فروپاشی سرمايه داری: تئوری زوال يا زوال تئوری؟*

بخش اول

  از نشريه Aufheben

مترجم: محسن صابری

 

مقدمه

ما سوژه هائی هستيم که با واقعيت عينی سرمايه داری روبروئيم. سرمايه داری همچون دنيائی بدور از کنترل جلوه می کند- انکار کنترل بر زندگی مان. ولی سرمايه داری همچنين دنيای در بحران است. چگونه ما با اين بحران مربوط هستيم.

يک برداشت مسلط در ميان منتقدين سرمايه داری اين است که بحران سرمايه داری، بويژه بحرانی همچون بحران طولانی و جدی ای که اکنون در آن بسر می بريم، شاهدی است دال بر اينکه سرمايه داری بمثابه يک سيستم عينی در حال زوال است. معنای زوال يا اين است که بحران شالوده "سوسياليسم" را پرورده است و/يا اينکه سرمايه داری توسط تضادهای خودش بسمت از هم پاشيدگی می رود. گفته می شود که سرمايه داری سيستمی است جهانی که در قرن نوزدهم به کمال رسيد ولی حالا به مرحله نزول اش وارد شده است.  بنظر ما اين تئوری زوال يا فروپاشی سرمايه داری پروژه ملغا کردن اين سيستم را به تأخير می اندازد.

شايد زمان برای نقد تئوری فروپاشی بنظر نامساعد بيايد. در هنگامه ی سرخوردگی گسترده در باب پروژه انقلاب و با فقدان يک طبقه کارکنِ متعرض، پناه بردن به اين ايده که سرمايه داری بمثابه سيستمی عينی بهرحال دوران شکوفائی  اوليه اش و دوران ميانیِ رو به زوال اش را گذرانده و بطور اجتناب ناپذيری بسمت از هم گسيخته گی می رود، وسوسه ی قابل درکی است. اگر بنظر می رسد که جنب وجوش ذهنی برای تغيير انقلابی غايب است، شدت و حدت بحران کنونی جهانی خود را بمثابه دليلی ارائه می دهد شود که شرايط عينی خودش موجب تغييری در چشم انداز انقلاب خواهد شد.

در تئوری زوال موضوعات متعددی به هم گره خورده است: بحران، از هم گسيخته گیِ خود بخودی، دوره  بندی سرمايه داری به فازهای صعود و نزول، مفهوم انتقال و بالاخره سئوال هستی شناسی در رابطه با ارتباط ذهن (سوبژه ( و عين (آبژه). در يک سطح عمومی می توانيم بگوئيم که تئوری زوال  يک نوع شيوه بررسی بحران های سرمايه داری را معرفی می کند که آنها را بيان حرکتی کلاً رو به پايين می بيند. يک پيچيدگی نگريستن به اين تئوری اين است که گونه های  متعددی دارد. ميان آنهائی که خودشان را انقلابی معرفی می کنند روايت تروتسکيسم و کمونيسمِ چپ دو گونه اصلی هستند که هر چند در بنياد مشابه اند اما به نحو قابل ملاحظه ای در تأثير اين تئوری بر سياست های شان متفاوت اند.[1] برای برخی از کمونيست های چپ سياست عملاً به تبليغ و تهييج توده ها با پيام فروپاشی سرمايه تقليل يافته است. در حاليکه برای بسياری از تروتسکيت ها اين تئوری، اگر که نه در کارهای تهييجی شان، ولی در اغلب موارد بيشتر در پس زمينه ی تئوری بحران و سازماندهی شان است .
اساساً اين تئوری حاکی از اينست که سرمايه داری بمثابه يک سيستم تکوين يافت، به بلوغ رسيد و حالا وارد دوره نزول اش شده است. بحران سرمايه داری بعنوان شاهدی بر دشوارتر شدن شرايط زيرساختی ديده می شود: يعنی بيماری سيستم سرمايه داری. توسعه سرمايه داری مداوماً موجب افزايش اجتماعی شدن نيروهای توليدی شده و گفته می شود که در زمان معينی نيروهای مولده سرمايه داری با روابط توليدی در تضاد قرار گرفته اند. مفهوم نزول سرمايه داری به تئوری تفوق نيروهای توليدی منوط شده است. نيروی محرکه تاريخ بعنوان تضاد با روابط توليد ديده می شود. "در اصل" اين يک تئوری مارکسيستی است که درک اش را از موضع بنيادی مارکسيست از پيشگفتار مبانی نقد اقتصاد سياسی [مارکس] بر گرفته است.[2]

در اکثر روايت های  اين تئوری ، گفته شده که تغيير از دوران بلوغ به زوال سرمايه داری در حول و حوش جنگ اول جهانی صورت گرفته است. پس شکل کنونی سرمايه داری با خصيصه های زوال يا فروپاشی خصلت بندی می شود. خصيصه هائی که با اين تغيير هم ذات پنداشته شده عبارتند از تغيير جهت از سرمايه داری رقابتی laissez faire به سرمايه داری انحصاری، سلطه ی سرمايه مالی، افزايش برنامه ريزی دولتی، توليدات جنگی و امپرياليسم. سرمايه داری انحصاری بيانگر رشد انحصارات، کارتل ها و تمرکز سرمايه است که اکنون به مرحله ی غول های چند مليتی رسيده اند که نسبت به کشورهای کوچک ثروت بيشتری در اختيار دارند. بطور هم زمان در پديده سرمايه مالی، انبوه عظيمی از سرمايه ها در خلاصی از هم پيوندی با پروسه ی ويژه ای از کار و در حال جابجا شدن برای کسب سودهای کوتاه مدت ديده می شوند. به لحاظ افزايش برنامه ريزی دولتی، دولت بطرق گوناگون با انحصارات، همچون ملی کردن و هزينه های دفاعی، در هم آميخته می شود: و اين سازمان دادن به سرمايه است. اين برنامه ريزی، تلاش دولت در نظم دادن به کارکرد سرمايه داری در جهت منافع شرکت ها وانحصارات بزرگ است. دولتی کردن بعنوان شاهدی برای فروپاشی ديده می شود چرا که نشان دهنده عينيت اجتماعی کردن اقتصاد نابسامان در مهار کردن تملک سرمايه دارانه است. و اين بعنوان سرمايه داری ای ديده می شودکه در عصر زوال اش است و مأيوسانه می کوشد تا با روش های

سوسياليستی خودش را حفظ کند. برای پيش گيری از بحران هائی که بطور مداوم سيستم را  بخطر می اندازند، هزينه ها و مداخله های دولتی بمثابه کوششی محکوم به شکست ديده می شود. توليدات جنگی بويژه  شکل مخربی از هزينه های دولتی ديده می شود که حجم بزرگی از اقتصاد را از طريق هزينه های اساساً غير مولد بزير بال خود می گيرد. اين بطور فشرده ای به امپرياليسم ربط می يابد که بمثابه مشخصه سرمايه داری در دوران نزول اش در نظر گرفته می شود. در حقيقت گفته می شود که اين "عصر" با تقسيم جهان بين قدرت های بزرگ آغاز شده است که از آن زمان برای باز تقسيم بازار جهانی، دو جنگ جهانی براه انداخته اند. جنگ و خطر جنگ بعنوان دليلی عرضه می شود برای اينکه تنها راه بقاء سرمايه داری ويرانگری است. گفته شده که اگر سرمايه داری نتواند خود را از طريق روش های ديگری نجات دهد ما را در جنگ فرو خواهد برد.

از اينرو، برای سياست های انقلابی در دوره بی مزيت کنونی، دفاع از موضعی انقلابی از طريق تئوری ای که تحليلی از تحول عينیِ تاريخی ارائه دهد که نشان دهنده سرمايه داری رو به زوال است، ممکن است مطلوب بنظر رسد. از سوی ديگر، برخی تحولات که موضع انقلابی را در تنگنا گذاشته بطوريکه تئوری زوال را جذاب گردانده است، در عين حال حداقل برای روايت هائی از اين تئوری برخی پيش فرض ها را سست کرده است. بحران سوسيال دموکراسی و فروپاشی عملی اتحاد شوروی بعنوان پيروزی سرمايه داری و پايان تاريخ معرفی شد. قبلاً در شرق و غرب اين امکان وجود داشت که ظاهراً با شواهد ملموس حرکت پيشرونده تاريخ به سمت سوسياليسم يا کمونيسم، پيشرفت بی وقفه اشکال سوسياليستی را نشان داد. تصور اينکه سوسياليسم بيانگر پيشرفت است با اين ايده پی ريزی شد که سرمايه داری وارد مرحله زوال يا فروپاشی شده است. گفته شد که اجتماعی شدن نيروهای مولد در تضاد واضح با تملک خصوصی است. حالا با حرکت به سوی خصوصی سازی شرکت های دولتی در غرب، و خصوصی سازی خود طبقه حاکمه در شرق، اين ايده که حرکتی اجتناب ناپذير به سمت سوسياليسم وجود دارد --ايده ای که در صد سال گذشته آنچنان بر چپ مسلط بود--  متزلزل شده و تصور اينکه تاريخ با ما است ديگر معقول بنظر نمی رسد. با ناکامی آنچه که "سوسياليسم واقعاً موجود" ديده مي شد و تنزل اشکال سوسيال دموکراسی، هويت يابی سوسياليسم با پيشرفت و تحول جامعه ی انسانی به ترديد افتاده است. بنظر می آيد آنچه که از اختلال و فروپاشی رنج برده است نه سرمايه داری بلکه تاريخ بوده است.

دست کشيدن از اين ايده که توسعه تاريخی نيروهای مولده پيشرفتی بسوی سوسياليسم و کمونيسم است منجر به سه گرايش عمده فکری شده است: 1) دست کشيدن از پروژه براندازی سرمايه داری و روی آوری به رفرميسمِ سيستم موجود از سوی "واقع بين های نوين"، "سوسياليست های بازاری" و غيره. 2) ردِ پسا مدرنيستیِ مفهوم تحول کلی  و انکار معنای تاريخی که به تجليل هر آنچه که هست منجر می شود. 3) حفظ ديدگاه ضد سرمايه داری ولی شناسايی مشکلات به منزله ی "پيشرفت" يا "تمدن"، اين رمانتيک گرايی در بر دارنده اين داوری است که ايده حرکت تاريخ تماماً اشتباه بوده و آنچه که واقعاً مي خواهيم، بازگشت به گذشته است. البته اين گرايشات منحصر بفرد نيستند؛ کردار پسا مدرنيسم --تا آنجا که وجود دارد-- رفرميستی است. در حاليکه شاخه ضد پيشرفت ريشه در حمله پسا مدرنيستی به تاريخ دارد. در مواجه با اين آلترناتيوهای صوری، قابل فهم است که بسياری از انقلابيون مجدداً بر تئوری فروپاشی يا زوال تأکيد کنند. چراکه اين تئوری اعلام می کند که کمونيسم يا سوسياليسم همچنان مرحله ی الزامی بعدی تحول جامعه بشری است، که اگرچه ممکن است در جريان طبيعی تحول ش وقفه ايجاد شده باشد ولی همچنان در بحران ها می توانيم ازهم گسيخته گی سرمايه داری را ببينيم. با اين وجود قضيه اين نيست که در مواجهه با جنبه های ناکافی اين تئوری تنها آلترناتيو تأکيد مجدد بر اصول است، بلکه می توانيم و بايد اين جنبه های ناکافی را نقادانه مجدداً بررسی کنيم.

می توانيم ببينيم که تئوری زوال توسط دو شاخه ی عمده از چپ، تروتسکيسم و کمونيسمِ چپ، عرضه می شود. تئوری فروپاشی در مرکز تحليل کمونيست های چپ سرسخت قرار دارد. هر چه که اتقاق می افتد بعنوان دليلی گرفته می شود که فروپاشی در حال تسريع است. اين را می توان بعنوان مثال در رويکرد گروهی همچون جريان بين الملل کمونيستی ICC (International Communist Current) مشاهده کرد که برای شان بحران سرمايه داری مزمن شده است: "تمامی برهه های بزرگ مبارزاتی پرولتاريا توسط بحران سرمايه داری برانگيخته شده است" (ص1). بحران سبب می شود که پرولتاريا دست به اقدام بزند و برای "دخالت گری انقلابيون" قابل دسترس شود. وظيفه انقلابيون اين است که ايده فروپاشی سرمايه داری و تکاليفی که از اين بابت در دستور تاريخ گذاشته شده را انتشار دهند. "دخالت گری انقلابيون درون طبقه شان بايد مقدم بر هر چيز نشان دهد که چگونه اين ازهم گسيخته گی اقتصاد سرمايه داری بيش از هر وقتی ضرورت تاريخیِ انقلاب جهانی کمونيستی را اثبات می کند، درحاليکه همزمان امکان تحقق اين انقلاب را می آفريند." (ص.3)[3] اين يکی از الگوهای واقعيت عينی فروپاشی سرمايه داری است، که از تحرک خود سيستم بر می خيزد، که انقلاب جهانی کمونيستی را ضروری و ممکن می سازد، که وظيفه انقلابيون بردن اين تحليل به درون طبقه ای است که بطور عينی آماده می شود تا اين پيام را بخاطر تجربه اش از بحران پذيرا شود. تاکنون که شانسی  نبوده است! اما هنوز، برای مدافعين اين تئوری، وضعيت فروپاشی فقط می تواند وخيم تر شود؛ نوبت ما هم فرا می رسد.

برای تروتسکيست ها اين تئوری کمتر در خط مقدم است ولی هنوز به تحليل ها و پراتيک شان شکل می بخشد. در مقايسه با تکرار منزه طلبانه ی خط دائمی فروپاشی توسط کمونيست های چپ مدافع اين تئوری، بنظر می رسد تروتسکيست ها در تعقيب سياست باب روز بشدت روان اند. با اين وجود، پشت اين امر، موضع مشابهی خوابيده است. عليرغم تمايل شان در عضوگيری از طريق پيوند با هر نوع مبارزه ای، احزاب تروتسکيست مدل عينيت گرای   مشابهی دارند در مورد اينکه سرمايه داری چيست و چرا در هم شکسته می شود. آنها اعضاء را اکنون گرد می آورند و بعلت اعتقاد به در هم شکستن سرمايه داری در انتظار فرا رسيدن طوفان می مانند تا فرصت رشد و تسخير قدرت برايشان فراهم شود. موضع تروتسکيست های ارتودوکس در بيانيه بنيانگذاری انترناسيونال چهار بيان شده که در آن تروتسکی می نويسد:

پيش شرط اقتصادی برای انقلات پرولتری بطورکلی به نقد به بالاترين نقطه باروری اش که تحت سرمايه داری می تواند برسد نائل شده است. نيروهای توليد بشريت راکد هستند... (ص 8). پيش شرط های انقلاب پرولتری نه فقط "پخته شده" بلکه تا حدودیشروع کرده اند به فاسد شدن. بدون انقلاب سوسياليستی، در دوره تاريخی بعدی، فاجعه تمامی بشريت را تهديد می کند. اکنون نوبت پرولتاريا است، يعنی عمدتاً پيشروان انقلابی اش. بحران تاريخی بشريت به بحران رهبری انقلابی تقليل يافته است.( ص9 )[4]

تفاوت قابل ملاحظه ای در تئوری های اين دو جريان اين است که روايت تروتسکيستی، تاريخاً اتحاد شوروی را بعنوان بخشی از پيشرفت اقتصادی حرکت تاريخ (هزچند بلحاظ سياسی انحطاط يافته) می شناخت، حال آنکه برای کمونيست های چپ اتحاد شوروی نمونه ای از فروپاشی [سرمايه داری] آن دوران بود. از اينرو، تئوری تروتسکيستی که تمايل داشت اتحاد شوروی را بمثابه ترقی خواه و اثبات طبيعت انتقالی عصر ببيند، بخاطر فروپاشی اتحاد شوروی بيشتر به درد سر افتاده است تا تئوری کمونيست های چپ. چرا که برای کمونيست های چپ اين فقط فروپاشی سرمايه داری دولتی بود که سرنوشت اش به درد روشن  شدن معنی بحران دائمی سرمايه داری می خورد. کمونيست های چپ عليرغم بيزاریشان از ساير قسمتهای برنامه ی «جناح چپ سرمايه»، ولی خود را در توافق با اظهاريه های عمومی تروتسکيست ها در باره فروپاشی سرمايه می يابند. در حقيقت ICC حتی معتقد است کمبود های تئوری تروتسکيستی از نداشتن درکی درست از فروپاشی ناشی میشود. زمينه مشابه در تئوری اين دو جريان با ارزيابی از تاريخ شان می تواند شناسائی شود. هر دو ادعای ردای ماترک جنبش های کارگری را دارند. سابقه شان را در انترناسيونال دوم رديابی می كنند، و مباحثه شان اين است که آيا در وجود لنين و تروتسکی يا در شخصيتهائی همچون پانه کوک و يا بورديگا است که سنت کلاسيک مارکسيستی بعد از 1917 يا حوالی آن ادامه يافته است. پس اگر بخواهيم تئوری زوال سرمايه داری را بفهميم و ارزيابیاش کنيم بايد که تاريخ اش را بعقب کشيده و تا مارکسيسمِ انترناسيونال دوم آنرا رديابی کنيم.

تاريخچه مفهوم فروپاشی و اهميت سياسی اش

تئوری فروپاشی سرمايه داری ابتدا در انترناسيونال دوم برجسته شد. برنامه ی ارفورت که از طرف انگلس پشتيبانی شد تئوری زوال و از هم گسيخته گی سرمايه داری را بعنوان ستون فقرات برنامه حزبی بنيان نهاد:

مالکيت خصوصی بر وسايل توليد تغيير يافته است . . . از نيروی محرکه پيشرفت به مسبب فساد اجتماعی و ورشکستگی تبديل شده است. زوال اش قطعی است. تنها سئوالی که بايد پاسخ بگيرد اين است که آيا بايد به نظام مالکيت خصوصی بر ابزار توليد فرصت داد که جامعه را با خود به ورطه ی نابودی بکشاند؛ يا اينکه جامعه بايد خود را از شر اين بارِ گران خلاص کند و بعد --آزاد و پر توان-- راه پيشرفتی که مسير تکامل برای اش تجويز کرده را دوباره از سر گيرد؟ (ص 87) نيروهای مولدی که در جامعه سرمايه داری آفريده شده با خود سيستم مالکيتی که بر بنياد اين نيروها ساخته شده است در ناسازگاری افتاده است. کوشش در سرپا نگه داشتن اين سيستم مالکيت تمامی توسعه آتی جامعه را غير ممکن می سازد، جامعه را محکوم به سکون و زوال می کند.(ص88) سيستم اجتماعی سرمايه داری وقت اش به سر آمده؛ انحلال اش فقط مسئله زمان است. نيروهای اقتصادی مقاومت ناپذيرش به سرنوشت محتوم درهم شکستن توليد سرمايه داری منجر می شود. برپائی نظم نوين اجتماعی بجای نظم کنونی ديگر موضوعی صرفاً مطلوب نيست بلکه امری اجتناب ناپذير شده است.(ص117) با اوضاعی که امروزه برقرار است مدنيت سرمايه داری نمی تواند ادامه يابد؛ يا بايد بجلو بسمت سوسياليسم رفت و يا به بربريت عقب نشست سقوط کرد؟(ص118) تاريخ بشريت نه با ايده ها بلکه با توسعه ی اقتصادی ای تعيين شده است که پيشرفت اش غير قابل مهار است. تاريخی که از قوانين قطعی زير بنائی و نه از آمال و خيال پروری ها پيروی می کند.(ص119)[5]

نه تنها برنامه ارفورت، مثل اين نمونه، بر اجتناب ناپذيری فروپاشی سرمايه اری توسط تناقضات درونی اش پافشاری می کرد بلکه همچنين حاوی اهداف و تاکتيک های بشدت رفرميستی بود. و همين اهداف و تاکتيک ها بودند که بر انترناسيونال دوم مسلط بود و از اينرو ساختن يک سری از مؤسسات سوسياليستی از طريق فعاليت پارلمانی به کردارش تبديل شد. در اين برنامه موضوعات مکررِ تئوری فروپاشی سرمايه داری را مشاهده می کنيم: هويت يابی پروژه انقلابی با پيشروی تکاملی جامعه؛ استناد دادن اولويت به قوانين توسعه اقتصادی سرمايه؛ و تنزل فعاليت های سياسیِ انقلابی به واکنشی نسبت به حرکت اجتناب ناپذير توسعه اقتصادی. باوجودي که برنامه بر نياز به فعاليت های سياسی تأکيد میکند، اما اين فعاليت ها در خدمت توسعه ی عينی ديده میشود. سوسياليسم نه بعنوان آفريده ی آزاد پرولتاريا، بلکه بعنوان نتيجه طبيعی توسعه ی اقتصادی ديده می شود که پرولتاريا وارث اش می شود. اين دريافتی است که ما بايد خود را از شرش خلاص کنيم، دريافتی که آنانی که خودشان را بعنوان وارثين "سنت کلاسيک مارکسيستی" و از اينرو انترناسيونال دوم می پندارند در آن سهيم هستند. برنامه ارفورت فقط يک سازش بين موضع "انقلابی" مبنی بر اينکه سرمايه داری به نقطه پايان اش می رسد و باقی مانده های رفرميست نبود: اين بخش "انقلابی" قبلاً مفهوم انقلابی سقوط سرمايه داری را به مفهومی مکانيکی، اقتصادی و تقديرگرايانه تبديل کرده بود.

ميراث مارکس

انترناسيونال دوم با انطباق تئوری فروپاشی سرمايه داری خودش را بعنوان بخش "مارکسيست" جنبش کارگری هويت داد. در حقيقت برای اکثريت اعضای انترناسيونال دوم، مثل اکثريت اعضای امروز احزاب لنينيستی، سرمايه مارکس اثر بزرگ ناخوانده ای بود که سقوط سرمايه داری و اجتناب ناپذيری سوسياليسم را اثبات می کرد. بد خلقی شخصی بين مارکس و باکونين بر ماهيت شکاف در انترناسونال اول سايه افکنده بود. با تأسی به دبور  Debor، می توانيم تشخيص دهيم که در آن زمان هم مارکس و هم باکونين، و از آن زمان به بعد هم مواضع آنارشيستی و هم مارکسيستی، نقاط قوت و ضعف متفاوتی از انديشه تاريخ جنبش کارگری را عرضه می کنند. بلحاظ سازمانی، در حاليکه مارکس در تشخيص خطر استفاده از نهاد دولت ناکام ماند، درک نخبه گرای باکونين مبنی بر اينکه صد انقلابی رشته های انقلاب اروپا را به حرکت در می آورند نيز سلطه گرايانه بود. در حاليکه "مارکسيست ها" نظريه ای را بسط داده اند تا تغييرات سرمايه داری درک شود، ولی اغلب در بکارگيری آن تئوری در فعاليت انقلابی ناموفق بودند؛ آنارشيستها واقعيت نياز به فعاليت انقلابی را محفوظ داشتند ولی به تغييرات تاريخی سرمايه داری پاسخی نداده اند تا قادر شوند راه های متحقق کردن آن نياز را دريابند. در حاليکه عناصر درست انديشه های آنارشيسم هميشه بايد در نقدمان حضور داشته باشد، ولی اگر تمايل به بسط و پرورش تئوری داريم می بايد خطوط مارکسيستی آن جنبش را نشان دهيم.[6] 

حال سئوال اين است که آيا انترناسيونال دوم نکات ارزشمندی را از نطرگاه مارکس اقتباس نمود؟ بمانند تفاوت های شخصی بين مارکس و باکونين، شکاف در انترناسيونال اول بين اين دو همچنين اختلافی جدی در مورد چگونگی برخورد با سرمايه داری را بازتاب می داد. نقد مارکس از اقتصاد سياسی اقدامی ورای نقد اخلاقی يا اتوپيائی از سرمايه داری بود. اين نقد، در پاسخ گوئی به نياز درک حرکت سرمايه بمنظور روشن کردن خود عمل براندازی، مهر باطلی بود بر اين نگاه ساده به سرمايه داری که چون بد است بايد براندازيم اش. عکس العمل مارکس و باکونين به کمون پاريس اين را نشان می دهد. باکونين عمل را ستود و تلاش کرد که صد انقلابی اش را در انقلاب همه جا حاضر سازمان دهد. در حاليکه مارکس اشکال يافته شده توسط کموناردها که از آن طريق سرمايه داری می تواند نفی شود را برسميت شناخت؛ در عين حال معتقد بود که شکست کمون ضعف پرولتاريا را در آن زمان نشان داد. آنچه که نقد مارکس از اقتصاد سياسی انجام داد اين بود که تئوری توسعه سرمايه داری ای را عرضه کرد که تشخيص می داد سرمايه داری يک سيستم انتقالی حکومت طبقاتی است که از جامعه طبقاتی گذشته برخاسته ولی فراسوی هر سيستمی از گذشته پويا است.

برنامه ارفورت و عملکرد انترناسيونال دوم روايت بخصوصی از بينش مارکس را عرضه می کند. تئوری زوال سرمايه داری روايتی است از معنای بينش مارکس که سرمايه داری يک سيستم انتقالی است، روايتی است که تصوير  مشخصی از پويائی توسعه را به تئوری مکانيکی و تقديرگرايانه ی سقوطِ اجتناب ناپذير تبديل می کند. اگر فکر می کنيم ارزشی در کار مارکس موجود است، که بيشتر مارکسيست ها گم اش کرده اند، آن ارزش چيست؟ مارکس تحليل کرد که چگونه نظام حکومت طبقاتی و مبارزه طبقاتی از طريق کالا، کار مزدی و غيره عمل می کند. سرمايه داری اساساً گردش کار از خود بيگانهِ در شکل ارزش است. اما اين بدين معنا است که "عينيت" سرمايه داری بعنوان گردش کارِ ازخودبيگانه هميشه در معرض گسيخته گی يا بيگانگی از بخش ذهنی است. استهزاء تلخ در انشعاب انترناسيونال اول اين است که باکونين فرض می کرد که "اقتصادِ" مارکس بسيار خوب است. اما او تشخيص نداد که سهم [کار] مارکس اقتصاد نبود، بلکه نقد اقتصاد بود و لذا نقد جدائی سياست از اقتصاد نيز بود.[7] بطوريکه خواهيم ديد، انترناسيونال دوم در اقتباس "اقتصاد" مارکس همان اشتباه را مرتکب شد. يعنی نقد اقتصاد سياسی که به انقلابيون ارائه شده بود را بمثابه اقتصاد گرفت بجای اينکه آنرا بعنوان نقد شکل اجتماعی جامعه سرمايه داری بگيرد.

پشت تئوری فروپاشی تصويری از اينکه سوسياليسم چيست موجود است: يعنی راه حلی برای "آنارشی بازار سرمايه داری" و آزادسازی نيروهای مولده از قيد روابط تملک خصوصی سرمايه دارانه. سرمايه داری بمثابه اقتصاد غير معقول ديده می شود و سوسياليسم برابر با اقتصاد کاملاً برنامه ريزی شده. تئوريسين های اين حرکت [حرکت سرمايه بسمت فروپاشی]، با تمرکز بر ايده مارکس مبنی بر اينکه سيستم سهام مشترک " فسخ سيستم سرمايه داری خصوصی بر بنياد خود سيستم سرمايه داری است".[8] متقاعد شده بودند که حرکت سرمايه در تأيدشان بوده است،  آنها تصور می کردند که اجتماعی شدن بيشتر توليد که نشانه اش در گسترش سيستم اعتباری و تبديل شرکت های سهام مشترک به تراست ها و انحصارات بود بستری برای سوسياليسم بوده است. و بدين ترتيب، در يک زمان نامشخص انقلاب بوقوع می پيوندد و سرمايه دارها کنترل ضعيف شان را بر نيروهای مولده اجتماعی شده از دست می دهند. و اين کنترل به دست کارگرانی می افتد که می توانند توسعه ی تاريخی شان را ادامه دهند.

اين برداشتی خوشبينانه از مسيرهای توسعه سرمايه داری است که نمايندگی دگرگونی اجتماعی را به حرکتِ سرمايه بسوی تمرکز و هماهنگی می دهد. بنای نظريه ای در مورد اينکه چگونه سرمايه داری به سوسياليسم منتقل می شود (براساس نظريه هائی که در بالا گفته شد)، شالوده اش بر اين اعتقاد قرار دارد که جلدهای اول تا سوم سرمايه بررسیِ سيستماتيکِ کامل و علمی ای از سرمايه داری و سرنوشت اش را بدست می دهد. اين بدين معنا است که کتاب سرمايه را اساساً تمام شده و کامل ديد، در حاليکه اينگونه نيست.[9] انگلس جلد دوم و سوم سرمايه را برای چاپ آماده کرد، که در آن همچون جلد اول، اگرچه اشارات غير مستقيم به فناپذيری سرمايه داری وجود دارد، اما دارای هيچ تئوری تمام شده ای که چگونه سرمايه داری زوال می يابد و درهم شکسته می شود نيست. با رکود مداوم دهه های1870 و 80،18 انگلس خودش بسمت چنين تئوری ای کشش پيدا کرده بود، بااين وجود هيچگاه بطور قطعی به يک جمع بندی نرسيد. اين بحران و موضع گمان پردازانه انگلس بود که کائوتسکی را تشويق کرد که فروپاشی سرمايه داری را در مرکز برنامه ارفورت قرار دهد، و جابجائی رکود با رونق طولانی دهه1890 بود که مباحثات رويزيونيستی را رونق بخشيد.

رويزيونيسم و مخالفت کاذب اش

برنشتين مدافع اصلی رويزيونيسم بود و مخالفين اش در ابتدا کائوتسکی و سپس جالب توجه تر لوکزامبورگ بودند. در يک سطح برنشتين برای اينکه حزب تئوری اش را با تاکتيک های اش همخوان سازد و رفرميسم را تمام وکمال بپذيرد، مباحثه می کرد. با اين وجود کانون مباحثه و جدل رويزيونيستی اش، پافشاری اش بر انديشه نزول و فروپاشی اقتصاد بود که در برنامه ارفورت گنجانده شده بود. برنشتين معتقد بود که پايان رکود طولانی و تغييرات در سرمايه داری ثابت کرده است که اين بخش از برنامه اشتباه است: بعنوان مثال رشد کارتل ها و تجارت جهانی و نظام اعتباری نشان داده که سرمايه داری قادر است گرايش اش بسمت بحران را بر طرف کند.  او می گفت که  ميراث مارکس دوگانه است، از يک طرف "سوسياليسم محض علمی مارکسيستی" و از طرف ديگر "جنبه های کاربردی" که تعهدش به انقلاب را در بر دارد. برنشتين استدلال می کرد که پندار نزول و فروپاشی و موضع انقلابی که از آن استنباط می شود بلحاظ علمی غلط بوده (و نيز عناصر ديالکتيک در نوشته های مارکس که اين موضع را برانگيخته) و بايد از برنامه حذف شود. در مباحثه پر حرارت بر سر اين موضوع برنشتين و کائوتسکی درگير کشمکشی آماری شدند بر سر اينکه آيا تئوری فروپاشی درست است يا نه.[10]

نکته با اهميت در باره مباحثات حول رويزيونيسم اين بود که هم کائوتسکی و هم برنشتين در باره تاکتيک ها با هم توافق داشتند، مباحثه ی آتشين در باره تئوری، مشارکت شان در باره عمل را پنهان می کرد. آنچه کائوتسکی از آن دفاع می کرد و آنچه برنشتين به آن حمله می برد کاريکاتوری از تئوری انقلابی بود؛ تئوری بسبب جدائی اش از عمل ايدئولوژی می شود. بعلاوه [اين تئوری] بيشتر به مارکسيسمِ انگلس نزديک بود تا به افکار مارکس. کائوتسکی اعتبارش را از هم پيوندی با آن دو پير مرد بدست آورده بود، اما ارتباطش تقريباً تنها و تنها با انگلس بود. کائوتسکی پروسه ای که از طريق انگلس (در کارهائی همچون ديالکتيک طبيعت) شروع شده را ادامه داد؛ يعنی پروسه ای که سوژه در ديدگاهی تحول گرايانه ی جبری از تاريخ گم می شود.

وقتی انقلابيونی همچون لوکزامبورگ در اين مباحثات مداخله کردند، از موضعی پشتيبانی کردند که از پيش حاوی انکار موضع محکم انقلابی بود. انتقاد لوکزامبورگ به برنشتين در سطحی عميق تر از کائوتسکی بود. او تشخيص داد که تا چه درجه ای برداشت برنشتين از مارکس جنبه ی ديالکتيک انقلابی اش را از دست داده و آنرا تا حد اقتصاد بورژوائی پايين کشيده بود. در حاليکه کائوتسکی کوشيد که ثابت کند در سرمايه مارکس مسئله دوگانه گی نبوده و عقيده  فروپاشی سرمايه داری و نياز به انقلاب مطلقاً علمی بوده است؛ لوکزامبورگ به دوگانه گی پی برد: " دوگانه گی سوسياليسم آينده و سرمايه داری حاضر ... دوگانه گی سرمايه و کار، دوگانه گی بورژوازی و پرولتاريا ... دوگانه گی آنتاگونيسم طبقاتی که درون نظم اجتماعی سرمايه داری حک شده است."[11] در اينجا با کوششی برای احيای چشم انداز انقلابی سوسياليسم و دوری از علم گرائیِ انترناسيونال دوم مواجه ايم. با اين وجود وقتی که او موضع خودش را درباره فروپاشی پرورش داد شکل ديگری از دوگانه گی مطرح شد. موضع اش به طرز ناسازگاری بين تعهد انقلابی از يک طرف و از طرف ديگر يک تئوری عينی از فروپاشی سرمايه داری تقسيم شده بود. تئوری فروپاشی اش بر بنياد بازخوانی طرح های مارکس[12] قرار داشت تا عدم امکان نهائی باز توليد سرمايه را نشان دهد، حال آنکه هدف طرح ها اين بود که نشان دهد تحت چه شرايطی بازتوليد ممکن می شود، هرچند طرح ها دلالت بر ناپايداریِ بازتوليد سرمايه داشت. به طرز تعجب آوری برای کسی که متعهد به اقدام انقلابی توده ای از پايين بود، تئوری لوکزامبورگ در باره ی بحران، زوال و فروپاشی سرمايه داری کاملاً در سطح گردش و بازار قرار داشت و لذا پرولتاريا را ابداً دخالت نمی داد. در سطح آن طرح ها هر کسی خريدار يا فروشنده کالاها است، و از اينروکارگران عامل مبارزه نمی توانند باشند.

تئوری زوال لوکزامبورگ بر مبنای اين فرض ارائه می شود که سرمايه داری به بازارهای خارجی غير سرمايه داری نياز دارد تا سود اضافی را جذب کند و وقتی که اين بازارها ته بکشد آنگاه فروپاشی سرمايه داری اجتناب ناپذير است. البته اين اظهاريه بدين معنا نبود که وی متعهد به نبرد سياسی نبوده است؛ او توصيه نمی کند که بايد منتظر فروپاشی بمانيم، بلکه برعکس استدلال می کند که پرولتاريا  قبل از فروپاشی بايد انقلاب کند و می کند. با اين وجود ولی موضع اش اقتصادگرايانه است، بدين معنا که فروپاشی سرمايه داری را بنا به عدم تعادل صرفاً اقتصادی امری مسلم می گيرد حتی اگر چه، مثلاً به تعبير تئوری ارتودکس انترناسيونال دوم که به آن نيروهای اقتصادی تکيه می کند که سوسياليسم را ببار آورد، تئوری لوکزامبورگ اقتصادگرايانه نبود. او يک انقلابی بود و در انقلاب آلمان مشارکت داشت، ولی برداشت اش از پروسه ی سرمايه داری، که بنظر می رسد بر بنياد سوء تعبيرش از نقش طرح های مارکس مستقر بود، اشتباه بود. بهرحال او فکر می کرد که واقعيت علمی می بايستی اثبات کند که سرمايه داری نمی تواند تا بی نهايت گسترش يابد و بنا به اين ضرورت است که راه حل پر شور "جدال فروپاشی" را در می يابيم.

چپ های انترناسيونال دوم کسانی که منکر ورشکستگی سرمايه داری بودند را بعنوان حرکت کنندگان بسمت رفرميسم می ديدند. آنها تصديق می کردند که چنين حرکتی طبيعی بود برای اينکه: "اگر شيوه توليد سرمايه داری بتواند گسترش بی حد و حصر نيروهای مولده توسعه ی اقتصادی را تضمين کند، پس براستی سرمايه داری شکست ناپذير است. مهمترين دليل عينی در پشتيبانی از يک تئوری اجتماعی فرو می پاشد. فعاليت سياسی سوسياليستی و معنای عقيدتی مبارزه طبقاتی پرولتاريائی ديگر بازتاب رويدادهای اقتصادی نخواهد بود، و لذا بيش از اين سوسياليسم يک ضرورت تاريخی بنظر نخواهد رسيد."[13] برای کسانی که از لوکزامبورگ پيروی می کنند دليل اينکه انقلابی باشند اين است که سرمايه داری بنا به گرايش خالصاً اقتصادی حامل بحران لاينحلی است که گرايش اش بسمت از هم پاشيده گی است؛ و اين ازهم پاشيده گی زمانی عملی می شود که بازارهای خارجی اشباع شوند. فروريزی سرمايه داری و انقلاب کارگری بعنوان مقوله هائی کاملاً سوا از هم ديده می شوند، و ارتباط اين دو فقط بر بستر اين عقيده قرار می گيرد که  فروپاشی سرمايه داری انقلاب کارگری را ضروری می کند.

در حاليکه لوکزامبورگ مطلقاً به عمل انقلابی متعهد بود و بر عکس لنين مطمئن بود که چنين عمل انقلابی بايد که عمل خود پرولتاريا باشد، اما بطرز دوگانه ای فکر می کرد آنچه که اين عمل انقلابی را ضروری می سازد اين واقعيت است که در فقدان چنين عمل انقلابی ای، سرمايه داری به ورطه ی بربريت سقوط خواهد کرد. او در اين ارزيابی اشتباه می کرد؛ درحقيقت سرمايه داری فقط از طريق عمل پرولتاريا سقوط خواهد کرد. آنچه که لازم بود در برابر برنشتين استدلال شود اين نبود که سرمايه دار توسط اشکال برنامه ريزی خودش نمی تواند مشکلات اش را حل و فصل کند (باوجوديکه نمی تواند بطور دائمی مشلات اش را حل کند چون که اين مشکلات ريشه در مبارزه طبقاتی دارند) و برای اين منظور فقط به برنامه ريزی سوسياليستی نياز است. آنچه که واقعاً می بايست مورد مباحثه قرار می گرفت اين بود که اصولاً بحث درباره ی اينکه آيا مسائل سرمايه داری مي توانند درون خود سرمايه داری حل شوند و يا اينکه حل اين مسائل فقط از طريق برنامه ريزی سوسياليستی ميسر است، نگرفتن نکته ی اصلی بود. اين مسائل، مسائل ما نيستند. مسئله ما از نوع بيگانگی کنترل بر زندگی  و عمل مان است. حتی اگر سرمايه داری بتواندگرايش اش به سمت بحران را حل کند، که نمی تواند زيرا چنين گرايشی بيان آنتاگونيسم طبقاتی است، بازهم اين پاسخی به مسئله ما نمی دهد.

اشکال، اما، همين جا است. اقتصاد سوسياليستی ای که از سوی مارکسيست های انترناسيونال دوم تصوير می شد راه حلی برای رفع مشکلات سرمايه داری بود و بمعنای دقيق کلمه سرمايه داری دولتی بود. چپ های بهترسوسيال دمکرات، سوسياليسم را با خود رهائی پرولتاريا همانند دانستند[14]، ولی جدال اصلی شان با موضع سرمايه داری دولتیِ جناح راست و مرکز حزب ، تحت الشعاع جدال با رويزيونيست ها بر سر موضوع فروپاشی سرمايه داری قرار گرفت. اين البته به اين معنا نيست که حزب سوسيال دمکرات آلمان و انترناسيونال دوم صرفاً حزب سرمايه داری دولتی بودند. آنها آرمان های واقعی ميليون ها کارگر را ابراز می کردند، و اغلب اين کارگرانِ اعضای احزاب انترناسيونال دوم بودند که در فعاليت های کمونيستی پيشقدم می شدند. ولی انترناسيونال دوم بلحاظ ايدئولوژيکی اهداف سرمايه داری دولتی را داشت و آنهائی که به فراسوی اين اهداف رفتند، همچون لوکزامبورگ، همراه با تناقض بودند. بخشی از اين تناقض بعلت حفظ تئوریِ عينی گرای زوال سرمايه داری بوده است.

برنشتين در مورد اجتناب ناپذيریِ از هم پاشيدگی سرمايه داری و حتميت و جبرگرائی انقلاب سوسياليستی، به نفع رفرم اجتماعی و کنار گذاشتن داعيه انقلاب به کائوتسکی و ارتدکسیِ انترناسيونال دوم حمله کرد. ولی در واقع عقيده حتميت تحول اقتصادی همتای کامل رفرميسم بود. تئوری فروپاشی انترناسيونال دوم دلالت داشت بر درکی قدرگرايانه از پايان سرمايه داری، و از اينرو به رفرميسم بعنوان آلترناتيوی برای مبارزه طبقاتی ميدان داد. در عين حال، تئوری زوال يا فروپاشی که از سوی انقلابيون به پيش کشيده شد از آنچه که برنامه ارفورت بطور ضمنی دربرداشت متفاوت بود. برای کسانی همچون لوکزامبورگ و لنين مفهوم فروپاشی اقتصادی از نتيجه پايانی مرحله ی آخر سرمايه داری --امپرياليسم يا سرمايه داری انحصاری-- هويت می يابد. آنها در تشخيص تغييرات سرمايه داری بطرز شگرفی به برنشتين نزديک تر بودند تا به کائوتسکی. آنها مخالفت شان را با نتايج رفرميستی برنشتين از طريق تأکيد بر تعهدشان نسبت به فروپاشی اجتناب ناپذير سرمايه داری برجسته کردند. دقيقاً همان تغييراتی را که برنشتين می پنداشت نشان دهنده تجديد حيات سرمايه از هر گرايشی  به سمت فروپاشی است، آنها بعنوان مظهر ورود به مرحله ی نهائی قبل از فروپاشی می ديدند.

مسئله سياسی رفرم يا انقلاب منوط به مسئله غلط عملی زوال سرمايه داری شده است. برای سوسيال دموکرات های چپ تأکيد بر اينکه سرمايه داری در حال نزول است و به فروپاشی اش نزديک می شود اساسی بنظر می رسد. معنای "مارکسيسم" خلاصه شده به پذيرش اينکه سرمايه داری ورشکسته است و لذا اقدام انقلابی ضروری است.

ازاينرو اينان در عمل انقلابی درگير می شوند، ولی همانطور که ديديم، چون تمرکزشان بر تضادهای عينی سيستم با فعاليت ذهنی انقلابی بعنوان واکنشی به آن عينيت است، [عمل انقلابی] را به پيش شرط های براستی ضروری پايان سرمايه داری (يعنی توسعه ی مشخص ذهنيت انقلابی) ربط نمی دهند. برای بيشتر اعضای انقلابی  جنبش همچون لنين و لوکزامبورگ بنظر می رسيد که موضع انقلابی موضع اعتقاد به درهم شکسته گی سرمايه داری باشد. در حاليکه در حقيقت تئوری درهم شکسته گی ، موضع رفرميستی را در ابتدای انترناسيونال دوم امکان پذير ساخت. نکته اين بود که تئوری نزول سرمايه داری بعنوان تئوری فروپاشی، بعلت تضادهای عينی خودش، اساساً در بردارنده طرز برخوردی برداشت گرايانه مقدم بر عينيت سرمايه داری است. درحاليکه مقتضيات واقعی انقلاب بريدن از اين رويکرد برداشت گرايانه است. مسئله بنيادی در مباحث حول رويزيونيسم در انترناسيونال دوم اين است که هر دو طرف [مدافعين و مخالفين رويزيونيسم] در بينش تحليل رفته ای از اقتصاد بعنوان صرفاً توليد چيزها مشترک اند. درحاليکه اين توليد و بازتوليد روابط هم هست که طبيعتاً در بردارنده آگاهی افراد از آن روابط هم می شود.[15] اين نوع اقتصاد گرائی (ديدن اقتصادی چيزها و نه روابط) تمايل اش در جهت اعتقاد به توسعه ی مستقل نيروهای توليدی جامعه و خنثی بودن تکنولوژی است. با ديدن اقتصاد به اين روش، آنگاه توسعه و فروپاشی سرمايه داری امری فنی و سنجش پذير می شود. چون انترناسيونال دوم به اين برداشت طبيعت گرايانه  از معنای توسعه ی اقتصادی سرمايه داری اعتقاد داشت، می توانست اعتقاد به فروپاشی سرمايه داری را بدون تعهد به عمل انقلابی حفظ کند. و چون چپ [انترناسيونال] تئوری فروپاشی را بمثابه تئوری انقلابی می شناخت، لنين می توانست متعجب شود که چگونه کائوتسکی، که روايت اين تئوری را در برنامه ارفورت گنجانده بود، می توانست به آرمان انقلاب خيانت کند. وقتی که جناح چپ عليه همدستی جريان غالب انترناسيونال با سرمايه جنگيد، تئوری فروپاشی را با خودشان حمل کردند. بنابراين سوسيال دمکرات های راديکال نظير لنين و لوکزامبورگ عمل انقلابی را با موضع نظری قضا و قدری که ريشه در رفرميسم داشت درهم ادغام کردند.

گفتن اينکه انترناسيونال دوم در اقتصادگرائی مقصر بود نقطه مشترکی شده است. بايد بيانديشيم که اين به چه معنائی است تا ببينيم آيا تروتسکيست ها و کمونيست های چپ که ممکن است سياست های انترناسيونال دوم را نقد کرده باشند خودشان فرای تئوری های اين انترناسيونال رفته اند؟ قضاوت ما اين است که آنها فراتر نرفته اند؛ آنها تئوری تحليل رفته ی انترناسيونال دوم در مورد اقتصاد سرمايه داری (و گرايش اش به سمت بحران و فروپاشی و مبارزه سياسی و اجتماعی که از طريق اين بحران در سطح اقتصادی دامن زده می شود) را حفظ کرده اند. نقد اينان در درک اينکه عينيتی که با آن مواجه ايم عبارت است از رابطه ی سرمايه-کار مزدی ناکام می ماند؛ يعنی درک رابطه اجتماعی استثمار طبقه که درست در سراسر جامعه ی سرمايه داری اتفاق می افتد. حوزه های بازتوليد، توليد، سياست، ايدئولوژيک، همه دقايقی در هم تنيده از آن رابطه هستند و اينها درون افراد بازتوليد می شوند.

سوسيال دمکراسی راديکال

از طريق سوسيال دمکرات های راديکالی نظير لوکزامبورگ، لنين و بوخارين بود که انديشه کامل عصر فروپاشی سرمايه داری به تصوير درآمد. يعنی اين اعتقاد که در مرحله ی مشخصی --معمولاً در حدود سال 1914-- سرمايه داری به مرحله ی نهائی نزول اش وارد شده است. کتاب انباشت سرمايه لوکزامبورگ مرجعی از تئوری نزول است ولی اکثر انقلابيون آن زمان و حال با ارزيابی اش مخالف بوده اند.[16] ساير سوسيال دمکرات های چپ همچون بوخارين و لنين تئوری شان در مورد امپرياليسم و مرحله ی فروپاشی سرمايه داری را بر بنياد کتاب سرمايه مالیِ هيلفردينگ قرار دادند. هيلفردينگ در کتاب اش مختصات جديدی از اقتصاد سرمايه داری ( ادغام بانک ها و شرکت های با سهام مشترک، گسترش سيستم اعتباری، محدوديت رقابت توسط کارتل ها و تراست ها) را با سياست خارجی توسعه طلبانه دولت-ملت مرتبط کرد. باوجوديکه هيلفردينگ اين مرحله را بعنوان زوال سرمايه داری و انتقال به سوسياليسم می ديد، اما فکر نمی کرد که سرمايه داری الزاماً فرو خواهد پاشيد يا گرايش اش به سمت جنگ الزاماً متحقق می شود؛ و لذا سياست  هيلفردينگ به سمت رفرميسم چرخيد. تئوری های بوخارين و لنين که بعد از سال 1914 عرضه شد امپرياليسم و جنگ را بعنوان سياست غير قابل احتراز سرمايه مالی می ديدند. آنها اين شکل از سرمايه داری را قاطعانه بعنوان نزول سيستم می شناختند، زيرا با پيشرفت طبيعیِ سرمايه مالی و سرمايه انحصاری به سوی توسعه طلبی امپرياليستی و جنگ، تنها تحول بعدی می بايد که انقلاب کارگری باشد.[17]

لنين در کتاب امپرياليسم، که نزد هواداران اش متنی حياتی برای عصر جديد بحساب می آيد، مرحله ی امپرياليستی سرمايه داری را اينگونه تعريف می کند: "بمثابه سرمايه داری در حال انتقال، يا، بطور دقيقتر، بمثابه سرمايه داری محتضر."[18] برای لنين، برنامه ريزی سرمايه دارانه کمپانی های بزرگ "شاهدی است دال بر اينکه اجتماعی شدن توليد را داريم و نه صرفاً بهم وابسته شدن [توليد] را؛ و اينکه ديگر روابط خصوصی اقتصادی و مالکيت پوسته ای را تشکيل می دهند که بيش از اين مناسب محتوای اش نيست، پوسته ای که اگر برداشتن اش به طرزی مصنوعی به تأخير بيافتد الزاماً بايد فاسد شود، پوسته ای که ممکن است در وضعيت زوال برای تقريباً مدتی طولانی باقی بماند، ولی به ناگزير برداشته خواهد شد."[19] نوشته لنين، همچون کتاب امپرياليسم و اقتصاد جنگیِ بوخارين که تأثير عظيمی بر نوشته لنين داشت، تحليل هيلفردينگ از "مرحله نهائی سرمايه داری" --انحصارات، سرمايه مالی، صدور سرمايه، شکل گيری کارتل ها و تراست های بين المللی، تقسيم ارضی جهان-- را اقتباس کرد. ولی در حاليکه هيلفردينگ می انديشيد که اين تحولات، بويژه برنامه ريزی دولتی در اين مرحله ی "سرمايه داری سازمان يافته"، مترقيانه است و پيشروی صلح آميز به سوسياليسم را ممکن می سازد، لنين می انديشيد که آن عوامل نشان دادند که سرمايه داری بيش از اين نمی تواند بطرزی مترقيانه تحول يابد. پيوستگی بين تئوری رفرميستی انترناسيونال دوم و تئوری "انقلابی" بلشويک ها با معيار تکوين سوسياليسم بمثابه اجتماعی کردن توليد سرمايه داری تحت کنترل کارگری يکی از عوامل کليدی ناکامی های چپ در قرن بيستم است. هيلفردينگ می نويسد:

گرايش سرمايه مالی اين است که کنترل اجتماعی توليد را مستقر کند، ولی اين شکل آنتاگونيستی اجتماعی کردن است، چرا که کنترل اجتماعی توليد در اختيار بی چون و چرای يک آليگارشی باقی می ماند. مبارزه برای خلع يد از اين آليگارشی يک دوره نهائی از مبارزه طبقاتی بين بورژوازی و پرولتاريا را تشکيل مي دهد. عملکرد اجتماعی کردن سرمايه مالی وظيفه غلبه بر سرمايه داری را شديداً تسهيل می کند. وقتی که سرمايه مالی مهمترين شاخه های توليد را تحت کنترل خودش درآورده باشد، برای جامعه کافی است که از طريق ارگان اجرائی آگاه ش (يعنی دولت که توسط طبقه کارکن تسخير شده است) سرمايه مالی را مصادره کند تا کنترل بلاواسطه ی اين شاخه های توليدی را به چنگ آورد ...گرفتن مالکيت 6 بانک بزرگ برلن به معنای گرفتن مالکيت مهمترين حوزه های صنعت در مقياس بزرگ است، و اين امر مراحل مقدماتی سياست گذاری سوسياليستی در اثنای دوران گذار، وقتی که محاسبه سرمايه دارانه هنوز ممکن است مفيد باشد، را بشدت تسهيل می کند.[20]

هنريک گروسمن، کسی که بعداً خواهيم ديد يکی از تئوريسين های اصلی زوال سرمايه داری است، به اين برداشت به اين گونه ارجاع می دهد: "آرزوی يک بانکدار که از طريق سيستم اعتباری سودای قدرت  بر صنعت درسر دارد ... کودتاگری آگوست بلانکی به علم  اقتصاد برگردانده شد."[21] حال اينرا با لنين مقايسه کنيد که گروسمن احساس نزديک تری به او داشت:

سرمايه داری در قالب بانک ها، سنديکاها، سرويس پست، اجتماعات مصرفی، و دفاتر اتحاديه های کارکنان، يک دستگاه حسابداری آفريده است. بدون بانک های بزرگ سوسياليسم غيرممکن خواهد بود.

بانک های بزرگ همان "دستگاه دولت" است که به آن نياز داريم تا سوسياليسم را بوجود آوريم، و آنرا حاضر و آماده از سرمايه داری می گيريم؛ در اينجا وظيفه ما ترميم اين دستگاه عالی است که بطرزی سرمايه دارانه معيوب شده است، برای اينکه آنرا حتی بزرگتر کنيم، حتی دمکراتيک تر، حتی جامع تر. کميت به کيفيت تبديل می شود. يک بانک منحصر بفرد دولتی، بزرگ تر از بزرگ ترين ها، ستون فقرات جامعه ی سوسياليستی خواهد بود.[22]

در حاليکه هيلفردينگ فکر می کرد که تسلط بر سرمايه مالی می تواند بتدريج انجام شود، لنين معتقد بود که اين کار نيازمند انقلاب است. ولی هر دو سوسياليسم را با تسلط بر اشکال برنامه ريزی، سازمان و کار سرمايه داری يکی می گرفتند.

برای لنين، امپرياليسم بمثابه مرحله ی انحصاری و سرمايه مالی، مرحله ی فروپاشی سرمايه داری بود. لوکزامبورگ با تحليل متفاوتی اما نتيجه مشابهی داشت، به اين معنا که فروپاشی اجتناب ناپذير است. لنينيست ها در جدلی بيرحمانه لوکزامبورگ را به جبرگرائی و خودانگيخته گرائی و نيز عدم اعتقاد به مبارزه طبقاتی متهم کردند. ولی با وجوديکه تحليل لوکزامبورگ و لنين از امپرياليسم متفاوت بود، دريافت شان از پايان سرمايه اساساً مشابه بود، يعنی اينکه تحول سرمايه داری بسمت فروپاشی پيش می رود و لذا بسته به انقلابيون است که از آن سوسياليسم بيافرينند تا بربريت حاصل نشود. هيچکدام از اين متفکرين عليه مبارزه طبقاتی نبودند؛ برای هر دو ايده اين است که تحول سرمايه داری به نقطه ی بحران رسيده است و از اينرو حالا به عمل کردن احتياج داريم.

با اين حال، فراسوی اين تشابه انديشه بين لنين و لوکزامبورگ که سرمايه داری وارد مرحله ی نهائی اش می شود، تفاوت قابل ملاحظه ای وجود دارد. درحاليکه لوکزامبورگ تا حدودی مدل دولت گرايانه انترناسيونال دوم در باره انتقال به سوسياليسم را نقد می کرد، لنين نمی کرد. در مباحثات ميان سوسيال دمکرات ها پس از انقلاب بلشويکی، لنينيسم از يک طرف به اراده گرائی متهم شد و از سوی ديگر برای قوت قلب دادن به مبارزه طبقاتی مورد دفاع قرار گرفت. آنچه که واقعاً مطرح بود اين بود که لنين موضعی عينی گرا در باره سوسياليسم اتخاذ کرد: تحول ديالکتيکی عينیِ درونِ اقتصاد با نگاهی اراده گرايانه ادغام شد تا سوسياليسم بتواند ساخته شود. او برای رسيدن به مقصود روی مبارزه طبقاتی سوار شد؛ با عنايت بيشتری اگر بشود گفت، به مبارزه طبقاتی پاسخ داد و توسط آن به پيش رانده شد. ولی وقتی در قدرت قرار گرفت، تحول اقتصادی را از بالا آغازيد، زيرا اين همانی بود که با سوسياليسم برابر می پنداشت. لنين و بلشويک ها از مارکسيسمِ انترناسيونال دوم برش کردند؛ بويژه از تئوری ارتودکسِ مراحل که برای روسيه حاکی از آن بود که بايد قبل از اينکه بتواند انقلاب پرولتری داشته باشد انقلاب بورژوائی را بايد از سر بگذراند. ولی اين برشی بنيادی از تئوری اقتصادی نيروهای مولده انترناسيونال دوم نبود. تئوری تروتسکی در باره انقلاب مداوم، که بلشويک ها آنرا عملاً در سال 1917 پذيرفتند، بر مبنای نقد انديشه یِ چيز واره شده یِ تحول نيروهای مولده نبود که از سوی انترناسيونال دوم پی گيری می شد؛ بلکه بر مبنای تأکيد بر ديدن اين تحول در سطح بازار جهانی بود. توسعه نيروهای مولده ای که بطور محدود سنجيده می شد، همچنان بعنوان پيش شرط سوسياليسم به شمار می رفت. بطور ساده ای پنداشته می شد که سرمايه داری در بالاترين مرحله ی فروپاشی اش آن توسعه را برای روسيه فراهم نخواهد کرد.[23]

بلشويک ها پذيرفته بودند که ضروری است روسيه نيروهای توليدی اش را توسعه دهد و چنان توسعه ای با نوگرائی سرمايه داری همسان بود؛ آنها داوطلبانه ترجيح دادند که خودشان نيروهای مولده را به طرزی اجتماعی شده توسعه دهند. طبيعت توسعه ی ادغام شده و ناموزن تحت امپرياليسم بدين معنی بود که چون سرمايه داری در توسعه ی خودش ناموفق بود، پس بلشويک ها می بايدکه اين وظيفه را انجام می دادند. البته بلشويک ها حمايت يک انقلاب در اروپای غربی را انتظار داشتند، ولی با باب کردن تايلوريسم، متخصصين سرمايه داری و غيره، می بينيم وظيفه ای که بلشويک ها بعنوان سوسياليستی می شناختند در حقيقت توسعه ی اقتصاد سرمايه داری بود. اين اقدامات توسط فشار وقايع بر آنها تحميل نشد، بلکه از ابتدا بخشی از ديدگاه شان بود. در همان نوشته ی قبل از انقلاب اکتبر که پيشتر به آن اشاره کرديم، لنين می پذيرد که "ما به سازمان دهندگان خوب بانکی و شرکت های ترکيبی نيازمنديم" و لازم خواهد بود که "طی دوره انتقال به اين متخصصين حقوق بالاتری بپردازيم". ولی او می گويد نگران نباشيد:

به آنها مقام خواهيم داد، ليکن تحت کنترل جامع کارگران و بنا به عملکرد کامل و مطلق قاعده ی "آنکس که کار نمی کند، همچنين نخواهد خورد" دست می يابيم. ما شکل سازمان کار را اختراع نمی کنيم، بلکه آنرا حاضر و آماده از سرمايه داری می گيريم. ما بر بانک ها، سنديکاها، بهترين کارخانجات، مراکز آزمايشگاهی، آکادمی ها و از اين قبيل مسلط می شويم. تمام آنچه که می بايد انجام دهيم اين است که بهترين مدل هائی که توسط کشورهای پيشرفته فراهم شده است را به عاريه بگيريم.[24]

در حاليکه هيلفردينگ نقش برنامه ريزی دولتی در مرحله ی "سرمايه داری سازمان يافته" را همچون بستری برای انتقال صلح آميز به سوسياليسم در نظر گرفته بود، لنين به ضرورتِ کسب قدرت متقاعد شده بود. ولی اينکه برنامه ريزی سرمايه داری الگوی برنامه ريزی سوسياليستی است با هيلفردينگ در توافق بود. برای ما انقلاب بازگرداندن انسان به خودش است (subject to herself)، برای لنين انقلاب توسعه ی عينی بود. دفاع لنين اين بود که سوسياليسم در روسيه غير ممکن است، پس در انتظار انقلاب آلمان بود. ولی تصورش از سوسياليسم سرمايه داری دولتی بود، بمانند تصور انترناسيونال دوم که لنين هرگز به نحو کارآمدی از آن نبريد.

در ميان بلشويک ها و نيز انترناسيونال دوم ايده ی اجتماعی کردن اقتصاد تحت سرمايه داری بعنوان امری خنثی و بدون هيچ دقدقه ای مثبت در نظر گرفته می شد، و آنارشی گردش بعنوان مسئله ای مشکل ساز ديده می شد که بايد از شرش خلاص شد. ولی در حقيقت اجتماعی کردن سرمايه دارانه خنثی نيست؛ سرمايه دار انه است و بنابراين نيازمند انتقال. معيارهای بلشويک ها محصول مستقيم تبعيت شان از يکسان نگری سوسياليسم با برنامه ريزیِ انترناسيونال دوم است. مفهوم نزول و فروپاشی، بعنوان تکامل تضاد اجتماعی شدن فزاينده نيروهای توليدی (برنامه ريزی و عقلانيت فزاينده توليد در مقابل بی منطقی و آنارشی موجود در تصاحب سرمايه دارانه از طريق بازار) ديده می شود. که اولی مثبت و دومی منفی است. با اين شيوه درک از مسائل سرمايه داری، راه حل بطور ضمنی حالکی از آن بود که برنامه ريزی به قلمرو گردش نيز گسترش يابد؛ ولی هردو طرف اينها سرمايه داری است. پرولتاريا نه فقط کنترل سرمايه دارانه بر پروسه کار را در اختيار می گيرد و کنترل بر مصرف را هم به آن اضافه می کند، بلکه همه حوزه های زندگی را هم دگرگون می کند - تنظيم اجتماعی پروسه کار مثل تنظيم سرمايه دارانه آن نيست.  

موضع اقتصاد گرايانه مارکسيسمِ انترناسيونال دوم که بلشويک ها نيز در آن سهيم بودند از اينرو بر جنبش کارگری مسلط بودکه اين موضع بازتاب ترکيب طبقاتی مشخصی بود --يعنی کارگران ماهر تکنيکی و صنعتی که با پروسه ی توليد هويت می يافتند.[25] اين نگاه که سوسياليسم در باره نيروهای توليدی است و اين نيروها بمثابه اقتصاد در نظر گرفته شوند، حاصل فقدان توسعه ی نيروهای توليدی است که بمثابه نيروهای اجتماعی در نظر گرفته شوند.[26] ممکن است گفته شود که در مرحله ی مشخصی از توسعه ی نيروهای توليدی گرايش برای برنامه ريزی سرمايه داری يا سوسياليستی دولتی مسلط بود و موضع يک کمونيست واقعاً انقلابی به سختی می توانست بيش از اين تحول يابد. پروژه کمونيستی از سوی بسياری کارگران پذيرفته شده بود ولی نتوانستند  متحقق اش کنند. با اين سئوال که آيا برای هر انقلاب مشخصی امکان پيروزی وجود داشت، مشکلی در نگاه به تاريخ نهفته است. آنوقت انقلاب پيروز نشد. فقط از زاويه زمان حال تا به آينده، هرگز کمونيسم قادر نبوده که در گذشته پيروز شود. آنچه که ما می توانيم انجام دهيم اين است که به دنبال دلائلی بگرديم که چرا پروژه کمونيسم متحقق نشد و از اين طريق کوشش آگاهانه مان  را برای تحقق اش هم اکنون بکار بگيريم. آنچه که اتفاق افتاد نبرد نيروها بود که در آن نيروهای سرمايه بطرزی فزاينده شکل سرمايه داری دولتیِ حزب کارگران بخود گرفت. بلشويک ها با درنظر گرفتن اينکه نيروهای توليدی خنثی هستند، که در حقيقت سرمايه داری اند، خودشان نيروی سرمايه داری شدند. در استالينيسم ايدئولوژیِ نيروهای مولده به اوج نوينی از حماقت رسيد و اگرچه با ايده های تروتسکی و لنين تفاوت داشت ولی با آن ايده ها پيوسته گی نيز داشت. در هم کوفتن کارگران توسط سوسيال دمکرات های آلمان و بلشويک های روسيه، هر دو بيان پيروزی سرمايه از طريق ايدئولوژی سرمايه داری دولتی بود. قابل انکار نيست که تحول کمونيستی وجود خواهد داشت، ولی چنين تحولی فعاليت آگاهانه ی توليد کنندگان بهم پيوسته آزاد خواهد بود و نه "تحول نيروهای توليدی" که جدائی شان از انسان از پيش فرض شده است.[27] برخلاف برنامه مدرن سازی بلشويک ها، تحول سوسياليستی محتوای اقتصادی-تکنيکی مشابه تحول سرمايه داری نخواهد داشت،. کمونيسم از بالا ساخته نمی شود، بلکه فقط می تواند کار جنبش خود رهائی کارگران باشد.

ميراث اکتبر

دو شاخه اصلی تئوری نزول يا فروپاشی سابقه شان به آن دوره ی جنگ و انقلاب می رسد. و البته عوامل عينی هم پشتيبان اين تئوری بودند --جنگ مصيبت بار بود[28] و چنين بنظر می رسيد که سرمايه داری از کار افتاده بود. با اين وجود انقلاب ناکام ماند.

شکل ترتسکيستیِ لنينيسم از انديشه انترناسيونال دوم که چه چيز بحران سرمايه داری را شکل می دهد و از اينرو سوسياليسم چه بايد باشد، هيچگاه بطور موفقيت آميزی برش نکرد. در حاليکه لنين اين تئوری که سرمايه داری وارد دوره ی نزول اش شده را پذيرفت، در عين حال تأکيد داشت که هيچ بحرانی الزاماً بحران نهائی نيست. اما تروتسکی از فروپاشی غير قابل اجتناب می نوشت. بعد از سال 1917، اين ايده که سرمايه داری در بحران آخرش است و يا اينکه به اين بحران نزديک می شود و بدين جهت انقلاب اجتناب ناپذير می نمود، بر خط مشی سياسی اش مسط بود. مارکسيسمِ تروتسکی بر بنياد تئوری تفوق نيروهای توليدی بنا شده بود و درک اش از نيروهای توليدی خشن و تکنيکی بود، نه چندان متفاوت از درک استالين. تروتسکی می نويسد: " مارکسيسم از تحول تکنيک بمثابه سرچشمه ی بنيادين ترقی آغاز می شود و برنامه کمونيستی را بر پويائیِ نيروهای مولده  بنا می کند."[29] وقتی که هنوز جزء بوروکراسی شوروی بود، تصور مکانيکی تروتسکی از نيروهای مولده او را به توجيه نظامی کردن کار کشاند و نيز مقاومت کارگران در مقابل تايلوريسم را به "رمانتيسيسم تولستوئی" (Tolstoyian romanticism) متهم کرد. در زمان تبعيدش، اين ديدگاه از نيروهای مولد، نقدش به اتحادشوروی را نه به تمرکز بر موضع کارگران --که همواره مايل بود بطرفشان شليک کند-- بلکه بر فقدان تحول تکنيکی سوق داد. او می گويد: " قدرت و ثبات رژيم ها در طولانی مدت توسط بازدهی نسبی کارگرشان تعيين می شود. يک اقتصاد سوسياليستی که صاحب تکنيک برتری از سرمايه داری است براستی توسعه ی سوسياليستی اش مطمئناً تضمين خواهد شد --باصطلاح بطور اتوماتيک. و متأسفانه به سادگی می توان گفت اين موضوعی است که در باره اقتصاد شوروی هنوز گفتن اش غير ممکن است"[30]

از طرف ديگر برای تروتسکی چيز قابل توجهی وجود داشت که روسيه را نسبت به سرمايه داری رو به زوال ، پيشرو می کرد: "اهريمن اساسی سيستم سرمايه داری اسراف طبقات مالک نيست، بلکه اين واقعيت است که بورژوازی برای تضمين حق اسراف مالکيت خصوصی اش بر ابزار توليد را حفظ می کند، و از اينرو سيستم اقتصادی را به آنارشی و نزول محکوم می کند.[31] برای تروتسکی اتحاد شوروی پيشرو بود چون که برنامه ريزی اش فراسوی بی منطقی و تباهی سرمايه داری رفته بود، هر چند که قشر حاکمه ای داشت که  با اسراف زندگی می کرد. در عين حال بخاطر فقدان توسعه ی تکنولوژيکی عقب مانده بود. دفاع تروتسکيست های ارتدوکس از اتحاد شوروی بعنوان دولت منحط کارگری بر فرض مدل توسعه ی اقتصادی استوار بود که کنترل و برنامه ريزی دولتی را مترقی می ديد. از اينرو بعلت تغيير در مناسبات توليد، يا آنچه که برای تروتسکی معادل آن بود يعنی تغير در روابط مالکيت، باعث می شد که رژيم شوروی را به نحوی مثبت ارزيابی کند.[32] اين موضع بيان منطقی آن تئوری است که اجتماعی کردن سرمايه داری مثبت است و مالکيت خصوصی منفی. پس اگر از تصاحب خصوصی (مالکيت خصوصی) رها شويم، اين سوسياليسم است يا حداقل انتقال به سوسياليسم. هر کسی می تواند اين را سوسياليسم بنامد، ولی اين سرمايه داری دولتی است.

نرخ نزولی سود

از اين رو، تروتسکيسم بعنوان يک سنت به ادعای اش مبنی بر اينکه مظهر آنچه هست که در موج انقلابی 1921-1917 مثبت بوده خيانت می کند. اهميت کمونيست های چپ و کمونيست های شورائی در اين است که در تأکيد اصيل شان درمورد خود رهائی پرولتاريا می توانيم حقيقت مهمی از آن دوره عليه اظهاريه لنينيست ها را تشخيص دهيم. با اين وجود در پی شکست پرولتاريا و در انزوا شان از مبارزه پرولتاريا، گروه های کوچکی از کمونيست های چپ دست به کار شدند که موضع شان را بر بستر تحليل عينی ای قرار دهند مبنی بر اينکه سرمايه داری رو به زوال می باشد. البته در بيان تئوری شان پيشرفتی موجود بود. بخصوص هنريک گروسمن بطرز موشکافانه ای تحليلی از فروپاشی (بعنوان آلترناتيوی بر کار لوکزامبورگ) بدست داد. بجای اينکه تئوری فروپاشی را بر اشباع شدن بازارهای غير سرمايه داری قرار دهد، گراسمن آنرا بر بنياد تئوری نرخ نزولی سود قرار داد. از آن پس، تقريباً تمامی تئوری های ارتدوکس مارکسيستی در مورد بحران بر نرخ نزولی سود استوار شده اند. در تئوری اش، که وی مدعی است از آن مارکس می باشد، گرايش نزولی نرخ سود[33] منجر به نزول مجموعه ی نسبی سود می شود که دست آخر برای ادامه انباشت بسيار ناچيز می شود. در ارزيابی گراسمن، فروپاشی سرمايه داری پروسه ای صرفاً اقتصادی است. و اين اجتناب ناپذير است حتی اگر که طبقه کارگر فقط همچون چرخ دنده ای در تحول سرمايه داری باقی بماند. گراسمن می کوشد بر نقد به اظهارات اش پيش دستی کند، وقتی که می گويد:

در اين بررسی، چون خودم را عمداً فقط به تشريح پيش فرض های اقتصادی فروپاشی سرمايه داری محدود می کنم، از همين آغاز می خواهم هر نوع شبهه ای درمورد " اقتصادگرائی ناب" را برطرف کنم. ضرورتی ندارد که در مورد ارتباط بين اقتصاد و سياست کاغذ حرام کنيم، بديهی است که اين ارتباط وجود دارد. با اين وجود، در حاليکه مارکسيست ها بطور گسترده ای درمورد انقلاب سياسی نوشته اند، در تا کردن به جنبه های اقتصادی مسئله کم توجهی کرده اند و در ارزش گذاری محتوای واقعی تئوری فروپاشی مارکس ناموفق بوده اند. در اينجا تنها مسئله ی من اين است که اين شکاف در سنت مارکسيستی را پر کنم(ص 33).[34]

برای مارکسيست های عينی گرا  اين ارتباط واضح است، اقتصاد و سياست از هم جدا هستند، نوشته های قبلی در مورد سياست کافی است و فقط کافی است که با مورد اقتصادی تقويت شود. لذا موضع پيروان گروسمن چنين است: 1) درکی از اقتصاد داريم که نشان می دهد سرمايه داری در حال نزول است و بی وقفه بسمت فروپاشی می رود. 2)  اين نشان دهنده ضرورت انقلاب سياسی برای معرفی نظم جديد اقتصادی است. تئوریِ سياست ها رابطه ای خارجی با درک اقتصادی از سرمايه داری دارد. تئوری های ارتدکس بحران سرمايه داری، کاهش فعاليت طبقه کارگر در ارتباط با فعاليت سرمايه را می پذيرند. تنها عملِ عليه سرمايه حمله ی سياسی به سيستم است که بنظر می رسد فقط وقتی اتفاق می افتد که سيسستم در حال درهم شکستن است. تئوری گرواسمن يکی از جامع ترين تلاش ها را عرضه می کند تا نشان دهد که سرمايه مارکس يک اثر کامل اقتصادی است که طرح کلی فروپاشی سرمايه داری را در دسترس می گذارد. او اصرار دارد که " مارکسيسم اقتصادی، آنطور که به ما به ارث رسيده است، نه قطعه کاملی است از کل و نه نيمه تمام، بلکه بطور کلی سيستم کاملاً بسط يافته ای را ارائه می کند، يعنی سيستمی بی نقص."[35] تأکيد بر اينکه سرمايه مارکس بعنوان کارِ تمام شده ای در نظر گرفته شود مدرکی اثباتی بدست می دهد دال بر اينکه نزول و فروپاشی سرمايه داری خصيصه ی اساسی جهان نگری مارکسيست های عينی گرا است. به اين معنا است که رابطه ی بين سياست و اقتصاد بطرز آشکاری رابطه ای خارجی است. اين نگرش اشتباه است؛ رابطه ی بين اقتصاد و سياست درونی است، ولی برای دريافتن اش لازم است بپذيريم کتاب سرمايه ناکامل است، و برای اتمام اين پروژه درک اقتصاد سياسی طبقه کارگر ضرورت دارد و نه فقط درک اقتصاد سياسی سرمايه. ولی گروسمن با تأکيد بر اينکه سرمايه مارکس کاری کامل است، بطرز بی قيد وشرطی احتمال کار بر روی اين پروژه را رد می کند.

پانه کوک

در حاليکه کمونيست های چپ هويت عمومیِ کلاسيکِ فروپاشی را با مرحله ی امپرياليستی سرمايه داری حفظ کردند، تئوری تجريدی تر گروسمن که ريشه در گرايش نزولی نرخ سود در کتاب سرمايه دارد مشتاقانه از سوی بسياری از کمونيست های شورائی (شاخص ترين شان پل متيک) پذيرفته شد. پانه کوک عليه اين جهت گيری انتقاد کرد. پانه کوک در رساله ی تئوری فروپاشی سرمايه داری[36]، صرفنظر از اينکه نشان داد چگونه گروسمن با گزينش نقل قول های دستچين شده، مارکس را تحريف می کند، مباحثاتی را پرورش داد که فراسوی مارکسيسم عينی گرا بود. با وجودي که پانه کوک به شيوه ی خودش هنوز از معتقدان به زوال سرمايه داری بود، تهاجمی اساسی را بر جدائی اقتصاد از سياست و مبارزه آغاز کرد. وی متذکر شد که: "اقتصاد، بمثابه تماميت کار انسان و تکاپو برای ارضاء نيازهای حياتی شان؛ و سياست (در وسيع ترين معنای اش)، بمثابه عمل و مبارزه اين انسان ها بعنوان طبقات برای ارضاء نيازها شان، يک هم پيوندی يگانه در قلمرو تحول قانونمند را شکل می دهد". بدين طريق، پانه کوک تاکيد می کند که فروپاشی سرمايه داری از عمل پرولتاريا در انقلاب اجتماعی و سياسی جدائی ناپذير است. دوگانه گرائی در مشاهده ی در هم شکستن سرمايه داری بعنوان امری کاملاً جدا از گسترش ذهنيت انقلابی پرولتاريا بدين معنی است که در حاليکه طبقه کارگر بعنوان امری ضروری ديده می شود که نيروی انقلاب را فراهم می کند، هيچ تضمينی نيست که بعداً آنها [طبقه کارگر] قادر شوند نظم جديدی را بيافرينند. درنتيجه "يک گروه انقلابی، يک حزب با اهداف سوسياليستی، بايد بعنوان نيروی حاکم جديد بجای نيروی قديمی پديدار شود بمنظور اينکه نوعی اقتصاد با برنامه را عرضه کند. از اينرو تئوری فاجعه اقتصادی برای روشنفکرانی آماده شده است که توجيه ناپذيری خصلت سرمايه داری را تشخيص می دهند و می خواهند که توسط اقتصاددان ها و رهبران شايسته يک اقتصاد با برنامه پياده شود". پانه کوک همچنين به موضوعی ارجاع داد که می بينيم امروزه تکرار می شود:[37] يعنی جذابيت تئوری گروسمن يا ساير تئوری های مشابه در باره ی فروپاشی در زمان هائی که فعاليت انقلابی وجود ندارد. برای آنهائی که خودشان را بعنوان انقلابی می شناسند، وسوسه انگيز است که:

در مورد توده های مات و مبهوت و خواب آلوده آرزوی يک فاجعه اقتصادی داشته باشند تا اينکه بالاخره اين توده ها از خواب غفلت برخيزند و دست به عمل بزنند. اين تئوری که بر طبق آن امروزه سرمايه داری وارد بحران آخرش شده است همچنين تکذبيه قاطع و ساده ای از رفرميسم و برنامه کليه احزابی بدست می دهد که اولويت را به کار پارلمانی و عمل اتحاديه ای می دهند. بعبارت ديگر، بازنماياندن ضرورت تاکتيک های انقلابی است که آنچنان بی دردسر و سهل الوصول است که بايد با نظر مساعد از سوی گروه های انقلابی مورد استقبال قرار بگيرد. ولی مبارزه (و حتی مبارزه تئوريک برای دلائل و برهان ها) هرگز اين چنين ساده و بی دردسر نيست (ص80 ).

اما، همانطور که پانه کوک ادامه می دهد، مخالفت با تاکتيک های رفرميستی نبايد بر مبنای يک تئوری درباره طبيعت عصر، بلکه بر تأثيرات عملی آن تاکتيک ها بايد بنا شود. ضرورتی ندارد که برای توجيه موضع انقلابی به بحران آخر اعتقاد داشت؛ سرمايه داری از يک بحران به بحران ديگر می رود و پرولتاريا از طريق مبارزه اش می آموزد. "در اين پروسه است که نابودی سرمايه داری حاصل می شود. خود رهائی پرولتاريا فروپاشی سرمايه داری است." (ص81، تأکيد از نويسنده). در اين تلاش برای ارتباط دادن درونی محدوديت های سرمايه داری به جنبش پرولتاريا، پانه کوک قدمی اساسی به جلو برداشت. چگونگی درک اين ارتباط نياز به کار بيشتری دارد.

انترناسيونال چهارم و کمونيست های چپ: روی ديگر سکه عينی گرائی    

درحاليکه گروه های کوچکی از چپ و کمونيست های شورائی اکثراً يک نوع تئوری فروپاشی را پذيرفتند، مدعي ديگری در ادامه دهندگی سنت مارکسيستی --تروتسکيسم--  نيز اين تئوری را ثقل موضعش ساخت. در تاسيس انترناسيونال چهارم، برنامه انتقالی تروتسکی، مرگ دردناک سرمايه داری و تکاليف انترناسيونال چهار، پذيرفته شد. در اين نوشته بينش مکانيکی از اقتصاد سرمايه داری و نزول اش که قبلاً موقعيت بوروکراسی را توجيه می کرد، حالا اين معنی را می داد که تلاش های استالينيست ها "که می خواهند چرخ تاريخ را به عقب بکشند بطرز آشکارتری به توده ها نشان خواهد داد که بحران فرهنگ انسانيت، فقط می تواند توسط انترناسيونال چهارم حل شود. (. . .) مسئله ی بخش های انترناسيونال چهارم است که به پيشرو پرولتری ياری رسانند تا مشخصه و شتاب عمومی عصر ما را درک کنند و مبارزه ی توده ها را هر چه بيشتر با ثابت قدمی و اقدامات مبارز سازمانی بموقع به ثمر رسانند."[38] ممکن است غير منصفانه بنظر آيد که تروتسکيست ها را برای آنچه که در50 سال پيش نوشته شده، آنهم در زمان رکود و قريب الوقوع بودن جنگ، متهم کرد ، يعنی وقتی که همه ی اينها بنظر معقول تر می نمود. به علاوه، در حاليکه وضعيت عمومی اين است که تروتسکيست های ارتودکس تمام سخن های گذشته را ادامه می دهند، حداقل در بريتانيا، روش امروزين تروتسکيست ها رويزيونيستی است. با اين همه، هرچه که حزب کارگران سوسياليست (SWP) رويزيونيست و يا حزب کمونيست انقلابی (RCP) رويزيونيست تر باشد، اما هر دو به تزهای اساسی زوال که هم موجب بحران می شود و هم نياز به رهبری همچنان چسبيده اند. نوشته های تروتسکيستی با دوگانگی انعطاف ناپذيری بين شرايط عينی که بمعنای وضعيت اقتصادی است و شرايط ذهنی يعنی وجود يا عدم وجود حزب، مشخص می شوند. بحران سرمايه داری پروسه ی عينی اقتصادی است و فروپاشی سرمايه داری آن بحران را به حدی شديد خواهد ساخت که مخاطبانی برای حزب می آفريند، حزبی که طبقه کارگر را با عنصر ذهنیِ آگاهی و رهبریِ مورد نياز تجهيز می کند. اين برداشت از رابطه ی بين عينيت و ذهنيت بايد که مورد سئوال قرار بگيرد

آنچه که ما می گوئيم اين نيست که مدافعين تز فروپاشی يا زوال به انقلاب معتقد نيستند، نه، بطور واضحی معتقد اند. (تئوری زوال، تئوریِ از هم پاشيدگیِ اتوماتيک نيست. بيشتر مدافعان اين تئوری تشخيص می دهند که بطور کلی سرمايه می تواند راه های فرار موقتی از بحران را بيابد، در صورتيکه طبقه کارگر بگذارد.  ولی مسئله اين است که اين تئوری يک گرايش اجتناب ناپذير بسمت فروپاشی را می بيند که از تحول خود سرمايه نشأت می گيرد. و مسئله ذهنی را بعنوان آگاهی ای که بايد در راستای اين واقعيات هماهنگ شود، در نظر می گيرد). نقد ما اين است که تئوری شان در بحر تحول سرمايه داری فرو می رود، نتايج عملی ای که از اين عايد می شود اين واقعيت است که تروتسکيست ها بدنبال هر حرکت و جنبشی روان می شوند تا برای روياروئی نهائی عضو جديد بگيرند و کمونيست های چپ برای نمونه ی خالصی از عمل انقلابی توسط کارگران منتظر می مانند و بکناری می ايستند. پشت اين مواضع متفاوتِ صوری در رابطه با امر مبارزه، آنها برداشت مشترکی از فروپاشی سرمايه داری دارند، بدين معنا که از جنبش واقعی نياموخته اند. هر چند گرايشی در لغزش به اعلام اجتناب ناپذيری سوسياليسم موجود است، اما بطور کلی برای تئوريسين های فروپاشی اينگونه نيست که سوسياليسم بطور گريزناپذيری خواهد آمد ­­--همه ی ما نبايد ميخانه رفتن را ترک کنيم-- ولی سرمايه داری درهم شکسته خواهد شد. اين تئوری آنگاه می تواند هم اکنون با ساختن سازمان لنينيستی توأم باشد و يا آنگونه که متيک می انديشد، ممکن است که منتظر لحظه ی فروپاشی شد تا وقتی که ايجاد يک سازمان مناسب انقلابی مقدور شود. تئوری زوال و بحران توسط حزب فهميده و حفظ شد واينکه پرولتاريا بايد خودش را پشت پرچم حزب قرار دهد. بدين معنی که "ما تاريخ را درک می کنيم، به زير پرچم ما جمع شويد". تئوری زوال به آسانی با تئوری آگاهی لنينيستی جور می شود، که البته بسيار زياد از کائوتسکی به وام گرفته شده. کائوتسکی توضيحات اش  را در باره برنامه ارفورت با اين پيش بينی به پايان رساند که طبقات متوسط "به درون حزب سوسياليست سرازير می شوند و دست در دست پرولتاريائی که بطور مقابله ناپذيری درحال پيشروی است، شعارش را تا پيروزی و ظفرمندی دنبال مي كنند"[39]

بعد از جنگ جهانی دوم هم تروتسکيست ها و هم کمونيست های چپ خود را به اين ديدگاه متعهد يافتند که سرمايه داری در حال نزول بوده و در لبه ی فروپاشی است. با توجه به آن دوره زمانی که سپری شد، اين تئوری چندان بنظر غير واقعی نمی رسد؛ ورشکستگی سال 1929 با رکود بيشترين سال های دهه 30 و سپس با جنگ فاجعه بار ديگری تعقيت شده بود. اگر سرمايه داری در حال مرگ نبود اما بشدت بيمار به نظر می رسيد. در اين شرايط هر دو جريان جدا از تئوری های فروپاشی ِ مشابه شان ادعا کردند که سنت واقعی انقلابی را عليه تحريف استالينيستی نمايندگی می کنند. حال، در حاليکه ممکن است گفته شود که چپ و کمونيست های شورائی برخی از حقايق مهم تجربه سال های 21-1917 را عليه روايت لنينيستی تروتسکيست ها حفظ کردند، اقتصاد عينی گرا و نيز تئوری مکانيکیِ بحران و فروپاشی که در آن با لنينيست ها سهيم اند، آنها را در پاسخ گوئی به شرايط جديد که با رونق طولانی مدت  مشخص می شد ناتوان کرد. انقلابيون دوره بعدی بايد که از اين مواضع گذشته فراتر روند.

بعد از جنگ دوم جهانی سرمايه داری وارد يکی از مداوم ترين دوره های گسترش اش شد، با نرخ رشدی که نه فقط بيشتر از دوره مابين دو جنگ جهانی بود بلکه حتی از نرخ رشد رونق بزرگ سرمايه داری کلاسيک نيز بيشتر بود، همان نرخ رشدی که سبب مجادله مختل کننده در انترناسيوناليسم دوم شده بود. درون تروتسکيسم بحران روی داد چرا که مرجع شان، تروتسکی، آغاز جنگ را بطور قاطع بمثابه تاييدی گرفته بود که سرمايه داری در ورطه سقوط است؛ و با اطمينان پيش  بينی کرده بود که جنگ منادی فروپاشی سرمايه داری و انقلاب پرولتری است تا دولت های کارگری را در غرب برپا سازد و همچنين منادی اين است که تکليف انحطاط های بورکراتيک در شرق را روشن کند.[40] تروتسکی بطرز تنگاتنگی روايت اش از مارکسيسم را با بينش سرمايه داری ورشکسته تعريف کرده بود. او نوشت که اگر سرمايه داری دوباره رشد مداوم اش را بدست آورد، و اگر اتحاد شوروی به راه واقعی اش باز نگردد، آنگاه بايد گفت که "برنامه سوسياليستی، بر بنياد تضادهای درونی جامعه سرمايه داری بعنوان يک اتوپيا به پايان رسيده است"[41] از آن پس، گرايش گروه های ارتودکس تروتسکيستی انکار واقعيات بوده و موعظه ی پی در پی که بحران قريب الوقوع است.[42]

هويت يابی بخش های کمونيسم چپ چندان منبعث از تحليل های فقط يک رهبر نبود (به علاوه، بسياری از تئوريسين هاشان هنوز زنده بودند). با اين وجود، آنها نيز همچون تروتسکيست ها گرايش داشتند که گسترش سرمايه ی پسا- جنگ را بعنوان بازسازی کوتاه مدت رونق ببينند. اساساً تمام آنچه که اين نمايندگانِ تئوری تهاجم پرولتاری بعد از جنگ جهانی اول می توانستند عرضه کنند اين ديدگاه پايه ای بود که سرمايه داری تضادهای اش را حل نکرده، فقط به نظر می رسيد که حل کرده است. البته تز پايه ای درست بود، سرمايه داری تضادهای اش را حل نکرده بود. ولی اين تضادها خودشان را بطرقی نشان می دادند که با تئوری های مکانيکی زوال و فروپاشی درک نمی شدند، چرا که اين تئوری ها کاملاً ماهيت اين تضادها را به در نمی يابند. مساله ی چگونه قرار دادن اين تضادها در ارتباط با رونق پس از جنگ، همراه با الگوهايش در کشورهای پيشرفته، يعنی سياست های سوسيال دمکراتيک، اقتصاد کينزی، توليد انبوه به روش " فورديستی" و مصرف گرائی انبوه، مساله ای بود که انقلابيون اين دوره با آن مواجه بودند.

وقتی که مبارزات آغاز به گسترش کردند نسل جديدی از راديکال ها با برنامه های منجمد حاوی بحران سرمايه داری که از سوی چپ قديم حفظ می شد مخالفت کردند. درحاليکه فرقه های کمونيست چپ با بردباری اين پديده را پذيرفتند، بسياری از دسته بندی های تروتسکيست فرصت طلبانه موضوعات مورد علاقه ی چپ نو را تعقيب کردند. اما فقط بدين منظور که اعضاء جديدی را به درون سازمان هاشان بکشانند تا بعداً آنها را به مرام فروپاشی اقتصادی متقاعد کنند. درعين حال تعدادی گروه --مثل سوسياليسم يا بربريت، موقعيت آفرينان انترناسيونال (Situationist International)، و آتونوميست ها-- کوشيدند تا از انجمادگرائی های جنبش قديم کارگری رها شده و تئوری انقلابی را دوباره تحول دهند. در بخش دوم اين مقاله به برخی از پراهميت ترين اين تلاش ها و نيز کوشش هائی که برای اصلاح روايتی از اين تئوری شده است نظری می اندازيم. بعضی از سئوال ها و پاسخ هائی که برای ما اهميت دارند عبارتند از: در اين شرايط جديد، که در بالا به آن اشاره شد، مبارزه چه شکلی بخود گرفت؟ معنای کمونيسم چه بود؟ انقلاب چگونه  باز آفريده شد؟  

 


 

*  يادداشت مترجم

سری مقاله های فروپاشی سرمايه داری از نشريه Aufheben شماره های دو تا چهار برگرفته شده است.

نشريه Aufheben در سال 1992 در انگلستان آغاز به انتشار نمود. در مقدمه اين نشريه آمده است که Aufheben به معنای " برگرفتن"، "بالا کشيدن"، "حفظ کردن" و همچنين  "به پايان رساندن"، " ملغا کردن" و "سرنگونی" می باشد. هگل اين دوگانه گی در معنای اين واژه را در توصيف پروسه ی ديالکتيکی در جائی که فرم بالاتری از تفکر و بودن جايگزين فرم پايين تر می شود (مادام که همزمان "برهه ای از واقعيت اش" را حفظ کند) بکار گرفت. انقلاب پرولتری برای نفی سرمايه داری، يعنی کمونيسم، مصداقی از اين حرکت ديالکتيکی در روش نقد است که مارکس آنرا پرورش داد.

جريان هائی که بر خط مشی اين نشريه تأثير داشته اند عبارتند از جنبش آتونوميسم ايتاليا در سال های 77-1969، موقعيت آفرينان بين الملل (Situationists International) و سايرينی که کارهای مارکس را بمنظور بسط پروژه کمونيسم  بعنوان نقطه شروع در نظر گرفتند. همچنين اين نشريه جنبه هائی از حقيقت در روايت های مبارزه طبقاتی آنارشيسم، کمونيست های چپ آلمانی و ايتاليائی و ساير گرايشات از اين دست را مد نظر قرار داده است. به اعتقاد دست اندرکاران اين نشريه همزمان که به بسط تئوری پرولتری مشغوليم بايد که به فراسوی تمامی اين جنبش های گذشته عبور کنيم --همانطور که آنان به فراسوی جنبش های ماقبل خود گذر کردند.

 

 

* * * * * * * * * * * * * *

 

زيرنويس ها:

[1] برداشت رفرميستی مبنی بر اين است که تحول به سوی سوسياليسم پروسه ی اجتناب ناپذيری است که افزايش مداوم اجتماعی شدن نيروهای مولده دال بر آن بوده و رشد دولت رفاه نيز همه جا گير بوده است. در اين مقاله تأکيد بر مواضعی است که نزول سرمايه داری را بعنوان بخشی از پروژه ی انقلابی در نظر می گيرند.

[2] مارکس در اينجا می نويسد: "اصل راهنما در مطالعه ی من می تواند بصورت زير جمع بندی شود. انسان ها در توليد اجتماعی موجوديت شان ناچاراً وارد روابط معينی می شوند که مستقل از خواست شان می باشد. اين روابط، روابط توليدی است که متناسب با مرحله ی مفروضی از توسعه ی نيروهای مادی توليد است. . . در مرحله ی مشخصی از توسعه، نيروهای مادی توليدی جامعه با روابط توليدی موجود در تضاد قرار می گيرند؛ يا آنچه که صرفاً بيان موضوع مشابهی اما در معنای حقوقی اش می باشد، اين نيروها با روابط مالکيت در چارچوبی که تا اين هنگام عملکرد داشته اند در تضاد می افتند. اين روابط به صورت غل و زنجيری بر اشکال توسعه نيروهای توليدی در می آيند. سپس عصر انقلاب های اجتماعی آغاز می شود. . . هيچ نظم اجتماعی هيچگاه نابود نشده، قبل از اينکه تمامی نيروهای مولده ای که برای توسعه اش کافی باشد، توسعه يافته باشد. و هيچ رابطه ی توليدی برتری هيچگاه جايگزين رابطه قديمی تر نشده قبل از اينکه شرايط مادی برای موجوديت اش در چارچوب جامعه ی قديم پخته شده باشد. . . در يک طرح کلی، شيوه ی توليدیِ آسيائی، باستانی، فئودالی، و بورژوازی مدرن ، بعنوان دوران هائی که بيانگر پيشرفت توسعه ی اقتصادی جامعه است، می توانند در نظر گرفته شوند.

Preface to the Contribution to a Critique of Political Economy، p. 20-21

[3]  The Decadence of CapitalismICC pamphlet.

[4] (1938) The Death Agony of Capitalism and the Tasks of the Forth International مرگ دردناک سرمايه داری و تکاليف انترناسيونال چهار. در سال 1998 توسط حزب کارگران انقلابی با بيان اين که "پيام اش از هر زمان ديگری مربوط تر است" مجدداً چاپ شد.

 [Erfurt Program] (Norton Company، 1971)،  The Class Struggle . Karl Kautsky [5]برنامه ارفورت گزارش رسمی سياسی حزب سوسيال دمکراتيک از سال 1891 تا بعد از جنگ جهانی اول بود.

 [6]هدف ما ارائه تئوری انقلابی پرولتری است که نه مارکسيسم ارتودکس است و نه آنارشيسم. ولی خط مارکسيستی که بر جنبش تاريخی کارگران متکی است، مهمترين ايده هائی که ما لازم داريم که مطرح کنيم را توسعه داده است.

 [7]البته اگر باکونين نسخه ی کتاب منطق هگل را به فريگلرات (Freilgrath) نداده بود که سپس او آنرا در اختيار مارکس قرار داد، شايد مارکس به چنان درک جامعی از سرمايه داری نمی رسيد.!

[9] اين ديدگاه که کتاب سرمايه کار کاملی بوده که نسخه ی تام و تمامی برای پايان سرمايه داری فراهم کرده است، موضعی بود که پيروان مارکس برگزيدند و نه خود مارکس. يکمرتبه کائوتسکی از مارکس پرسيد که کی او کار کامل اش را تهيه خواهد کرد. مارکس جواب داد که " اول بايد آنها نوشته شوند".

[10] کائوتسکی منکر شد که مارکسيسم در بردارنده تئوری فروپاشی است ولی با اين حال خودش از اين تئوری دفاع کرد.

[12] طرح های بازتوليد مارکس در جلد دوم سرمايه تشخيص مي دهد که اگر توليد سرمايه داری قرار است انجام گيرد، بايد نسبت معينی بين توليد وسايل توليد و توليد وسايل امرار معاش وجود داشته باشد.

[14] بطور مشخص لنين در چپ قرار نداشت. او مارکسيست انترناسيونال دومیِ خوبی بود که در شرايط روسيه کار می کرد و کائوتسکی را بعنوان خائن به موضع شايسته سوسيال دمکراتيک ( لذا سرمايه داری دولتی) می ديد.

[15] See Colletti، 'Bernstein and the Marxism of the Second International' in From Rousseau to Lenin.

[16] Except the ICC.

[17] لنين مطرح کرد که اين فقط برای پرولتاريا کافی نيست که بطور ذهنی نسبت به جنگ عکس العمل نشان دهد، خود جنگ نيز بايد زمينه های عينی برای سوسياليسم را آماده کند: "ديالکتيک تاريخ اين چنين است که جنگ با تسريع فوق العاده انتقال سرمايه داری انحصاری به سرمايه داری انحصاری دولتی، بشريت را بطرز فوق العاده ای به سمت سوسياليسم پيش برده است. جنگ امپرياليستی آستانه انقلاب اجتماعی است. و اين فقط بعلت وحشت از جنگ نيست که پرولتاريا را به شورش می راند، هيچ شورشی نمی تواند سوسياليسم ببار آورد اگر که شرايط اقتصادی برای سوسياليسم پخته نشده باشد. ولی چون سرمايه داری انحصاری دولتی مصالح کامل تدارکاتی برای سوسياليسم است، بعبارتی مدخل سوسياليسم است، پله ای در نردبان تاريخ ماقبلِ پله ای است که سوسياليسم ناميده می شود. پله هائی مابين اين دو نيست."  فاجعه قريب الوقوع و چگونه می توان از آن احتراز کرد  در لنين کليات آثار جلد 25 صفحه 359.

 

[18] Lenin،  Imperialism: The Highest Stage of Capitalism (Progress Publishers، 1982)، p. 119.

 

[19] Ibid.، p. 119-20.

[20] Hilferding، Finance Capital، pp. 367-368.

[21] Grossman، The Law of Accumulation and the Breakdown of the Capitalist System: Being also a Theory of Crises، p. 52.

[23] آيا تفاوت زيادی در نقد موقعيت آفرينان [بين الملل] مبنی بر اينکه تئوری تروتسکی يک تئوری "محدود انقلاب پی گير" بود، وجود دارد؟ در حاليکه يک "تئوری عموميت يافته انقلاب پی گير" مورد نياز بود. Situationist International Anthology  p. 65.  

[26] اين است چرائی اينکه اظهاريه مارکس مبنی بر اينکه عظيم ترين نيروی مولده خود طبقه انقلابی است، اين چنين اهميت دارد.

[27] چنانکه مارکس در گراندريسه متذکر شد روابط و نيروهای توليد فقط دو روی يگانه اجتماع هستند.

[28] واژه ی زوال بنظر می رسد که برای سيستمی مستعد باشد که ميليون ها نفر را به نيستی و مرگ می کشاند. ولی اين نگرش ممکن است که به کاربرد اخلاقيات در مورد اين واژه بلغزد که مدافعان اين تئوری جزء اولين کسانی خواهند بود که آنرا رد کنند.

[32] تنها گروه تروتسکيستی که به تئوری سرمايه داری دولتی اتحاد شوروی چسبيد، با تداوم حفظ يک برنامه سرمايه داری دولتی (يعنی ايده  انترناسيونال دوم در مورد سوسياليسم)، تئوری سرمايه داری دولتی اتحاد شوروی را خود بسيار بی اعتبار کرد. در بخش دوم اين مقاله رويزيونيسم نئو تروتسکيستی SWP (و/يا سوسياليست های بين الملل International Socialists) را مورد توجه قرار می دهيم تا ببينيم که آيا آنها به برش بسنده ای از تئوری های قبل رسيده اند يا نه.

[33] سرمايه دارها با مجبور ساختن کارگران به کار طولانی تر از آنچه که لازم است جايگزين ارزش دستمزشان شود، سود کسب می کنند. پس نرخ استثمار نسبت بين کار اضافیِ کارگران که مجبور به انجامش هستند به کار لازم است، و اين بيانگر دستمزدشان می باشد. در معنای ارزشی، اين رابطه می تواند چنين بيان شود: ارزش اضافی تقسيم بر سرمايه متغير (دستمزدها) يا . با اين حال کارگران ارزش ماشين آلات و موادی که در توليد مصرف می شود را نيز در همان زمانی که ارزش های جديد می آفرينند، حفظ می کنند. پس ارزش توليدی شان می تواند به سهمی که در بردارنده سرمايه ثابت مثل ماشين آلات و مواد می شود (c) و سهمی برابر با کار لازم (v) و ارزش اضافی (s) تقسيم شود. گرايش سرمايه داران به افزايش ترکيب ارگانيک سرمايه است، افزايش c در مقايسه با افزايش v. از آنجا که نرخ سود سرمايه دارها برابر است با ((s / (c+v)  ، اگر که c افزايش يابد نرخ سود پايين می افتد. البته اين فقط در سطح يک گرايش است، و تأثير متقابل گرايشات متضاد با آن گرايش کاهش يابنده (همچون افزايش استثمار و کاهش ارزش سرمايه ثابت) لازم است که درنظر گرفته شود. در سطح تجريدی می توان گفت که چنين گرايشی موجود است ولی اينکه بتوان گفت که آيا يک پروسه تغيير ناپذير زوال سرمايه داری از اين نشأت می گيرد دقيقاً نکته ای است قابل بحث.

 

[34]  The Law of Accumulation and Breakdown of the Capitalist System: Being also a Theory of Crises.

[35] H. Grossman، 'Die Anderung des Ursprunglischen Aufbauplans des Marxschen 'Kapitals' und ihre Ursachen' quoted in Rubel on Karl Marx، p. 151.

[36] Reprinted in  Capital and Class، 1، 1977 and can be found online here.

[37] Grossman's book has just been translated into English with an introduction by an RCP member.

[40] " جنگ تا از توان انداختن منابع تمدن و يا تا اينکه انقلاب به پايان اش رساند ادامه خواهد يافت".  نوشته های 40- 1939 صفحه 151. او همچنين مطمئن بود که اليگارشی استالينيستی در نتيجه جنگ واژگون خواهد شد. SWP آمريکا، برای توجيه اين تضاد مشخص فکری رهبر خود با واقعيات، در نوامبر 1945 اعلام کرد که تروتسکی بر حق بود، فقط جنگ دوم جهانی تمام نشده!

SWP [42] دوست دارد ادعا کند که با تئوری اش در باره اقتصاد تسليحاتی مداوم از معمای ارتودکسی تروتسکيسم در باره بحران قريب الوقوع رهائی يافته است. در حقيقت، تئوری اقتصاد تسليحاتی مداوم در ابتدا همچون يک تئوری سردستی و موقتی ارائه شد تا تأخيردر شروع کسادی بزرگ [پيش بينی شده] را توضيح دهد. بخاطر اينکه اين کسادی بزرگ بطور مدامی به تأخير می افتاد، SWP گروه  نشريه بررسی سوسياليستی Socialist Review را فراخواند تا بتدريج اين مفهوم را تکامل بخشيده و به يک تئوری تمام عيار دائمی تبديل کنند

 

 

نسخه برای چاپ

[بخش دوم] [بخش سوم]

 

 

بازگشت به صفحه نخست