سوسياليسم ليبرتاريائی

دِيويد لَمب

برگردان: نصير کوشا

 

سوسياليسم ليبرتاريائی تعابیر بسیار متفاوتی دارد، اما معنای اصلی اش در مخالفت با انواع گرایشات بوروکراتيک درون يک جامعه هيرارشيک که درجستجوی سطوح عالی تری از کنترل بر کار، حيات اجتماعی، و مناسبات شخصی هستند، استوار است. برای این تفسير، عبارتِ "بوروکراسی" به انواعی از سامانه های نهادینی ارجاع می دهد که توسط آن یک قشر و طبقه مسلط، دولت، یا متصدیان آراسته ی بازار، در تلاش جهت کنترل بیشتر بر خواسته های مردمی هستند که با آنها به مثابه وسيله يا ابزار برخورد شده و آماج هاشان بی اهمیت تلقی می شود.

سوسیالیسم در بخش اعظم قرن20 بازتاب ایده های ليبرتاريائی نبود. يک دليل این شکست، پذيرش مدل حزبي فعاليت سياسي است که در عمل اهداف خودش را بر طبقه ای که مدعي نمایندگي منافع اش بود تحميل کرد. این جایگزی ني بوروکراتيک [منافع حزب به جای منافع طبقه] نه تنها بسياري از فعالين سطوح پائين را ازخودبيگانه و درمانده نمود، بلکه به سرخوردگي عمومي تری از سوسياليسم خدمت کرد که امروزه هم در شرق و هم در غرب اروپا متداول است.

من در ادامه توضيح می دهم که هر شیوه ی به پیشی برای سوسیالیسم لیبرتاريائی باید طرد کامل هرگونه مدل حزبیِ تغييرات سياسي را در بر داشته باشد. سپس می کوشم تا جنبه های معينی از ديالکتيک هگلی را بعنوان روشی برای مفهوم زائی(conceptualize) مبارزه ی سياسی در چارچوب ليبرتاريائی احيا کرده، و اذهان را متوجه برخی تضادهای ذاتی در آرمان گرائیِ بوروکراتيک کنم.

هر تلاشي برای شناخت از فلسفه و عمل سوسياليسم معاصر و فنای نهائي اش، باید معني سازمان حزبي را بفهمد. این امر در مورد سوسيال دمکرات ها و احزاب کارگري معرف هيچ مساله ای نيست، يعنی نيروهائی که مفاهيم سازماني و اهداف شان به سادگي بازتاب اشتياق برای اداره ی مردم بهتر از نيروهای دست راستیِ همتای خود هستند. ولی حزب در افکار سوسیالیستِ انقلابی یا کمونیست را نمی توان فقط برحسب شالوده ی سازمانی اش درک کرد. حزب صرفن وسیله ای برای يک هدف نيست، بلکه هم وسيله و هم هدف هر دو باهم است. آن چه که در مفهوم حزب درون-ساخت است، يک رشته فرضيات فلسفی و سازمانی در رابطه با واقعیت، حقیقت، فرایندهای تاریخی، وحدت بین تئوری و عمل، روابط بین رهبران و رهبری شونده گان، پیشرو و طبقه ی تحت استیلا است.

برای یک مارکسیست-لنینیست حزب حامل آگاهی طبقاتی بود، که نماینده ی هم اهداف طبقه ی تحت استيلا و هم ابزار برقراری اهدافش می بود. اما این درک از سازمان ازآغاز يک تضاد درونی را آشکار ساخت: حزبی که کارکرد تاريخي اش خدمت به طبقه به مثابه وسيله يا ابزار بود، در واقع طبقه را به عنوان وسيله يا ابزاری برای دستيابي به اهداف خودش درک می کرد. این واژگونی کلاسيکِ هگليِ رابطه ی بين ابزار و اهداف است، که بدين طريق، خادم به مثابه ابزار به هدف اصلی تبديل شده است. راه گريزی  نبود: مستقل از این که حزب چه قدر با جاروجنجال تاکيد می کرد که منافع اش منطبق با منافع طبقه است، به مثابه خادم به طبقه ی آرماني، اربابش شد. مابقي، همان طور که در اروپای شرقي ديده ایم، تاريخ است.

باروش نسبتن ساده ای که مارکسيست-لنينيست ها مسائل سياسي --بيکاري، فقر، راسيسم-- را در برنامه ی حزبي  بازسازی  می کنند، اغلب این واقعيت را مي پوشاند که يک حزب انقلابي هيچگاه به طور طبيعی از تجارب يک طبقه تحت سلطه پديد نيامده است. بريتانيا اولين جامعه ی صنعتي بود، و طبقات کارگراش عميقن توسط مارکس و انگلس مطالعه شد. با این وجود، حتي پس از حق رای عمومي در انگلستان در سال1870، عليرغم پيش بيني های مکاولي، ميل و بِيج هات (Macaulay، Mill and Bagehot) که با هراس از حزبي سخن مي گفتند که استبداد اکثريت را به وجود آورد، حداقل دو دهه طول کشيد تا فکر سازماندهي حزب طبقه کارگر در انگلستان به وجود اید. هنگامي که حزبي عروج کرد، تحت رهبري اعضای حرفه ای اتحاديه ها سازماندهي شده و بشدت متعهد به ليبراليسم گلادستوني (Gladstonian) [نخست وزی ر وقت انگليس]، و نه به سوسياليسم انقلابي بود. 

