تئوری کمونيسم شورائی*

پيتر رچلف

برگردان: وحيد تقوی

 

کمونيسم شورائی از نظر سياسی و تئوريک در آلمان و هلند در سال‌های1920، همچون آلترناتيو مجزائی در برابر تئوری لنينيستیِ انقلاب و پراتيک سياسی‌اش هم در روسيه و هم از طريق بين‌الملل سوم در سطح بين‌المللی، تکوين يافت. تئوری‌های کمونيست‌های شورائی در آغاز از تجارب‌شان از جنبش شوراهای کارگری در انقلابِ سقط شده‌ی 1918 آلمان و سال‌های اوليه‌ی جمهوری وايمار، و نيز مطالعات‌شان در مورد جنبش شورائی (يا «سوويت»ی) در روسيه طی دوران انقلابی 1905 و 1917 مشتق شده بود.[1] تئوری شوراگرا بطور شکفته پديد نيامد، بلکه در طی چندين دهه بعد، برمبنای نقد هرچه پالايش يافته تر از تجربه لنينيستی در روسيه و در سطح بينالمللی، و نيز درک کاملتری از فرآيند انقلاب پرولتاريائی و درک روشن تری از سرشت جامعه ی کمونيستی تکوين يافت. رشتهی آشکاری در ميان اين مفاهيم، و نيز پيروی از متدها و روح تحليل مارکس از سرمايه‌داری و سرشت انقلاب پرولتری وجود دارد که فرای هرچيز بر آن است که «رهائیِ طبقه کارگر وظيفه‌ی خود کارگران است[2] يکی از درک‌های پايه‌ای کمونيسم شورائی اين است که ابزار و اهدافِ فرآيند انقلابی بطور تفکيک‌ناپذيری به يکديگر گره خورده اند و مسير انقلاب به ناگزير سرشت جامعه ی نوين را تعيين می‌کند. بنابراين، آنها آن اشکال سازمانی ای که شايستهی فرآيند انقلاب است را مورد بحث قرار می دادند و به عنوان مبانی سازمانی جامعه ی نوين در نظر می گرفتند.

بايد تاکيد شود که شوراگراها، نه در تئوری و نه در پراتيک، در جستجوی تحميل يک شکل سازمانی به جنبش کارگری نبودند. آنها در اصل بر شکل «شورائی» تاکيد داشتند چون آنرا بمثابه آفرينش خودانگيخته‌ی طبقه کارگر عليه سرمايه‌داری می ديدند.[3] پايبندی اصلی‌شان به خود-رهائی طبقه کارگر باقی ماند --با هر شکلی که ممکن است اين خود-رهائی بخود گيرد. پانه‌کوک اين را در متنی که در اواخر عمرش نوشت کاملاً روشن کرد:

«شوراهای کارگری» بيانگر شکلی از سازمان نيستند که خطوط اش يک بار برای هميشه معين شده و تنها نيازمند گسترش بعدی جزئيات است. اين به معنای يک اصل است --اصل خود مديريتی کارگری بر مؤسسات و توليد.

اين اصل هيچگاه نمیتواند از طريق بحث تئوريک در مورد بهترين ابزار اجرائی تحقق بيابد. اين مساله ی مربوط به مبارزهی عملی عليه دستگاه سلطهی سرمايهداری است. در زمان ما، کسی اصلاً نمی تواند از «شوراهای کارگری» يک جامعه ی برادری را بفهمد که پايانی در خود دارد. «شوراهای کارگری»، اين به معنای آنست که گفته شود مبارزه طبقاتی (جائی که اخوت نقش دارد)، و کنش انقلابی عليه قدرت دولت. انقلابات با دستور انجام نمی شوند اين مبرهن است؛ ولی در برهه های بحران وقتی که وضعيت تحمل‌ناپذير شود، بطور خودانگيخته روی می دهند. انقلاب‌ها فقط وقتی بوجود می آيند که احساس تحمل‌ناپذيری بطور مداوم خود را در قلب توده ها تصريح کند، و در عين حال يک آگاهیِ معين يکدست از آنچه که برای انجام ضروری است ظاهر شود. . . .

پس ايده ی شوراهای کارگری در بر دارنده ی يک برنامهی مقاصد عملی نيست که قرار است تحقق يابد، چه امروز يا در چندين سال آينده. بلکه اين ايده منحصراً بمثابه يک راهنما در خدمت نبردی طولانی و حاد برای آزادی است که همچنان در پيش روی طبقه کارکن است.[4]

هيچوقت قصد کمونيستهای شورائی اين نبود که ايدئولوژی نوينی در رابطه با اشکال سازمانی مبارزه طبقاتی بيافرينند. آنها بجای اينکار، در بهترين سنت مارکسيستی، برای درک جنبش خود-رهائی طبقه کارگر کوشيدند تا آنرا بطور تئوريک روشن کنند و آن جنبش را عملاً به جلو ببرند. از طريق پيروی شان از عقيده ی خود-رهائی، تلاش کردند تا تمام آن اشکال سازمانی ای را نقد کنند که مانع اين فرآيند میشوند و بطور تئوريک بالقوه بودنِ خود-رهائی و آفرينش يک جامعه ی نوين مبتنی بر «جامعه‌ی توليدکنندگان آزاد و برابر» را نشان دهند.

