فلسفه لنين*

ملاحضاتی ديگر بر نقد اخير آنتون پانه کوک به کتاب «ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم» لنين
کارل کُرش

برگردان: وحيد تقوی

 

لنينيسم به غرب می رود

تفاوت چشمگيری وجود دارد بين تاثيری که رساله های کوتاه لنين و تروتسکی (که در نسخه های با ترجمه ضعيف و چاپ بد در طی و پس از جنگ جهانی منتشر شدند) بر اذهان انقلابيون اروپای غربی گذاشتند، و واکنشی که در اروپا و ايالات متحده نسبت به نخستين نسخه ی غير روسیِ اثر فلسفیِ سال 1908 لنين در مورد «ماترياليسم و امپريوکريتيسيسم» (با چاپ دير آن در 1927) نشان داده شد.

راديکال های اروپائی آن نوشته های پيشين در مورد «تئوری مارکسيستیِ دولت و وظايف انقلاب پرولتاريائی» و نيز در مورد «وظايف بعدیِ حکومت شورائی» را بعنوان اولين اخبار قابل اعتماد از يک انقلاب پيروزمندانه پرولتاريائی و بمنزله رهنمودهائی راديکال برای قيام هاي در شرف وقوع خودشان، مشتاقانه مورد مطالعه قرار دادند. بطور همزمان، از سوی بورژوازی و حاميان رفرميست و ميانه روهای کائوتسکيستی اش در کمپ مارکسيستی، با آن آثار با بی اعتنائی، جعل و دروغگوئی، بهتان زنی، بيزاری و وحشتی شديد برخورد شد. وقتی که رساله فلسفیِ لنين بيرون آمد، کل صحنه عوض شد. لنين مرده بود. روسيه ی شوروی بتدريج تبديل به دولت ديگری شده بود که غرق در نبردهای رقابتی بين «بلوک های» قدرتی گوناگونی بود که در اروپائی شکل گرفته بودند و ظاهراً بسرعت از جنگ و مشکلات عميق ولی گذرای بحران اقتصادیِ ناشی از جنگ، خود را بازمی يافتند. مارکسيسم با لنينيسم عوض شده بود، يا، اخيراً با استالينيسم، که اکنون اساساً نه بعنوان يک تئوری مبارزه پرولتاريائی، بلکه بعنوان فلسفه ی اداره دولت تلقی می شد، که نسبت به فلسفه های دولتی ديگر مثل فاشيسم در ايتاليا و دمکراسی در ايالات متحده تفاوت چندانی نداشت. حتی آخرين بازمانده های «ناآرامی های» پرولتاريائی پس از جنگ، با شکست خردکننده ی اعتصاب عمومی انگلستان و اعتصاب معدنچيان در سال 1921، و خاتمه ی خونين نخستين فاز و باصطلاح فاز «کمونيستی» انقلاب چين، سوسو زنان خاموش شد. از اينرو، روشنفکران اروپائی کاملاً آماده بودند که همراه با نوشته های اوليه ی فلسفیِ تاکنون ناشناخته مارکس (که اکنون توسط انستيتوی مارکس-انگلس-لنين در مسکو در يک شکل مجلل منتشر می شد)، مکاشفات فلسفیِ به همان نسبت «جالب و دل انگيز» پيروِ بزرگ روسیِ مارکس --که بالاخره هرچه نباشد امپراطوری تزاری را سرنگون کرده و تا زمان مرگش يک ديکتاتوری چالش ناپذير را در آنجا ابقا نموده بود-- را بپذيرند.

اما آن اقشار پرولتاريائی در غرب اروپا که نخستين، جدی ترين، و پيگيرترين خوانندگان نوشته های انقلابی لنين در سال های20-1917 بودند، ظاهراً از صحنه محو شده بودند. در انظار عمومی، آنها يا با کاريريست های (جاه طلبان) استالينيستی که به هر رنگی در می آمدند --يعنی کسانی که تنها بخش باثباتِ اعضا بسرعت تغييريابنده ی تمام احزاب کمونيست غير روسی امروزه هستند-- تعويض شده بودند يا با نمونه تيپيک تحولات حزب کمونيست انگلستان، با اعضائی که هرچه بيشتر از خود طبقات حاکم و حاميان طبيعی شان در ميان کسانی با تحصيلات بالاتر بافرهنگ تر و قشر مرفهی از روشنفکران قديم و جديد هستند و عملاً جايگزين عضويت پيشين پرولتاريائی شده اند. کمونيسم انقلابی پرولتاريائی به نظر می رسيد که تنها در متفکرين منفرد و منزوی شده، و گروه های کوچکی مثل کمونيست های شورائیِ هلندی (که رساله مورد بحث از آنجا نشات گرفته) بقاء يافته است.