هرگاه که طبقات کارکن اروپائي دست به کار شدند و در مسير انقلابي عمل کردند، نهادهائي که به وجود آوردند هيچگاه حزب نبود. در مبارزات پساجنگ 21-1918، در اسپانيا در سال های1930، در مجارستان در سال 1956، و در کل اروپا در سال 1968، نه استراتژی ها و نه اهداف این مبارزات هيچگونه ظهور طبيعي حزب را آشکار نه ساختند. احزاب سوسياليست، هرقدر هم که برنامه شان راديکال و تقابلی بوده باشد، به مثابه بالش ضربه گير، بين طبقات تحت سلطه و منافع آنهائي که در تلاش جهت اداره ی توليد و حيات اجتماعي هستند، کارکرد داشته اند. آن ديسيپليني که باور شده که برای کارکرد بی دردسر کشورهای پيشرفته ی صنعتي ضروري است، مستلزم کنترل وسيع و دخالتِ مديرانه در تقريبن همه ی جنبه های زندگي است.

طبقه ی تحت سلطه مي تواند به طور سبعانه به ديسيپلين کارخانه دراید، اما برای به اجرا درآوردن وظایف ظريف تر باید احساس آزادي هدفمندی را تجربه کند. اطاعت کورِ و خودکار نمي تواند وظایف سازندگي ای را که برای کارکرد روتينِِِِ محيط کارِ مدرن اساسي است، به اجرا بگذارد. طبقه ی تحت سلطه باید آموزش ببيند، حق رای داشته باشد، به جامعه راه داشته باشد، و تشويق شود تا سيستم ارزشي و اهداف خودش را توسعه دهد --حتي اگر تصادفن با منافع گروه های مسلط در تضاد قرار گيرد. در طول بخش اعظم قرن بيستم احزاب سوسياليست انقلابي این گذار را تسهيل کردند که طبقه ی تحت سلطه را به درون چارچوب گفتمان موجود آورده و آرمان هایش را به شاخص ها يا واقعيات پذيرفته شده از سوي حزب، تنزل دهند. حزب مارکسيست-لنينيست هيچگاه با ديسيپلين و اتوريته ی تحميلي خودسرانه در محل کار مخالفت نکرد، هيچگاه تلاش نکرد تضادهای ذاتي مديريت بوروکراتيک را مورد توجه قرار دهد؛ در عوض مديريت بوروکراتيک را ستود و ديسيپلين اش را حتي بيشتر گسترش داد.

با ريسکِ ساده گرائيِ زمخت، ممکن است گفته شود که رويدادهای سال 1989 در اروپای شرقي، تباهي احزاب سوسياليست، و عقيم شدنِ حفاظت جمعي کارگري، نه تنها بيانگر افول سودمندي حزب برای نخبگان بوروکراتيک در راست است، بلکه متوسل شدن به مکانيزم های خشن ترِ کنترل که عمدتاٌ مبتني بر وحشت از بيکاري و تهيدستي است. در اروپای شرقي فروپاشي کمونيسم به نام دمکراسي منجر به رژيم های "ليبرالي"ای شد که هيچ کاري جز اینکه صرفن اقليت ثروتمند را قادر به تصاحب کار جمعي کنند، نکردند. اما تنش های ذاتي دمکراسي بازار این امر را مسلم می کند که بازار نمی تواند بدون دستگاه سرکوب دولت کارکرد داشته باشد. دمکراسي بازار تضادهای ذاتی دارد. دمکراسي مستلزم این است که هر تغييری باید مبتني بر حمایت وسيع اجتماعي باشد. اما برنامه ی خصوصي سازی مستلزم حذف اکثريت مردم از هرگونه تصميم گيری در این عرصه های حياتی است. این تنشِ ذاتي در اروپای غربي نيز به همين گونه است.

بازگشت به تنظيم دولتي و نابودي نفوذ سازمان های کارگري منجر به حذف تعداد وسيعي از مردم از دخالت درمورد مسائلي است که مستقيماٌ بر منافع شان تاثير مي گذارد. ترفند این بود که توده ی وسيعي از مردم متقاعد شوند که دمکراسي و بازار به يکديگر مربوط اند. در واقعيت، به نظر مي رسد نتيجه این باشد که بسياري از مردم اروپای شرقي در پاسخ به شکست بازار، دمکراسي را رد می کنند، در این رهگذر، حرکت به سوي اشکال دمکراتيک ترِ کلکتيويسم نباید مبالغه آميز پنداشته شود. این نکته از منظر مقامات برای حفظ توهم مشارکت دمکراتيک مهم است. به همين خاطر می توان انتظار داشت که ایدئولوگ های پرو-بازار، "معاهده های شرکتي" و طرح های گوناگون مشارکت در سود را به مثابه ابزاري برای مآل انديشي نفع طلبانه ی تمام و کمال شان اختراع کنند. 

