آنتون پانه کوک

پل ماتيک (١٩٦٠)

برگردان: پرويز قاسمی

 

 

 

زندگی مبارزاتی آنتون پانه کوک همزمان بود با تقريباً کل تاريخ جنبش متأخر طبقه کارگر. وی شروع آنرا بعنوان يک حرکت اعتراض اجتماعی، تبديل آنرا به يک حرکت اصلاح طلب، و بالاخره اضمحلال آن بعنوان جنبش مستقل طبقاتی را در دنيای معاصر، تجربه نمود. اما پانه کوک توانهای انقلابی اين جنبش را نيز تجربه کرد که با خيزشهای خودانگيخته و گاه بگاه اش جريان يکنواخت تحولات اجتماعی را قطع مينمود. او همچون يک مارکسيست وارد جنبش طبقه کارگر شد و همچون يک مارکسيست نيز درگذشت، در حاليکه همچنان معتقد بود که اگر چنانجه آينده ای وجود داشته باشد، چيزی بجز سوسياليسم نيست.

همچون بسياری از سوسياليست های مشهور هلندی پانه کوک نيز از طبقه متوسط برخاسته بود و علاقه اش به سوسياليسم، همانطورکه خود يکبار توضيح داد، مربوط به علاقه مفرط اش به علم در هر دو حوزه طبيعت و جامعه بود. برای او، مارکسيسم تعميم علم به مسائل اجتماعی و انسانی کردن جامعه بود. از اينرو علاقه شديد وی به علوم اجتماعی کاملاً منطبق با علاقه اش به علوم طبيعی بود. او نه تنها به يکی از تئوريسين های برجسته جنبش راديکال طبقه کارگر تبديل شد بلکه بعنوان يک منجم و رياضی دان شهرت جهانی يافت. 

گرايش های يگانه وی نسبت به علوم و فلسفه طبيعی و اجتماعی خصلت مشترک غالب آثار پانه کوک است. در يکی از آثار اوليه اش، ماکسيسم و داروينيسم، به رابطه ميان اين دو تئوری ميپردازد، و در يکی از آخرين آثارش، "منشاء انسان"(Anthropogenesis)، به منشاء نوع بشر ميپردازد. مينويسد "اهميت علمی مارکسيسم و نيز داروينيسم بدليل دنبال کردن نظريه تکامل است. يکی در حوزه جهان ارگانيک و ديگری در حوزه جامعه." آنچه که در کار داروين مهم بود تشخيص آن بود که "تحت شرايط خاصی بعضی از انواع حيوانات ناگزير به انواع ديگر تکامل مييابند." "مکانيسم" يا "قانون طبيعی"ای وجود دارد که توضيح دهنده ی اين پروسه تکاملی است. اينکه داروين نظريه "قانون طبيعی" مبتنی بر تنازع بقاء را بغلط مشابه با رقابت سرمايه داری دانسته بود تأثيری بر درستی اين نظريه نداشت و رقابت سرمايه داران نيز از اينرو به "قانون طبيعی" بدل نگشت.

مارکس عامل محرکه تکامل اجتماعی را تحت عنوان "ماترياليسم تاريخی" فرموله کرد که مربوط به جامعه ميباشد. هرچند که جهان از طبيعت و جامعه بشری تشکيل يافته و انسان برای زنده ماندن همچون ساير جانوران ناگزير به تغذيه است، ليکن قوانين تکامل اجتماعی همان "قوانين طبيعت" نيستند و البته تمامی "قوانين" نيز چه طبيعی و چه اجتماعی مطلق نيستند. هرچند، اگر چنانچه در تجربه اثبات گردند، آنقدر معتبراند که در پی اهداف بشری "مطلق" فرض شوند. بهرترتيب قوانين منکر اختيار صرف و انتخاب آزاد هستند و مرتبط اند با قواعد و ترتيبات مشاهده شده ای که مقاصدی را ممکن ميسازند که شکل دهنده منطق فعاليتهای بشری است. 

همنوا با مارکس، پانه کوک بر آن بود که "توليد مايحتاج مادی زندگی شکل دهنده اصلی ساختار جامعه و تعيين کننده روابط سياسی و مبارزات اجتماعی است." از طريق مبارزه طبقاتی است که تغييرات قطعی اجتماعی حاصل گشته و منجر به عبور از يک سطح پائين تر توليد به سطح بالاتر آن شده اند. سوسياليسم نيز به توسعه فراتر نيروهای توليدی که اکنون توسط روابط مسلط طبقاتی مختل شده دلالت دارد و اين تنها توسط طبقه کارگری تحقق پذير است که اهداف خود را براساس تکوين جامعه ای بی طبقه قرار دهد. مراحل توسعه اجتماعی در پروسه تاريخ (تاريخ شناخته شده) با تغييرات ابزار و اشکال توليدی که دگرگون کننده بهره وری کار باشند مشخص ميشود. "منشاء" اين پروسه برميگردد به دوران نامشخص پيش از تاريخ، ولی منطقاً ميتوان آنرا در تلاش انسان برای بقاء در يک وضعيت طبيعی جستجو کرد که وی را ناگزير به رشد ظرفيتهای کار و سازمان اجتماعی ساخت. از زمانی که فردريش انگلس نقش کار در گذار از ميمون به انسان را نوشت، آثار بسيای حول مسئله ابزار و تکامل انسان نوشته شده است.