[با اين وضعيت] شايد انتظار می رفت که کتاب لنين، وقتی که بالاخره در دسترس مردم اروپای غربی و آمريکا قرار گيرد، (بمنظور صريحِ گسترش آن اصول فلسفی مارکسيستی که پايه ی دولت کنونی روسيه و حزب کمونيست حاکم اش را شکل می دهد) با ستايش تقريباً جهانی مواجه شود. هيچ چيزی شبيه به آن بوقوع نپيوست. بی ترديد فلسفه لنين آنطور که در آن کتاب ابراز شده، حتی از  زوايه ی صرفاً تئوريک، نسبت به جامعه شناسی و فلسفه های خرده پاره و پراکنده ی سيستم های ضدانقلابی پيشين که در سيستم فلسفیِ فاشيسم موسولينی بطور مصنوعی به کمک فيلسوفان پيشين هگلی مثل جنتايل (Gentile) و ديگر آجودان های ويژه روشنفکر ساخته شده بودند بی نهايت سرآمدتر است. اين اثر بطور غير قابل قياسی نسبت به حجم عظيم حرافی های مبتذل روزمره و آشغال های بی معنائی که در کار «تئوريک» آدولف هيتلر ژست جهان بينی (Weltanschauung) سياسی-فلسفی می گيرد، سرآمدتر است. از اينرو، مردمی که می توانستند تازه گی و خردمندی در ايده های موسولينی بيابند، و منطقِ دلمرده گیِ رهبری آلمان را کشف کنند، البته نمی بايد مشکلی می داشتند که آن حجم قابل ملاحظه از بد تعبيری، بدفهمی، و عقب مانده گیِ عمومی ای که ارزش تئوريکِ تلاش فلسفیِ لنين را معيوب می کرد را هضم کنند. حتی آن تعداد معدودی که امروزه با آثار فيلسوفان و دانشمندانِ مورد بحث لنين در سال 1908، و نيز با توسعه ی علوم مدرن در کل آشنا هستند، ممکن است کلاً قادر بوده باشند که از اين اثر لنين (برای اينکه بشيوه ی دلپسند نويسنده اش سخن گفته شود) آن «گوهرِ» افکار روشن و پايدار انقلابی را بيرون بکشند. افکاری که «نهفته درآشغال» پذيرش غيرمجاز درک های منسوخ «ماترياليستیِ» يک دوران تاريخیِ گذشته، و نيز به همان نسبت، سوءاستفاده ی تمام عيار از اصيل ترين تلاش های دانشمندان مدرن برای ترويج تئوری ماترياليسم است. با اين وجود، واکنشِ روشنفکر بورژوای مترقی در کل نسبت به تبليغِ ديرهنگام فلسفه ماترياليستیِ لنين بايد برای روس ها مايوس کننده بوده باشد؛ روس هائی که در موارد متعدد نشان داده بودند که به هيچ وجه از تمايل به تحسينِ تئوری های کوچک دست پرورده شان نمی گذرند --حتی اگر تحسين از سوی منابعِ به لحاظ مارکسيستی «غيرمقدس»، مثل محافل علمی و فلسفیِ اروپای غربی و آمريکا باشد. در بين اين مردم، آنقدر که بی اعتنائی و حتی ناخوشايندی، و نوعی شرمنده گی مؤدبانه در اين مورد موجود بود (يعنی درست همان مردمی که تحسين شان بيش از همه گرامی داشته می شد) خصومت علنی وجود نداشت.