تئوری شوراگرا در ابتدا از مخالفت با بلشويسم از سوی برخی از کمونيستهای آلمانی و هلندی در اوايل سال‌‌های1920 رشد يافت. با نقد انقلاب روسيه، عدم کارآئیِ مدل بلشويکی انقلاب در کشورهای پيشرفتهی سرمايه داری نشان داده شد. در سال1920 هرمان گورتر، کمونيست و شاعر هلندی، در نامهای سرگشاده به رساله‌ی لنين کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه پاسخ داد. يعنی رسالهای که در عمل تلاشی بود از سوی رهبر روسيه تا مدل بلشويکیِ سازمانی و فعاليت انقلابی را بر احزاب کمونيست اروپای غربی تحميل کرده تا کنترل خود را هم بر حزب خودش در روسيه (در برابر مناقشه های فزاينده ی داخلی) و هم بر جنبش انقلابی بين المللی تحکيم نمايد. گورتر استدلال کرد که بخاطر تفاوت‌ها در پيشرفت تاريخی و سطح توسعه‌ی شيوهی توليد، تفاوتهای مشخص بين روسيه و اروپای غربی --وضعيت اجتماعی و پتانسيل انقلابیِ طبقات گوناگون، بخصوص پرولتاريا و دهقانان-- چنان است که عموميت‌دادن به تاکتيکها از يک جامعه به جامعهی ديگر را نفی می‌کند.[5] گورتر بويژه با عقايدی مخالفت نمود که لنين حامیشان بود: در ارتباط با 1) رابطه ی رهبران و توده ها؛ 2) فعاليت های اتحاديه کارگری، 3) فعاليت های پارلمانی. او رهبری را فی نفسه رد نکرد، اما برای موضع لنين در مورد رابطهای که وی توصيه میکرد که بايد بين رهبران و توده ها وجود داشته باشد استثنا قائل شد.[6]  گورتر استدلال میکرد که توسعه‌ی اروپای غربی تاکيد بيشتر بر نقش خود توده ها را ضروری می سازد.

به همان ميزانی که اهميت طبقه افزايش می يابد، اهميت رهبران کاهش می يابد. اين بدان معنا نيست که گفته شود ما نبايد بهترين رهبران ممکن را داشته باشيم: بهترينِ بهترينها هنوز بقدرکافی خوب نيستند، و ما سعی می کنيم پيداشان کنيم. اين فقط بدان معنا است که در مقايسه با اهميت تودهها، اهميت رهبران کاهش می يابد. . . .

آيا شما رفيق لنين متوجه نشدهايد که در آلمان هيچ رهبر «بزرگ»ی نيست؟ همهی آنها آدم های معمولی هستند. اين نقداً نشان می دهد که اين انقلاب بايد مقدمتاً کار توده ها و نه رهبران باشد. . . .[7]

گورتر نقش پيشروان را اساساً از نوع «تبليغ در عمل» می ديد، چون با رهبریِ سخت و کنترل بر توده ها از سوی حزب مخالف بود. او به «شکل گيریِ گروهی که در مبارزاتشان نشان می دهند که توده ها چه بايد بکنند»[8] ارجا می‌دهد. و مردود شمردنِ عقايد لنين از سوی خودش را چنين جمعبندی می‌کند «در يک کلام --چون شما مُعرف يک سياست رهبری هستيد.»[9]

گورتر همچنين با درخواست لنين مبنی بر اينکه چپ اروپای غربی بايد در اتحاديههای کارگری و فعاليتهای پارلمانتاريستی درگير شود مخالفت کرد. اعتقاد لنين به ارزشِ چنان فعاليتهائی، از سوی گورتر با اين پاسخ مورد حمله قرار گرفت: «شما می خواهيد سازمان هائی را خفه کنيد که در آن کارگران، هر کارگری، و در نتيجه توده ها می توانند نيرو و قدرت بگيرند، و شما میخواهيد چيزهائی را حفظ کنيد که در آن توده يک ابزار مرده در دست رهبران است»[10]  هم فعاليت تريديونيونيستی و هم پارلمانتاريستی مشوق انفعال کارگران هستند، از اينرو مانع توسعه‌ی ابتکار توده‌ای و آگاهی طبقاتی انقلابی می شوند. گورتر در اين مورد از پانه کوک نقل قول میآورد:

مساله ی تاکتيکی شامل يافتن ابزار ريشه‌کن سازیِ ذهنيت سنتی بورژوائی است که بر توده ها مستولی است و تضعيفشان می کند. هر آنچه که درک های سنتی را بيشتر تقويت کند منفی است. سختترين جنبه و مستحکم ترين بخش اين ذهنيت دقيقاً وابستگی شان در برابر رهبران است --که بخاطر رهبران آنها از حل تمام مسائل عمومی، و هدايت منافع طبقاتی شان صرفنظر می کنند.[11]

از اينرو، گورتر اين موضع را چنين خلاصه می کند:

1)     تاکتيک انقلاب در غرب بايد غير از تاکتيک انقلاب روسيه باشد؛

2)     چون پرولتاريا در اينجا تنها است؛

3)     بنابراين پرولتاريا در اينجا بايد به تنهائی عليه تمام طبقات انقلاب کند؛

4)     اهميت توده های پرولتاريا از اينرو نسبتاً بيشتر از اهميت رهبران در روسيه است؛

5)     و پرولتاريا بايد سلاح های بهتری برای انقلاب داشته باشد؛

6)     از آنجا که اتحاديه های کارگری سلاح های ناقصی هستند، ضروری است که نابود شوند يا بطور راديکالی تغيير داده شوند و بجايشان سازمان های کارخانه که در يک سازمان عمومی متحد گشته اند بنشيند؛

7)     از آنجا که پرولتاريا بايد به تنهائی انقلاب را به سرانجام برساند، و به هيچ کمکی متکی نباشد، بايد آگاهی و شهامتش را به قلههای رفيعتری ارتقا دهد. و اين منوط به چشم‌پوشی بر پارلمانتاريسم در انقلاب است.[12]