پانه کوک در کتاب "منشاء انسان" به مسائل مطرح شده در کارهای اوليه اش راجع به مارکسيسم و داروينيسم برميگردد. همانگونه که "مکانيسم" هائی وجود دارد که بيانگر توسعه اجتماعی و تکامل طبيعی هستند، پس بايد "مکانيسمی" نيز وجود داشته باشدکه بيانگر عروج انسان در جهان حيوانات باشد. اجتماع، همياری و حتی استفاده از "ابزار" خاص نوع بشر نيست. آنچه که خاص بشر است زبان، خرد و ساخت ابزار است. اين آخری، يعنی ساختن ابزار، به احتمال قريب به يقين عامل رشد همزمان زبان و تفکر است. چرا که استفاده از  ابزار واسطه ايست ميان موجود زنده و جهان بيرونی، ميان انگيزه و فعل، يعنی انسان را به عمل و لذا تفکر واميدارد تا از تأثيرات حسی با بکارگيری ابزار مسيری غيرمستقيم بسوی موضوع در پيش گيرد.

کلام بدون انديشيدن غيرممکن خواهد بود. ذهن انسان ظرفيت تفکر تجريدی يعنی انديشيدن در مفاهيم مجرد را داراست. در حاليکه حيات ذهنی هم برای انسان و هم حيوان با حس و در امتزاج با تصاوير آغاز می شود، ذهن انسان از طريق فعاليت فکری ميان ادراک و عمل فاصله ميگذارد, به همانگونه که ابزار حائلی ميشود ميان انسان و آنچه که می کوشد بدان دست يابد. فاصله ميان ادراک و عمل و نيز ابقاء ادراکات گذشته زمينه آگاهی و تفکر است که ارتباط درونی ميان ادراکات را برقرار کرده و نظرات قابل بکارگيری در عمل را شکل ميدهد. علوم طبيعی خود دليل زنده ای بر حضور ارتباط نزديک ميان ابزار و تفکر است. از آنجا که ابزار گوناگون اشيائی مستقل و مرده اند که ميتوانند در صورت خرابی تعويض شده و يا با ابزاری بهتر جايگزين گردند و تنوعات متعدد کاربردی بخود بگيرند، نتيجتاً قادرند رشد سريع و فوق العاده انسان را امکان پذير سازند. بهمين ترتيب کاربرد ابزار منجر به رشد مغزی انسان ميگردد. بنابراين کار "جوهر" و خالق انسان است، هر چند که کارگر بواسطه آن تحقير شده و از آن بيگانه ميگردد. کار و ساخت ابزار انسان را از دنيای حيوانی خارج کرد و به دنيای فعاليت های اجتماعی در پی تأمين نيازهای زندگی هدايت نمود.

برعکس پروسه تبديل حيوان به انسان که پروسه ای طولانی بوده است، پروسه تغيير انسان اوليه به انسان جديد نسبتاً کوتاه مدت است. آنچه که انسان اوليه را از انسان جديد متمايز می سازد نه تفاوت در ظرفيت مغزی بلکه تفاوت در استفاده از اين ظرفيت است. هر جا که توليد اجتماعی راکد شود، جامعه نيز به رکود ميرسد. هرجا که رشد بازدهیِ کار آهسته انجام گيرد تحولات اجتماعی نيز به کندی صورت ميگيرد. در جامعه مدرن توليدات اجتماعی سريعاً توسعه يافته و همراه با خود روابط کهن طبقاتی را نابود کرده و روابط نوينی را جايگزين ميکند. اين نه تنازع برای بقاء در طبيعت بلکه مبارزات اجتماعی برای جايگزينی اين يا آن استنباط از نظم اجتماعی است که تعيين کننده تکامل اجتماعی است.

سوسياليسم از همان ابتدا هم در پراتيک اجتماعی و هم در حوزه تئوری حضور داشت. بنابراين منحصر به کسانی نمی شود که متصوراً از گذار جامعه از سرمايه داری به سوسياليسم سود می برند. سوسياليسم با دغدغه اش برای جامعه ای بی طبقه و پايان بخشيدن به خصومت های اجتماعی و با جذب انسان های خردمند بسياری از تمام لايه های اجتماعی، تحقق خويش را از پيش به نمايش گذاشت. پانه کوک از همان دوران جوانی بعنوان دانشجوی رشته علوم طبيعی وارد حزب کارگران سوسيال دموکرات (S.D.A.P) شد و بلافاصله در جناح چپ حزب در کنار هرمان گورتر (Herman Gorter) و هنريت رولاند-هولست (Henriette Roland-Holst) قرار گرفت.

اين حزب از دل اتحاديه سوسيال دموکراسی (Social-Demokratische Bond, S.D.P) بيرون آمده و تحت تأثير دومتا نوونيوس (Dometa Nieuwenhuis) از انترناسيونال دوم جدا شد. توجه مرکزی حزب در فعاليت ضد جنگ بود و نوونيوس مدافع استفاده از اعتصاب عمومی برای جلوگيری از جنگ بود، ولی نتوانست نظر اکثريت را به پيشنهاد خود جلب کند. او خيلی زود توانست به وجود يک گرايش بسوی آشتی طبقاتی در درون انترناسيونال پی ببرد. او با اخراج آنارشيستها از انترناسيونال مخالفت کرد و تجربه شخصی اش بعنوان يک عضو پارلمان وی را به اين نتيجه رساند که پارلمانتاريسم را بعنوان وسيله ای برای رهائی اجتماعی رد کند. تمايلات "آنارشيست-سنديکاليستی" که از جانب نوونيوس در حزب نمايندگی ميشد منجر به انشعاب در تشکيلات شد و حزب سوسياليست جديدی مشابه "مدل" حزب سوسيال دموکراسی آلمان شکل گرفت. با اين وجود ايدئولوژی راديکال حزب قديم سنن خود را در جنبش سوسياليستی هلند حفظ کرد.

اين راديکاليسم بيان خود را در ماهنامه حزب، عصر جديد (De Nieuwe Tijd)، بويژه در نوشته های گورتر و پانه کوک بازيافت که بمبارزه با اپورتونيسم رشديابنده رهبران حزب برخاسته بودند. در سال ١٩٠٩جناح چپ حزب که دور گورتر جمع شده بودند از حزب اخراج شدند و تشکيلات جديدی را با نام حزب سوسيال دموکرات ايجاد کردند. در همين دوران پانه کوک به آلمان رفته بود. او در کلاس های حزب سوسيال دموکرات آلمان تدريس ميکرد و در نشريات تئوريک حزب و ديگر نشريات خصوصاً "برمر بورگرزايتونگ" (Bremer Burgerzeitung) قلم ميزد. او به تشکيلات جديد گورتر پيوست که بعدها تحت رهبری فون روستين (von Revesteyn) ، وينکوپ (Wijnkoop) و ستون (Ceton) تبديل به حزب کمونيست طرفدار مسکو شد.

عليرغم قرار داشتن در سنت "سوسياليسم ليبرتاريائی" نوونيوس، مخالفت پانه کوک با رفرميسم و "رويزيونيسم" سوسيال دموکراسی، مخالفتی از موضع مارکسيستی عليه "مارکسيسم رسمی" در هر دو شکل "ارتدکس" و "رويزيونيست" آن بود. مارکسيسم در شکل "ارتدکس"اش بعنوان ايدئولوژی ای عمل می کرد که در خدمت پوشاندن يک تئوری و عمل غير مارکسيستی بود. اما دفاع پانه کوک از مارکسيسم دفاعی آئين گرايانه نبود. او بيش از هرکس ديگری تشخيص داده بود که مارکسيسم نه يک دگم بلکه يک روش تفکر درباره مسائل اجتماعی در پروسه عملی گذار اجتماعی است. نه تنها پاره ای از جنبه های تئوری مارکسيستی توسط نظريات جديد مارکسيستی در نتيجه اعتلای خود مارکسيسم جايگزين شده بود، بلکه پاره ای از تزهايش که براساس شرايط مشخصی تدوين شده بودند اعتبار خود را با تغيير شرايط از دست ميدهند.

جنگ اول جهانی باعث شد که پانه کوک به هلند بازگردد. پيش از جنگ همراه با رادک (Radek)، پل فروليش (Paul Frohlich) و يوهان نيف (Johan Knief) در برمن (Bremen) فعال بود. گروه برمن از چپ های راديکال- کمونيست های انترناسيونال، بعدها با اتحاديه اسپارتاکوسها (Spartakus Bund) وحدت يافته و حزب کمونيست آلمان را بنيان نهاد. گروهها‏ی ضد جنگ در آلمان حول رهبری کارل ليبکنشت (Karl Liebknecht)، روزالوکزامبورگ و فرانتس مهرينگ و گروههای ضد جنگ در هلند حول هرمان گورتر، آنتون پانه کوک و هنريت رولاند-هولست متمرکز شده بودند. در زيمروالد و کينتال (Kienthal) اين گروهها به لنين و طرفدارانش در محکوم کردن جنگ امپرياليستی پيوستند و به حمايت از اقدامات پرولتاريائی برای صلح يا انقلاب پرداختند. از انقلاب 1917 روسيه بعنوان امکان آغاز انقلاب جهانی استقبال شد و از آن بوسيله راديکال های هلندی و آلمانی عليرغم اختلافات اساسی آنان با لنينيست ها حمايت گرديد.

روزا لوکزامبورگ در حاليکه هنوز در زندان بسر ميبرد نگرانی های خود را درباره گرايشات سلطه جويانه بلشويکها اظهار داشت. او نگران مضمون سوسياليستی انقلاب روسيه بود مگر آنکه به کمک انقلاب پرولتاريائی در غرب حمايت اصلاح کننده ای بيابد. گورتر و پانه کوک با موضع وی در مورد حمايت نقادانه از رژيم بلشويکی هم رای بودند. با اين وجود آنها بکار در حزب کمونيست در جهت استقرار يک انترناسيونال جديد ادامه دادند. از نظر آنها، اين انترناسيونال می بايد نه تنها در نام، بلکه همچنين در چشم اندازش، هم در ارتباط با اهداف سوسياليسم و هم راه رسيدن به آن جديد باشد. درک سوسيال دمکراتيک از سوسياليسم، يک سوسياليسم دولتی است که از طرق روش های دمکراتيک-پارلمانی دست يافتنی است. حق رأی عمومی و تريديونيونيسم وسائلی بودند که گذار مسالمت آميز از سرمايه داری به سوسياليسم را امکانپذير ميساختند. لنين و بلشويکها اعتقادی به گذار مسالمت آميز نداشتند و از سرنگونی انقلابی سرمايه داری حمايت ميکردند، ولی درک آنان از سوسياليسم همچنان همان درک سوسيال-دموکراسی بود و ابزار رسيدن به اين هدف هنوز شامل پارلمانتاريسم و تريديونيونيسم می شد.

اما تزاريسم با اقدامات دموکراتيک و فعاليت های اتحاديه های کارگری سرنگون نشد، بلکه انقلاب از طريق شوراهای خودانگيخته کارگران و سربازان سازمان يافت، هرچند بزودی جای خود را به ديکتاتوری بلشويکی داد. لنين همانقدر که آماده بود تا برای کسب قدرت مطلقه حزب اش تحت نام "ديکتاتوری پرولتاريا" جنبش شوراها را بکار گيرد، همانطور نيز آماده بود هر نوع عمليات ديگری مثل پارلمانتاريسم و تريديونيونيسم را مورد استفاده قرار دهد. وی پس از رسيدن به هدفش در روسيه تلاش کرد با کمک جنبش انقلابی در اروپای غربی پايه های رژيمش را محکم کند و اگر در اينکار موفق نمی شد، سعی ميکرد با نفوذ در جنبش کارگری غرب حداقل حمايت غير مستقيم آنرا بدست آورد. بدليل نيازهای فوری رژيم بلشويکی و نيز عقايد سياسی رهبرانش، انترناسيونال کمونيست در واقع آغاز جنبش نوين کارگری نبود بلکه صرفاً تلاشی بود برای کسب کنترل بر جنبش قديمی و استفاده از آن جهت استحکام رژيم بلشويکی در روسيه.

سوسيال-پاتريوتيسم سازمانهای کارگری غرب و همکاری طبقاتی شان در جريان جنگ، کارگران انقلابی اروپای غربی را قانع ساخت که اين تشکلات نميتوانند در جهت اهداف انقلابی بکار روند. آنها مبدل به نهادهائی در پيوند با سرمايه داری شده بودند که ميبايست همراه با نظام سرمايه داری از ميان ميرفتند. هرچند که پارلمانتاريسم و تريديونيونيسم برای رشد اوليه سوسياليسم و مبارزه برای نيازهای بلافاصله جنبش ضروری و اجتناب ناپذير بودند ولی در ادامه ديگر ابزاری در مبارزه طبقاتی محسوب نمی شدند و هنگاميکه مبارزه به مرحله مقابله اجتماعی رسيد آنها در کنار سرمايه قرار گرفتند. برای پانه کوک موضوع بر سر يک رهبری بد که بايستی توسط رهبری بهتری جايگزين گردد نبود؛ بلکه مسئله بر سر شرايط اجتماعی تغيير يافته ای بود که در آن پارلمانتاريسم و اتحاديه های کارگری ديگر نقشی رهائی بخش ايفا نمی کردند. بحران سرمايه داری در آغاز جنگ انقلاب را در دستور روز قرارداده بود، ولی جنبش قديم کارگری قادر به دگرگونی بصورت يک نيروی انقلابی نبود؛ چرا که سوسياليسم آشکارا در ضديت با منافع اتحاديه های کارگری يا دموکراسی صوری بورژوائی قرار داشت.