اين سکوت ناراحت کننده نيز برای مدت زمانی طولانی با هيچ حمله ی جدی و شديدی از طرف اقليت مارکسيستِ چپِ راديکال مختل نشد. اقليت مارکسيستی که قبلاً با چنان قدرت و شدتی بر هر گونه کوششی از سوی لنين و پيروان و جانشينان اش جهت تبديل اصول سياسی و تاکتيکی ای که بطور موفقيت آميز توسط بلشويک ها در انقلاب روسيه بکارگرفته شده بود به اصولی جهانشمول برای انقلاب جهانی پرولتاريا، حمله کرده بود. نمايندگان باقيمانده ی اين گرايش چپ، برای اقدام به حمله ای به همان نسبت بی امان عليه تلاش متشابه بلشويک ها جهت بکارگيری اصول فلسفی لنين در مقياسی جهانی بمنزله تنها دکترين مارکسيسم انقلابیِ حقيقی، کندکاری داشتند. بالاخره در اينجا [کتاب پانه کوک]، سی سال پس از نخستين انتشار (روسی) کتاب لنين، و يازده سال بعد از ظهور نخستين ترجمه ی آلمانی و انگليسی اش، نخستين بازبينیِ نقادانه ی نوشته ی لنين در باره فلسفه ماترياليستیِ مارکسيسم وجود دارد که توسط شخصی نوشته شده که برای اين وظيفه ی خاص، بی ترديد و بنا به علل عديده، واجد شرايط تر از همه ی مارکسيست های کنونی ديگر است.[1] حتی با اين وجود، اميد کمی وجود دارد به اينکه اين نخستين نقد مهم فلسفه ی لنين حتی بدست آن اقليت های نسبتاً کوچک مارکسيست های انقلابی (که اين نقد عمدتاً برای آنها نگاشته شده) برسد. اين نقد تحت نام مستعار تقريباً ناشناخته، و بويژه، تاکنون فقط بشکل دستنوشته ی کپی شده (بشکل استنسيل) وجود دارد.

پس يک فاصله قابل ملاحظه ی زمانی در هر دو سمتِ آن مبارزه ی جهانی، بين مارکسيسم چپِ راديکالِ اروپای غربی از يک سو و بلشويسم روسی از سوی ديگر، وجود داشت تا کمپ های متخاصم دريابند که تقابل های سياسی، تاکتيکی و سازمانی شان، در تحليل نهائی، بستگی به آن اصول عميق تری داشته است که تاکنون در گرماگرم مبارزات عملی ناديده گرفته شده بودند، و لذا نمی توانستند به تمام معنا روشن شوند مگر اينکه به اصول فلسفیِ زيربنائی بازگشته شود. به نظر می رسد که انگار حتی در اينجا نيز هگل پير حق داشت وقتی گفت که «پرنده ی می نروا* وقتی روز به پايان می رسد، پروازش را شروع می کند.» از اين اما نتيجه نمی شود که اين آخرين «فاز فلسفی»ی جنبش اجتماعی که در دوران معينی جريان می يابد، در عين حال، بايد بالاترين و مهم ترين فاز هم باشد. از نقطه نظر پرولتری، نبرد فلسفیِ نظرات، نه اساس بلکه صرفاً يک شکل گذرای ايدئولوژيکِ مبارزه طبقاتی انقلابی است که توسعه ی تاريخیِ عصر ما را رقم می زند.

 