عليرغم مردود شمردنِ اعتقادات لنين --يا ترجيحاً دستوراتش-- گورتر از حمله ی مستقيم به لنين يا بزير سوال بردن سرشت طبقاتی انقلاب روسيه و تحولات روسيه از 1917 به بعد اجتناب ورزيد. وی به لنين متوسل می شود تا نسبت به موضع اش تجديدنظر کند. گورتر بين خودش و آنهائی که نقداً مخالفين سرسخت لنين و انترناسيونال سوم شده بودند، و اين سازمان اخير را بمثابه ابزاری برای تقويت دستگاه دولت بلشويکی می ديدند، تفاوت قائل می‌شود. او معتقد است که لنين صرفاً در ارزيابی از موقعيت اشتباه می‌کند و می‌تواند چنان شود که اشتباهش را به شيوهی خودش ببيند: «در مورد من، همانطور که بارها گفتم، تصور میکنم که شما موقعيت در غرب را اشتباه فهميدهايد.»[13] گروه‌های شوراگرا بزودی از اين موضع کاملاًً ساده لوحانه کلاً دست کشيدند. کشتار در کرونشتات، سرکوب اپوزيسيون کارگری، و ديگر رويدادها، بزودی سرشت سرکوبگرانه ی دولت روسيه را آشکار ساخت.[14] شوراگراها در تلاش برای نقد و مبارزه با هرچه که مانع خود-رهائی طبقه کارگر است، توجه خود را بسوی درکِ سرشت طبقاتی انقلاب روسيه، سرشت سياست های لنينيستی، و شالوده های فلسفیِ لنينيسم برگرداندند.

نقد بلشويسم در روسيه

در ماه دسامبر1934، نشريه‌ی (International Council Correspondence, ICC)  [نوشتارهای بين‌المللیِ شورائی، يکی از نشريات اصلی کمونيست‌های شورائی در آمريکا به سردبيری پل ماتيک] رسالهی «تزهائی در مورد بلشويسم» را ترجمه و چاپ کرد که تحليلی عميق از انقلاب روسيه بود و توسط گروه شوراگرای هلندی نوشته شده بود. اين اساساً رساله ای کينه توزانه عليه حزب بلشويک و لنين نبود. بلکه، استدلال شده بود که حزب صرفاً وظايفی را که توسط توسعه ی تاريخیِ روسيه الزامی شده بود را به اجرا گذارده است.[15]

وظيفه ی اقتصادیِ انقلاب روسيه، اولاً اين بود که، فئوداليسم دهقانیِ پوشيده و استثمارِ ادامه‌يافتهی دهقانان بمثابه سرفها را کنار نهد و همراه با آن کشاورزی را صنعتی کند و آنرا در سطح توليد کالائی مدرن قرار دهد؛ دوماً، آفرينش طبقهای از «کارگران آزادِ» واقعی، و رها ساختن پيشرفت صنعتی از تمام زنجيرهای فئودالی اش بود. يعنی اساساً وظايف انقلاب بورژوائی.[16]

اين شرايط اجتماعی-اقتصادی، مواضع سياسی معينی را الزامی کرد؛ يعنی، يورش به نهادهای ويژهی اجتماعی-سياسی. اما در اينجا نيز، سرشت بورژوائیِ انقلاب خودش را تصريح نمود.

از نظر سياسی، وظايف در برابر انقلاب روسيه اينها بودند: نابودی حکومت مطلقه، لغو اشرافيت فئودالی و نيز قدرت روحانيون، و ايجاد ساختاری سياسی و دستگاهی اداری که از نظر سياسی اجرای وظايف اقتصادی انقلاب را تضمين کند. وظايف سياسی انقلاب روسيه، از اينرو، کاملاً منطبق با پيش فرضهايش، يعنی وظايف انقلاب بورژوائی، بود. [17]

اما، توسعه‌ی ويژه ی سياسیِ روسيه --«ويژه» در رابطه با اروپای غربی-- اينرا الزامی نمود که انقلاب را نيروئی غير از بورژوازی به پيش ببرد. 

نخستين مشخصهی طبقاتی انقلاب روسيه، بدينترتيب، اين واقعيت است که بمثابه يک انقلاب بورژوائی میبايد نه تنها بدون بورژوازی، بلکه مستقيماً عليه بورژوازی به پيش برده می شد. از اينرو، يک تغيير بنيادين در کل سيره ی سياسی اش پديد آمد. [18]

بنابراين، عليرغم ويژگیِ انقلاب روسيه بمثابه انقلابی «بورژوائی»، شوراگراها به هيچ وجه منظورشان اين نبود که بگويند که اين انقلاب، دارای همان سرشت انقلابات بورژوائی است که در اروپای غربی 300-100 سال پيشتر بوقوع پيوست --هرچندکه در خدمت همان وظايف بود. برای آنها، سيمای پراهميت ساختار اجتماعیِ روسيه ی پيشا انقلابی، مقدار وسيع دهقانان بود.[19] دهقانان به علت صرفِ تعددشان نفوذ عظيمی در مسير انقلاب اعمال کردند. «دهقانان در تطابق با اکثريت سرشارشان آن گروه اجتماعی در انقلاب شدند که حداقل بطور منفعل انقلاب روسيه را رقم زدند.»[20] سرشت شبه فئودالی استثمارشان انقلاب را مجبور ساخت تا بجای مسير ضد سرمايه داری بسمت ضد فئودالی برود.

اين اما انکار يا دست کم گرفتن نقشی که پرولتاريای روسی ايفا نمود نيست.

پرولتاريای روسيه برغم عقب‌مانده گیاش، بعلت آموزش سرکوب بیرحمانه ی تزاريسم و سرمايهداری، از قدرت مبارزاتی بالائی برخوردار بود. اين پرولتاريا خود را با سرسختی عظيمی در کنشهای انقلاب بورژوائی روسيه انداخت، و تيزترين و قابل اعتمادترين وسيله ی آن شد.[21]

حقيقتاً فعاليت پرولتاريای روسيه چشمگيرترين سيمای انقلاب فوريه و دوره ی بين فوريه و اکتبر بود.[22]

شرايط اجتماعیای که آگاهی پرولتاريا و دهقانان را تعيين نمود، چنان از يکديگر متفاوت بود که مشکل بتوان توسعهی مستقلانهشان را مبنای مشترکی برای مبارزه و بازسازمانی اجتماعی تصور کرد. اما بجای آن، می‌شد انتظار داشت که تضاد شديدی بين اين دو طبقه مشاهده شود. با اينهمه، گروهی تکوين يافت که قادر بود اين طبقات را تحت پرچمی مشترک، و انقلابی مبتنی بر «زمين، نان، و صلح» متحد سازد. اين گروه که رهبری اش را اعمال نمود، و قدرت را به اجرا گذارد، از هيچکدام از اين طبقات تکوين نيافته بود، بلکه محصول توسعه تاريخی منحصر بفرد جامعه ی روسيه بود. «بهترين نيروهای روشنفکر روسيه در پيشاپيش جنبش انقلابی قرار گرفتند، و با رهبری شان بر اين جنبش مُهرِ خرده بورژوائی و ژاکوبنی زدند.»[23]  اما، با اينکه اين گروه –بلشويکها-- نيروهای انقلابی را متحد ساخته و رهبریشان کردند، خودشان توسط ضرورت وظايف تاريخی‌ای که در برابرشان قرار گرفته بود رهبری شدند. يعنی، برای موفقيت، برای اينکه بقدر کافی حمايت گسترده داشته باشند که قدرت را تصرف و اعمال کنند، می بايد نيازها و اميال جمعيت عظيم --فراتر از همه، دهقانان-- را به يکديگر متصل می کردند.[24] مستقل از هر تمايل ذهنی‌ای، بلشويک ها ابزار انقلاب بورژوائی در روسيه شدند.

اما تصرف قدرت توسط بلشويک ها روح لنين را به انقلاب نداد؛ برعکس، لنين چنان خودش را دربست با ضروريات انقلاب منطبق کرد که عملاً وظايف طبقهای را به اجرا گذارد که وی ظاهراً با آن میجنگيد.[25]

از اينرو، انقلاب روسيه از طرف شوراگراها بمثابه انقلابی بورژوائی، محاط شده از سوی دهقانان، جرقه خورده توسط پرولتاريا، و رهبری شده توسط بلشويک ها، تحليل شد. اساساً خصلت ضدفئودالی داشت، و بلافاصله فرآيند صنعتی شدن و توسعه‌ی کاپيتاليستی را در روسيه، عليرغم يک نوع منحصر بفرد آن يعنی «سرمايه‌داری دولتی»، به اجرا گذارد.[26]  شوراگراها اين تحول را با اشتياق زيادی دنبال کردند و کوشيدند برای آموختن از آن آنرا عميقاً تحليل کنند.[27] دولت روسيه هيچگاه رو به «زوال» نگذاشت، در واقع چه از نظر داخلی و چه بين المللی قدرتمندتر شد. از منظر پرولتاريا، اين چيزی نبود جز شکل ديگری از سرمايه‌داری. کارگران روسی هنوز با فروش نيروی کار خود زندگی میکردند و هنوز هيچ کنترلی بر ابزار توليد نداشتند. از اين گذشته، دستگاه دولتی بلشويکی، با سرکوب تمام اشکال اپوزيسيون و تمام تهديدهای بالقوه عليه قدرتشان، سيمائی توتاليتاريائی (خودکامه) بخود گرفت. اين وضعيت در زمان لنين آغاز گشت[28] و تا نتايج منطقی‌اش توسط استالين پيش برده شد. شوراگراها اين تحولات را تحليل و نقد کرده، و به نفع مبارزه عليهشان بعنوان بخشی از مبارزه‌ی بين المللی برای سوسياليسم استدلال کردند. در ماه سپتامبر 1939، در «مبارزه عليه فاشيسم با مبارزه عليه بلشويسم آغاز می شود»، استدلال شد که:

روسيه بايد در بين دولتهای توتاليتاريائی جايگاه نخست را داشته باشد. اولين کشور بود که اصل دولتی را اقتباس نمود. در کاربرد آن اصل بيش از ديگران پيش رفت. برای ايجاد ديکتاتوریِ نهادين بهمراه سيستم ترورِ سياسی و اداری که با آن می آيد، اولين کشور بود. بدين ترتيب با اختيار کردن تمام خصيصههای دولت مطلق، مدلی برای کشورهای ديگری شد که مجبور شده بودند تا از سيستم دولت دمکراتيک دست بردارند و به حکومت ديکتاتوری تغيير يابند. روسيه برای فاشيسم نمونه بود.[29]

در مجموع،

ناسيوناليسم، سلطه جوئی، سانتراليسم، ديکتاتوریِ رهبری، سياست قدرت، حکومت ترور، پويش مکانيکی، ناتوانی برای اجتماعی‌کردن - تمام اين خصيصههای اساسی فاشيسم، در بلشويسم وجود داشته و دارد. فاشيسم صرفاً يک کپی از بلشويسم است. به همين دليل مبارزه عليه يکی بايد با مبارزه با ديگری آغاز شود.[30]

نه فقط سياست داخلی دولت بلشويک هيچ ربطی با سوسياليسم نداشت[31]، بلکه آشکار بود که انترناسيونال سوم بجای اينکه وسيله ای باشد برای تسهيل انقلاب جهانی از طريق خود-رهائی طبقه کارگر، بمثابه ابزاری بود در دست حزب کمونيست روسيه در تلاش جهت تحکيم و ابقای قدرت خودش. «بدليل نيازهای فوری رژيم بلشويکی و نيز عقايد سياسی رهبرانش، انترناسيونال کمونيست در واقع آغاز جنبش نوين کارگری نبود بلکه صرفاً تلاشی بود برای کسب کنترل بر جنبش قديمی و استفاده از آن جهت استحکام رژيم بلشويکی در روسيه.»[32]  از اينرو، «بلشويسم نه تنها بعنوان يک راهنما برای سياست انقلابیِ انترناسيونال پرولتری قابل استفاده نيست، بلکه يکی از سنگين ترين و خطرناک ترين موانع اش است.»[33]

تحليل و نقد شوراگراها از بلشويسم اما در اينجا تمام نشد. پانهکوک در تلاش برای فهم پايههای ايدئولوژی بلشويسم، و نشان دادن غيرقابل کاربرد بودن آن در کشورهای پيشرفته ی سرمايه‌داریِ اروپای غربی، دست به يک مطالعهی مفصل فلسفه‌ی لنين زد.[34]  اين نقد، شکل تحليلِ ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم لنين را بخود گرفت. رساله‌ی لنين در مخالفت با يک گروه روسیِ «مارکسيست» نوشته شده بود که مشتاق تئوری های ماخ و آوِنريوس بودند. پانه کوک در آنجا تاکيد می‌کند که نکته ی کتاب لنين ارائه و تحليل ايده های ماخ و آوِنريوس نبود، بلکه حمله به آنها به چنان شيوه ای بود که خطر هژمونی ايدئولوژيکِ خودش در حزب را از بين ببرد. 

ماخ و آوِنريوس خطری در حزب ايجاد کرده بودند؛ از اينرو، مهم نبود که برای وسعت ديدمان چه چيزی در آموزه های آنان صحيح و ارزشمند است. مهم بی اعتباری کردن‌شان برای نابودی شهرت‌شان بود. . . .[35]

پانهکوک نخست خودش ايده‌های آن فيلسوفها را تحليل می کند، و نشان می دهد که لنين چگونه به غلط آنها را جلوه داده، و به غلط تعبير شان کرده است. پانهکوک اين تعبير غلطِ سيستماتيک را مورد حمله قرار میدهد و مصممانه باور دارد که پرولتاريا بايد امکان داشته باشد تا تمام مسائل --پراتيک و تئوريک-- را خودش بررسی نمايد. لذا از اين حمايت می‌کند که تمام نقطه نظرات بايد قابل دسترس باشند چنانکه کارگران بتوانند برای خودشان تصميم بگيرند که کدام ايده ها و تئوری ها ارزشمندند و کدام بی‌ارزش. در اينجا به روشنی موضع مقابل ليبرتاريسمِ شوراگرا در برابر سلطه‌جوئیِ لنينيستی را می بينيم.[36] 

پانه کوک ادامه می دهد تا خودِ سرشتِ فلسفه ی لنين را بررسی نمايد. او درمی يابد --و نشان می دهد-- که اعتقادات فلسفیِ لنين همجنس اعتقادات بورژوائیِ ماترياليسم است.

برای لنين طبيعت و ماده فيزيکی عين هم هستند، عبارتِ ماده (matter) همان معنا را دارد که جهان عينی. بدين طريق او با ماترياليسم طبقه متوسط موافق است که به همان شيوه، ماده را بعنوان ماده ی واقعیِ جهان درنظرمی گيرد.

. . . برای لنين «طبيعت» نه تنها عبارت است از ماده، بلکه همچنين عبارتست از قوانين طبيعی هدايت کنندهی رفتار ماده. قوانينی که به نوعی در جهان بمثابه ناخدا در گردشند و چيزها بايد از آنها تبعيت کنند. از اينرو برای وی انکار وجود عينی اين قوانين به معنای انکار خود طبيعت است؛ انسان را سازنده‌ی قوانين طبيعی کردن برای او به معنای ذهن انسان را سازنده ی طبيعت کردن است.[37]

فاصله ی بين لنين و مارکس بنابراين روشن است. پانه کوک نشان می دهد که معنای ماده برای مارکسيسم انقلابی اين است که:

ايدههای انسان بمثابه عينيت قابل لمس کاملاً با اطمينان متعلق به واقعيت عينی است؛ روح چيزها درست همانطور که چيزها در فيزيک ماده خوانده میشوند، جهان را میسازد. اگر ما در علم خود، که برای هدايت فعاليت مان لازم است، بخواهيم تجربه ی کل جهان را ارائه دهيم، مفهوم فيزيکیِ ماده کافی نيست؛ ما به مفاهيم بيشتر و ديگری نيازمنديم: انرژی، ذهن، آگاهی.[38]

لنين نه توانست مارکس را درک کند و نه واقعيت جهان را که «کاملاً اسير فتيشيسم نيروهائی مثل سبب‌ها، همچون نوعی ديوهای عمل کننده»[39]  است.

پانه کوک تشابهات با ماترياليسم بورژوائی را نه تنها در درک لنين از ماده و طبيعت،[40] بلکه همچنين در اهداف پلميک لنين میيابد. بجای اينکه به ايدهآليسم حمله کند، يعنی همان کاری که ماترياليسم انقلابیِ مارکس کرد (بعنوان مثال در ايدئولوژیِ آلمانی)، لنين به مذهب و ايمان گرائی حمله ور شد. «اين تقابل مذهب با منطق يادآور دوره های پيشا-مارکسی است، يادآور رهائی طبقه متوسط است که متوسل به 'منطق' شده بود تا به ايمان مذهبی بمثابه دشمن اصلی در مبارزه اجتماعی حمله کند.»[41] بنابراين روشن می شود که فلسفه ی لنين، بجای اينکه نماد طبقه کارگر در مبارزه ضد سرمايه‌داری اش باشد، بطور تنگاتنگ در ارتباط با وضعيت تاريخی در روسيه، وضعيت نبرد عليه فئوداليسم و برای انقلاب بورژوائی است.[42]

از اينرو، مبارزه طبقاتی پرولتاريائی در روسيه در عين حال مبارزه ای عليه خودکامگیِ تزاريستی تحت لوای سوسياليسم بود. چنانکه مارکسيسم در روسيه، که بعنوان تئوری آنهائی که درگير تضادهای اجتماعی بودند توسعه يافته بود، ضرورتاً خصلت متفاوتی از اروپای غربی به خود گرفت. تئوری طبقه کارگرِ در مبارزه بود؛ ولی اين طبقه می بايد نخست، و پيش از هرچيز برای آنچه مبارزه می کرد که در اروپای غربی عملکرد و کارِ بورژوازی، با روشنفکران بمثابه هميارش، بود.[43]

معهذا، پانه‌کوک يکبار ديگر به بهترين شيوه‌ی مارکسيستی تاکيد نمود که لنين و بلشويسم نبايد در سطح شخصی (برای نخبه‌گرائی، خيانت به طبقه کارگر، و غيره) مورد حمله قرار گيرند، بلکه بايد بر مبنای موقعيت اجتماعی‌ای که در آن مبارزه می‌کردند فهميده شوند.

لنين هيچگاه مارکسيسم واقعی را نشناخت. آنرا از کجا می‌بايد می‌گرفت؟ او سرمايه‌داری را تنها بعنوان سرمايه‌داری استعماری می‌شناخت، انقلاب اجتماعی را فقط همچون نابودیِ مالکيت بر زمين‌های بزرگ و ستمگریِ تزاريستی می‌دانست. بلشويسم روسی نمی‌تواند بخاطر ترکِ مسير مارکسيسم مورد سرزنش قرار گيرد؛ چون هيچگاه در آن مسير نبود. هر صفحه از کار فلسفیِ لنين برای اثبات اين نکته در مقابل ما قرار دارد؛ و خودِ مارکسيسم، با اين تزش که نظرات تئوريک توسط مناسبات اجتماعی و ضرورت‌ها تعيين می‌گردد، روشن می‌سازد که طور ديگری نمی‌توانست باشد. مارکسيسم اما، درعين حال، ضرورت اسطوره را نشان می‌دهد؛ هر انقلاب طبقه متوسطی که نيازمند حمايتِ طبقه کارگر و دهقانان است، نيازمند اين توهم است که اين [انقلاب] چيزی متفاوت، بزرگتر، و جهانی‌تر است.[44]

از طريق اين تحليل چندسويه، شوراگراها نشان دادند که انقلاب روسيه نوعی انقلاب بورژوائی بود بجای آنکه انقلاب سوسياليستی باشد.[45] آنها تشخيص دادند و استدلال نمودند که بلشويسم نمی‌توانست نقشی مترقی در مبارزات پرولتاريا در کشورهای پيشرفته ايفا کند. سياست‌های انترناسيونال سوم از اينرو، فقط می‌توانست مانعی برای مبارزات گسترش‌‌يابنده‌ی سوسياليستی در کشورهای پيشرفته‌ی سرمايه‌داری باشد.

هدف انترناسيونال سوم يک انقلاب جهانی طبق مدل انقلاب روسيه و با همان اهداف است. سيستم اقتصادی روسيه سرمايه‌داری دولتی است که سوسياليسم دولتی، يا حتی کمونيسم خوانده می‌شود، با توليد هدايت شده توسط بوروکراسی دولتی تحت رهبری حزب کمونيست. مقامات دولتی که طبقه جديدی را تشکيل می‌دهند، توليد، و لذا ارزش اضافی را در اختيار دارند، در حاليکه کارگران فقط دستمزد دريافت می‌دارند، لذا يک طبقه‌ی استثمار شونده را شکل می‌دهند. . .

طبق نظر حزب کمونيست، يک انقلاب مشابه، با طبقه کارگر مجدداً بمثابه نيروی فعال آن، در کشورهای سرمايه‌داری لازم است تا منجر به سرنگونی بورژوازی و سازماندهی توليد توسط يک بوروکراسی دولتی شود. [ازاين منظر] انقلاب روسيه تنها بدين سبب توانست پيروز شود که توده‌ها را يک حزب بلشويکیِِ متحد و بخوبی منظم رهبری نمود، و بعلت اينکه ديدِ روشن و اعتماد تسليم‌ناپذير لنين و رفقايش در حزب راه صحيح را نشان داد. بنابراين، به همان طريق، در انقلاب جهانی کارگران بايد از حزب کمونيست پيروی کنند، رهبری و سپس حکومت را به آن حزب واگذار کنند، و اعضا حزب بايد در يک ديسيپلين خشک از رهبرانشان اطاعت کنند. آنچه اساسی است رهبران واجد شرايط و توانمند حزب، متبحران، و انقلابيون با تجربه هستند؛ آنچه که برای توده‌ها ضروری است، اعتقاد به اينست که حزب و رهبران آن محق هستند.[46]

مخالفت شوراگراها با اين سياست مبتنی بر اخلاقيات يا ملاک‌های اخلاقی (يعنی، ضد نخبه‌گرائی) نبود، بلکه قاطعانه بر واقعيت تاريخیِ اروپای غربی و آمريکا استوار است.[47] يعنی جائی که وظيفه طبقه کارگر کاملاً از اين وظيفه در روسيه متفاوت است. 

در واقع، آنچه برای طبقه کارگر سرمايه‌داری پيشرفته در اروپای غربی و آمريکا مهم است کاملاً متفاوت است. وظيفه اين طبقه سرنگونیِ يک سلطنت خودکامه‌ی عقب‌مانده نيست؛ بلکه درهم کوبيدن يک طبقه حاکمِ فرمانده‌ی قدرت‌مندترين نيروهای مادی و فکری‌ای که جهان تاکنون بخود ديده است. هدفش نمی‌تواند جايگزينی سلطه‌ی مقامات دولتی بر توليدی که از بالا تنظيم گشته، بجای سلطه‌ی دلالان بورس و انحصارگران بر توليدِ بی‌نظم باشد. هدفش بايد خود-حاکمی بر توليد و بر خودش، جهت تنظيم کار، و اساس زندگی باشد. فقط آنوقت است که سرمايه‌داری واقعاً نابود گشته است. چنين هدفی نمی‌تواند توسط توده‌های ناآگاه، پيروان مطيع حزبی که خودش را بعنوان رهبری متخصص معرفی می‌نمايد حاصل شود. فقط اگر کارگران خودشان، کل طبقه، شرايط، راه ها، و ابزار مبارزه‌شان را درک کنند، وقتی که هر فردی بنابر داوریِ خويش می‌داند که چه کند، می‌توان بدان دست يافت. آنها، هر کدام از افرادشان، بايد خودشان عمل کنند، تصميم بگيرند، لذا فکر کنند، و خودشان بدانند که چه کنند.[48]

بدين ترتيب، برای کمونيست های شورائی، لنينيسم نقطه مقابل خود-رهائی طبقه کارگر است و لذا بايد از سوی تمام راديکالهای واقعی در کشورهای پيشرفته با آن مقابله تئوريک و پراتيک شود. نقد کامل لنينيسم بخوبی پايه در خود مارکس در تئوری و پراتيک دارد. در سال 1879، مارکس و انگلس به ببل، ليبکنيشت، و ديگران نوشتند:

وقتی که انترناسيونال تشکيل شد، ما صريحاً اين شعار را فرموله کرديم: رهائی طبقه کار بايد کار خود طبقه کارگر باشد. بنابراين نمیتوانيم با کسانی همکاری کنيم که علناً می گويند که کارگران خيلی کم دانشند تا خودشان را رها سازند.[49]

اين اصل هميشه، و پيش از هر چيز ديگری در اذهان شوراگراها بود، و تئوری و پراتيک‌شان را تعيين می‌کرد. بنابراين، آنها با تمام اشکال سياسی و تمام سازمان‌هائی که مانع پيشرفتِ اتکا و اطمينان به نفس توده‌ها بودند مقابله نمودند. آنها نقدهای پردامنه‌ای از شيوه‌های فعاليت سياسی‌ای که از سوی اکثر «نخبه‌گراه» بکاربرده می‌شد ارائه دادند.[50]    

تريديونيونيسم و فعاليت پارلمانی

عليرغم اينکه اکثر «راديکال‌ه» تشخيص داده بودند که اتحاديه‌ها فی‌نفسه انقلابی نيستند، اما تصور می‌کردند که اتحاديه‌ها می‌توانند جهت گسترش «آگاهی انقلابی» بخصوص از طريق اشاعه‌ی تبليغ راديکال از سوی رهبران اتحاديه مورد استفاده قرار بگيرند. اگر چنين نبود --که غالباً نبود-- رهبران اتحاديه را سرزنش می‌کردند که به طبقه‌شان «خيانت کرده‌اند» و تنها بايد با رهبران راديکال‌تر تعويض شوند. شوراگراها اما  نقد بسيار اساسی‌تری از اتحاديه‌ها پروراندند؛ نشان دادندکه مساله‌ی مهم، موضع و رفتار رهبران اتحاديه نيست، بلکه خود ساختار اتحاديه‌ها و رابطه‌ی بين اتحاديه‌ها و توسعه‌ی سرمايه‌داری است.

شوراگراها تاکيد داشتند که فعاليت اتحاديه کارگری در خود، با اينکه نمايانگر شکلی از مبارزه طبقاتی است، اما هيچ قصدی يا امکانی برای انقلابی‌شدن ندارند، يعنی به خود-رهائیِ طبقه کارگر کمک کنند.

تريديونيونيسم اقدامی از سوی کارگران است که از محدودههای سرمايهداری فراتر نمیرود. هدفش جايگزينی شکل ديگری از توليد بجای سرمايهداری نيست، بلکه تامين شرايط خوب زندگی در چارچوب سرمايه داری است. خصلت آن نه انقلابی، بلکه محافظه کارانه است.

فعاليت اتحاديهای البته مبارزه طبقاتی است. در سرمايهداری تضاد طبقاتی وجود دارد --سرمايهداران و کارگران منافع متضادی دارند. نه فقط در مورد مسالهی حفظ سرمايهداری، بلکه همچنين درون خود سرمايهداری در رابطه با تقسيم محصول کل تضاد منافع وجود دارد. سرمايهداران تلاش میکنند که سودشان، ارزش اضافی، را با کاهش دستمزدها و افزايش ساعات کاری يا تشديد کار، حتی المقدور افزايش دهند. در سوی ديگر، کارگران می کوشند تا دستمزدشان را افزايش داده و ساعات کاری را کاهش دهند.[51]

اما توان اتحاديههای کارگری برای عملکرد به نفع کارگران در دراز مدت، به معنای انقلاب پرولتری، ناچيز است. در واقع آنها مانعی در مبارزه طبقاتی کارگران (حتی در مبارزات روزمره) می‌شوند، و هرگونه تاثيری برای پيشرفت آگاهی انقلابی را از کف می‌دهند. اتحاديه‌ها با رشدشان همراه سرمايه‌داری هر ارزشی که ممکن بود در دوره‌های پيشتر داشته باشند را از دست می دهند و فقط مانع ديگری در مسير خود-رهائی می شوند.

همراه با رشد سرمايه‌داری و صنعت بزرگ، اتحاديه‌ها نيز بايد رشد کنند. اتحاديه‌ها با هزاران عضو که در سراسر کشور گسترده است و با شاخههائی در هر شهر و هر کارخانه، بنگاههای بزرگی می‌شوند. بمنظور اينکه چه بطور منطقهای، و چه بطور مرکزی امور را بگردانند و امور ماليه را اداره کنند، مقامات بايد منصوب شوند: روسا، دبيران، خزانهداران. آنها رهبرانی هستند که با سرمايهداران مذاکره می‌کنند، و با اين پراتيک، تخصص ويژهای کسب میکنند. رئيس اتحاديه شخص مهمی است، همانقدر مهم که خود کارفرمای سرمايهدار؛ و آنها همرديف باهم، بر سر منافع اعضاء خود بحث می‌کنند. مقامات [اتحاديه] متخصصين در کار اتحاديهای هستند. کاری که اعضاء که کاملاً با کار در کارگاه مشغولند، نمیتوانند در موردش قضاوت کنند يا خود را هدايت کنند. [52]

از اينرو، تقسيم کار درون خود ساختار اتحاديه توسعه می يابد، و تقسيم کار سرمايه دارانه بين کار فکری و يدی را در اينجا بازتوليد و تقويت میکنند. کارگران کنترل بر سازمانشان را از دست میدهند و قدرتشان را به مقامات اتحاديه‌ای واگذار می‌کنند. «راديکال‌ه»ی زيادی استدلال کرده‌اند که اين وضعيت درخود نيازی ندارد که بد باشد، بخصوص اگر که رهبران «راديکال» باشند. شوراگراها اما تشخيص دادند که اين تقسيم کار مجدد بين يدی و کار فکری نقداً گامی بزرگ به سمتی نامناسب بود. از اين گذشته، ايدئولوژیِ رهبران اتحاديه تغييری در موضوع نمی‌دهد. تکيه‌ی پانهکوک به اعتقاد مارکس مبنی بر اينکه آگاهی توسط وجود اجتماعی رقم می‌خورد، نشان میدهد که رفتار رهبران اتحاديه نبايد با لاقيدی بمثابه «خيانت» محکوم گردد، بلکه بايد بعنوان پيوستِ کارکرد اجتماعی‌ای فهميده شود که آنها به اجرا می‌گذارند.

مقامات اتحاديه ای، رهبران کارگری، حامل منافع خاص اتحاديه هستند. اينها که دراصل مردم کارکنِ کارگاه  بودند، با پراتيک طولانیشان در راس اين سازمان قرار میگيرند که يک منش نوين اجتماعی است. هر گروه اجتماعی وقتی به اندازه کافی بزرگ شد که گروه اجتماعیِ خاصی را تشکيل دهد، سرشت کارش قالب‌دهنده و تعيين کنندهی خصلت اجتماعیاش، شيوه تفکر و عملاش می‌شود. کارکرد مقامات [اتحاديه] کاملاً از کارکرد کارگران متفاوت است. آنها در کارگاه ها کار نمیکنند، توسط سرمايه دار استثمار نمیشوند، حياتشان بطور مستمر توسط بيکاری تهديد نمیشود. در دفاتر  می‌نشينند و در مناسبی نسبتاً امن. آنها بايد امورات اين بنگاه را اداره کنند، در جلسات کارگران سخنرانی کنند، و با کارفرماها بحث کنند. [53]

مقامات اتحاديه با منافع و کارکرد اتحاديه هويت می‌يابند بجای اينکه رهبران مبارزهی طبقاتیِ انقلابی پرولتاريا باشند، بدين ترتيب کارگزار کنترل اجتماعیِ سرمايه‌داری (که کارکرد اصلیِ اتحاديه ها در سرمايه‌داری پيشرفته می شود) می شوند.

رهبران کارگری در سرمايه‌داری پيشرفته آنقدر متعدد هستند که گروهی خاص يا طبقهای با خصلت و منافع ويژه شکل دهند. آنها بعنوان نمايندگان و رهبران اتحاديه‌ها، خصلت و منافع اتحاديه‌ها را در خود دارند. اتحاديه‌ها عناصر ضروری سرمايه‌داری هستند، چنانکه رهبران نيز اين ضرورت را بعنوان شهروندان مفيد جامعه سرمايه‌داری احساس می‌کنند. کارکرد کاپيتاليستیِ اتحاديه‌ها اينست که ستيزهای طبقاتی را تعديل نموده، و صلح صنعتی را تضمين کنند. چنانکه رهبران کارگری بعنوان شهروند وظيفه ی خود می دانند که برای صلح صنعتی عمل نموده و در تضادها ميانجیگری کنند. وظيفه‌ی اتحاديه کاملاً در چارچوب سرمايه‌داری است، لذا رهبران کارگری فرای آن نمی نگرند. [54]

همانطور که شوراگراها در مو