باوجود ستایش رسانه ها برای نابودي کمونيسم، واقعيت مربوطي وجود دارد مبني بر اینکه سرمایه داری، با هر تنوعی، در يک بحران جدي بسر می برد. نهادهای سياسي اش در حال احتزارند و به مشروعيت شان حکم نمي دهند. عليرغم پيروزمندگرائي بازاريان و پيش گوئی پایان تاريخ، تضاد از بين نرفته است. طبقات تحت سلطه مجبورند در مقابل تلاش های هرچه بيشتر برای اداره ی زندگيِ خود مقاومت کنند، و نارضایتي در مقابل بي صلاحيتي مديران سياسي وسعت پيدا می کند. گذشته از این، از آنجا که دخالت، فراتر از محل کار سنتي حرفه ها بسط مي يابد، دانشمندان، پرفسوره، مدرسين، دکتره، پرستاران، وکل، و حتي قائم مقام ها و کشيشان عليه سطوح فزاینده ی دخالت و تحميل مدل های ایدآليزه شده ی مديريت صنعتي در هر حرفه ای اعتراض می کنند. با باطل شدنِ بکارگيری شيوه های ارزی ابی کنترل کيفيت --که همه برای يورش بر خودفرماني (آتونومی) به نام مصرف کننده کمربسته بودند-- ميدان عمل برای يک سوسياليسم واقعي و برنامه ليبرتاريي وسعت مي يابد.

منطق مقاومت در برابر مداخله بوروکراتيک

کن ولر (Ken Welle) (ازجريان Solidarity) در مصاحبه خود با نشريه ی Flux (شماره5 پيیز1992) درمورد رفتاري صحبت مي کند که در ميان اعضاء احزاب سوسياليست با طبقات فرودست شایع است. آنها با آنها نه به مثابه مردمي دارای  قابليت و مهارت در رسيدن به اهداف و عينيت شان بلکه همچون مشترياني بالقوه رفتار می کنند. من مایلم که این اصطلاح  بيشتر باز کنم و دامنه آنرا به تفاوت کلي ميان در نظر آوردن مردم همچون وسيله و هدف بکشانم. در واقع تفاوت ميان هدف و وسيله تاريخي طولاني دارد. طرح ارسطو از این موضوع، تفاوت ميانِ مردان عاقلي است که قابليت فرمول بندي اهداف خويش و مجهز شدن باآنها برای ایفای نقش سياسي در حوزه ی سياست را دارا هستند و زن ها و برده گان که کارکردشان ارائه خدمات  [به مرد] همچون ابزار و وسيله در حوزه خصوصي است. تمایز ميان اهداف و ابزار در اشکال گوناگون، تقاوت ميان انسان و جهان طبيعي را نشان مي دهند همچون سرور و برده، مرد و زن، کارفرمایان وکارپذيران، حاکمان و محکومان. تنرل يافتن به وسيله و يا ابزار بر باد دادن خودفرماني و مسئوليت است و بنابراین بدل شدن به چيزی  است که مستقيمن معنای اخلاقي ندارد. اگر کره زمين به هر علتی صرفن وجود دارد، آرزو داريم که هيچ بدهی ای به آن نداشته باشيم. از دست دادن حيوان يا برده فقط نشانه ای است حاکي از ضرر رسيدن به صاحبان آنها است. این در مورد رفتار هر گروهِ اسثتثمار شده ای در هر زمانی که عدم توانيی آنها در ابراز مقاصد و عقلانيت فرض انگاشته شده نيز صادق است.

از مراحل آغزی ن انقلاب علمي و صنعتي عطف به هدف و نيت از گفتمان علمي کنار گذاشته شد و ديگر به عنوان موضوعي که بتواند جهان طبيعي را توضيح دهد نامربوط شناخته شد. تخريب "منطق طرح بحث" از سوي فيلسوفان روشنگري هژمونیِ يک علم مکانيکي خالص را قطعی ساخت. این امر ارجاع به آگاهیِ هدفمند را به الهيات و خرافات تنزل داد. امروزه ارجاع به آگاهي هدفمند طبيعي فقط در نزد هوداران مکتب نيوایج (New Age) پيدا مي شود.

گام بلندتر در انکار مقصود، از علوم طبيعي به علوم اجتماعي را می توان در مردود شمردنِ حرکت متضمن به مقصود را در پديدار شدن تفسيرهای مختلف از رفتار انسان يافت. از هابس(Hobbes) تا  بنتام (Bentham) و تا کرانه های مختلف علوم رفتاري گرایشي غالب به نفع این تفسير جبرگرایانه وجود دارد که اکثريت مردم خود پيشگامان حرکت معطوف به هدف (يا کنش هدفمند) نيستند بلکه واکنشگراني اند نسبت به محرک ها همچون شرایط اجتماعي و مکانيسم های فطري. توضيحات جبرگريی ذاتی و زی ست شناسي اجتماعي صرفن اضافاتی بر این فلسفه مکانيکي هستند.