لنينيسم در مقابل ماخيسم

غير ممکن است که بتوان در يک مقاله ی تنها به نتايج مهم و فراوانِ اين جزوه ی استادانه نوشته شده [لنين بمثابه فيلسوف] پرداخت. پانه کوک بعد از توضيحی روشن و کوتاه در باره ی توسعه ی مارکسيسم از زمان مارکس و ماترياليسم بورژوائی اوليه، بطور بی نقصی مضمون واقعیِ تلاش های تئوريک جوزف ديتزگن از سوئی، و از سوی ديگر، دانشمندان بورژوائی مثل ماخ و آوناريوس (Avenarius) جهت بهبود کارهای اسلاف خود، با تکميل تصوير ماترياليستی شان از جهان عينی و با تکميل تصويری همسان از خودِ فرآيند دانش، را بازگو می کند. او تحريفات شگفت انگيزِ تئوری های اين دسته ی اخير [ماخ و آوناريوس] که در نوشته ی سراسر غرضمند و انحرافی لنين انجام گرفته را قاطعانه نشان می دهد. تا آنجا که ما اطلاع داريم چنين گزاره ی استادانه ای در مورد مضامين اصلیِ علمیِ اثر ماخ و آوناريوس، آنگونه که در 25 صفحه از اين کتاب که به تئوری آنان اختصاص داده شده است، وجود ندارد. همينطور چنين باطل سازیِ قدرتمندی هم در مورد اشتباهات نابخردانه ی لنين و دنباله روانش (در رابطه با نقد ساده لوحانه شان از تعاريف علمی مدرنِ مفاهيمی چون «ماده»، «انرژی»، «قوانين طبيعت»، «ضرورت»، «فض»، «زمان» و غيره، از نقطه نظر باصطلاح «عقل سليم» که در واقع در غالب موارد چيزی نيست جز تکرار تئوری های فيزيکیِ اعصار گذشته ی پيشرفت علم) وجود ندارد. (درضمن، به همين دليل بود که فردريش انگلس باصطلاح عقل سليم را قبلاً بعنوان «بدترين نوع تمام متافيزيک ه» توصيف کرده بود.)

معهذا، اين فقط يک جنبه، و احتمالاً نه مهمترين جنبه ی بررسی نقادانه ی پانه کوک درمورد اثر لنين است. ضعف اصلیِ حمله ی لنين به ماخيسم فقط غيرمنصفانه بودن عمومی اش، تصوير يکسره غلط از رويکرد اساساً ماترياليستیِ نهفته در فلسفه نوين پوزيتيويستی، و ناآگاهی کامل از دستاوردهای واقعی از زمان مارکس و انگلس به اين سو در حوزه ی علوم مدرن فيزيکی نيست. ضعف اصلی نقد «ماترياليستی» لنين از آنچه که او گرايش ايده آليستیِ خودانگارانه (solipsistic)، رازگونه گی و عرفان، و در تحليل نهائی، صاف و ساده مذهبی و ارتجاعی) نهفته در تئوری های شبه ماترياليستی و شبه علمی ماخ و پيروانش می خواند، ناتوانی خودش از فراتر رفتن از محدوديت های ذاتیِ ماترياليسم بورژوائی است. هرچه بيشتر از برتریِ ماترياليسم مارکسيستیِ «مدرن» نسبت به رويکرد ماترياليست های بورژوائی اوليه که به لحاظ فلسفی تجريدی و عمدتاً طبيعت گرايانه بود صحبت می کند، بيشتر نشان می دهد که او هنوز اين تفاوت بين ماترياليسم کهنه و نو را نه تفاوتی در نوع که تفاوتی در ميزان درک می کند. حداکثر، «ماترياليسم مدرن»ی که توسط ماکس پی ريخته شده بود را بعنوان ماترياليسمی «بی نهايت غنی تر در مضمون، و بطور غيرقابل قياسی محکم تر از تمام اشکال پيشين ماترياليسم»[2] توصيف می کند. او هيچگاه تفاوت بين «ماترياليسم تاريخیِ» مارکس و «اشکال پيشين ماترياليسم» را بمنزله تقابل گريزناپذيری که از تضاد واقعی بين طبقات برخاسته اند درک نکرد، بلکه در عوض آنرا بعنوان بيانی کمابيش راديکال از يک جنبش پيوسته انقلابی می فهميد. از اينرو، نقد «ماترياليستی» لنين به ماخ و ماخی ها، از نظر پانه کوک، عمدتاً بعلت آنکه لنين به تلاش های بورژوا-طبيعت گرانه ی آنها، نه از نقطه نظر ماترياليسم تاريخیِ طبقه پرولتاريای کاملاً توسعه يافته بلکه از منظر يک ماترياليسم عملیِ بورژوائی و کمتر توسعه يافته حمله کرده بود، حتی در مقاصد صرفاً تئوريک خود شکست خورد.

اين داوری در باره ی فلسفه ماترياليستی لنين در سال 1908، با پيشرفت های بعدیِ تئوری فلسفیِ لنين (که در اينجا بدان پرداخته نمی شود) به اثبات رسيد.

