمن گورتر و آنتون پانه کوک و نيز اوتو روله و کارل شرودر آلمانی قرار دارند. امروزه، پانه کوک عمدتاً از طريق دو اشاره در نوشته های لنين معروف شده است: يکی اشاره ای ستايش آميز، هر چند نه غير انتقادی، در دولت و انقلاب است که لنين پذيرفت پانه کوک در باره مساله عمل توده ای و انقلاب در بحث اش با  کائوتسکی به حق بوده است. و دومی اشاره ای  نيشدار در جزوه جناح چپ کمونيسم که لنين به پانه کوک (که با نام مستعارش کارل هورنر شناخته می شد) بعنوان چپ افراطی حمله کرد. با اين وجود قبل از جنگ اول جهانی نام پانه کوک شناخته شده تر از هر فرد روسی بود و او نقدی خردمندانه تر و عميق تر از روزا لوگزامبورگ نسبت به انترناسيونال دوم را بسط داده بود.

آنهايی که بعداً ايده های کمونيسم شورايی و تشکيلات را پروراندند، در ابتدا انقلاب روسيه را با اشتياق تهنيت گفتند. چنانکه بسياری از آنارشيست ها نيز که --هر چند از دور--  در نوشته های لنين و عملکرد آشکار بلشويکی شباهت های ديدگاهی با خود مشاهده کردند، انقلاب را تهنيت گفتند. با اين وجود، در هنگامه ی بنيان گذاری انترناسيوناليسم کمونيست در سال ١٩١٩، ديگر کاملاً واضح بود که واگرائی جدی ای در نظريه و عمل وجود داشت. در ابتدای دهه ی ١٩٢٠ خيلی از کمونيست های چپ شروع کرده بودند که رژيم بلشويکی را بمثابه جامعه سرمايه داری دولتی به شمار آورند. ولی آنها در ابتدا (بعد از جدا شدن شان از انترناسيونال کمونيست) همچنان ديدگاه های رسمی در باره تشکيلات را حفظ کردند. بسياری از اين سازمان ها --قابل توجه ترين اش حزب کارگران کمونيست آلمان (KAPD)--  تلاش می کردند سازمان های انقلابی جديدی بنا کنند که به زبان هرمن گورتر « به سخنی فولاد، به شفافيت شيشه» باشند. اما، با عقب نشستن موج انقلابی بعد از جنگ، سازمان های کمونيست چپ منشعب و قطعه قطعه شدند. حزب کارگران کمونيست آلمان به گروه های جداگانه ای منشعب شد که له و عليه سازمان انقلابيونِ جدا از کارخانه مباحثه می کردند. با پايان اين دهه، کمونيست های شورايی فقط در قالب گروه های کوچکی ادامه حيات دادند، هر چند همچنان نفوذشان قابل ملاحظه بود. وقتی که نازی ها هلند را اشغال کردند نام پانه کوک در صدر ليست کسانی بود که بايد توقيف می شدند.

کمونيست های شورايی به جای اينکه ناپديد شوند و يا بر يک مانيفست پيچ در پيچ مبالغه آميز متمرکز شوند، کوشيدند جامعه ای که در آن زندگی می کنند را تحليل کنند. بخشی از اين تحليل در بر دارنده اين بود که چه گونه سرمايه داری کنترل اش را روی جامعه حفظ می کند و اين که دقيقاً تکاليف انقلابيون چيست؟ کمونيست های شورايی که از طريق سازمان های کوچک عملکرد داشتند، در ارائه چشم اندازی مشترک شريک بودند. اما، بجای اينکه تلاش ورزند رهبريت آلترناتيوی را بسط و شکل دهند، می کوشيدند مسائل مبارزه طبقاتی را توضيح داده و تبليغ کنند.

بر عکس سازمان های ارتدکس لنينيستی که آگاهی طبقاتی را همچون چيزی خارج از طبقه کارکن می ديدند که بايد توسط روشنفکران بورژوا به درون طبقه تزريق شود (از همين رو است محبوبيت اين تز در ميان روشنفکران)؛ کمونيست های شورايی نظريه ای در مورد آگاهی طبقاتی بسط دادند مبنی بر اينکه مردم کارکن و متحدان اش به علت شرايط واقعی به مبارزه روی می آورند ونه به علت مداخله گروه های کوچکی از انقلابيون.

آنگونه که پل متيک --کمونيست شورايی-- در سال ١٩٤٣ مطرح کرد:

« آگاهی طغيان عليه جامعه و برای تغيير آن نه ازطريق "پروپاگاند" اقليتی آگاه بلکه از طريق واقعيات و تبليغ مستقيم رويدادها تکوين می يابد... تاآنجايی که اقليت درون توده ها عمل می کند، توده ها انقلابی نيستند ولی اقليت هم انقلابی نيست. "برداشت انقلابیِ" اقليت هنوز فقط می تواند در خدمت عملکرد سرمايه دارانه باشد. اگر توده ها انقلابی شوند آنگاه تمايز ميان اقليت آگاه و اکثريت ناآگاه ناپديد می شود و همچنين عملکرد سرمايه دارانه ظاهراً "اقليت انقلابی" ». )متيک: " از پايين به بالا"   Mattick: From the Bottom Up [اين نوشته تحت عنوان "حزب و طبقه کارگر" به فارسی نيز برگردانده شده و در سايت کاوشگر يافت می شود.](

در فقدان جنبش های توده ای، تبليغات گروه های کوچک بی تأثير و بی ارزش است. از اين لحاظ عملکرد گروه های لنينيست  فقط کمی از عملکرد گروه های کمونيست شورايی متفاوت است؛ جز اينکه گروه های لنينيست خودشان را پديده متفاوتی می پندارند و برای متقاعد کردن توده ها نسبت به برنامه شان درون مبارزه مداخله می کنند. بر خلاف تروتسکی، که در سال ١٩٣٨ نوشت « بحران بشريت بحران رهبری است» که در واقع به سازمان خودش --انترناسيونال چهارم-- رجوع می داد؛ گروه های کمونيست شورايی دريافته بودندکه بنای سوسياليسم وابسته به سازمان خودشان نيست. در سال١٩٤٠، پانه کوک استدلال کرد که تناقصی درونی در واژه «حزب انقلابی» نهفته است. از نطر او در حاليکه «حزب پيشتاز» در جستجوی قدرت بود، تکليف سوسياليست های انقلابی اين می بود که بکوشند تا به تکامل سياسی و اقتصادی طبقه کارگر ياری رسانند. کمونيست های شورايی انتظار داشتند که اين تکامل از طريق يک رشته عمليات طبقاتیِ رشد يابنده متحقق شود و به سمت استقرار شوراهای کارگری به پيش رود. با اين وجود، آنها درک می کردند که اين چشم داشت نمی توانست به صورت يک اصل جزمی بدون در نظر داشتن شرايط بر جنبش تحميل شود. در عين حال جنبه کليدی تحليل شان همچنان موضوع خود رهايی کارگران باقی ماند.

کمونيست های شورايی به اتحاديه های کارگری همچون بخشی از روش های سرمايه دارانه ی کنترل می نگريستند: اتحاديه های کارگری عاملين چانه زنی برای فروش نيروی کاراند. از اينرو آنها بخشی از نظام سرمايه داری اند، ولیِ اتحاديه ها همچنين برای کسب مناسب تر قيمت نيروی کار مسئولند. اگر اين مسئوليت واقعی نمی بود کسی به آنها ملحق نمی شد. کمونيست های شورايی به سادگی اين واقعيت را تشخيص دادند و تأکيد کردند مبارزه برای کشاندن اتحاديه ها به «جنگ» يا برای ترک اتحاديه ها بمنظور برپائی اتحاديه های «سرخ» ، بی ثمر است. کارگران تا آنجايی که اتحاديه ها را ضروری به بينند در آنها باقی می مانند. وقتی که اتحاديه ها ديگر ضروری نبوده يا در خدمت نيازهای کارگران نباشند، آنگاه ديگر کارشان تمام است. در سال های ١٩٣٠ و قبل از آن، اعتصابات غير قانونی* همچون منادی اين تحول ديده می شدند.

بنا به همان استدلال مبارزه له يا عليه پارلمان نيز بی ثمر ارزيابی شد. بر عکسِ کسانی که برای رأی دادن به احزاب سوسيال دموکراتيک نظير حزب دموکراتيک نوينNDP استدلال می آورند ولی می خواهند برای يک آلترناتيو سوسياليستی به جنگند و يا اينکه انجمن حزبی سوسياليستی برای دخالت در انتخابات بر پادارند؛ کارگران بنا به ملاحظه شان که NDP تا چه درجه ای با منافع شان ربط دارد به آن رأی می دهند يا نمی دهند. آنهايی هم که از شرکت در انتخابات پارلمانی خودداری می کنند برای اين است که دليلی برای اين مشارکت نمی بينند. با اين حال آنهايی هم که در چنبره خيال باطل پارلمانتاريسم باقی می مانند، وقتی که ضرورت اش را دريابند، می توانند به سرعت و به سهولت در اعتصابات غير قانونی و يا در کنش های رزمنده مشارکت کنند.

در واقع برای بيشتر آنهايی که چپ انقلابی خوانده می شوند، جنبش کارگری در بحران است. سازمان های شان کوچک و بی ريشه در طبقه است, و بسياری از مبارزين شان واقعاً تمايل به رهائی دارند. بنظر می رسد که تغيير اين موقعيت در آينده ی نزديک نامحتمل باشد. با اين حال مبارزه طبقاتی در سطح جهانی و محلی به پيش می رود. برای سازمان هايی که تحت تأثير ايده های کمونيسم شورايی اند، آينده چندان تار نيست. سرنوشت اين سازمان ها و نشريات به تکامل مبارزه طبقاتی متکی است و نه به قابليت شان که بسط يابند تا «توده ها را به زير پرچم شان قرار دهند». البته اين ساده لوحانه خواهد بود که به ساده گی تصور شود که می توان ايده ها و نظريه هايی که نيم قرن پيش توسط کمونيست های شورايی بسط يافت را بطور مکانيکی به جهان امروز بکار بست؛ شايد حتی به همان اندازه ساده لوحانه باشد که سعی شود تا ايده های جناحی از حزب کارگری سوسيال دمکراتيک روسيه را بکار بست. کمونيست های شورايی ملتفت بودند که بسياری از ايده های شان منوط به شرايط هستند, و بی ترديد بسياری از نوشته هاشان با تحولات سرمايه داری از دور خارج شده است. با اين وجود شکل شورايی همچنان در شرايط انقلابی ظاهر می شود و عقيده به اينکه کليد رهايی بشريت نه دولت يا حزب، بلکه  مطمئناً خود مردم کارکن اند هنوز برای دنيای امروز مهم است.

 

● اين مقاله برای اولين بار در Kick It Over  شماره 37، بهار سال 2000 به چاپ رسيد.


 

 wildcat strike * اعتصاباتی که بی توجه به ضوابط دولتی يا اتحاديه ای در مورد اعتصاب، از سوی کارگران برپا می شود. م