اومانيسم و سوسياليسم

پل ماتيک (1965)

 

برگردان: وحيد تقوی

 

اومانيسم (humanism انسانگرائی)، مثل علم، صنعت، ناسيوناليسم و دولت مدرن، محصولی از توسعه ی سرمايه داری است. تاج سر ايدئولوژیِ بورژوازی است که از درون روابط اجتماعیِ فئوداليسم (که تکيه گاه اصلی ايدئولوژيک اش مذهب بود) برخاست. اومانيسم محصولی از تاريخ است، يعنی، محصول انسان های درگير در تغيير يک صورت بندی اجتماعی به صورت بندی ديگری است. از آنجا که با عروج و توسعه ی سرمايه داری تحول يافت، ضروری است پيش از پرداختن به رابطه اش با سوسياليسم، يا با «اومانيسم سوسياليستی»، اومانيسم جامعه بورژوائی بررسی شود.

روابط پيشا-سرمايه داری چنان آهسته تحول يافتند که تغييرات تقريباً نامحسوس بودند. رکود مطلق اما وجود ندارد، و عروج سرمايه داری پس از قرون وسطی، که گواه پايان يافتن يک عصر توسعه اجتماعی و آغاز عصری ديگر بود، محصول تغييرات مجزا و ممتدِ فراوان ولی انباشته شده در فرآيندهای توليد و روابط مالکيت بود. انباشت عظيم ثروت و تراکم آن در مراکز شهری، و نيز محدوديت هائی که توسط شرايط ديرپای فئودالی بر گردآوری ثروت تحميل می شد، منجر به جنبش فکری ای شد که با نظم و ترتيبِ غيردنيویِ قرون وسطائیِ مسيحيت که حامی ساختار اجتماعی فئودالی و قدرت کليسا بود مخالفت می کرد. اما رفتار غيرمذهبیِ تازه پا که مجدداً انسان غربی را «ملاک همه ی چيزه» می کرد، مثل خود ثروت تجاری، برای مدتی، جزو امتيازات ثروتمندان و معاشران شان بود. به نظر می رسيد که اومانيسم پس از آزاد کردن ذهنيتِ جزميت های فقهی، و بعد از بازگشت اش به کلاسيک های يونانی و الهام تازه و مجدد از آنها، خودش را مستهلک می کند.

اومانيسم، که خود بيانی از يک روند عمومیِ تحول بود، به نوبه خود، با رفتار نقادانه اش نسبت به کليسای قرون وسطائی، نمی توانست بر اين روند بی تاثير باشد. بدين طريق، حتی با اينکه يک کليسای اصلاح شده نمی توانست خود را با اومانيسم منطبق سازد، به حمايت از اصلاحات کمک کرد. تا پيش از قرن هجدهم اومانيسم يک مشغوليت ذهنی باقی ماند، اما رويدادهای متوالی انقلابی، آنرا بعنوان بخشی از ايدئولوژیِ عمومی طبقات متوسط کاملاً شکفته ساخت. طبقاتی که آرزو می کردند که در چارچوب افول رژيم های فئودالی، قدرت سياسی را نيز به اهميت متزايد اقتصادی شان بيفزايند.

طبقه متوسط انقلابی منافع طبقاتیِ ويژه ی خودش را با نيازها و اميال اکثريت عظيم جامعه که تحت حکومت مستبدانه ی يک اقليت اشرافی بود، همسان گرفت. رهائی سياسی خودش را بعنوان رهائی انسانيت از تمام اشکال ستم و سرکوب می ديد. اين هم يک ضرورت بود و هم يک اعتقاد --حتی باوجويکه طبقه متوسط ثروتمند هيچ قصدی برای تغيير سرنوشت طبقات پائينی نداشت. در غيراينصورت اما می بايد که آزادی، برابری، و برادری می بود. آدم های روشنگر احساس می کردند که اومانيست های اصيلی هستند که با مخالفت با ماورالطبيعه و تاکيد بر انسان راستين، حقِ ساختن جامعه بر طبق سرشت انسان و برهان، تنها متعلق به آنها است.

پس از استقرار قطعی بورژوازی، برای تسکين فلاکت اجتماعی ای که همراه با شکل گيریِ فرآيند سرمايه سازی بود، اومانيسم به انساندوستی (humanitarianism) انحطاط يافت. عليرغم آنکه فتوا داده می شد شيوه توليد سرمايه داری تغييرناپذير است --تصور می شد که همسازترين سيستم هم با قوانين طبيعت و هم با سرشت انسان است-- مصلحان اجتماعی که بخوبی از سنت اومانيستی رنگ گرفته بودند، تصور می کردند که با اينوجود، تلفيق سيستم توليد [براساس] سرمايه خصوصی با يک سيستم توزيعِ بيشتر تساوی گرا، امکانپذير است. سلطه ی خشن قوانين طبيعیِ اقتصادی می بايد با شفقت و نيکوکاری انسان تعديل می شد.

هرچه بورژوازی بواسطه ی موفقيت هايش گستاخ تر می شد و هرچه بيشتر افزايش عظيم ثروت بر گرفتاری طبقات کارکن سايه می افکند، ايدئولوژی بورژوائی کمتر به گذشته ی اومانيستی خود ارجا می داد. در عوض، دکترين مالتوس و داروينيسم اجتماعی، عقلانيت رفتارها و سياست های انساندوستانه را که فکر می شد با قوانين طبيعیِ «بقا اصلح» متضاد است را بزير سوال برد. انسان اقتصادی بمثابه دريافت نهائیِ سرشت واقعیِ انسان و قوانين طبيعت، جايگزين اومانيسم شد.

«بقاء اصلح» هم نيرو و هم ايدئولوژی را در بر داشت. نيروئی که بر گرده ی «نا مناسب»، يعنی طبقات کارکن، قرار می گرفت، در دست طبقه سرمايه دار قرار دارد که صاحب ابزار توليد و نيز کنترل بر ابزار سياسیِ زور و تحميل است. ايدئولوژی ای که از اين شرايط و لذا استثمار کار توسط سرمايه حمايت می کند، بر آن است که توليد سرمايه و روابط اجتماعی ای که اين توليد بر آن استوار است، روابط طبيعیِ مستقل از زمان هستند. برای به يقين درآوردن اين نظريه ی ترديدآميز، خرافات کهنه زنده شده و به خرافات جديد اضافه شدند. يکبار ديگر انسان ها تبديل به قربانی های منفعلِ نيروهای فوق بشری و فرای کنترل شان شدند. از طريق تابع ساختن تمام تلاش های انسانی به بت نوين توليد سرمايه، فرآيند انسانی شدن که همراه بود با عروج سرمايه داری، مبدل شد به يک فرآيند جديد و قدرتمند غيرانسانی شدن.

تاريخ سرمايه داری، بمنزله ی تاريخی مجزا از تاريخ پيشينيانش، در کل، تاريخ افزايش غيرانسانی شدن روابط اجتماعی توليد و زندگی اجتماعی است. در تمام سيستم های اجتماعی پيشين، در روابط اجتماعیِ مستقيماً قابل تشخيصِ برده و برده دار، ارباب و رعيت، سرکوبگر و سرکوب شونده، ثروت با کار بطور مشخص در تقابل بود. برده داری و نظام رعيتی، از سوی خدا يا خدايان تاييد شده بودند، و نمی توانستند مورد ترديد قرار گيرند. برای مناسب کردن برده داری، برده ها منتسب به جهان حيوانات شده بودند، اما اربابان شان می دانستند که وقتی آنها را به کار می کشند، چه می کنند. ملاک و رعيت هردو جايگاه شان را در جامعه می دانستند، حتی با وجوديکه رعيت در زمان هائی منطق اين نظم را بزير سوال برده بود. اما، آنوقت، مشيت های الهی مرموز بودند. با اينوجود، برده داری و کار اجباری فعاليت های بشری بودند که به طبقه ای تحميل می شد، و طبقه ای ديگر از آن بهره می جست، و هر دو طبقه نيز می دانستند که چه هستند.

خرافات مذهبی که به حفظ اين شرايط کمک می کرد، اساس روابط واقعیِ اجتماعی را پنهان نکرد بلکه صرفاً آن روابط را قابل پذيرش می کرد. به هر حال، اومانيست های اوليه، همانطور که از علاقه ی فراوان شان نسبت به جامعه ی برده داریِ پيشا مسيحی مشهود است، درمورد روابط طبقاتی به خود دردسر نمی دادند. اين روابط طبقاتی، مايه دغدغه ی طبقه متوسط نيز نشد که درگيرِ جايگزينی سيستم استثماری سرمايه داری بجای فئوداليسم بود. دغدغه ی اين طبقه فقط تا آنجائی با سرشت، يا ذاتِ فرد انسان، با سرشت انسان بطور کل و با جامعه بود که به تحقق استعدادهای مفروض انسانی بعنوان موجود بشری دست می يازيد.

اين يک فلسفه ی انسانی بود که مختص جامعه ی سرمايه داریِ هنوز در ستيزِ عروجِ سرمايه گذاران منفرد بود؛ فلسفه ای که منافع فردی را با اين فرض که دقيقاً ابزار دستيابی به آزادی فردی و جامعه ی رفاهی است توجيه می کرد. درست همانطور که طبقه متوسط انقلابی منافع ويژه ی طبقاتی خودش را با نيازهای جامعه بمثابه يک کل همسان می گرفت، اين فلسفه نيز ويژه گي های «سرشت انسان» تحت شرايط سرمايه داری را با «سرشت انسان» در کل يکی می گرفت.

البته در واقع مفهوم مجرد فرد انسان و سرشت او، با انسان های واقعی که در فرآيند توليد اجتماعی دارای موقعيت های متضادی بودند در تقابل قرار گرفت. جهان انسانی جهان خريداران و فروشندگان نيروی کار بود و روابط شان با يکديگر بمثابه روابط بازاری ظاهر شد. توليد برای مبادله، توليد و انباشتِ ارزشِ مبادله ایِ قابل بيان برحسب پول بود. اما فقط خريداران نيروی کار بودند که خود را متمتع می کردند. فروشندگان نيروی کار صرفاً شرايط حقيرانه خود را بمنزله کار مزدی بازتوليد می کردند. خريد و فروش نيروی کار نمی توانست يک مبادله برابر باشد و بديهی بود که نبود؛ چون بخشِ کار اصلاً مبادله نمی شد بلکه بسادگی بعنوان ارزش اضافی تصرف می شد. اين فرآيندی است که توسط شکل بازاری يا قيمتیِ توليد کالائی پوشيده شده است. با اينوجود، استثمار کار توسط سرمايه در همان مراحل ابتدائی شکل گيری سرمايه تشخيص داده شد. وضعيتی که استثمارشوندگان با دريغ و افسوس با آن مواجه شدند، و استثمارگران، آنرا بديهی انگاشتند. 

اين اما به خودی خود حاکی از غيرانسانی شدن بيشتر جامعه نبود. رفتار و مواضع انسان گرايانه تحت شرايط استثمار طبقات پيش از روابط ويژه ی توليد سرمايه داری رشد نمود، و شايد با بهبود آهسته، می توانست بالاخره بر طبقاتی بودن اقتصاد فائق آيد. اين در واقع اميدِ خيرخواهان درون بورژوازی بود و نيز اميد سوسياليست های اتوپيائی اوليه که بر انسانيتِ مشترکِ بشری تاکيد داشتند و برای تصحيح چيزها، به احساس درونی آدمها در مورد عدالت متوسل می شدند.

2

حتی برای زمان کوتاهی هم که شده، مارکس جوان در فاز کمونيسم فلسفی اش در اين اميد سهيم بود. و اين--در يک شکل فلسفیِ بشدت معذب-- تجلی خود را در دستنوشته های اقتصادی و فلسفی سال 1844 يافت. طبق نظر مارکس، و بر بستر نقدش از ايدآليسم هگلی، انسان با بيگانه کردن خود از سرشت اصلی اش گمراه شده است؛ درنتيجه آن، او محصولات کارش را بعنوان ابژه های بيگانه ای که قدرت شان را بر وی اعمال می دارند تجربه می کند، و جهان خارج را بمثابه جهانی خارجی که بطور متضاد درمقابل با او قرار دارد تجربه می کند. بيگانگی تحت منظر ماترياليسم فوئرباخ ديده می شد و در نقدی از اقتصاد بورژوائی به آن پرداخته می شد. اين اقتصاد اما، خودش بمنزله شکل ويژه ای از خود-بيگانه-سازیِ انسان درک می شد. مارکس آگاه کردن انسان از سرشت اصيل خويش، و جوهر بيگانه شدنش را ضروری می پنداشت. اين قرار بود که کار فلسفه باشد، [يعنی] يک اومانيسم اثباتی. انتظار می رفت که تمام اشکال بيگانگی را پايان بخشد: بيگانگیِ انسان از سرشت حقيقی اش، انسان از کارش، انسان از انسانِ همنوعش، و با اينکار، پايان بخشيدن به مظاهر گوناگون بيگانگی، مثل مذهب و مالکيت خصوصی. اومانيسم، در نظر مارکس، برابر بود با کمونيسم، و کمونيسم برابر بود با پايان يافتن بيگانگی انسان. 

سرشت انسان چه بود؟ طبق نظر مارکس جوان، آنست که انسان را از حيوان مجزا می کند. درحاليکه حيوان بطور بلاواسطه همسان با فعاليت حياتی اش است، انسان «خودِ فعاليت حياتی اش را آماج اراده اش می کند . . . انسان آگاهدر آفرينش يک جهان عينی توسط فعاليت عملی اش، خودش را بعنوان يک نوع-هستیِِ آگاه به اثبات می رساند، يعنی، موجودی که با نوع بمثابه موجوديت اصلی خودش برخورد می کند، يا با خودش بمثابه نوع-هستی رفتار می کند. زندگیِ نوعیِ فعال اش توليد است. از طريق و بعلت اين توليد، طبيعت بمنزله کار و واقعيتِ او به نظر می رسد. عينيتِ کار، بنابراين، عينيت يافتن زندگی نوع انسانی است؛ زيرا او خودش را نه فقط در آگاهی، و بطور ذهنی، بلکه همچنين بطور فعال در واقعيت بازتوليد می کند، و لذا او خودش را در جهانی که آفريده می بيند.»[1]
اما چرا مارکس در اثری که عمدتاً به مسائل اقتصاد سياسی می پرداخت، نگران سرشت انسان بود؟ بالاخره، آنطور که خودش گفته بود، مشغله اصلی اش درمورد «فاکت های واقعی اقتصادی» ی بيگانه شدن کارگر از محصولش که درنتيجه بمثابه يک نيروی بيگانه و مستقل با کارگر مقابله می کند بود. مارکس نوشت که محصول کار «کاری است که در يک عينيت تجسم يافته، ماده شده است: عينيت يافتنِ کار است. تحقق کار عينيت يافتن اش است. در شرايطی که اقتصاد سياسی بوجود آورده است، اين تحقق کار بمثابه ضايع شدن واقعيت؛ عينيت يافتن بمثابه ضايع شدن عينيت، و ابژه-بندگی و تملک بمثابه گمگشتکی و بيگانگی برای کارگر ظاهر می شود. تحقق کار چنان بمنزله تباهی واقعيت تجلی می يابد که کارگر تا مرز مرگ از گرسنگی از واقعيت دور می شود. . . . در واقع، کار خودش شيئی می شود که کارگر فقط با تلاش فراوان و با انقطاع های نامنظم می تواند بدان دست يابد. تملک ابژه چنان بمثابه بيگانگی تجلی می يابد که کارگر هرچه بيشتر ابژه توليد می کند، خودش کمتر می تواند داشته باشد، و هرچه بيشتر تحت سلطه ی محصولش، يعنی سرمايه، سقوط می کند.»[2]

در کتاب سرمايه مارکس، فتيشيسم کالائی و توليد سرمايه کاملاً پيش بينی شده است، اما، خود را نه فقط با شرايط ويژه ی جامعه ی بورژوائی، بلکه همچنين با سرشت انسان بمثابه يک نوع-هستی که لذا شرايط زندگی اش را بوجود می آورد مرتبط می سازد. اکنون، سرشت انسان، آنطور که مارکس جوان درک می کرد، برای کارگر و سرمايه دار يکی است --برای آنها که تحقق کار خود را مشکل می يابند و برای آنها که تصاحب محصولات کار انسان های ديگر را ساده می يابند. آنچه مارکس می گفت اين بود که سرمايه داری نه فقط کارگر را استثمار می کند، بلکه از سرشت انسان تخطی می کند. مارکس برعليه تاکيد بورژوازی بر اينکه سيستم توليد سرمايه اش سيستمی طبيعی و مطابق سرشت انسانی است، با تاکيد بر آنکه اين سيستم سرشت انسان را نابهنجار می کند مقابله کرد.

مدت زيادی طول نکشيد تا مارکس متوجه شود که بعنوان يک هگلیِ جوان، در نقدش از جامعه ی بورژوائی، همان «آشغال»هائی را می پراکند که بورژوازی در دفاع از خودش توليد کرده بود. در طی کمتر از دو سال بعد از ملاحظات فلسفی اش درمورد سرشت انسان، او دقيقاً همين ملاحظات را در ايدئولوژی آلمانی به ريشخند گرفت. او اما هنوز بر آن بود که توليد، «زندگیِ فعالِ نوعی» است، ولی ديگر به انسان در کل علاقمند نبود، بلکه انسانِ «واقعی، انسان تاريخی» برايش جالب بود. و آنچه که اين انسان ها در هر زمان خاص بودند، بستگی به آن داشت که چه و چگونه توليد می کنند. سرشت شان «وابسته به شرايط مادی ای است که توليدشان را تعيين می کند. اين توليد صرفاً با افزايش جمعيت متجلی می شود. اين به نوبه خود پيش شرطش مراوده افراد با يکديگر است. شکل اين مراوده مجدداً با توليد تعيين می شود.»[3]  انسان ها با توسعه دادن توليد مادی شان و مراوده مادی شان «تغيير می کنند، و به همراه آن، وجود واقعی شان، تفکرشان، و محصولات فکريشان تغيير می کند.»[4]

مارکس اکنون بر آن بود که سرشت انسان را نمی توان از يک شخص منفرد بيرون کشيد چون از يک «مجموعه روابط اجتماعی» ناشی می شود. انسان نمی تواند چيزی بيش از آنچه که انسان ها عملاً در محيط مشخصِ اجتماعی و تاريخی شان انجام می دهند، باشد. آنها با تغيير محيط شان خودشان را تغيير می دهند؛ لذا تاريخ می تواند بعنوان دگرگونی مداوم سرشت انسان تلقی شود. اين بدين معنا نيست که گفته شود که هيچ محرک ثابتی که ويژه گي انسان باشد وجود ندارد، و اينکه شرايط متغير اجتماعی فقط قادر است شکل شان و مسيرشان را تغيير دهد. اين ويژگی ها اما تاثيری بر تغييرپذيری سرشت انسان در مسير توسعه ی تاريخی و اجتماعی ندارند.

به هر حال، جامعه يعنی روابط بين افراد، نه فرد. بعنوان مثال، نمی توان گفت که «از نقطه نظر جامعه، نه برده وجود دارد و نه ارباب، چون هر دو موجود انسانی هستند. با اينوجود، آنها صرفاً خارج از جامعه هستند؛ برده و ارباب، تعيين جامعه هستند.»[5] درنتيجه، اومانيسم نه می تواند از جوهر انسان مشتق شود و نه وابسته به آن باشد. معطوف به شرايط اجتماعی و روابطی است که رفتار انسان ها را تعيين می کنند. بايد توسط انسان توليد شده باشد، و --برای بازگشت به نقطه آغازمان-- محصول شرايط ويژه ی اجتماعی و تاريخی بود. اومانيسم با نمو در جامعه طبقاتی، ضرورتاً از سرشتی بيشتر ايدئولوژيک برخوردار شد، يعنی، بيانگر آگاهی کاذب طبقه ای بود که آرزوی حکومت بر جامعه را داشت و به همين علت منافع خودش را با منافع انسانيت همسان می کرد.

به محض آنکه بورژوازی کنترل کامل بر جامعه را بدست آورد، اومانيسم را بعنوان يک ارزش رهائی بخش به دور انداخت. اومانيسم اما توسط طبقه کارگر جهت رسيدن به رهائی خودش مجدداً باب شد --ولی با يک تفاوت: حال اعتقاد بر آن بود که اومانيسم با استثمار و روابط طبقاتی خوانائی ندارد، و فقط از طريق برقراری جامعه ای غيراستثماری و بی طبقه می تواند يک واقعيت عملی شود. اومانيسم معذالک با کمونيسم برابر قرار داده می شد. ولی ديگر بعنوان ايده آلی که واقعيت بايد خودش را با آن تطبيق دهد نگريسته نمی شد، بلکه بعنوان يک جنبش اجتماعی واقعی تلقی می شد که در مقابل سيستم سرمايه داری ايستاده است. اومانيسم سوسياليستی هيچ چيز کمتر يا بيشتر از مبارزه طبقاتی پرولتاريائی برای پايان بخشيدن به سرمايه داری و لذا ايجاد شرايط عينی برای يک جامعه ی اومانيستی، يا انسانيت اجتماعی شده، نبود.

نبرد برای جامعه ای اومانيستی، در بر دارنده ی اومانيسم بعنوان يک «ايده آل» است، چون هنوز يک واقعيت نيست. سوسياليسم، با ديدن چيزها آنطور که هستند، نمی تواند به آنطور که چيزها بايد باشند نيانديشد. اما سوسياليسم اينکار را فقط در رابطه با اهداف عملاً قابل دستيابی ای که توسط شرايط موجود تعيين شده اند انجام می دهد. آنچه که بايد باشد نه در ارتباط با اهداف انتزاعیِ اخلاقی بلکه در ارتباط با شرايط اجتماعیِ مشخصی است که می تواند به شرايط بهتر تغيير کند، يعنی، به آنچه  تغيير کند که انسان ها در هر زمان معينی فکر می کنند که بهتر است. اين البته تمام آنهائی که با شرايط موجود راضی هستند، که عموماً به معنای طبقات حاکم و ممتاز است، را مستثنی می کند. فقط آنهائی که مصمم هستند که سرنوشت خود را از طريق تغيير جامعه تغيير دهند، پايبند به اخلاقياتِ عملیِ تغيير جامعه هستند که تجلی شان را در خود الزامات مبارزه اجتماعی می يابند. در اينجا انديويدوآليسم (فردگرائی، اصالت فرد) در برابر آگاهی طبقاتی و خود-انتفاعیِ همبستگیِ پرولتاريائی عقب می نشيند، چراکه پيش شرط های برقراری يک جامعه (وجود و توسعه ی بيشترش) ديگر توسط روابط طبقاتی تعيين نمی شود، درنتيجه قادر خواهد بود تا «ايده آل های» اومانيستی را متحقق سازد.

پيش شرط اومانيسم بعنوان يک واقعيت عملی، سوسياليسم است. تا آن موقع، نه انسان، و نه انسان ها، بلکه صرفاً طبقه ويژه ای از انسان ها خواهد کوشيد تا وضعيت ايدئولوژيک خود را به سلاحی برای تحقق مشخص آن  تغيير دهد. اين کوشش بلافاصله يک نبرد عملی عليه سرکوب و فلاکتِ موجود است، يک موضع گيری عليه تمام اشکال غيرانسانیِ انجام يافته در دفاع از شرايط موجود است. از اينرو جنبش سوسياليستی، تا آنجا که رفتار عملی انسانی در بر دارنده ی اخلاقيات --و نه «حقايق اخلاقی» که مرتبط است با سرشت خدا دادی يا سرشت انسان-- می باشد، يک جنبش اخلاقی است. جنبش سوسياليستی می کوشد تا در صفوف خودش، و در جامعه در کل، آن قواعد، معيارها، و ملاک های رفتاریِ تاريخاً تحول يافته که بهزيستیِ تمام اعضا جامعه را تضمين می کنند، را متحقق سازد؛ و با آنهائی که فقط در خدمت منافع خاصی هستند مقابله می کند. انجام اينکار به معنای عريان ساختن تناقض اخلاقيات بورژوائی در چارچوب پراتيک بورژوائی، و تدارک شرايط اجتماعی ای است که قواعد اخلاقی می توانند عملاً در آن بکار روند.

اخلاقيات فتيشيستیِ جامعه ی بورژوائی مخالف اش را در اخلاقيات ماترياليست تاريخی طبقه پرولتاريا يافت. اومانيسم بورژوائی با اومانيسم پرولتاريائی تعويض شد، در مبارزه طبقاتی تصريح شد، و ابزاری برای اهداف اومانيستی فراهم ساخت. اين ابزار اما، نه فقط توسط اهدافی که آنها مصصمم به تحقق اش هستند، بلکه همچنين توسط مقاومت بورژوائی عليه تغيير جامعه مشترکاً تعيين می شود. اشکال واقعیِ مبارزه طبقاتی همانقدر از اهداف سوسياليستی مشتق می شود که از شکل واقعيت روابط قدرتیِ موجود درون سرمايه داری. از اينرو برای دستيابی به اهداف اومانيستی، ممکن نيست بتوان ابزار اومانيستی «خالص» يافت. اين فقط در خارج از مبارزه طبقاتی می تواند ممکن باشد؛ يعنی، از طريق تحقق اومانيسم توسط خود بورژوازی --که هم اميدی واهی است و هم امکان ناپذيریِ عينی.

3

از نظر مارکس، سرمايه داری مظهر مرحله ی کنونیِ يک فرآيند طولانیِ تغييرِ شيوه ها و روابط اجتماعی توليد است. اين فرآيند مبتنی بر تقسيم اجتماعی کار بود که از ابتدا يک تقسيم شرايط کار بود؛ يعنی تقسيم ابزار و مصالح، يا با گفتمان امروزين، منقسم شدن سرمايه ی انباشتی بين صاحبان مختلف، و نيز درنتيجه، جدائی بين کار و سرمايه، و اشکال متفاوت مالکيت. با رشد توليد اجتماعی، مبادله و استفاده ی بيشتر از پول گسترش يافت. پول که در ابتدا صرفاً بعنوان واسطه ای جهت تداوم توليد اجتماعی در نظر گرفته می شد و مبادله را تسهيل می کرد، بزودی خصلت ظاهراً مستقلی بخود گرفت. بخت و اقبال توليدکنندگان منفرد، وابسته به روابط بازاری شد زيرا فقط از طريق مبادله بود که واقعيت های اجتماعی می توانستند به خود صراحت بخشند و توليدکنندگان را کنترل کنند بجای اينکه توسط آنها کنترل شوند.

تئوری اقتصاد بورژوائی ناهمخوانی بين توليد خصوصی و مبادله بازاری را با مفهوم تعادل بازار بطور عقلانی توجيه و تفسير کرد. تصور می شد که قيمت رقابتی و مکانيسم بازار منجر به اقتصادی ترين تخصيص کار اجتماعی می شود و برای هر فرد و همه افراد، سهمی معادلِ سهم خاص شان در فرآيند توليد را تضمين می کند. دقيقاً با به حداکثر رساندن خود انتفاعیِ خصوصی درون روابط بازاری بود که روابط اخير مثل «دست نامرئی» بهزيستیِ مطلوب اجتماعی را به بار می آورند. تمام اينها با واقعيت بحران ها و رکودها در تضاد قرار گرفت، و به لحاظ تئوريک توسط تئوری مارکس باطل شد. اما آنچه که در اينحا مورد توجه ماست، تنها اين واقعيتِ با افتخار تصديق شده است که توليد و توزيع، مستقيماً توسط انسان ها بطور آگاهانه تعيين نمی شوند، بلکه صرفاً بطور غير مستقيم --توسط فراز و نشيب های رخدادهای غيرقابل کنترل بازار-- رقم می خورند.

اين اما فقط نيمی از داستان است --هرچند برای اقتصاد بورژوائی که نمی خواهد استثمار کار توسط سرمايه را تصديق کند تمام داستان می باشد. توليد سرمايه دارانه، توليدِ کارِ پرداخت نشده [بی مزد] بمثابه سرمايه است --که بر حسب پول قابل بيان است. مبادله ی بين کار و سرمايه در دست سرمايه داران کارِ اضافه ای باقی می گذارد که در کالاها ماديت يافته است. اين کار اضافی بايد در خارج از مبادله ی کار-سرمايه تحقق يابد، و اين از طريق مصرف جمعيت غيرِمولد و شکل گيری سرمايه متحقق می شود. بارآوری فزاينده ی کار، سرمايه موجود را کم ارزش می کند و از حجم کارِ اضافه ای که به واسطه ی يک سرمايه ی معين قابل استخراج است می کاهد؛ و اين سرمايه داران را مجبور می کند که مداوماً به سرمايه خود بيفزايند. اينجا البته جائی نيست که بتوان وارد موضوع بسيار پيچيده ی ديناميسم سرمايه داری شد. در اينجا صرفاً تصريح آنچه که هرکسی خودش می تواند تشخيص دهد کافی است، يعنی رقابت سرمايه نشانگر گسترش پيوسته ی سرمايه است. کنترل بر توليدکنندگان توسط بازار، بطور همزمان، کنترلِ توليدکنندگان و بازار توسط اجبار به انباشت سرمايه است.

در سرمايه داری فرآيند بسط سرمايه ناظر بر رفتارها شده است. اين فرآيند محصول مستقيم توسعه ی نيروهای اجتماعیِ توليد تحت روابط مالکيت خصوصی است؛ نيروهائی که به نوبه خود، توسط ساختار طبقاتی جامعه و مکانيسم استثماری اش تعيين می شوند. درنتيجه، بسط توليد عملاً «خود-انبساطی»ی سرمايه است؛ زيرا هيچ سرمايه داری نمی تواند از اينکه خود را بطور بطور مداوم وقف بسط سرمايه اش کند، خودداری نمايد. از اين گذشته، توليد مادی فقط تا زمانی می تواند ادامه يابد که سرمايه بمثابه سرمايه انبساط يابد؛ ارضای نيازهای انسانی منوط است به شکل گيری سرمايه. بجای استفاده از ابزار توليد برای ارضای اين نيازها، اين ابزار، مثل سرمايه، شرايط وجود اجتماعیِ هم کار و هم سرمايه را تعيين می کند.

جلوه های گوناگون «بيگانگی»ی انسان مدرن، که نقد اجتماعیِ کنونی خود را با آن مشغول می دارد، محصول واقعيت بنيادينِ فتيشيستیِ توليد سرمايه است که در بازار بصورت فتيشيسم کالائی پديدار می شود. از آنجا که توليد سرمايه بايد از طريق فرآيند گردش متحقق شود، تحريک برای سرمايه ی بزرگتر برحسب ارزش های پولی و همچنين بی اعتنائی کامل نسبت به نيازهای واقعیِ جامعه برحسب ارزش های انسانی، تمام روابط اجتماعی را به روابط اقتصادی مبدل می کند. يعنی، روابط انسان ها فقط می تواند از طريق روابط اقتصادی تکميل شود، و عملاً خصلتی کالائی بخود بگيرد يا داشته باشد. همه چيز برای فروش است و همه چيز را می توان خريد. اجبار اجتماعی برای انباشت سرمايه افراد را وادار می کند که بجای انسان ها به پول اعتماد کنند. و از آنجا که فقط دارائیِ پولی است که مراوده و مبادله اجتماعی را ممکن می سازد، خودِ مراوده و مبادله صرفاً ابزاری است برای پول سازی. هر فردی ابزاری است برای فردی ديگر جهت بهبود و تامين موقعيت اقتصادی خودش --مستقل از هر آنچه که منافعش در رابطه ی غيراقتصادی ممکن است باشد. او با اينکه يک موجود اجتماعی است، ولی صرفاً در خارج از جامعه چنين است. شايد رفتار اجتماعی اش را هم لذت بخش و هم قابل دفاع بيابد، اما عملاً هيچ کنترلی بر آن ندارد، و يک قربانیِ درمانده ی شرايط باقی می ماند.

اومانيسم بعنوان يک رفتار و گرايش، طرد شده از شرايط توليد سرمايه ایِ بطور عينی معين، بجای پرداختن به منش های تصادفی و بی معنای سوبژکتيو افراد، خودش را به منش های اجتماعی محدود می کند. اين شايد تاثيرات سودمندی داشته باشد و شايد هم نداشته باشد. تا آنجا که موجود است، امری خصوصی است بدون هيچ تاثيری بر سرشت آدمخوار سرمايه داری. آدولف اِيشمان (Adolf Eichmann) شايد بهترين تمثيلِ ميزان «اومانيسم» باقی مانده برای افراد اين جامعه باشد. او، که احساس می کرد ناتوان از کشتن يک انسان است، کاملاً آماده ی کمک به تدارکِ کشتن ميليون ها انسان توسط انسان های ديگر بود. با اينوجود، اين مورد صرفاً يک نمونه ی دراماتيک تر از رفتار رايج است. يک فرد فقط خودش را واقعی می بيند؛ انسان های ديگر را فقط بعنوان تجريدات قابل مصرف يا فريبکار می بيند. مخترعين، طراحان، توليدکنندگان و مصرف کنندگان گوناگونِ سلاح های مدرن جنگی، همه شان ممکن است در «ضعف» آدولف اِيشمان سهيم باشند، اما دقيقاً، چه بالقوه و چه بالفعل، همان کاری را می کنند که اِيشمان می کرد. و سرمايه داران، متخصصين مالی، بازرگانان، دولت مندان، سياست کاران، دانشمندان، استادان، ايدئولوگ ها، شاعران، رهبران کارگری، و خود کارگران تحت عنوان اين يا آن فتيشيسم که به حفظ و ادامه ی شرايط موجود کمک می کند، هم همين کار را انجام می دهند.

اين ويژه گیِ تازه ای از سرمايه داری نيست، بلکه در وقاحت و شناعت اش منطبق با مرحله ی کنونی توسعه و پيشرفت است. ارجاع دادن به غيرانسانی شدن فزاينده، صرفاً اشاره به بسط و گسترش سرمايه داری، و همزمان، ضايع شدن تنها نيروی انسانی کننده ای است که درون آن عمل می کند، يعنی، انهدام و تباهیِ جنبش سوسياليستی. مارکس البته در مورد توانائی کارگران برای پرورش آگاهی سوسياليستی اغراق کرد، همانطور که او خاصيت جهشیِ سرمايه داری و توانائی اش، يعنی افزايش استثمار کار و در عين حال بهبود استانداردهای زندگی کارگران، را دست کم گرفت. بطور خلاصه، مارکس وسعت کاملِ افزايشِ بارآوری کار تحت سرمايه داری را نتوانست ببيند؛ يعنی وضعيتی که در کشورهای پيشرفته سرمايه داری شرايطی را تغيير داد که انتظار می رفت آگاهیِ انقلابی ببار آورد.

4

اين ظاهراً با وجود بخش باصطلاح سوسياليستی جهان در تناقض است. در واقع کاوش برای يک اومانيسم سوسياليستی مستقيماً در پيوند با وجود کشورهای سوسياليستی است. اين کشورها، اومانيسمی بيش از دولت های سرمايه داری به نمايش نمی گذارند، و در نتيجه، متهم می شوند به اينکه از اصول خودشان تخطی کرده اند و امکانات خود را ناديده می گيرند. به نظر می رسد که خودِ ابزارِ رسيدن به سوسياليسم، مانع هدف سوسياليستی است، و برای گريز از اين تنگنا بايد راه های جديدی يافت. اما اهداف فوری اين کشورها نه سوسياليسم بود و نه می توانست باشد، بلکه انباشت سرمايه بود، گرجه انباشت بجای سرمايه ی خصوصی تحت نظارت دولت انجام می گرفت. در اين کشورها سوسياليسم صرفاً در شکل ايدئولوژيکش، بمثابه آگاهی کاذب يک پراتيک غيرسوسياليستی، وجود دارد. معهذا، حتی از سوی بورژوازی بنگاه های آزاد اقتصادی بعنوان يک واقعيت پذيرفته شد چون از نقطه نظر خاص آنها سرمايه داری دولتی برابر است با سوسياليسم صرفاً بعلت اينکه مالکيت خصوصی بر ابزار توليد را کنار می گذارد.

پيش شرط شکل گيری سرمايه بعنوان کار اضافی در کشورهای به لحاظ سرمايه داری کمتر پيشرفته، وجود حداقل دو طبقه اجتماعی --توليدکنندگان و تصاحب کنندگان-- است و رابطه ی بين آنها يک رابطه ی بازاری بين سرمايه و کار خواهد بود. حتی اگر نه رقابت، بلکه برنامه ريزي باشد که نرخ انباشت را تعيين کند، برنامه ريزي نه توسط توليدکنندگان که توسط تصاحب کنندگان کار اضافی انجام می گيرد. مثل سابق، يعنی تحت روابط مالکيت خصوصی، توليدکنندگان از توليدات خود «بيگانه شده اند». نرخ انباشت (تعيين شده از سوی دولت يعنی گروه خاصی از مردم) است که شرايط بلاواسطه ی زندگی مردم کارکن را تعيين می کند. تصميمات دولت نمی تواند دلبخواهی باشد، چراکه دقيقاً وجودش، از درون، وابسته به يک نرخ کافیِ انباشت است و، از بيرون، وابسته به نرخی است که برای تضمين وجود ملی اش به لحاظ رقابتی مکفی باشد. انباشت سرمايه هنوز حاکم بر توليدکنندگان سرمايه است. در چنين شرايطی اما، افزايش نرخ استثمار نمی تواند از طريق ايجاد بهبود استانداردهای زندگی مصون بماتد (که زندگی را برای تن در دادن آزادانه به روابط اجتماعی حاکم بقدرکافی قابل تحمل می کند)؛ و استثمار با متدهای اقتدارگرايانه ی کنترل تامين خواهد شد. هيچ شانسی برای اومانيسم برای سربرافراشتن نيست.

جهان سرمايه داری، بسوی خود-ويرانیِ خودش ميل می کند. جهانی ناتوان از تغيير خود به جامعه ای سوسياليستی، که اما هنوز قادر است نيروهای بالقوه و معين اجتماعی ای که می توانند چنين تغييری را به ثمر برسانند را خنثی يا مطيع کند. ويرانی ناقص آن در طی دو جنگ جهانی، صرفاً شيوه ی انهدام کاملش در يک کشتار جمعیِ بسيار محتملِ هسته ای را تدارک ديد. اعتقاد به اينکه جنگ ديگر نمی تواند مسائلی که جهان سرمايه داری را احاطه کرده حل کند، تاثيری بر کشيده شدن بسوی جنگ ندارد؛ چراکه رانده شدن بيرحمانه بسوی سلطه ی سياسی و اقتصادی، چه برای دستيابی و چه برای حفظ آن، محصول و مجموع تمام رفتارهای غيراجتماعی ای است که زندگی اجتماعی تحت سرمايه داری در بر دارد. تصميم گيرندگان سياسی کمتر از توده های اخته شده و بی تفاوت در اين بن بست گرفتار نيامده اند. آنها ممکن است بسادگی با اتخاذ تصميم «درست» منطبق با نيازهای ويژه ی ملت و امنيت ساختار اجتماعی شان، هم خودشان و هم بخش عظيمی از جهان را نابود کنند.

درحاليکه عموماً فرض می شود که جنگ، هرچند نامحتمل، ممکن است «تصادف» دربگيرد، يک دغدغه ی اومانيسم بايد اين باشد که، درحاليکه جنگ محتمل است، صلح ممکن است «تصادف» باقی بماند. در اين حالت، امکان عروج احساسات و فعاليت های ضدسرمايه دارانه بوجود می آيد. توانائی سرمايه داری خصوصی در اشکال گوناگون رقيق شده اش، برای اصلاح شرايط استثمار بروشنی محدود است. اين امر در تقسيم جمعيت کارکن به بخشی با ارجحيت کاهش يابنده و بخشی با بی توجهی فزاينده، آشکار است. حذف کار انسانی که با بسط بيشتر سرمايه همراه است، نه پرولتاريا را از نظر عددی کم می کند، و نه از ميل پرولتاريا برای زندگی شايسته می کاهد. از سوی ديگر، دقيقاً بسط سيستم جديداً توسعه يابنده ی سرمايه داری، رشد يک پرولتاريای صنعتی، و لذا شرايط عينی برای آگاهی طبقاتی را با خود می آورد. از سرگيری مبارزه برای سوسياليسم، تجديد حيات اومانيسم سوسياليستی نيز خواهد بود.

 

[1] Karl Marx، Economic and Philosophical Manuscripts of 1844، Moscow، pp 75-76.

[2] Ibid، p 69.

[3] Karl Marx، Friedrich Engels، The German Ideology، New York، 1939، pp 7-8.

[4] Ibid، pp 14-15.

[5] Karl Marx، Grundrisse der Kritik der Politischen Oekonomie، Berlin، 1953، p 176.

 

 


مطالب ديگر از همين نويسنده:

- حزب و طبقه

- خودانگيخته گی و سازمان

- کنترل کارگری

- آنتون پانه کوک

- «کارل کُرش: سهم او در مارکسيسم انقلابی»

 

نسخه برای چاپ

 

بازگشت به صفحه نخست