نوشته های فلسفیِ بعد از1914 لنين که اخيراً توسط انستيتو مارکس-انگلس-لنين منتشر شده اند، نخستين جوانه های آن معنای ويژه ی انديشه فلسفی هگل را نشان می دهند که «فلسفه ی ماترياليستی»ی لنين (در طی آخرين فازهای فعاليت لنين و پس از مرگ وی) بخود گرفت. احيای با تأخيرِ کل آنچه که قبلاً طرد ديالکتيکِ ايده آليستیِ هگل بود، به جوش دادن ماترياليسم بورژوائی کهنه با خواسته های صوریِ يک گرايش ظاهراً ضدبورژوائی و انقلاب پرولتری،  و پذيرش آن از سوی لنينيست ها کمک کرد. درحاليکه در فازهای آنزمان، برغم فقدان روشنیِ کافی، هنوز ماترياليسم تاريخی بعنوان شکل متفاوتی از «اشکال پيشين ماترياليسم» فهميده می شد، اکنون تاکيد از ماترياليسم «تاريخی» به ماترياليسم ديالکتيک، تغيير يافته بود يا آنطور که لنين در آخرين ادای سهم خود در رابطه با اين موضوع می گفت، به «کاربرد ماترياليستیِ ديالکتيک (ايده آليستی) هگل». از اينرو، کل چرخه، نه تنها انديشه ماترياليستیِ بورژوائی، بلکه تمام افکار فلسفی بورژوائی از هولباخ تا هگل عملاً در فاز حاکم بر جنبش مارکسيستی روسی تکرار شدند --جنبشی که از پذيرش ماترياليسم فوئرباخی و قرن هجدهمی توسط پلخانف و لنين در دوران پيشا جنگ، تا تقدير لنين از «ايده آليسم تيزهوش» هگل و فيلسوفان ديگر بورژوائیِ قرن 19 نسبت به «ماترياليسم نادان» فيلسوفان اوليه ی قرن 18، گذار کرد. [3]

 