در جريان جنگ، هرجا که کارگران به نبرد برای مطالبات بلافاصله خود برخاستند مجبور بودند با اتحاديه های کارگری مقابله نمايند؛ مثل اعتصابات عمومی در هلند، آلمان، اتريش و اسکاتلند. کارگران فعاليتهای خود را از طريق کميته های کارخانه، سخنگويان کارگران (shop stewards)، يا شوراهای کارگری و مستقل از اتحاديه های کارگری موجود سازمان دادند. در شرايط واقعاً انقلابی (در تمامی آنها)، مثل روسيه ١٩٠٥ و مجدداً در ١٩١٧، همينطور در آلمان و اتريش ١٩١٨ شوراهای کارگران و سربازان بطور خودجوش پديد آمدند و از طريق گسترش نظام شورائی در مقياس ملی، تلاش در سازماندهی حيات اقتصادی و سياسی جامعه نمودند. حکومت شوراهای کارگری ديکتاتوری پرولتارياست، چرا که انتخاب نمايندگان شوراها در مراکز توليد انجام ميگيرد و بنابراين تمام لايه های اجتماعی که در پيوند با توليد نيستند بدون داشتن نماينده رها می شوند. اين بخودی خود نمی تواند منجر به سوسياليسم شود. در واقع کارگران شوراهای کارگری آلمان با حمايت کردن از مجلس موسسان به الغاء خود رأی دادند. با اينحال، برای حق حاکميت پرولتاريا نياز به سازمانی اجتماعی است که قدرت تصميم گيری بر توليد و توزيع را در اختيار کارگران قرار دهد.

پانه کوک در جنبش شورائی، آغاز يک جنبش نوين کارگری انقلابی و نيز آغاز سازمانيابی مجدد سوسياليستی جامعه را می ديد. اين جنبش صرفاً در تقابل با جنبش قديم کارگری ميتوانست برخيزد و استقرار يابد. پرنسيب های اين جنبش، عليرغم آزردگی خاطر لنين که نميتوانست درکی از جنبش خارج از کنترل حزب يا دولت داشته باشد و خود سرگرم عقيم کردن شوراها در روسيه بود، ستيزه گرترين بخش های پرولتاريای شورشگر را بخود جلب کرد. لنين حتی نميتوانست با يک جنبش کمونيستی بين المللی خارج از کنترل مطلق حزب خودش موافقت نمايد. پس از ١٩٢٠ بلشويک ها، ابتدا از طريق دسيسه چينی و بعد آشکارا، تلاش کردند با بهانه حفظ ارتباط با توده هائی که هنوز به تشکلات قديم وابسته اند، جنبش کمونيستی را از مسير ضد پارلمانتاريستی و ضد اتحاديه های کارگری دور کنند. "کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه" لنين عمدتاً برعليه گورتر و پانه کوک، سخن گويان جنبش کمونيست شورائی، سمت گيری داشت.

کنگره هايدلبرگ ١٩١٩ حزب را بدو قسمت تقسيم کرد، اقليت لنينيست و اکثريت طرفدار اصول ضد پارلمانتاريستی و ضد اتحاديه گرائی که حزب بر اساس اين اصول پايه گرفته بود. اما اکنون مسئله تفرقه انگيز تازه ای بر آن افزوده شده بود و آن ديکتاتوری حزب يا طبقه بود. کمونيستهای غير لنينيستی نام حزب کمونيست کارگران آلمان (K.A.P.D) را بخود گرفتند. تشکيلات مشابهی کمی بعد در هلند بوجود آمد. کمونيستهای حزبی در مقابل کمونيستهای شورائی قرار گرفتند که پانه کوک در کنار دومی ها قرار داشت.کمونيستهای شورائی در کنگره دوم انترناسيونال سوم بعنوان هوادار شرکت کردند. شرط تبعيت کامل از حزب کمونيست روسيه بعنوان شرط پذيرش در انترناسيونال منجر به جدائی کامل جنبش نوين شورائی از انترناسيونال کمونيستی شد.

فعاليت های انترناسيونال کمونيستی بر عليه باصطلاح "اولترا-چپ" اولين مداخله مستقيم روسها در حيات تشکلات کمونيستی در ساير کشورها بود. الگو کنترل هرگز تغيير نيافت و بتدريج تمامی جنبش جهانی کمونيستی را تحت تابعيت از نيازهای ويژه دولت بلشويکی روسيه درآورد. باوجود آنکه روسها بر کل جنبش کمونيستی مسلط شدند، ولی همانطور که پانه کوک و گورتر پيش بينی کرده بودند، هرگز نتوانستند نه اتحاديه های کارگری غرب را کاملاً "تصرف" کنند و نه بر تشکلات قديمی سوسياليست ها از طريق جداسازی هوادارانشان از رهبران تسلط يابند. با اين وجود، روسها توانستند خواه ناخواه با اعتبار عظيمی که در نتيجه يک انقلاب سياسی پيروزمند کسب کرده بودند و با شکست انقلاب آلمان، اکثريت عظيمی از نيروهای جنبش کمونيستی را بسوی اصول لنينيسم جذب نموده و از اين طريق استقلال و خصلت راديکال جنبش نوين کمونيستی را نابود سازند. ايده و جنبش کمونيسم شورائی بتدريج رو بزوال نهاد و عملاً با حکومت وحشت فاشيسم و جنگ جهانی دوم ناپديد شد.

گرايشات "ضد انقلابی" بلشويسم از زمانی آشکار شد که لنين نبردش را برعليه "اولترا-چپ" آغاز کرد و مبارزه پانه کوک و گورتر بر عليه انحراف لنينيستی جنبش نوين کارگری، آغاز حرکت ضد بلشويکی از موضع پرولتاريا بود. و اين البته تنها موضع ثابت قدم ضد بلشويکی است که وجود دارد. "ضد بلشويسم" بورژوائی، ايدئولوژی کنونی رقابت امپرياليستی سرمايه است که با تغييرات قدرت ميان دولت ها زياد و کم ميشود. مثلاً جمهوری وايمار از يکسو با بلشويسم می ستيزيد و از سوی ديگر با ارتش سرخ معاهدات سری و با بلشويکها معاهدات آشکار تجاری می بست، تا موقعيت اقتصادی و سياسی خود را در پروسه رقابت جهانی تقويت کند. يا مثل معاهده هيتلر- استالين و حمله به روسيه. متفقين غربی ديروز دشمنان جنگ سرد کنونی اند، چيزی که نشاندهنده آشکار آنستکه "سياست" سرمايه داری تنها در رابطه با پرنسيب های سود و قدرت تعريف می شود.

ضديت با بلشويسم بايد در خود ضديت با سرمايه داری را مفروض دارد، چرا که سرمايه داری دولتی بلشويکی صرفاً نوعی از سرمايه داری است. اين البته آنطور که امروز آشکار است در آنموقع، ١٩٢٠، آشکار نبود. در نتيجه آموختن اينکه چگونه سوسياليسم نمی تواند متحقق شود، مستلزم تجربه بلشويسم روسی بود. انتقال کنترل وسايل توليد از دست مالکين خصوصی به دولت و پروسه مديريت متمرکز و تضادآفرينِ توليد و توزيع، روابط کار و سرمايه را همچنان بصورت رابطه ای بين استثمار شوندگان و استثمارکنندگان، حاکمان و محکومان, دست نخورده باقی می گذارد. اين در رشد خود منجر به نوع مدرن تری از سرمايه داری ميشود که در آن سرمايه مستقيماً -- و نه بطور غير مستقيم، آنطور که قبلاً بود-- در مالکيت جمعی طبقه حاکم يعنی حاکمان سياسی قرار ميگيرد. در همين مسير است که کل نظام سرمايه داری حرکت ميکند و "ضد بلشويسم" سرمايه داری در واقع تلاشی است امپرياليستی در جهت کنترل جهان.

با نگاه به گذشته اکنون ميتوان ديد که اختلافات پانه کوک و لنين از طريق مباحثه قابل حل نبود. در ١٩٢٠ هنوز می شد اميدوار بود که طبقه کارگر غرب راه مستقلی در پيش گيرد؛ نه بسوی سرمايه داری تعديل شده بلکه بسوی الغاء آن. گورتر در پاسخ به "کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه" لنين، با اشاره به اختلاف شرايط اجتماعی-اقتصادی ميان روسيه و غرب و نيز اشاره به اين واقعيت که "تاکتيک هائی" که بلشويکها را در روسيه بقدرت رساند قابل بکارگيری در يک انقلاب پرولتاريائی در غرب نيستند، همچنان ميکوشيد تا بلشويکها را به "خطا" بودن راهشان متقاعد کند. توسعه فراتر بلشويسم آشکار ساخت که ريشه های عناصر "بورژوائی" درون لنينيسم نه بواسطه "تئوری های غلط" بلکه در خصلت خود انقلاب روسيه قرار داشت که انقلابی در جهت استقرار سرمايه داری دولتي ولی در لفاف ايدئولوژی کاذب مارکسيستی به پيش برده شد.

پانه کوک تا پايان زندگی خود در بسياری از مقالات اش در نشريات کمونيستی ضد بلشويکی، خصائل بلشويسم و انقلاب روسيه را توضيح داد و مثل نقدهای پيش از آن خود به سوسيال دموکراسی، در اينجا نيز بلشويکها را متهم به "خيانت" به آرمانهای طبقه کارگر نکرد. او اشاره داشت که انقلاب روسيه هرچند رويدادی مهم در رشد جنبش طبقه کارگر بود ولی به نظامی ارتقاء يافت که ميتواند صرفاً سوسياليسم دولتی يا سرمايه داری دولتی خوانده شود که هردو آنها در واقع يک چيز هستند. اين نظام در واقع بيشتر از آنچه که اتحاديه های کارگری به آرمانهای اتحاديه گرائی خيانت ورزيدند به اهداف خود "خيانت" نکرد. همانطور که اتحاديه گرائی نمی توانست چيز ديگری بجز آنچه که هست باشد، از سرمايه داری دولتی نيز نميتوان انتظار داشت که چيز ديگری غير از خودش باشد.

از آنجاکه انقلاب روسيه تحت پرچم مارکسيسم واقع شد و دولت بلشويک عموماً يک رژيم مارکسيستی محسوب می شود، مارکسيسم و بزودی مارکسيسم-لنينيسم-استالينيسم بعنوان ايدئولوژی سرمايه داری روسيه باقی ماند. برای نشان دادن ماهيت واقعی "مارکسيسم"ِ لنينيسم، پانه کوک پايه های فلسفی آنرا در نوشته ای تحت عنوان لنين بعنوان يک فيلسوف در ١٩٣٨ تحت بررسی نقادانه قرار داد.

عقايد فلسفی لنين در اثرش ماترياليسم و امپريوکريتيسيزم (Materialism and Empiriocritisism) در ١٩٠٨ در روسيه منتشر شد و ترجمه آن بزبانهای آلمانی و انگليسی در ١٩٢٧ بيرون آمد. حدود سال ١٩٠٤ بعضی از سوسياليستهای روسی، بويژه بوگدانف (Bogdanov) تمايل به فلسفه طبيعی معاصر در غرب بخصوص نسبت به انديشه های ارنست ماخ (Ernst Mach) پيدا کرده و تلاش در ترکيب آن با مارکسيسم را داشتند. آنان تأثيراتی در درون حزب سوسياليست روسيه گذاشته بودند و لنين را بر آن داشت که برای نابود کردن اين تأثيرات به ريشه ظاهراً فلسفی آن حمله کند.

مارکس نظام فکری خودش را ماترياليسم خواند، هرچند نه در يک برداشت فلسفی. وی اساسی مادی برای کل هستی اجتماعی و تغييراتش قائل بود و تحليلهای خود را بر پايه رد قلسفه مادی فوئرباخ و ايدئاليسم هگل قرار ميدهد. از نظر ماترياليسم بورژوائی طبيعت واقعيت مسلم عينی است و انسان بواسطه قوانين طبيعت تعين مييابد. همين تقابل مستقيم فرد انسان و طبيعت بيرونی و ناتوانی در ديدن کار اجتماعی بعنوان وجه تفکيک ناپذيری از کل واقعيت, ماترياليسم طبقه متوسط را از ماترياليسم تاريخی مجزا می نمود.

ماترياليسم اوليه بورژوائی يا فلسفه طبيعی بر اين باور داشت که از طريق تجربه حسی و فعاليت فکری ناشی از آن ميتوان به دانش مطلق و حقيقی از واقعيت فيزيکی که تصور می شد از ماده ساخته شده، رسيد. ماخ و پوزيتيويست ها در تلاش برای بردن بيان ماترياليستی جهان مادی در پروسه شناخت، واقعيت عينی ماده را منکر می شوند، زيرا که مفاهيم فيزيکی ميبايد از تجربه حسی حاصل شده و آنگاه ذهنيت خود را بسازند. اين باعث نگرانی بسيار لنين شد، زيراکه برای وی دانش تنها انعکاس مستقيم حقيقت عينی بود و حقيقت يعنی آنچه که مربوط به ماده است. وی تأثيرات ماخ در حلقه سوسياليست ها را انحراف از ماترياليسم مارکسی می ديد. عنصر ذهنی در تئوری شناخت ماخ، از نظر لنين يک انحراف ايدئاليستی و تلاشی عامدانه برای احياء تاريک انديشی دينی بود.

در واقع رشد سريع علم مفسرين ايدئاليستی خود را يافته بود که به مذهبيون آسودگی خيال ميداد. بعضی از مارکسيستها بدفاع از ماترياليسمی که زمانی ايدئولوژی بورژوازی انقلابی بود در برابر ايدئاليسم جديد طبقه سرمايه دار مستقر و نيزعلم نوين برخاستند. اهميت آن برای لنين بويژه اين بود که جنبش انقلابی روسيه که هنوز در آستانه انقلاب بورژوائی بود، مبارزات ايدئولوژيک خود را تا حدود زيادی با مباحثات علمی و فلسفی بورژوازی اوليه غرب همراه کند.

پانه کوک با مواجهه دادن حملات لنين در "امپريوکريتيسيم" با مضمون واقعی علمی آن نه تنها برداشت غلط و تحريف شده لنين از نظرات ماخ و آواناريوس(Avenarius) را آشکار ميکند، بلکه ناتوانی وی در نقد آثارشان از نقطه نظر مارکسيستی را نشان ميدهد. لنين به ماخ نه از موضع ماترياليسم تاريخی بلکه از موضع ماترياليسم ابتدائی و بلحاظ علمی عقب مانده تر بورژوائی حمله ميکند. پانه کوک در اين استفاده از ماترياليسم طبقه متوسط در دفاع از "مارکسيسم" نشان ديگری از مشخصه نيمه بورژوائی و نيمه پرولتری بلشويسم و انقلاب روسيه را می بيند. اين همراه بود با درک سرمايه داری دولتی از "سوسياليسم"، نگرشی اقتدارگرايانه نسبت به خودانگيختگی و سازمان، اصل کهنه شده و غيرقابل تحققِ خودمختاری ملی و اعتقاد لنين در اينکه تنها روشنفکران برخاسته از طبقه متوسط اند که قادرند به آگاهی انقلابی برسند و مقدر به رهبری توده هايند. ترکيب ماترياليسم بورژوائی و مارکسيسم انقلابی که مشخصه فلسفه لنين بود با پيروزی بلشويسم بصورت ترکيب تجربه سرمايه داری نوين و ايدئولوژی سوسياليسم مجدداً ظاهر شد.

با اين وجود انقلاب روسيه در مقايسه با انقلاب فرانسه حادثه ای فراتر و دارای اهميت بسيار بالائی بود. انقلاب روسيه از جمله آشکار ساخت که نظام توليدی سرمايه داری منحصر به روابط مبتنی بر مالکيت خصوصی، که در دوره بازار آزاد مسلط بود، نيست. با فروکش کردن امواج ضعيف انقلابی در شروع جنگ جهانی اول، سرمايه داری عليرغم آنکه در بحران بود مجدداً خود را از طريق دخالت فزاينده دولت در اقتصاد تثبيت کرد. در کشورهای ضعيف تر سرمايه داری اين روند بشکل فاشيسم بروز کرد و منجر به تشديد سياست های امپرياليستی و در نهايت جنگ جهانی دوم شد. جنگ جهانی دوم حتی بيش از جنگ اول به روشنی نشان داد که جنبش موجود کارگری ديگر نه يک جنبش طبقاتی بلکه بخشی از سرمايه داری معاصر بود.

در جريان جنگ دوم جهانی در هلند اشغال شده، پانه کوک کار خود را روی اثرش شوراهای کارگری آغاز کرد که در سال ١٩٤٧ تکميل شد. اين اثر جمع بندی تجربيات زندگی اش از تئوری و عمل جنبش بين المللی کارگری و توسعه و گذار از سرمايه داری در کشورهای مختلف و در کل بود. اين مرحله از تاريخ سرمايه داری و مبارزات بر عليه آن با پيروزی و حيات مجدد، هر چند تغيير يافته، سرمايه داری پس از جنگ جهانی دوم و تبعيت هرچه بيشتر منافع طبقه کارگر از نيازهای دو نظام رقيب سرمايه داری بپايان ميرسد که خود را برای يک جنگ جديد جهانی آماده ميکنند. در حاليکه در غرب سازمانهای همچنان موجود کارگری در بهترين حالت جايگزينی انحصارات با سرمايه داری دولتی را هدف قرار داده اند، جنبش جهانی باصطلاح کمونيستی در آرزوی يک انقلاب جهانی با مدل انقلاب روسی است. در هر دو حالت، سوسياليسم با مالکيت عمومی يکی گرفته شده، که در آن دولت حاکم بر توليد و کارگران همچنان تحت ستم يک طبقه حاکم اند.

فروپاشی نظام قديم سرمايه داری همراه بود با فروپاشی جنبش قديم کارگری. آنچه که اين جنبش تصور ميکرد سوسياليسم است مبدل به شکل خشن تری از سرمايه داری شد. ولی بر خلاف طبقه حاکم که بسرعت خود را با تغيير شرايط انطباق داد، طبقه کارگر همچنان وابسته اهداف و فعاليتهای سنتی خود و در ناتوانی محض و موقعيتی نااميد کننده باقی ماند. با در نظر گرفتن اينکه تغييرات اقتصادی تنها بتدريج باورها را دگرگون ميکند، به زمان طولانی تری نياز است تا يک جنبش جديد کارگری متناسب با شرايط جديد از نو برخيزد. وظيفه طبقه کارگر همچنان همان است که بود يعنی الغاء نظام توليدی سرمايه داری و استقرار سوسياليسم. و اين تحقق نمی يابد مگر آنکه کارگران خود و جامعه را بنحوی سازمان دهند تا يک نظام توليدی و توزيعی برنامه ريزی شده و بدست خود توليدکنندگان مستقر گردد. هنگامی که چنين جنبش کارگری برخيزد، ريشه ها و آرمانهای خود را در اهداف کمونيسم شورائی و در نظرات يکی از پابرجاترين مدافعانش مييابد --آنتون پانه کوک.

 


مطالب ديگر از همين نويسنده:

- حزب و طبقه

- خودانگيخته گی و سازمان

- کنترل کارگری

- اومانيسم و سوسياليسم

- «کارل کُرش: سهم او در مارکسيسم انقلابی»

 

 

نسخه برای چاپ

 

بازگشت به صفحه نخست