ناديده گرفتن اهداف، يکي از روش هائي است که از تشخيص جایگاه اخلاق و ارزش ها خودداری می کند. کارگران کارخانه فقط وسيله ای برای هدف صاحبان کارخانه اند؛ برده ها فقط ابزاري هستند برای فراهم کردن رضایت صاحبان برده، زنان صرفن کاليی هستند برای خوشي مردان. همه این ها بسيار آشنا به نظر می ایند. ایده آل کنترل بوروکراتيک وضعيتی است که در آنجا کساني که صرفن به عنوان وسيله ادارک شده اند نه فقط این نقش را بپذيرند بلکه با عينياتي که آنها را مورد استفاده قرار مي دهد نيز هويت خويش را شناسيی کنند. بردگان در پيروزی  های نظامی برده داران پایکوبي می کنند، زنان آزادانه با کليشه های اسارتی که توسط دغلکاران صنعت پورنوگرافي برایشان ترسيم شده به خود هويت می دهند. جامعه آرماني بوروکراتيک جامعه ای است به خوبی اداره شده که  اعضای فرودست آن هيچ هدفی برای خويش ندارند. بنابراین طبيعي است که بولتن های خبری چشم انداز 3 ميليون بيکاری را همچون دردسری برای جان ميجر [نخست وزی ر سابق انگلستان]، و تخریب مجامع مدنی را همچون چيزی  شرم آور برای مایکل هِسِلتاین [Michael Heseltine وزی ر کابينه جان ميجر] ارائه می دهند، اما نابودی آرزوهای آن توده های ميليوني امری بی اهميت می گردد؛ مگر اینکه، شاید، همانطور که بسياری در چپ سياسی معتقدند، این مردم بتوانند رهبری انقلابی ای بوجود بياورند که مهر خود را بر تاريخ بکوبد.  

هگل در اواخر کتاب علم منطق خود، مشکل هدف و وسيله را در سنجشي که در رابطه با جرح و تعديلِِِِ تفارق رسم شده ميان تئولوژي و مکانيسم، مقصود و رابطه ی عِلي، غائيت وکفایت، اراده آزاد و جبرگريی را به خوبي نشان مي دهد. هگل با مردود شمردن نظرات جبرگرایانه و مکانيکي که هيچ دلالت علمي ندارند، تحليلي از کارگر را توسعه مي دهد که نقش آزادي هدفمند در آن نقشي حياتی دارد. هگل تمایز ميان هدف و وسيله را به پرسش مي گيرد و چشم اندازی  را در تاريخ عرضه مي کند که به موجب آن وسيله معرف دائمي و بالقوه ای است در به اجرا درآوردن اهداف خويش در هر نوعي از رابطه قدرت. در علم منطق او تنش اجتماعي ميان اهداف و وسایل را در بحثي که مختص منطق قياسي است ارائه مي دهد، هرچند منطق قياسي او هيچ ربطی با منطق صوری چنانکه معمولن فهميده مي شود ندارد.

منطق قياسي هگلی دارای سه گزاره است: گزاره واسط{وسيله، ابزار} که ميانجي دو نهایت است؛ يک هدف {کارگر ماهر} و يک عينيت{مواد خام}. در تحليل هگل از کارگر، وسيله{افزار يا خيش} توسط يک هدف {کارگر ماهر} به کار گرفته مي شود، در مقابل يک عينيت{جهان طبيعي}، که از خويش در برابر فایق آمدنِ ترکيبي از کارگر ماهر و دانش کاربردي [عملي] و خواسته کارگر ماهر دفاع مي کند. درک این نکته هگل بسيار ساده است. الهيات-مکانيسم، جبرگرائیِ اراده آزاد، دوگانگي های هستند که توان استعلا يافتن با تعينِ مقصود آگاهي انسان در درون شبکه ای از روابط علي را دارا هستند.

رابطه ميان نيازهای انسان و ابزارکار رابطه ای است ديالکتيک: فرایند کار ريشه در نيازها و خواسته های انسان دارد، و به همين ترتيب علم و تکنولوژي و بقيه بر روي پایه اجتماعي ای قرار دارند که آن هم به نوبه خود زاده  ي جستجو برای ديگر روابط علي است. انسان با کار، عميق تر در فرایند عِلیِ جهان طبيعی نفوذ می کند، بر مقاومت آن چيره می شود، و به نفع تمایلات انسانی نيروهای طبيعی را می گذارد تا عليه يکديگر به کار روند. برای ساختن خانه ای مقاوم در برابر آتش باد نيازمند به تغيير هدفمند آتش و باد است. در توليد غایتمند، نيز طبيعت در مقابل خويش قرار مي گيرد تا هدفِ خواسته ی انسان را برآورده کند.

از توضيح هگل از کار هم آموزه شناخت شناسانه و هم سياسي را می توان استناج کرد: [در این توضيح يا تفسير] محدوديت های دانش و آزادي به طور استعليی ترسيم نمی شوند، بلکه کارکردهای مجموعه مقاصد انساني را برای خويش نمایندگي می کنند. در حالي که کار انسان هيچگاه فرای محدوديت های عِلي نمي رود توسط پيشرفت آگاهي نسبت به آن چه که ممکن است منجر به کشف روابط عِلیِ نهفته شوند خواسته های نوينی برانگيخته می شوند، که این خود راهبر به اکتشافي است که تاکنون پنهان از روابط عِلي بوده است. پيشرفتِ مهارت عملي، به نوبه خود، فراهم کننده مبنيی است برای خواسته جديد و آزادي از ضرورت طبيعي، و بدين گونه این فرایند ادامه می يابد. اميد برای محصولي خوب به توسعه مهارت عملي در کشاورزی می شود. توسعه این مهارت، ترکيبي از دروگری و بذر افشاني، موجب يک رشته نيازهای نوين و مشکلاتی که باید بر آنها چيره شد می شود، مثل توقع برای تغذيه بهتر، نابودي گرسنگی، و مشکل صعب الحل محيط زی ست که آفريده ی تکنولوژي است. تمامي این مشکلات مستلزم توسعه بيشترِ مهارت عملی است، همچون مهندسي و توليد کارخانه ایِ ابزارآلات کشاورزی  و علوم محيط زی ست. از منظر هگل هم آميزی ِ غایتمندی و عليت، کليد رشد دانش و آزادي از جبرگريی عِلي است.

پوييی اجتماعي پروسه کار در پديدار شناسی روح (Phenomenology of Spirit) هگل دراماتيزه شده است، جيی که آزاديِ برده منحصر به آزاد شدن از سوي برده دار نيست بلکه همچنين آزادشدن از چيزی است که محدويت طبيعي آزادي شمرده مي شود --دشواری جهان فيزی کي. در اینجا اما، منطق قياسي شکل ديگری به خود مي گيرد. برده، يا کارگر ماهر، تبديل به وسيله ای مي شود برای اهداف اربابش. منطق قياسي حالا متشکل از يک هدف [ارباب]، يک گزاره واسط [برده]، و عينيت های جهان طبيعي است. برده با استفاده کردن از مهارت های لازمه برای توليد هدفمند کار می کند تا اهدافی بيگانه باخود را برآورده کند. در این جا تضادی نهفته است: در حالی که، مقصود، امری حياتی است برای توليد، تغييرمکان مقصود در تضاد است با پتانسيل دانش و آزادی. از سويي برده باید دانش و مهارت عملي خويش برای تفوق بر جهان طبيعی افزایش دهد، در عين حال، از سوي ديگر، فقدان قدرت اجتماعي او نافي چنين دلالتی بر اهداف و مقاصدش است. در چارجوب يک فرهنگ اقتدارگرا این تناقض ذاتی روابط اجتماعی است. هرچند با کارگر ماهر همچون وسيله يا ابزار رفتار می شود، همزمان او عاملی آگاه و هدفمند است. از يک سو همزمان منطق توليد اقتدارگرا از او درخواست می کند که بطور همزمان هم هدف باشد و هم وسيله: انجام دادن کارِ کسی، حاصلِِ دارا بودن مهارتی عملی است، در حالی که مورد درخواست واقع شدن، گردن نهادن به شیء بودن است، بدون آن که هیچ قصدی جز خشنود ساختن روساء را در خود داشته باشد.

این است کليد ساختار منطقي ديالکتيکِ خادم- مخدوم در پديدار شناسي روح هگل. بعد از مبارزه که مرگ را برای مدت کوتاهی متوقف می کند ارباب از برده همچون وسيله ای استفاده می کند در جهت اهداف خودش. دقيقا مانند ابزار ميانجی ميان دهقان و محصولش، ارباب برده را ميان خودش و چيزهی که او در طلب آن ها است جای می دهد. او خواستار غذا است بی آنکه برایش کار کند پس ميل دارد که برده داری و وسایل درخدمت خواسته های او باشند. صاحبان مزارع پنبه برای دفاع از برده داری به جنگ می روند. اما در حيني که  ارباب در دام خوشي ها فرو می افتد و به آنها [خوشی ها] تنزل می يابد، برده مي آموزد که چگونه بر جهان طبيعي فرمان براند، و به نوبه خود چگونه بر ارباب خويش از طريق نقاط ضعيف اميال او فایق شود، و نهایتن به آن چيزهای که ارباب به وسيله آن آزادي اش را از دست داده است دست می يابد. در این نکته هگل بصيرتِ بيشتری از خيلي از مارکسيست ها دارد، آرزو برای جهانشموليت چيزها نياز به هدایت به سوی آزادی ندارد، که به اسارتی حتي عظيم تر می انجامد. برده داری به مفهوم توليد ممکن است در قلب به خواب نديدني ثروت وجود داشته باشد.

چه چيزی می توانيم از نوع برخورد هگل با الهيات بياموزی م؟ فراهم نمودن دستگاهي از مقوله ها برای فهميدن پوييی اجتماع همراه باچند رابطه ناراحت کننده، که نه فقط قابل ارجاع به توليد کارخانه ای است بلکه به تفوق تن آسيی  نيز همان قدر می پردازد که به اشخاص و روابط. تاکيد هگل بر آزادی و توليد هدفمند شالوده های فلسفیِ بسياری را  برای تئوری های ليبرتاريائی بعد از خود را فراهم کرد. تئوری هائی که اغلب در سال های اخير، تحت الشعاع شارحان فعالين عمل گراییِ ضد تئوری، فردگرايی و هدونيسم نيز قرارگرفته است.

شالوده بسياری از انديشه های پسا-روشنگری جامدکردن دوگانگي های ميان آزادي و ضرورت، تئوری و پراکسيس [عمل] و هدف و ساختکار است. جایگاه مقصد آگاهي انسان در مکانيسم طبيعي، آشکار مي کند که این دوگانه سازی در فهميدن تغييرات اجتماعي چقدر نامناسب است. با این وجود، تاثيرات [ردپاهای] این دوگانه سزی  انديشه، گره گاه مارکسيسم و تئوری های چپ انقلابي است. درحالي که مارکس بر اهميت تضاد طبقاتي در دگرگوني زندگي اجتماعي تاکيد مي کند، طبقات را به شکلِ مکانيستي آن به تصوير مي کشد. پرولتاريا همچون طبقه توليدکننده و استثمارشونده ای معرفي مي شود که برطبق منطق نيروهای توليد، ساختار قدرت موجود را واژگون مي کند. اما مارکس هيچگاه مبارزه طبقاتي در درون حوزه توليد را جدي نمي گيرد.

مارکس با در نظر آوردن کارگر همچون عينيتی منفعل که برای نيروي کارش استثمار مي شود، هيچگاه در نظر نگرفت که کارگر در تحميل اهدافش به فرایند توليد ذينفع است. کارگران همچون وسيله ای کنش پذير در نظر گرفته مي شوند که بازده و افزده ارزش مي تواند در مورد کنش شان تصميم بگيرد. بدين ترتيب، تضاد طبقاتي تجسم مبارزه ای است برای پائين آوردن سود و افزایش دستمزد. اما هگل خاطر نشان ساخته است که تاريخِِ مبارزه طبقاتي چيزی  بيش از مشاجره بر سرد ستمزد و منافع است: این تاريخ مقاومت در مقابل مديريت توليد در محل کار است. کارفرما تنها خريدار يک ساعت از کار منفعل نيست --چنانکه در مدل مارکسيستي مبارزه مشروح است-- بلکه کارفرما ساعت کاری را که بازده آن توان دگرگون کردن مبارزه کارگران را دارد مي خرد. با نظر به این موضوع مهم که کارگران ماشينوارگاني پاسيو (منفعل) نيستند بلکه مردمي هستند با خواست هایی روشن درمورد تعيين ارزشِ مبادله ایِ نيروي کارشان. کوتاه این که: تئوری مارکس در مورد فقر بسيار مکانيکي است بدين معنی که نتوانست وحدت ديالکتيکي ای که هگل  ميان ضرورتِ طبيعت و آزادي هدفمند ديده بود را درنظر گيرد.

مطمئنن، تئوری مارکس فقر را نسبي درنظر مي گيرد و نه مطلق. فقر، اما در همين حد نيز ازحرکت طبقات اجتماعي غفلت مي کند. در حالي که توليدِ کارخانه سعي در تنزلِ کارگران به شیء دارد، اما بدون اختلال در کاردکردش هيچگاه واقعن نمي تواند موفق به این امر شود. توليد هدفمند و آزادي انسان از حوزه توليد نمي تواند کاملن ريشه کن شود. مبارزه برای خودفرماني کارگران چيزی  لوکسِ اضافي علاوه بر دستمزد بيشتر، نيست؛ این ضرورت ساختار برجسته ی توليد هدفمند است. کنش خودفرمان، جيی که مردم همچون ابزار در نظر گرفته مي شوند، مبارزه برای تحميل اهداف است. این کنش بسياری از روش های غيرمتعارف و غيررسمي را در بر می گيرد: اعتصابات. کندکاری، تمارض، تعلل، دست انداختن، اشک ريختن، تظاهر به حماقت، غيبت از کار و خرابکاری.[1] اما همه فعاليت های خود فرمان معطوف به مقاومت در برابر توليد نيستند. کنترل بر کار يک نفر مي تواند تجلی خود را در تقابل و مواجهه با کارفرما را بيابد؛ يعنی جيی که کارگر عملن هم کميت و هم کيفيت  توليد را افزایش مي دهد.

این رو در روئی ممکن است اشغال کارگاه ه، اشغال محل کاره، و يا انجام بهتر کار در زمان نبودِ سرکارگر را در برگيرد خرابکاری به شکل "کارِ خوب" نيز وجود دارد، معمولن در صنعت خدمات، جيی که کارگران ناراضي برای سرپيچی از سياست شرکت مبنی بر پائين آوردن استاندارده، به مشتريان "سرويس دلپسند" می دهند. در واقع "کارِ خوب" -عنی تخريب خرابکاری کارفرمای خرابکار-- با گسترشش فرصتی را برای سوسياليست های ليبرتاريائی  فراهم می کند و کنش خودفرمان را تبليغ و تشويق می کند، کنش هائی که حمایت از منافع مصرف کننده نيز در آن لحاظ شده است.

مارکس اما تشخيص داد که توليد کارخانه تحت شرایط مشخصي خود زاینده تناقض است. او در دستنوشته های فلسفي و اقتصادي اش می نويسد که، هر چقدر کارگران بيشتر ماشين بسازند، ماشين ها برآنان چيره تر و آنان از خصایص انسانی دورتر مي شوند. بيگانگي، که زاینده تقسيم کار در توليد کارخانه ایِ قرن نوزدهم بود، چنين بود. اما چيزی  که مارکس به آن همچون تناقضي فلسفي مي ديد بسيار ژرفتر از يک مفهوم خشک است. اگر توليد در جامعه کمونيستي نيز قرار است ادامه يابد درجه ای از بيگانگي نيز بر جای خواهد ماند. قلمرو آزادي همچنان که مارکس در کاپيتال خاطر نشان مي سازد در خارج از توليد برقرار خواهد شد. اما آنچه که مارکس به مثابه يک تضاد فلسفی ديد، تضادی حقيقی به معنای کاملِ کلمه است. در راستای تمایل به توليد عظيم تر، هم در کشورهای سرمایه داری و هم کشورهای کمونيستي سابق، گرایشي وجود داردداشت] که کارگران را به مقام يک مصنوع تنزل دهد. اما درست در همان لحظه از کارگر خواسته می شود که همچون انساني آگاه و آزاد در "توليد" مشارکت داشته باشد و بياموزد که چگونه بر سدهائي که جهان طبيعي پيش پا نهاده است غلبه کند، بياموزد که چگونه با مقاومت ماشين مواجه شود.

بنابراین منطق توليد در جامعه ای نابرابر زاینده تضادي غيرقابل گريز است که به  موجب آن کارگران هم بيرون و هم در درون پروسه توليد قرار دارند. به عبارت ساده تر، این تضادی است ميان انجام آن چيزی  که به يک فرد گفته می شود که انجام دهد و انجام خودِ کار. اگر کارگران همچون ماشينواره واکنش نشان دهند --همچنان که برطبق منطق توليد باید واکنش نشان دهند-- تمام سيستم از کار باز خواهد ایستاد؛ چراکه اگر مردم اشياء [عينياتی] منفعل باشند نمي توانند توليدکننده باشند. با این حال اگر خواهان کنترل حرکات خود باشند، و تصميمات خود را به اجرا بگذارند، تهديدي در برابر تقسيم قدرت در درون سيستم خواهند بود.

در سراسر این مقاله من عمدتن بر توليد در کارخانه تمرکز کردم. اما تحليلِ تناقض ميان مقصود و انفعال در مورد هر سيستمي از روابط اجتماعي که در بردارنده ی دسترسي نابرابر به قدرت است را شامل مي شود.[2] عليرغم تمام دستگاه های زور، هيچ زنداني بدون تن در دادن و همکاری زندانيان کارکرد ندارد که به طور هم زمان باید شخصيت زديی شده و موقعيت شان به يک شیء تنزل يابد. کشمکش های برخاسته در مدارس، دانشگاه ها، بانک ها، دفاتر، بيمارستان ها، ارتش ها وکليساها  حاصل ناهمسازی و تضاد ميان خود فرمانی و دخالت بوروکراتيک اند [که از يک سو از مردم می خواهند تا درجه ای خودفرمان باشند و از سوی ديگر، هم زمان، تحت فرمان بوروکرات ها].

سوسياليست های ليبرتاريائی، به خوبی مي توانند این موضوعات را مورد توجه قرار دهند؛ و به مبارزات گروه های فرودست ارج نهند؛ گروه هائی که ممکن است دربرگيرنده تعداد وسيعي از پيشه های پُرمديريت شده (over-managed) از بالا همچون دانش پژوهان، معلمان وکارگران بخش بهداشت نيز باشد که برای بنانهادن اهداف خودفرمان خودشان تلاش می کنند.

روزنامه ها و بولتن ها هيچگاه نباید گزارشگر مبارزات از زوایه ديد هيچ نخبه ی بالقوه ای باشند، بلکه باید نشان دهنده ی اهداف و مقاصد مشارکت کنندگانِِ در آن مبارزات باشند. اما این موضوع مشکلي به وجود آورد که بر بسياری از جلسات و کنفرانس های سوسياليست های ليبرتاريائی در در طول دهه شصت و هفتاد سایه انداخته بود. پرسش این بود: ما باید از چه نوع حرکت خودفرمان حمایت کنيم؟ من اینجا داغترين مباحثات در مورد این که ایا تعهد به خودفرماني با محکوم کردنِ فعاليت خودفرمان نژادپرستان، فاشيست ها، و سکسيست ها ناسازگار است، را به خاطر می آورم. پس باید شروطی برای مضمون سوسياليستیِ جنبش های خودفرمان و خودگردان گذاشته می شد. مشکل آن بود که طرح ها و برنامه های سوسياليستی ای بيرون داده شده به ضرر ابزار خودفرمانی و بر اهداف تاکيد داشتند، يعنی نقطه نظری که سپس به پيشگام گرائی يا نخبه گرائی می انجامد.                         

درواقع این هيچگاه مشکل حادي نبوده است. داوري سياسي مي تواند از رجوع به تجربيات بسيار وسيع از کشمکش ها در طول تمام تاريخ ساخته شده باشد. چند سوال در باره منشاء، ساختار، و ایدئولوژي هر جنبش سياسي باید اطلاعات کافي ای را در مورد اهميت آن جنبش برای سوسياليست های ليبرتاريائی بدست بدهد. ایا ما واقعن به اوزاليدِ سوسياليست های انقلابي نياز داريم تا تصميم بگيريم که از اتحاديه دمکراتيک معدنچيان حمایت کنيم يا نه، يا از اعضای ميليتانت* اخراجي حزب کارگر؟ جستجو برای این گونه معيارها برای آگاهي سوسيالستي از باقيمانده های شکل حزبي است، جيی که حزب همچون معلم مدرسه انقلابي، ميزان آگاهي توده ها را برآورد مي کند و حمایت مشروط خود را از این يا آن مبارزه تا زماني که در چهارچوب معيارهای حزب مي گنجد اعطا مي کند.

عليرغم باصطلاح مرگ سوسياليسم انقلابي، نبرد ادامه دارد. نبردي که از سوي رنج و فقر به توده ها تحميل شده است. و این در حالي است که مردم هوشيار، دورغ ها و مزخرفات رهبران سياسي را مي توانند ببينند، با نوميدی و دل سردی، غير فعال مانده اند. در این شرایط سوسياليست های ليبرتاريائی باید يک ارزی ابی مجدد و جدی از اولويت های خود داشته باشند. نقطه نظرات سنتيِ سوسياليست های لنينيست يا فابين ها که جويای تسخير دولت و "فرمان راندن بر سکان های اقتصادي" بوده اند، باید در صدر فهرست ارزی ابي دوباره قرارگيرند. این بدين معنی نيست که سوسياليست های ليبرتاريائی باید از توجه خود نسبت به این حوزه ها دست بردارند ، بلکه از آنجا که مبارزاتِ بسيار متفاوتي در اطراف ما انجام می گيرند نه باید با ارجاع به استراتژی های دست يابي به اهداف دولت گريی ارزی ابي شوند. تاکيد باید اساسن بر سر کشمکش هائی باشد که خودفرماني توده ها را مستقيمن تهديد مي کند. برای بسياري از مردم که تحت سلطه کارفرمایان، بانک ها، بوروکرات ها و آدم کشان خياباني قراردارند. بسيار جالب است که بعضي از آنارشيست ها هنوز به لومپن پرولتاريای تبهکار همچون گذرگاهی پرمعنا برای پيشرفت اجتماعي نگاه می کنند. اما تا آن جا که سوسياليست های ليبرتاريائی خود فرماني را همچون هدفي در خود  دنبال می کنند،  پس آزاد شدن از شر دزدها، خانه خرابکن ها را نيز در اولويت قرار می دهند چرا باید حقوقِ قابل احترام همه، خواستار تمام ويژگی هائی که در ارتباط با حمایت از قانون و نظم هستند باشد؟

هيچ فرمول ساده ای برای پيشروي وجود ندارد. در فضيی که دخالت قدرتمندان در حال افزایش است، و دستاورهای دمکراتيک در معرض حمله، در جائي که مبارزات جمعي تقريبن فراموش شده اند، جيی که مردم با ترسِ بيکاري زندگي می کنند، و بيکاران توسط دولت، قضات و شرخرها اذيت می شوند، چشم انداز تيره به نظر می اید، اما بنا بر دلایل ارایه شده در این جا، بزی  هنوز پایان نيافته.


 

* * * * * * * * * * * * * *


[1] See، Elizabeth Gurley Flynn، Sabotage، lWW، Cleveland، April، 1915; reprinted by Carl Sleinger. 1978 and by Pentagon b، 1993.

[2] به اهميت ديالکتيک هگلی برای فمينيسم توجه شده است. رجوع کنيد به:

 Susan Easton، 'Functionalism and feminism in Hegel's Political Thought، Summer، 1985، pp 2-8.

 Militant * يک جريان تروتسکيستی در انگلستان بود/هست که طبق طرح لنين در "کمونيسم چپ: يک بيماری کودکانه" يعنی سياست "داخل شدن" در احزاب سوسيال دمکراسی و اتحاديه های کارگری، در سال های 1970 به درون حزب کارگر انگلستان رفت تا از "درون" بر آن حزب تاثير بگذارد. Militant که در حزب کارگر حدود بيست سال بطور فراکسيونی فعاليت مي كرد، بالاخره بی نتيجه در دهه1990 از آن حزب اخراج شد. -م

 

 

نسخه برای چاپ

 

بازگشت به صفحه نخست