تاثير کنونی فلسفه ماترياليستی لنين

پانه کوک در آخرين بخش های جزوه اش به اهميت تاريخی و عملی جنبه های ويژه ی تئوريک فلسفه ماترياليستی لنين چنانکه در فصول پيشين بحث شده بود می پردازد. او ضرورت تاکتيکیِ مبارزه ی بی رحمانه ی لنين عليه بلشويک چپ، بوگدانف و ديگر پيروان صريح نظرات ماخ را کاملاً برسميت می شناسد؛ کسانی که عليرغم نيت خوب انقلابی شان در واقع وحدت را به خطر انداخته و انرژی انقلابیِ ثابت شده ی حزب مارکسيستی را با تجديد نظر در مورد ايدئولوژی ماترياليستی «تک بنی»اش تضعيف کرده بودند. در واقع پانه کوک در ارزيابیِ مثبت اش از تاکتيک فلسفیِ لنين در 1908 به نوعی (حتی در يک بازنگری تحليلی از گذشته) بيش از آنچه که برای اين نويسنده قابل توجيه است پيش می رود. اگر او در بازبينیِ نقادانه اش از مبارزه ی ضد ماخيستیِ لنين، در مورد گرايشاتی که توسط ماخيست های روسی و نيز همسان های آلمانی شان نمايندگی می شد تحقيق کرده بود ممکن بود از درستیِ بی خدشه ی رفتار لنين در مبارزات ايدئولوژيک 1908 با توجه به يک رويداد بعدی دوری می جست. وقتی لنين بعد از 1908 با اپوزيسيون ماخيستی که در خود کميته مرکزی حزب بلشويک سر برآورده بود تصفيه حساب کرد، کل آن ماجرا را تمام شده تلقی نمود. در مقدمه ی چاپ دوم روسی کتاب اش در سال 1920، لنين به اين واقعيت اشاره می کند که «هيچ فرصتی برای سنجش آخرين آثار بوگدانف» نداشته است؛ اما با آنچه که توسط ديگران به وی گفته شده بود، کاملاً مجاب شده که «بوگدانف تحت لوای "فرهنگ پرولتری" نظرات بورژوائی و ارتجاعی را عرضه می کند». لنين با اينوجود او را تحويل پليس سياسی (اداره سياسی دولت G.P.U) نداد که بلافاصله برای جرم وحشتناکش اعدام شود. در آن روزهای پيشا-استالينی، او کاملاً راضی بود به اينکه اعدام روحی وی را به کارکنان خوب و قابل اعتماد حزبی که مقالات شان ضميمه ی کتاب اش شده بود واگذار کند. درنتيجه ما از لنينيست وفادار، و. آی. نِوسکی (V. I. Nevsky) می فهميم که بوگدانف نه تنها بطور غيرنادم بر اشتباهات پيشين ماخيستی اش پافشاری می کرد، بلکه حتی يک جرم جديد و چشمگيرترِِ قصور را نيز بر آنها افزود. نوسکی گزارش می دهد که «وضعيت عجيبی» بود که بوگدانف در تمام نوشته هايش در مورد موضوعات تئوريک و مسائل مربوط به فرهنگ پرولتايائی که در طی دوران ديکتاتوری پرولتاريا منتشر شد، هيچوقت حتی کلامی هم در باره ی «توليد و سيستم اداره آن در طی ديکتاتوری پرولتاريا نگفته، همانطور که کلامی هم در مورد خود ديکتاتوری نگفته است». اين واقعيت در حقيقت خصلت اصلاح نشده و غيرقابل اصلاح بودن آن گناهکار «ايده آليست» در مقابل تمام اصولی که اساس فلسفه ی ماترياليستی لنين و پيروانش است را ثابت می کند. ما در اينجا نمی خواهيم بگوئيم که تعاريف بوگدانف از جهان فيزيکی، مثل «تجربه ی اجتماعاً سازمان يافته»ی ماده که «چيزی نيست جز مقاومت در برابر کوشش های کار مشترک»، و طبيعت بعنوان «چشم انداز شکوفنده ی تجربه کار»، براستی يک راه حل ماترياليستی و پرلتاريائی برای مساله ای که از سوی مارکس در تزهايش در باره ی فوئرباخ در 1845 مطرح شد را در بر دارد --يعنی آنجا که مارکس گفت: «نقص اصلیِ تمام ماترياليسم تاکنون موجود اين بوده است که جهان معين، واقعيت، و احساسات، صرفاً بشکل ابژه يا بشکل تفکری و نه بطور سوبژکتيو مثل فعاليت احساسی انسان يا مثل پراتيک انقلابی، درک می شد». نکته ی واقعی اينست که ما نبايد تحت هيچ شرايطی، چه امروز، و چه حتی بطور بازنگرانه، کوچکترين امتيازی به آن سفسطه ی اساسی ای بدهيم که ذاتیِ مبارزه ی فلسفی لنين عليه ماخيسم است و وفادارانه از سوی پيروان مادون اش در مبارزه شان عليه تلاش های ماترياليستیِ پوزيتيويسم علمی امروزه تکرار می شود.

اين سفسطه آنست که گويا خصلت پيکارجوی يک تئوری ماترياليستیِ انقلابی عليه نفوذ تضعيف کننده ی ظاهراً گرايشات تئوريک متخاصم ديگر، می تواند و بايد به هر وسيله ای، تا حد پيشگيری از تغييراتی که توسط نقد بيشتر فراتر علمی و تحقيقاتی الزامی شده، حفظ شود. اين درک مغلطه آميز سبب شد که لنين از بحث در مورد ارزش های آن مفاهيم و تئوری های نوين علمی طفره رود. مفاهيم و تئوري هائی که با قضاوت وی ارزش مسلم مبارزاتیِ آن فلسفه ی ماترياليستی انقلابی (هرچند نه ضرورتاً انقلابی پرولتاريائی) را به خطر می انداخت. يعنی آن فلسفه ای که حزب مارکسيستی او، کمتر از مارکس و انگلس و بيشتر از آموزگاران فلسفی شان يعنی از ماترياليست های بورژوائی از هولباخ تا فوئرباخ گرفته تا مخالف ايده آليست شان، يعنی فيلسوف ديالکتيک هگل اتخاذ کرده بود. او، با ترجيح استفاده ی فوریِ عملی از يک ايدئولوژی مفروض برای حقيقت تئوريک آن در جهانی متغير، به سلاح هايش چسبيد. اين موضع جزمی، در ضمن، به موازات پراتيک سياسی لنين پيش می رود؛ و منطبق با اعتقاد تغييرناپذيرِ ژاکوبينی اش است که يک شکل سياسی مفروض (يک حزب، يک ديکتاتوری، يا يک دولت) را برای اهداف انقلاب بورژوائیِ گذشته مفيد يافته بود و لذا گوئی می توان بعنوان چيزی مفيد برای اهداف انقلاب پرولتاريائی نيز بدان اتکا نمود. لنين هم در فلسفه ماترياليستیِ انقلابی اش و هم در سياست های ژاکوبينی اش، اين حقيقت تاريخی را از خودش پنهان می دارد که انقلابش در روسيه، برغم کوششی موقتی جهت از ميان برداشتن محدوديت های ويژه اش در رابطه با پيوند با جنبش انقلابی همزمانِ طبقه پرولتاريا در غرب، مجبور شد در واقع خلفِ متاخرِ انقلاب عظيم بورژوائی در گذشته باشد.

از حمله ی تند فلسفیِ لنين بر امپريوکريتيسيسم و پوزيتيويسم «ايده آليستی» ماخ و آوناريوس تا نقد پالايش يافته ی علمی از آخرين تحولات درون اردوی پوزيتيويست ها که در سال 1938 در فصلنامه ی بسيار بافرهنگ حزب کمونيست انگلستان منتشر شد، راه درازی است.[4] معهذا، در بستر اين حمله ی نقادانه بر پيشرفته ترين شکل افکار پوزيتيويستی مدرن، سفسطه ی قديمیِ لنينيستی قرار دارد. نقاد خود را از مقيد کردن به هرگونه مکتب فکری فلسفی، بادقت برحذر می دارد. او به احتمال بسيار قوی با لودويگ ويتگنشتين (Ludwig Wittgenstein) که در آخرين دوره ی فلسفی اش به فلسفه بمثابه بيماری قابل درمان (بجای يکرشته مساله) پرداخته بود، موافق است. با اين وجود، او کل استدلالش عليه پوزيتيويسم مدرن را بر اين فرض بنا می نهد که مبارزه شديدی که توسط پوزيتيويسم پيکارجوی قديمی عليه تمام فلسفه انجام گرفت، بر اين واقعيت استوار بود که اين پوزيتيويسم قديمی خودش از مرام فلسفیِ مجزائی شروع کرده بود. ازاينرو وقتی که آخرين و از برخی جوانب علمی ترين مکتب «پوزيتيويست های منطقی» (چنانکه توسط آر. کارناپ R. Carnap بيان شده) اخيراً از تلاش «فلسفی» برای ايجاد «يک سيستم همگن قوانين برای کل علوم» بطور موقت دست برداشت، و بجای آن روی وظيفه ی متواضعانه ترِ «وحدت زبان علوم» متمرکز شد[5]، از استدلال ارائه شده توسط منتقدان شبه-لنينيستی شان نتيجه می شود که توسط همان فرآيندی که آنها پايه های پيشين فلسفی خود را ترک گفتند، بايد ضرورتاً از شدت جنگ صليبی مبارزه ی ضد فلسفی پيشين خود نيز بکاهند. اين منتقدان می گويند «پوزيتيويستی که هرگونه پشتوانه ی فلسفی را با فريادهای چرند گستاخانه مختل می کرد، اکنون به آنجا سقوط کرده که بگويد در ملايم ترين و بی آزارترين شيوه، ياوه زبان من است». ديدن اينکه اين استدلال می تواند بطور مضاعف استفاده شود ساده است: بعنوان حمله ی تئوريک عليه سردرگمی بين فلسفه و علم که شالوده ی فازهای اوليه ی پوزيتيويسم بود، و همچنين بعنوان يک توجيه پراتيک برای برپا نگهداشتن اساس فلسفی آن، و عليرغم اينکه نامعقولی علمی اش باتاخير کشف شده است. با اينوجود، کل بحث برمبنای هيج استدلال محکم منطقی يا تجربی بنا نشده است. بورژوای فرهيخته ی مدرن و يا يک مارکسيست نيازی ندارد که به منظور حفظ «پيکارجوئی» مداوم و کامل اش در نبرد خود به يک «فلسفه»ی منسوخ (پوزيتيويستی يا ماترياليستی) بچسبد، يعنی چيزی که ضرورتاً در تمام اشکال نظری سيستم «ايده آليستی»اش، در طی قرن گذشته تحت عنوان «فلسفه» وسيعاً (گرچه نه کاملاً) ايدئولوژی جامعه ی مدرن را جايگزين ايمان مذهبیِ قرون وسطائی کرد.

پانه کوک، گرچه کاملاً از باور به نياز برای يک «فلسفه ی مارکسيستی» در مبارزه انقلابیِ طبقه پرولتاريای مدرن دست بر نمی دارد، اما به اين واقعيت واقف است که «ماترياليسم» لنينيستیِ امروزين برای کمک به اين مقصود مطلقاً نامناسب است. [اين «ماترياليسم»] در عوض پايه ی ايدئولوژيک مناسبی است برای جنبشی که ديگر اساساً نه ضد سرمايه داری بلکه صرفاً «ضد ارتجاع» و «ضد فاشيست» است که اخيراً توسط احزاب کمونيست در سراسر جهان تحت شعارهای جديد «جبهه خلق» يا در مواردی «جبهه ملی» باب شده است. اين ايدئولوژیِ لنينيستیِ امروزين احزاب کمونيست که در اصول با ايدئولوژی سنتیِ حزب سوسيال دمکراتيک سابق همسان است، ديگر بيانگر هيچ اهداف ويژه ی طبقه کارگر نيست. طبق نظر پانه کوک، اين ترجيحاً بيان طبيعیِ اهداف طبقه نوينی از انديشوران است، يعنی، ايدئولوژی ای که اقشار گوناگون متعلق به اين باصطلاح طبقه نوين به محض رهائی از نفوذ ايدئولوژيک بورژوازی در حال زوال، به احتمال زياد آنرا خواهند پذيرفت. اگر اين گفته به عبارت فلسفی برگردانده شود، به معنای آنست که «ماترياليسم نوين» لنين ابزار عظيمی است که اکنون توسط احزاب کمونيست بکار گرفته می شود تا بکوشند يک بخش مهم بورژوازی را از مذهب سنتی و فلسفه های ايده آليستی ای که توسط اقشار بالائیِ تاکنون حاکمِ بورژوازی برپا شده، جدا سازند و آن بخش را به سيستم برنامه ريزی دولتیِ صنعت که برای کارگران صرفاً به معنای شکل ديگری از برده گی و استثمار است جلب کنند. اين، از نظر پانه کوک، اهميت حقيقیِ فلسفه ی ماترياليستی لنين است.


 

 

يادداشت ها:

* اين نوشته ابتدا در مجله ی «مارکسيسم زنده» Living Marxism سال چهارم شماره 5 نوامبر 1938 که يک ژورنال کمونيست شورائی با سردبيری پل متيک (که کُرش از همکاران نزديک آن بود) منتشر شد. اين مقاله بعداً در برخی از انتشارات بعدیِ کتاب پانه کوک تحت عنوان «لنين بمثابه فيلسوف»، بعنوان ضميمه آن کتاب، مجدداً تجديد چاپ شد. -م

 

[1] Anton Pannekoek, Lenin als Philosoph. Kritische Betrachtung der philosophischen Grundlagen des Leninismus. Bibliothek der "Ratekorrespondenz" No. 1. Ausgabe der Gruppe Internationaler Kommunisten in Holland. (112 pp.: 30 cents.) Distribution in U.S.A. through Council Correspondence، P.O. Box 5343, Chicago، Ill

*  Minerva  الهه ی خرد، دانش و مهارت های فنی و اختراعی در اسطوره ی روم باستان -م

[2] See: Lenin، Collected Works, Vol. XIII، International Publishers. New York 1927: p. 291.

[3] See: Lenin. Aus dem Philosophischen Nachlass, Exzerpte and Randglossen. German ed. Berlin، 1932; p. 212.

[4] See: M. Black. The Evolution of Positivism. The Modern Quarterly, vol. 1. No. 1. London 1938

[5] See: R. Carnap. Logical Foundations of the Unity of Science, 1938.

 


 

مطالب ديگر از همين نويسنده:

- وضعيت کنونی مساله ی 'مارکسيسم و فلسفه' -يک ضد نقد

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست