ملاحظاتی در مورد سازمان

هنری سيمون 1979

برگردان: وحيد تقوی

 

در اين مقاله تمام مراجع و نقل قول ها مخصوصاً حذف شده اند. شکی ندارم که بسياری از ايده های ارائه شده در اينجا قبلاً از سوی خيلی های ديگر ارائه شده و تکراری هستند. برخی از اين ايده ها عمداً آورده شده اند و برخی ديگر نه. مخصوصاً هم سعی کرده اما تا حد ممکن از زبانِ سنتی پرهيز کنم. واژه ها و نام هائی معين، سد ذهنی در انديشه ی اين يا آن شخص ايجاد می سازند که کل فرآيندهای فکری شان را مختل می کنند. هدف اين مقاله تلاش برای تحريک مردم به انديشيدن در رابطه با تجربه است: تجربه ی خودشان و آنچه از تجربيات ديگران می دانند. شکی ندارم که به دو دليل فقط می شود بطور ناقص به اين هدف دست يافت: اولين و کم اهميت ترين دليل اينست که، کسانی هستند که هنوز اصرار دارند تا بر همه ی اينها برچسب هائی بزنند و از اين يا آن طرح و پيشنهاد که به نظرشان مشکوک به ارتداد می آيد جن گيری کنند، زيرا اعتقادات خودشان نمی تواند اينها را تحمل کند. دومين دليل، و اساسی تر، اينست که مقاله در آخر می گويد که اعتقادات ما تقريباً هيچوقت فقط توسط شوکِ حاصله از برخورد با ايده های ديگر از بين نمی روند، بلکه فروريزی اين اعتقادات محصول شوک برخورد ايده هايمان با واقعيات اجتماعی است.

آيا ممکن است که بتوانيم خارج از دژ سيستم فکری مان خود را بسوی يک بررسیِ ساده ی فاکت ها هدايت کنيم؟ و نه فقط هر فاکتی، بلکه آنچه که مربوط به تجربه مان بعنوان "رزمنده ه" يا "غير رزمنده" می شود. از اين گذشته، تجربه، که چيزی منزوی شده در دنيای فردی ما نيست، بايد بر زمينه ی مناسبات اجتماعی مان قرار گيرد، يعنی آنچه را که قادر بوده ايم تجربه کنيم و آنگونه که اکنون در جهانی کاملاً سرمايه داری زندگی می کنيم (از يک سر کره زمين تا سر ديگرش). و بازهم، اين تجربه و آنچه که می توانيم از تجربيات ديگر بدانيم چيزی جز دانش ناقص برايمان نمی آورد. اين نقصان نقداً در يک مقطع زماني مشهود است. و وقتی با يک چشم انداز تاريخی مشاهده شود، حتی مشهودتر خواهد شد. حتی اگر سعی کنيم تا به تجربيات، مشاهدات، و بازتاب ها عموميت دهيم و آنها را در يک کليتِ وسيع تر ادغام نمائيم، ضرورتاً حوزه ی ديدمان را وسعت نداده ايم. عموميت بخشيدن داعيه ای کاملاً قابل توجيه است: ما همواره اين کار را دانسته يا ندانسته انجام می دهيم. با آنها پيوند برقرار می کنيم، به مقايسه شان می گذاريم و برداشت های عام تری را بيرون می کشيم. اين برداشت های عام تر را يا در عموميت های از پيش پابرجا ادغام می کنيم، يا از آنها برای تغيير چنين عموميت هائی استفاده می کنيم، و يا اين که عموميت نوينی می آفرينيم. يک عموميت، می تواند به علت ايجاد کنجکاوی برای نگريستن به فاکت های ديگر جهت کامل کردن اين عموميت با واقعيت های ديگر، بعنوان راهگشا مفيد باشد. [درعين حال] می تواند بعنوان يک مانع، و فرآيندی سد کننده عمل کند، زيرا می تواند به چشم پوشی يا حذف هر آنچه که چنين عموميتي را چالش کند منجر شود.  

دانش ناقص از حيات اجتماعی

دانش ما از همان ابتد، [ناچاراً] به دليل تعلق مان به يک نسل، خانواده، محيط، طبقه، دولت، و يک بخشِ بسيار کوچک از جهانی با ميليون ها ساکن و غيره، هميشه ناقص است. و [مقابله با اين نقصان] آسان نيست، مگر اينکه سيستم سرمايه داری خودش اين امر را بعهده گيرد که حوزه های محدود "زندگیِ داده شده بم" را وسعت دهد. با اين وجود، اگر با دقت بيشتری بنگريم، اين دانشِ خُرد و پراکنده در اين ايام چندان هم ناقص نيست. فرآيند شتابان و يکسان گرِ شرايط اجتماعی، و شيوه ی زندگی در اثر رشد سريع سرمايه داری در30 سال گذشته، همگونیِ معينی از تجارب آفريده است. حتی با اينکه شرايط تکنيکی، اقتصادی، و سياسی امروز به ميزان قابل ملاحظه ای متفاوتند، کارکردهای ابتدائی و کمتر ابتدائیِ سيستم سرمايه داری، در هر رژيمی که در آن  اين کارکردها عمل کنند، واقعاً همسان و تخطی ناپذيرند. از اين رو، برای دست يافتن به آن دانش فراگير تری که از سنجش تجارب مان با ديگران پديد می آيد، تجارب مان و خاص گرائی های اين تجارب، بعضی وقت ها، صرفاً فاصله ی کوتاهی برای پيمودن دارند.

در بيشتر مواقع تجربه ما، پيش از آنکه در تلاقی با تجارب گوناگون ديگر قرار گرفته باشد، برهانش را ازپيش فقط در برخورد با تجارب همسان يافته است. و اغلب، اين تجارب توسط خودِ محيط، در سيستم های فکری ای سنتز شده اند که اين خاص نگری ها را به سطح ايدئولوژی ها ارتقا می دهند. بنابراين مسير دانشِ عمومی تر که از سنجش تجربه با تجربيات ديگران ساخته شده، توسط سد اين ايدئولوژی ها مسدود گشته است. گذشته از مقاطع گسست شديد و اغلب جانگداز، اين وضعيت ما را در بين راه با سيستمی از ايده ها رها می سازد که فقط می تواند دانشِ ناقص، معين و عملی از زندگی اجتماعی را در تمام اشکالش تعبير کند. گسست های قطعی و شديد از گذشته، محصول تأمل يا دانش ما نيست که ما را به تغيير ايده های پيشين مان می کشاند: اين گسست ها آنچه هستند که "موقعيت اجتماعی"مان در مقاطع معين، که هميشه پيش می آيند، يعنی هنگامی که تجربه مان ناگهان و شديداً با يکديگر پيوند می خورند و در تضاد با تجارب ديگر قرار می گيرند، ما را به انجامش می کشاند. اين وضعيت ما را از تمام پرده ها و موانع ايدئولوژيک رها می سازد و به عمل می کشاند (بعضی مواقع ناآگاه از ايده هامان، و بعنوان نتيجه ای از شالوده های ابتدائی سيستم سرمايه داری که در بالا بدان اشاره شد، يعنی، عمل کردن منطبق با منافع طبقاتی مان). واضح است که برطبق موقعيت مان در سيستم سرمايه داری، کنش، ما را از يکسو به سوی ديگر می کشاند، در جهتی که ممکن است با ايده هامان خوانائی داشته باشد، اما اين جهت اغلب ربط کمی با آن ايده ها دارد.

سازمان ارادی در مقايسه با سازمان خودانگيخته

"مساله ی سازمان" دقيقاً يکی از همان سوالاتی است که بيش از همه توسط ايده های از پيش انگاشته، برچسبِ آنچه را خورده که بعضی ها "ضرورت" می نامند. در ارتباط با آنچه گفته شد، دو قطب می توانند از يکديگر مجزا شوند:

-        سازمان ارادی (سازمان داوطلبانه)

-        سازمان خودانگيخته

سازمان ارادی سازمانی است که می خواهيم (با ايجادش، يا با پيوستن به آن) در رابطه با ايده های از پيش ساخته شده ی معينی که از تعلق ما به يک محيط سرچشمه می گيرد، و جهت دفاع مداوم از آنچه که می پنداريم منافعمان است، عمل کند. برای اين کار، ما با تعداد اندکی از افراد (اغلب بسيار محدود) که همان مشغله فکری را دارند گردهم می آئيم. سرشت اين سازمان در هدفش قرار دارد. هدفی که توسط آنهائی که بدين طريق با يکديگر، برای خود و ديگران، در آن کار می کنند تعيين شده است. هدفی که از نوع دائمی است، و در آن يک سيستم ارجاعات حک شده که فرد می تواند از آن سيستم شيوه های عمل را استنتاج کند. به عبارت ديگر، مجموعه ی معينی از ايده ها منجر به اشکال معينی از فعاليت های از پيش تعيين شده می گردد: تقريباً هميشه جمعی محدود، جمعی بزرگتر را مخاطب قرار مي دهد يا در رابطه با جمعی بزرگتر عمل می کند. اين امر به ناگزير در راستائی است که مردمی که "می دانند" (يا فکر می کنند که می دانند) در رابطه با مردمی که "نمی دانند" (يا بطور ناقص می دانند) و بايد مجاب شوند عمل می کنند.

 سازمان خودانگيخته سازمانی است که از کنشِ همه ی اعضاء يک جمع در برهه ای خاص، و فعاليتی برای دفاع از منافع مشخص، فوری و بلاواسطه شان در يک مقطع زمانیِ مشخص پديد می آيد. اشکال و فعاليت های اين سازمان، بعنوان پاسخی به ضرورت های يک وضعيت، از نوع خودِ کنش هستند. چنين وضعيت هائی نه تنها نتيجه ی شرايط مشخصی است که منجر به درکِ منافعی می شود که بايد از آنها دفاع شود، بلکه همچنين نتيجه ی رابطه ای است که در آن مقطع با تمام سازمان های داوطلبانه ای (ارادی) که در آن وضعيت مشغول به کار هستند، می توانيم داشته باشيم. سازمان خودانگيخته بدين ترتيب فعاليت مشترک کليتِ يک گروه اجتماعی معين (نه با انتخاب خود بلکه توسط پيوستگیِ درونیِ اجتماعیِ هر فرد در همان مقطع) است. بعداً خواهيم ديد که چنين سازمانی آرمانی برای دستيابی ندارد، برعکس، اهداف اوليه ای دارد که بسرعت می توانند تغيير کنند. همچنين، خواهيم ديد که خودِ اشکال مختلف کنش نيز اين گونه اند. جمع اوليه که کنش را آغاز کرد، بسيار سريع، دقيقاً با زمان و توأم با تغييراتِ در اهداف و اشکال کنش، می تواند خود را نيز تغيير دهد.

از اين تمايز بين سازمان ارادی و خودانگيخته، می توان تعاريف و تفاوت های بسياری ارائه داد؛ و هرکسی آزاد است که چنين کند. اما بايد تاکيد کنم که من در رابطه با "قطب ه" سخن می گويم. مابين اين دو حد غائی می توانيم تمام انواع مختلطی را بيابيم که پيچيدگیِ ذاتی و تعامل شان از نوع پيچيدگیِ خود حيات اجتماعی است. بخصوص، می توانيم از سازمان داوطلبانه شروع کرده و با يک رشته از "تعديلات" تمام کنيم تا به شناسائی از يک سازمان خودانگيخته برسيم. حتی می توان گفت که هدف اعلام شده يا نهفته ی همه ی سازمان های داوطلبانه اينست که به ما بقبولانند (اين مساله فقط خودباوری يا القاء و تبليغات است)، يا با يک جمع مصمم سعی مي كنند (اين اسطوره ی سيسيفوس* است) که به يگانگی با خودِ سازمان خودانگيخته برسند. در قطب مقابل، شکلی از سازمان خودانگيخته که پديد آمده می تواند خود را به يک سازمان ارادی يا داوطلبانه تبديل کند --يعنی وقتی که نيروهای اجتماعی ای که آن را ايجاد کردند به سوی اشکال سازمانی ديگری می گرايند و سازمان پيشين می کوشد تا فقط با اراده ی اقليت بقا يابد-- آنوقت، اين سازمان خودانگيخته در يک چارچوب خشکِ ارجاعات فرو می رود.

تعريفی از خودانگيخته گی

نقداً مباحث زيادی درمورد واژه ی "خودانگيخته گی" وجود دارد (مانند واژه ی "آتونوم" که لغتی سياسی به معنای بد اين کلمه شده است). "خودانگيخته گی" به هيچ وجه به معنای اين نيست که مستقيماً "يکمرتبه از آسمان آمده"؛ يعنی نوعی زايشِ خودانگيخته که در آن برخاستن از هيچ مشاهده می شود؛ زايشی که هر نوع مبارزه ای را بقدر کافی ساختار مي دهد. همه ما به ناگزير موجوداتی اجتماعی هستيم، يعنی جبراً به يک سازمان اجتماعی --سازمانِ زندگی مان-- وصل شده ايم که به ناگزير با سازمانی ديگر مقابله می کنيم. برخلاف آنچه که معمولاً فرض می شود، اين سازمان زندگی مان شکلی از سازمان نيست که بطور بنيادی عليه سازمان اجتماعی حاکم باشد. اين سازمان، فراتر از همه، چيزی "برای خويش" است؛ و فقط بمثابه نتيجه ای از فعاليت خودمان "عليه" [سازمان اجتماعی حاکم] است. در همه ما حس خيلی روشنی در مورد آنچه منافع حياتی مان است يا آنچه ما را از خود-سازمانيابی منع می کند وجود دارد (من در اينجا به عمد از واژه ی آگاهی استفاده نمی کنم زيرا برای افراد بسيار زيادی اين لغت يا معنای آگاهی اخلاقی دارد، و يا، آنچه که تنها نوعی ديگر از همان می شود، يعنی آگاهی سياسی). سيستم سرمايه داری برای خود-سازمانيابی زندگی مان و همينطور برای دفاع از اين خود-سازمانيابی، بهترين عامل آموزشی است. اين سيستم بطور فزاينده وسايل فراوانی در اختيارمان قرار می دهد که اين خود-سازمانيابی و گذار آن از اشکال فردی به اجتماعی را ممکن می کند. اين سيستم با افزايش مداوم اشکال اصلاح شده ی سرکوب، از جمله اشکال مختلفِ سرکوبِ تمام اشکال پيشين سازمان های خودانگيخته، نيازِ مطلقِ خود-سازمانيابی فردی يا اجتماعی جهتِ يافتنِ "چيز ديگری" برای بقاء را تحميل می کند. آنچه که يک فرد از مبارزات پيشين آموخته، نه از طريق مثال ها يا بحث ها، بلکه از طريق تاثير شوک حاصله از تجاربی است که پيش تر در اين مقاله از آن سخن گفتم. و بالاخره خودانگيخته گی تنها به معنای رويه ی سازمانی است که درون زندگیِ روزمره تنيده شده؛ در شرايطی حساس، و برای دفاع از آن، بايد به عرصه ی سازمانی و عملياتی ديگری گذار کند: آماده برای بازگشت به سطح پيشين، يا پيشرفت به مرحله ای ديگر که متفاوت از اين دو است (واژه ی "توازن قو" بايد در اين متن قرار گيرد. اما اين تنها موقعيت را توصيف می کند بدون اينکه چيزی از مضامين آن و از کنش و سازمان نيروهای نامبرده تعريف کند) .

منافع و شرايط متغير

"خودانگيخته گی" به جنبه ی ديگری از کنش و سازمان نيز اشاره دارد. به اين نکته وقتی اشاره شد که در تعريف سازمان خودانگيخته تاکيد داشتم که چنين سازمانی نه آرمان دارد و نه اشکال از پيش تعيين شده، و اينکه اهداف و اشکال آن می توانند بسرعت توسط تغييری که جمعِ اين سازمان جمعاً در آن دخيل است دگرگون شوند. "خودانگيخته گی" برخلاف تاکتيک محرکی است که بمثابه يک استراتژی در جهت هدفی بخوبی تعريف شده عمل می کند (يعنی درون اهداف ثانويه ای که معرف مراحل بعدی هستند که قرار است بدان دست يافت). جمع، کنش و سازمان، در دفاع از منافعی که خود نيز متغيرند شرايط متغيری ايجاد می کنند. در همه ی مقاطع، اين منافع متغير همانقدر مساله ای ضروری به نظر می رسند که کنش و سازمان برای دستيابی به اهداف گذرا و موقتی. اگر همه ی اينها بتوانند به يکباره اتفاق بيفتند و فرآيندش بسيار سريع متحول شود، اين خودانگيخته گی معهذا --و اين نکته تاکيد شده است-- ادامه ی خود-سازمانيابی پيشين و برخوردش با موقعيتِ تغييريافته است.

تغييروتبديل سازمان های داوطلبانه فی نفسه جالب نيستند، حتی وقتی مباحث حول "مساله ی تشکيلات" را کمرنگ کنند --چنانکه اغلب اين کار را می کنند. همه ی ما نوعِ سازمان مورد نظر، و بالاتر از همه، آن سازمان هائی که "رزمنده" می خوانيم را بخوبی می شناسيم. با اين وجود، بحث در مورد اين سازمان ها بطور نقادانه به شکلی ممکن می شود که بحثی خالصاً ايدئولوژيک باقی بماند و مساله ی اساسی را بپوشاند. تاريخ سازمان و "تشکيلات" از نظر تکنيکی، اقتصادی و جنبش های اجتماعی بايد نوشته شود.

کارکرد گروه های ارادی

هدف اين مقاله نگارش اين تاريخ نيست، حتی برغم اينکه مقاله در اينجا و آنج، به فاصله ی بين تئوری اين گروه ها و عملکرد واقعی شان، يا فاصله ی بين آنچه را که به سادگی ادعاي انجامش را دارند و آنچه در واقع انجام می دهند، بين "تمايل" شان به جهانشمولی، و الحاق و جايگاه مسخره شان درون جامعه، اشاره دارد. در ادامه، فقط می توانم بر محورهای محتملی از بازتاب ها تاکيد کنم، مثلاً:

1.     کارکرد گروه های ارادی يا داوطلبانه. در سرمايه داریِ کنونی، اين گروه ها، مستقل از مکتب سياسی ای که آنها بدان ارجاء می دهند (از جمله "مدرن"ترين شان) و ميزان راديکاليسم شان، با تقليد از احزاب سياسی و اتحاديه های کارگری (مدل های بزرگ اين نوع سازمان) چه کاری انجام می دهند؟ (راديکاليسم هيچگاه هدفی در خود نيست، بلکه اغلب روشی است متفاوت برای دستيابی به همان هدفی که ديگر سازمان های قانونی تر دارند.)

2.     عمل و رفتار اينگونه سازمان داوطلبانه. اين عمل و رفتار، مستقل از هدف عمومی يا خاص و پراتيک اش (اقتدارگرا يا "آتونوم") است. دنيای سرمايه داری بطور اجتناب ناپذيری کارکرد چنين سازمانی (در ارتباط با اهداف و پراتيکی که براي خودش برگزيده) را برايش معين می کند. همين رابطه با جهان سرمايه داری، يک جدائی را به آن سازمان تحميل می كند، که حامیِ دوآتشه ی چنين سازمان ارادی يا داوطلبانه ای "عليرغم وضعيت خودش"، آن جدائی را چنين تعريف می کند: "مساله ی چگونگیِ ارتباط و فعاليتی که می خواهد نسبت به تاريخ موجود آگاه باشد از طرفی، و نيز مساله ی رابطه ی بين انقلابيون و توده ها از طرف ديگر، هر دو مساله ای کلی باقی می مانند".

3.     اينکه سازمان های داوطلبانه خود را توسعه دهند امکان ناپذير است حتی هنگامی که پراتيک روزانه ی مبارزه همان ايده هائی که آنها ارائه می دهند را به نمايش در می آورد: فراتر اينکه، در چنين شرايطی، و حتی هنگامی که اين سازمان های داوطلبانه نقش ويژه ای بخود اختصاص داده باشند، توسعه ی سازمان خودانگيخته، منجر به طرد يا نابودی سازمان های ارادی می شود. نتيجه اينست که اين سازمان های داوطلبانه بيش از پيش طرد شده و بسوی حوزه های رفرميستی يا سرمايه داری سوق داده می شوند، و مجبور می شوند تا پراتيکی داشته باشند که بيش از پيش در تناقض با اصول ادعائی خودشان است. همانطور که نقل قول در بالا نشان می دهد، کار برای چنين سازمان هائي که وظيفه ای برای خود قائل شده اند تا با سازمان خودانگيخته و کنش، شناخته شوند، هر چه مشکل تر می شود. برخی می کوشند تا جنبه های معينی از عمل شان را "بازبينی" کنند در حالی که جنبه های ديگر (تئوری، خشونت، اعمال نمونه وار، پراتيکِ تئوری شان، و غيره) را نگهدارند. و با اين وجود، مساله هنوز مساله ی تجديد نظر نيست، بلکه مساله ی چالش کاملِ تمام باورهای "انقلابی" توسط خودِ جنبش است، باورهائی که برای دهه ها و حتی بيش از يک قرن دور خود چرخيده است. اين جزئيات نيستند که زير سوالند، بلکه نظرات بنيادي اند.

اساس ايده ی جمع

در تمايزی که بين سازمان های ارادی و خودانگيخته گذاشته شد، ايده ی جمع به نظر اساسی می آيد. ما از چه جمعی سخن می گوئيم، و کنش و سازمان حول کدام منافع سامان يافته اند؟

يک جمع می تواند خودش به معنای دقيق کلمه توسط آنهائی که بطور داوطلبانه آنرا شکل داده اند تعريف شود. آنها منافع مشترک شان، اهدافی که بايد بدان دست يافت و ابزارهاي درون جمع را تصريح می بخشند -- نه در کنش ها بلکه بعنوان تدارک کنش. ابعاد و خصلت چنين جمعی هرچه باشد، اين مشخصه خصلت نمای کامل تمام سازمان های داوطلبانه است. گذشته از کسانی که اين رفتار و عمل به آنها اطلاق می شود، يک جمع فقط می تواند خود را به اين مشغول دارد که:

1) تنها از منافع شرکت کنندگانش دفاع کند،

2) يا، از منافعی دفاع کند که فرض شده بين اعضا و غيراعضا مشترک است،

3) و يا، از منافع اعضايش توسط سلطه بر غيراعضا دفاع کند، که بلافاصله محيطی از منافع متضاد در غيراعضا بوجود می آورد. آنوقت مطابق با شرايط، ما مثلاً يک تجمع فعال خواهيم داشت: الف) مثل يک انجمن شهر؛ يک جنبش از نوع اتحاديه صنفی يا حزب، ب) گروه های بسياری زير اين عنوان می آيند؛ يا يک موسسه ی کاپيتاليستی، پ) تعاونی توليدکنندگان نيز تحت اين عنوان می آيد. زيرا حتی اگر از سلطه ی داخلیِ يک اقليت مستثنی شود، برای اينکه کارکرد داشته باشد مجبور خواهد شد تا به محيط بازار متوسل شود؛ محيطی که در آن رابطه ی سلطه با مصرف کنندگان مفروض است.

اشکال سازمان های داوطلبانه يا ارادی که ظاهراً با يکديگر بسيار متفاوتند، در واقع همه با اين نوع پيشگامیِ ولونتاريستی [اراده گرايانه] که خودش مشخصاً توسط نوع معينی از مناسبات بيان شده مشخص می شوند. پيامد اين وضعيت اينست که تمام سازمان های ارادی بايد به اين يا آن طريق، الزامات جامعه ی کاپيتاليستی ای را که در آن زندگی و عمل می کنند، تاييد کنند. اين نکته از سوی بعضی ها پذيرفته شده، توسط برخی کاملاً مفروض است، و اما توسط بعضی های ديگر رد شده که يا تصور می کنند می توانند از آن بگريزند، يا اينکه خيلی راحت در موردش فکر نکرده اند. در موقعيت های حياتیِ معينی، موسسه ی کاپيتاليستی اگر بخواهد پابرجا بماند انتخاب ديگری جز انجام آنچه که حرکت سرمايه بدان تحميل می کند ندارد. از لحظه ای که اين موسسه بعنوان سازمان وجود دارد، تنها انتخابش مرگ يا بقاء کاپيتاليستی است. تمام سازمان های داوطلبانه، در اشکال گوناگون، اما همه به همان شيوه ی بيرحمانه، به همان جدار متصل کننده ی ضروريات گره خورده اند. فراموشی، پنهان شدن، يا انکار روياروئی با اين وضعيت، آفريننده ی تضادهای خشونت بار داخلی است. اينها اغلب پشت تضادهای شخصی يا ايدئولوژيک پنهان می شوند. برای مدتی در پسِ ظاهرِ "وحدت" هم می توانند لاپوشانی شوند. "وحدتی" که بنا به دلايل تبليغاتی، هميشه می توان شنيد که برای غير اعضا ارائه می شود  (از اينجاست که اين قاعده بيرون می آيد که درون چنين سازمان هائی تضادهای داخلی هميشه در درون سازمان حل شده و هرگز در بيرون حل نمی شوند).

چنين جمع داوطلبانه ای ممکن است که از يک سازمان خودانگيخته مشتق شده باشد. اين وضعيتی است که مکرراً بدنبال يک مبارزه پيش می آيد. ولونتاريسم در اينجا يا شامل تلاش برای جاودانه ساختن ارگانيسم رسمی ای است که خودِ مبارزه آفريده، و يا اينکه شامل حفظ نوعی از پيوند می شود که خودِ اين نبرد با هدف خاصی که در نظر داشته توسعه داده است. چنين سرچشمه هائی به هيچ وجه از سازمانی که بدين طريق در حال توسعه ی خصائص يک سازمان داوطلبانه است حفاظت نمی کنند. برعکس، اين سرچشمه می تواند کمکی قوی به اين سازمان داوطلبانه باشد تا جلوه ی ايدئولوژيکیِ لازم را به اعمال بعدی اش بدهد. ايجاد اتحاديه ی نوين پس از يک اعتصاب، مثال خوبی از اين نوع سازمان است.

برخلاف جمعی که خود را تعريف می کند، آن جمعی که يک فرد --برغم وضعيت خودش-- بدان تعلق دارد، توسط ديگران، توسط اشکال ديگری که سلطه ی رسمی يا واقعیِ سرمايه بما تحميل می کند تعريف شده است. هر يک از ما به جمعی تعلق داريم، اما نه بعنوان نتيجه ی انتخاب خودمان. متعلق به الزام (اجبار) به شرايطی هستيم که خود را در آن می يابيم. بنابراين، هر شخصی تحت استيلا است، و در يک (يا چندين) چارچوب نهادی که سرکوب در آن (يا آنها) بعمل در می آيد احاطه شده است. او، اگر جويای گريختن باشد، از اين چارچوب می گريزد تنها برای اينکه در قفسی ديگر قرار گيرد (مثلاً زندان). او حتی اگر طبقه اش و چارچوب مخصوص آن طبقه را ترک گويد، فقط برای ورود به طبقه ای ديگر است، يعنی مکانی که وی تابع نظم مخصوص و زنداني آن طبقه می شود. درون اين ساختاره، تعداد معينی از افراد خود را متحمل همان قواعد و محدوديت ها می يابند. پيوستگی، کنش، و سازمان، از اين واقعيت می آيند که بنای زندگی خود برمبنای خود-سازمانيابی غيرممکن است. هرکسی با هر سمت گيری ای به سدِ همان محدوديت ها و همان موانع بر می خورد. واکنش ها، يعنی پيدايش منافعِ مشترکِ واضح، بستگی به زور و خشونت آن سرکوب دارد. اما اين واکنش ها به هيچ وجه داوطلبانه نيستند. ترجمان ضرورت هستند. موانعِ سر راه و امکانات عرضه شده منجر به کنش با اين يا آن شکلِ سازمانی می شود. خود اين فعاليت است که ايده های چه بايد کرد و چه نبايد کرد را بوجود می آورد. چنين سازمانی به معنای هماهنگیِ ظاهری همه با هم، يا مشاوره ی صوری و انتخاب شکل معينی از سازمان نيست. دادن يک توصيف از عموميتِ اعتصابات ماه مهِ 1968 در فرانسه، کنش مشترکِ معدنچيانِ بريتانيائی در اعتصابات 1975، غارتِ مغازه ها در قطع برقِ اخير در نيويورک، وسعتِ غيبت از کار، يا غيبت از کار در روز بعد از تعطيلیِ ملی و غيره، برحسب ساختار مشکل خواهد بود. با اين وجود، اينها کنش هائی در بين کنش های ديگر هستند که نسبت به اشکال فراوان مبارزه ی "سازمان يافته" که توسط سازمان های داوطلبانه بوجود آمده اند، حائز اهميت بسيار بيشتری می باشند. سازمان خودانگيخته می تواند بسيار واقعی باشد --همواره در اين شکلِ غير-ساختاری وجود دارد، و ظاهراً از زاويه ی ملاک های معمولی [سازمانی] "وجود" ندارد. اين سازمان خودانگيخته، در مسيرِ کنش و مطابق با نيازهای اين کنش، می تواند اشکال بخوبی تعريف شده ای به خود بگيرد (همواره انتقالی و گذرا). اين اشکال چيزی نيستند جز امتداد سازمانِ غيررسمی ای که قبلاً وجود داشتند، و بعداً هنگامی که شرايطی که منجر به پيدايش سازمان خودانگيخته شد از بين رفت، اين سازمان های غير رسمی مجدداً می توانند ظاهر شوند.

در سازمان های داوطلبانه، هر شرکت کننده ای نياز دارد از پيش بداند که آيا تمام شرکت کنندگانِ در جمع همان مقام و موقعيتی را دارند که او دارد. در هر زمانی، برای آگاهی از اينکه آيا آنچه انجام خواهيم داد مطابق با اصول بنيادين و اهداف سازمان هست يا نيست، بايد تصميماتِ رسمی اتخاذ شود. هيچ چيزی شبيه اين در سازمانِ خودانگيخته اتقاق نمی افتد. کنش، که در چنين سازمانی شيوه ی رايج، همگانی و بدون دقت و تمرکز رسمی است، توسط نوعی ارتباط و اغلب بدون صحبت، از ميان پيوندهای نزديک، در هم تنيده شده است (غالباً غيرممکن است که متوجه سرعت تغييرِ اهداف و اشکال کنش شد). طبيعتاً کنش خود را بطور خودانگيخته بسوی اهداف ضروری و لازم هدايت خواهد کرد تا به نقطه مشترکی دست يابد. نقطه ای که يک ستم مشترک به همه انتقال داده است چراکه اين ستم همه را به يک شيوه متاثر می سازد. همين نکته برای ارگانيسم های ويژه ای که ممکن است تحت فشارهای خاص در مسير اين کنش و برای نيازهايش پديدار شوند، نيز صحت دارد. وحدت انديشه و عمل خصيصه اساسي اين سازمان است. اينست که در طي کنش، ايده ها، اهداف ديگر، و اشکال ديگری پرورانده می شود که شايد يک شخص يا جمعی از افراد آنرا فرموله کنند. اينها اما از همان اعتبار شورانگيز لحظه ای برخوردارند که در آغازِ فوریِ کنش وجود داشت. ايده اغلب فرموله نيست، اما همه آنرا در شکلِ به راه اندازیِ کنشی می فهمند که در جهتی مغاير با جهت های قبلیِ دنبال شده است. اين به اجرا درآوردن کنش نيز اغلب در مکان های متعدد پديد می آيد، که درعين حال ترجمانِ يگانگی کنش و انديشه در برابر همان سرکوبی است که بر منافع همسان اعمال شده است.

درحالي که سازمان داوطلبانه بطور مستقيم يا غيرمستقيم به فشار از سوی سيستم سرمايه داری گردن نهاده (سيستمی که بر اين سازمان بجای انتخاب، يک خطی را تحميل کرده)، سازمان خودانگيخته فقط کنش خودش و اشکال نمايانِ آنرا برای همه آشکارا بروز می دهد --اگر سرکوب ايجاب کند، فرای کارکرد معمول اش، اشکال و کنشِ دفاعی و تعرضی به خود می گيرد. هرچه تاثير کنش و اشکال کارکرد اين سازمان بر جامعه و سرمايه عظيم تر باشد، اين اشکال عيان تر می شوند. مقامِ جمعی که اينطور در فرآيند توليد عمل کند بدين طريق تعيين کننده می شود.  

هيچ فرمولی برای مبارزه نيست

اهميت هر مبارزه ای که می کوشد آنچه که سرمايه داری نمی خواهد بدهد را بچنگ آورد، به ميزانی است که سرمايه را وادار سازد تا از بخشی از ارزش اضافی اش صرفنظر کرده و از سودش بکاهد. می توان تصور کرد که چنين فرمولی به نفع مبارزاتِ در شرکت ها و کارخانجات است؛ جائي که عملاً يک سازمان خودانگيخته مستقيماًً با قوانين خودش از قلب سيستم --محل استثمار-- برخاسته، و در آنجا چنين سازمانی بازترين و روشن ترين اشکال را بخود می گيرد. اما در دورانی که بازتوزيعِ درآمدها نقشی مهم در کارکرد سيستم و بقاء اش ايفا می کند، در عصر سلطه ی واقعی سرمايه، مبارزاتی که تبلور سازمان خودانگيخته ی جمع ها در محل هائی غير از کارخانجات، کارگاه ها و دفاتر هستند، منجر به همان نتايج نهائی [کاهش سود و ارزش اضافی] برای سيستم می شوند.

مسير چنين سازمان هائی می تواند بسيار متفاوت و کمتر مستقيم باشند، اما اهميت شان کمتر نيست. شورش کارگران برلين شرقی در سال 1953 در آغاز يک جنبش خودانگيخته عليه افزايش ضوابط و قوانين کاری بود. سازمان خودانگيخته ای که از اين حرکت عروج نمود، جمعِ درگير --يک گروه کارگران ساختمانی-- را به جمعِ کل کارگران برلين شرقی مبدل ساخت. تظاهرات ساده ی يک مشت کارگر را تبديل به حمله به ادارات دولتی؛ هدفِ لغو يک فرمان ساده را مبدل به سقوط رژيم، و خود-سازمانيابی مردم عادی را تبديل به شوراهای کارگری کرد؛ و همه ی اينها در فاصله ی زمانیِ دو روز بود. شورش لهستان در ماه ژوئن 1976 تنها يک اعتراض به افزايش قيمت ها بود. اما، ضرورت نشان دادنِ قدرتشان در دو مورد، در عرض چند ساعت منجر به سازمان خودانگيخته ی کارگران جهت اشغال اورسوس (Ursus)، بلوکه کردن تمام ارتباطات --يک وضعيت پيشا قيام-- و به آتش کشيدنِ مقر اصلی حزب و غارت در رادوم (Radom) شد. حکومت بلافاصله عقب نشست و سازمان خودانگيخته مستقيماً به وضعيت سابقش بازگشت. قطع برق و در خاموشی فرورفتن ناگهانیِ نيويورک بناگهان سازمان خودانگيخته ی يک مجموعه ی "مصرف کنندگان سرخورده" را آشکار ساخت که بلافاصله خود را به غارت مشغول داشتند، اما به محض بازگشت برق ناپديد شدند. مساله ی غيبت از کار نقداً در بالا ذکر شد. اينکه گروه های بزرگی از مردمی که در يک محل کار می کنند چنان متوسل به غيبت گرائی می شوند که سرکوب را غيرممکن می کند، وجود سازمان خودانگيخته ای را آشکار می سازد که در آن امکانات هر شخص توسط استنباط مشترک از وضعيت و امکانات اشخاص ديگر تعريف می شود. اگر مديريت سعی کند تا مانع از اين اعمال شود، اين همبستگی خود را به ناگهان از طريق ظهور يک مبارزه ی باز و خودانگيخته ای که بخوبی سازمان يافته آشکار می سازد. در اينجا می توانيم مثال های بسيار بسيار زيادی از رويدادهای مشابه در رابطه با ظهور اعتصابات غيرقانونی بر سر هر چيزی که مربوط به سرعت و بازدهی کار باشد، بخصوص در بريتاني، بياوريم.

در مثال هائی که نقل شد، سازمان خودانگيخته خود-سازمانيابی يکپارچه ی يک مجموعه، بدون هيچ گونه دخالتی از سوی سازمان داوطلبانه است. با بررسی دقيق تر اين مثال ها مي توانيم ببينيم که چگونه مداماً دگرگونی و بازدگرگونیِ کنش بوجود می آيد --از سازمان تا اهداف، آنگونه که در بالا توصيف شد. اما در بسياری از مبارزات ديگر، آنجا که سازمان خودانگيخته نقش مهمی ايفا می کند، سازمان های داوطلبانه (که به نظر می رسد در همان جهتی حرکت می کنند که سازمان خودانگيخته) می توانند با آن همزيستی داشته باشند،. آن سازمان ها، در اغلب موارد، برای ايفای نقشی سرکوبگرانه در رابطه با سازمان خودانگيخته چنين می کنند؛ يعنی آن نقشی که ساختارهای مکفیِ سيستم سرمايه داری نمی توانند ايفا کنند. اين اعتصاب آخر 57000 کارگر اتوموبيل سازی فورد که دو ماه طول کشيد ظاهراً هيچ شکلی از سازمان، غير از خودِ اعتصاب را آشکار نساخت. برعکس، يک بررسیِ سطحی انسان را برمی انگيزد تا بگويد که سازمان های داوطلبانه ی آگاه مانند اتحاديه های کارگری، سازمان های اتحاديه ایِ محل کار، و گروه های سياسی نقشی اساسی در اين اعتصاب ايفا کردند. اما اين هنوز چگونگی شروع اعتصاب خودانگيخته در هِيل وود (Halewood)، يا چگونگیِ انسجام 57000 کارگر، و يا چگونگی همبستگی موثر کارگران ترابری که منجر به انسداد کامل تمام توليدات فورد شد، را به هيچ وجه توضيح نمی دهد. توضيح اما سازمان مبارزاتی خودانگيخته است که اگر در هيچ چيز رسمی و آشکاری تبلور نيافت، اما حضور و تاثيرش را مداوماً بر تمام ساختارهای سرمايه داری و بالاتر از همه بر اتحاديه ها تحميل کرد. در نمونه ی فورد، سازمان خودانگيخته در کنش های بخصوصی ديده نشد مگر با غيبت از کار بدون قصور از محل کار؛ و اين [شيوه]، در اين وضعيت بی همتا بود. در اعتصاب معدنچيان در سال 1974، همان انسجامِ در اعتصاب را که با اتحاديه نيز پوشيده شده بود می يابيم. اما اگر اعتصاب در همانجا درجا می زد [صرفاً در محل کار و تحت پوشش اتحاديه ها]، بعلت وجود ذخاير انرژیِ آلترناتيو در جاهای ديگر، کارآئی مبارزاتی معدنچيان کاهش می يافت. کنش تهاجمی حول سازمانِ پيکت های ضربتی در سراسر کشور، يک خود-سازمانيابی خودانگيخته را آشکار ساخت --حتی با اينکه اين خود-سازمانيابی از کمک سازمان های داوطلبانه سود جست. بدون سازمانِ خودانگيخته ی معدنچيان اين حمايت به يک حمايت کوچکِ پرتکلف تنزل می يافت. در يک حيطه ی همسان ديگر، يعنی در معادن ذغال سنگ، در تابستان گذشته شاهد خود-سازمانيابی مشابهی از سوی معدنچيان آمريکائی در اعتصاب معدنچيان ايالات متحده بوديم.

از سوی ديگر، در موقعيتی متفاوت، 4000 معدنچیِ معادن آهن در کيرونا ی سوئد از دسامبر 1969 تا فوريه 1970 به اعتصاب کامل دست زدند. سازمان خودانگيخته معدنچيان در کميته ی اعتصاب تبلور يافت. کميته ای که توسط کارگران معمولی و با طرد نمايندگان اتحاديه انتخاب شده بود. فقط پس از نابودی اين کميته و بازگشت به اشکال خود-سازمانيابی پيش از خودِ اين مبارزه بود که می شد به پايان اعتصاب رسيد. اعتصاب LIP [کارخانه ی ساعت سازی] در فرانسه در سال 1973 پژواک عظيمی در بين کارگران ديگر داشت، زيرا 1200 نفر جرأت کرده بودند که کار غيرمتعارفی انجام دهند: دزدیِ محصولات و اجناس شرکت برای پرداخت دستمزدشان در طی اعتصاب. اين فقط توسط سازمان مبارزاتیِ خودانگيخته ممکن بود؛ اما اين سازمان خودانگيخته توسط يک سازمان داوطلبِ آگاهِ داخلی (کميته ی بينِ اتحاديه ای) و خارجی (کميته های فراوان حمايتی) کاملاً پوشيده شده بود. در مسير رويدادهای سال های گذشته --مگر در لحظاتی نادر-- به بهای تشتت بسيار شديد بين دو نوع سازمان، که در چارچوب نهادی سرمايه يکی رسمی و ديگری غير رسمی بود، سازمان خودانگيخته کم کم شکوفا شد. در بُعدی ديگر، فرانسه نيز در ماه مه 1968 شاهد ورود انواع متعدد سازمان ها بود. چيزهای زيادی در رابطه با جنبش داوطلبانه گفته شده است --جنبش 22 مارس، کميته های عمل، کميته های محلات، کميته های کارگران-دانشجويان و غيره. اما بسيار کمتر در رابطه با خود-سازمانيابی غيررسمیِ مبارزه گفته شده که در بسط اعتصاب در عرض چند روز بسيار نيرومند بود، و اما به همان سرعت بدون اينکه خود را در سازمان ها يا کنش های خاصی متبلور سازد عقب نشست، و از اين رو راه را برای سازمان های گوناگون داوطلبانه ی آگاه --عمدتاً اتحاديه ها و احزاب-- باز گذاشت.

ايتاليا از سال 1968 تاکنون، و اسپانيا بين سال های 1977- 1976، شاهد وضعيت های مشابهی بودند که به وضعيت ماه مه 1968 تحول يافتند. يعنی همزيستی سازمان های خودانگيخته با هم، نه فقط در برابر سازمان های داوطلبانه ی آگاه، بلکه همچنين در برابر سازمان های داوطلبانه ی فشرده ی نوع جديد در شکلی که منطبق با وضعيت بوجودآمده توسط جنبش خودانگيخته بود.

جنبش ها می توانند بطور خودانگيخته به مقوله های اجتماعی ای توسعه يابند که خود اين مقولات تابع شرايط مشابهی هستند، بدون اينکه همه ی اين جنبش ها از ابتدا درگير اين تحول بوده باشند، اما همچنين بدون اينکه ضرورتاً تمام  اين جنبش ها سازمان های داوطلبانه بوده باشند. اين جنبش ها جنينِ جنبش های خودانگيخته ی عظيم تری هستند که يا متناسب با شرايط در سطح مبارزات روزمره باقی می مانند، يا اينکه، وقتی به مقياس بسيار وسيعتری گسترش يابند به سازمان های رسمی فرا می رويند. سرپيچی های نظامی در ارتش های بريتانيائی، فرانسوی، آلمانی، و روسی در جنگ 1918- 1914 حامل اين ويژه گی ها بودند و نتايج بسيار متفاوتی داشتند. جنبش فرار از خدمت و مقاومت در برابر جنگ ويتنام در ارتش ايالات متحده چيز ديگری بود که سرانجام قدرتمندترين موجبات جهت پايان اين جنگ شد. هرکسی می تواند بدين طريق سعی کند تا در تمام جنبش های مبارزاتی سهمی که توسط سازمان خودانگيخته و توسط سازمان داوطلبانه ايفا شده را مشخص کند. فقط يک ترسيم موشکافانه، که به هيچ وجه هم آسان نيست، است که به ما امکان می دهد تا پويائی تضادهای درونی و مبارزاتی ناشی از آن را درک نمائيم. و از اين رو، جمله ای که در بالا نقل کردم، که گواه يک "مساله ی" حل نشده بين "انقلابيون و توده ه" بود، معنای کاملش را در اينجا می يابد (قطعاً نه آن معنائی که منظور نويسنده بود). مساله، از نوع تضاد دائم بين "انقلابيون و توده ه" است. يعنی، تضاد دائم بين سازمان های داوطلبانه و خودانگيخته.

اين تضاد البته بيانگر يک مناسبات است. و اين مناسبات چون بسيار متفاوت تر از آنچيزی است که سازمان های داوطلبانه ی آگاه می خواهند که باشد، کم رنگ تر نيست. اين تضاد تا ميزان زيادی با اين واقعيت حفظ می شود که وقتی که در يک مبارزه سازمان های داوطلبانه و خودانگيخته همزيستی دارند، رابطه در هر دو سو يکسان نيست. برای سازمان خودانگيخته، سازمان داوطلبانه ی آگاه می تواند در مرحله ای از کنش وسيله ای موقتی باشد. سازمان خودانگيخته برای اينکه با آنچه که می خواهد سرسختانه مخالفت نشود، صرفاً به تائيد سازمان داوطلبانه نياز دارد. در چنين مواردی، و به چنين شيوه ای است که ابهام وجود دارد. اين وضعيت مبهم اغلب با هيئت نمايندگی از طرف اتحاديه يا کميته های گوناگونی که به موازات سازمان خودانگيخته حول ايده يا هدفی ايجاد می شوند بوجود می آيد. اگر سازمان خودانگيخته چنين وسيله ای نيابد، خودش ارگانيسم های موقتی اش را جهت دستيابی به هدفِ آن مقطع زمانی ايجاد می کند. اگر اين وسيله کارکردی را که سازمان خودانگيخته بدان محول کرده نپذيرد، يا اينکه بعلت تغيير زمينه ی مبارزه اين وسيله ناکافی شود و نياز به وسيله ای ديگر باشد، [اين وسيله، يعنی] سازمان داوطلبانه رها می شود. اين در مورد شکل معين يک لحظه ی مشخص از سازمان خودانگيخته هم صادق است.

توده ها بعنوان سوژه/ابژه

برای سازمان های داوطلبانه، "توده ه"، يعنی سازمان خودانگيخته که شامل اشکال معين موقتی اش نيز می شود، يک ابژه است. به همين علت است که سعی می کنند که به اين ابژه دست يابند تا آنرا در رابطه با نقشی که برای خود قائل شده اند بکار گيرند. هنگامی که يک سازمان خودانگيخته از يک سازمان داوطلبانه استفاده می کند، سازمان اخير سعی می کند تا آن ابهام اساسی را تا حد ممکن حفظ کند، درحالی که همزمان می کوشد تا سازمان خودانگيخته را به سمت ايدئولوژی و اهداف خودش بکشاند. وقتی که سازمان خودانگيخته به تحليل رفت، سازمان داوطلبانه تلاش می کند با هر وسيله ای که در اختيار دارد آنرا بزير بال و پر خود بياورد. روش های مورد استفاده، به فراخور اهميت سازمان داوطلبانه و قدرتی که اين سازمان در سيستم سرمايه داری دارد، قطعاً متفاوت خواهند بود. بعنوان مثال، بين رگبار تبليغاتی سازمان های معين، و حمله ی فرماندهان اتحاديه ای ايالات متحده بر اعتصابيون، تفاوت فقط در ميزان حمله است. هنگامی که سازمان خودانگيخته ارگانيسم های خودش را برای مبارزه بوجود می آورد، ارگانيسم هائی که وجودشان به معنای مرگ و زندگیِ سازمان های داوطلبانه ی آگاه و بهمراه شان کل سيستم سرمايه داری است، اين جنبه حتی تراژيک تر می شود. از آلمانِ سوسيال دمکراتيک تا روسيه ی بلشويکی تا بارسلونِ آنارشيستی، همه می آيند تا شوراهای کارگری، کرونشتات و روزهای مه 1937 را درهم بکوبند. بينِ گردهمائی ها، کميته های اعتصاب، شوراه، و مجامع عموعی از يک سو، و سازمان های داوطلبانه از سوی ديگر، مرزها بخوبی کشيده شده اند --به همان شيوه ای که اين مرزها بين خودِ سازمان های داوطلبانه و خودانگيخته کشيده شده است.

آفرينشِ سازمان خودانگيخته خود می تواند همان سرنوشتی را تجربه کند که سازمان داوطلبانه. شرايط يک مبارزه تقريباً هميشه جنبش سازمان خودانگيخته را بسوی در خود فرورفتن می کشاند، بسوی بازگشت به اشکال زيرزمينی تر، می توان گفت اشکال بدوی تر. حتی با اين وجود، اين اشکال بدوی تر به سودمندی و غنای ديگر سازمان ها خواهند بود. در اينجا ما اغلب وسوسه می شويم تا در ميان اشکال گوناگون سازمان خودانگيخته، هنگامی که آنها در منطبق کردن دائمی و مستمر خود با وضعيت (يعنی انطباق با فشار و سرکوب) فقط به يکديگرند متکی هستند، يک هيرارشی را رديابی کنيم. تغيير و دگرگونیِ سازمان خودانگيخته، آن اشکال معينی که آفريده را در پشت سر بيجان بجای می گذارد. اگر اين اشکال همه با هم از بين نروند و تلاش کنند تا توسط کنش داوطلبانه ی مردم معينی بقاء يابند، خود را دقيقاً در همان موقعيتی می يابند که سازمان های ديگر داوطلبانه. آنها حتی ممکن است در اين مسير بلحاظ کمّی رشد کنند، زيرا آنوقت می توانند شکلی از سازمان داوطلبانه بوجود بياورند --اگر که اين آخری [يعنی سازمان داوطلبانه ای که از سازمان خودانگيخته نشات گرفته] به سطح خطر برای سيستم سرمايه داری رسيده باشد.

هيچ نسخه ای از گذشته نيست

از اين زاويه هيچ نسخه ای از گذشته در رابطه با ايجاد سازمان خودانگيخته برای تجلی آينده اش نيست. از پيش نمی توان گفت که سازمان خودانگيخته برای رسيدن به اهدافش چه شکل معينی را در يک مقطع زمانی مفروض موقتاً به عاريه خواهد گرفت. سازمان خودانگيخته در سطوح مختلف حيات و تجلی اش، با هرآنچه که خود را تابع قوانين سيستم می يابد (با هرچه که سعی کند در سيستم بقاء يابد) مناسبات ديالکتيکی دارد؛ و دير يا زود، به جائی می رسد که در مقابل تمام شان قرار می گيرد. اين امر، هم شامل مخالفت با سازمان های ارادیِ داوطلبانه می شودکه ايجاد شده اند تا برای منافع خود فعاليت کنند، و هم شامل مخالفت با سازمان هائی می شود که از سازمان خودانگيخته برخاسته اند و در سيستم سرمايه داری خود را اجزاء دائمیِ ارگانيک آن می کنند.

نتيجه گيری از اين ملاحظات در رابطه با مساله ی سازمان، ممکن است اين تصور را ايجاد کند که بررسی ای واقعی از مساله انجام گرفته، و می توان به اين مساله پايانی موقت يا قطعی داد. من اين نتيجه گيری را به سازمان های داوطلبانه ی آگاه محول می کنم. همچون خودِ جنبش خودانگيخته ی مبارزاتی، بحث در اين رابطه هيچ حدومرز معين و هيچ پايانی ندارد. 

بحران سازمان نوع سنتی

اين فرض که طرح ضروریِ تحليل بايد شامل نوعی ارزش گذاری بر ايده ها و محکوم کردن فعاليت سازمان های ارادیِ داوطلبانه باشد، تضادِ جنبش خودانگيخته است. افراد درگير در چنين سازمان هائی بدين سبب در اين سازمان ها هستند که سيستم ايده های ارائه شده، با سطح مناسبات بين تجارب اين افراد و آن کسانی که آنها را احاطه کرده اند، و نيز آن دسته از اين مردم که آنها می توانستند بشناسند، منطبق است. تنها مساله ی مورد سوال، تعيين جايگاه شان در چنين سازمانی، موقعيت آن سازمان در جامعه ی سرمايه داری، و نيز کارکرد اين موقعيت در رويدادهائی است که سازمان ممکن است در آنها درگير شود. اينها دقيقاً آن اوضاعی هستند که از طريق ضربه ی شوک وارِ تجربه، انسان را به انجام کاری می کشانند که منافع غالب اش در يک مقطع زمانی به وی ديکته می کند. برای شناخت بهترِ جايگاه مساله، بگذاريد به بحران های سازمان های "بزرگ" داوطلبانه نگاه کنيم، زيرا بخوبی شناخته شده اند و بطور بدی در استتارند (و هميشه تکرار می شوند)؛ مثلاً حزب کمونيست فرانسه. در چند سال گذشته، رشد سريع سازمان های خودانگيخته در رويدادهائی مثل شورش مجارستان (1956)، مبارزه عليه جنگ الجزيره (62-1956)، و ماه مه 1968، موجب بحران داخلی در حزب کمونيست فرانسه شدند.

سازمان خودانگيخته يکمرتبه به خود صراحت نمی دهد بطوری که بتواند مطابق طرح سنتی سازمان داوطلبانه ی آگاه قضاوت شود. بطور پايان ناپذيری روی خودش روکش می کشد، و، طبق ضرورت ها، به نظر می رسد که در اينجا ناپديد می شود تا در شکلی ديگر در جای ديگری مجدداً ظاهر شود. اين ويژه گیِ نامطمئن و برق آسا، در عين حال نشانی از قدرت سرکوب (قدرت سرمايه داری) و دوره ی تائيد آن است، که ده ها سال موجود بوده و ممکن است بسيار طولانی باشد. در اين دوره ی بينابينی، در تجارب محدود هرکدام از ما، و نيز ايده ها و کنش های بسته بندی شده، ترديدها تبلور می يابند. در اين دوره، وسوسه ی "افزودن" به مبارزه بوجود می آيد. همين ترديد در اغلب موارد بمثابه يک ضعف تعبير می گردد. ضعفی که موجب اين نياز می شود که خود را با ديگرانی بيابيم که همان تجربيات محدود را از سازمان های ارادیِ داوطلبانه دارند. هنگام نگريستن به آنچه که سازمان های داوطلبانه ی "عظيم" نيم قرن گذشته و پيشتر بودند، برخی از مردم از پراکندگی و اتميزه شدن چنين سازمان هائی تاسف می خورند. اما با اين وجود، اين فقط افول و زوال سازمان های داوطلبانه و عروج سازمان های خودانگيخته را بيان می دارد  --مرحله ی انتقالی ای که دو شکل سازمانی شانه به شانه هم می سايند و در يک مناسبات ديالکتيکی رودرروی يکديگر قرار می گيرند.

هر شخصی، اگر و هر زمان که بتواند، بايد خودش را در مناسبات اين فرآيند قرار دهد، سعی کند تا درک کند که اين توهم زدائی ها غنای جهان آينده است، و شکست های وی پيروزی چيزی است بسيار عظيم تر از آنچه که او بايد از آن صرفنظر کند (و اين ربط کمی با "پيروزی دشمن طبقاتی" بطور موقت دارد). نتيجه گيری در اينجا آغاز مباحثاتی بسيار وسيعتر است. آغاز ايده ی انقلاب و خودِ فرآيند انقلابی است. بحثی که در عمل هيچگاه بعنوان مقدمه ای بر سازمان خودانگيخته مطرح نشد، اما بمثابه کنش، بعنوان شرط و پايانی بر کنش، از درون خودِ کنش بر می خيزد.


 

* Sisyphus سيسيفوس در افسانه ی يونان مردي بود كه به خدايان پشت كرد و جزايش اين بود كه سنگي را تا بالاي كوهي بغلتاند. وقتي به قله رسيد سنگ به پايين در می غلطد و از آنجا مجدداً شروع كند. - م

 


مطالب ديگر از همين نويسنده:

- «جنبش نوين»

- ملاحضاتی در باره مباحث جاری در مجامع اولترا چپ

 

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست