در باره مضمون سوسياليسم

(از نقد بوروكراسی تا ايده ی خودمختاری كارگران) *

كورنليوس كاستورياديس

برگردان: مهران اميری

 

مقدمه

اگر مسيری كه ما را به نظرات ارائه شده در اين بحث هدايت کرده است رديابی كنيم، احتمالاً اين نظرات راحت تر درك خواهند شد. در واقع ما از مواضعی آغاز كرديم كه يك كارگر رزمنده يا يك ماركسيست در مرحله ی از تكامل اش به ناگزير خود را در چارچوب آن مواضع می گذارد، و بنابراين مواضعی است كه تمام آنها كه مورد خطاب ما هستند در اين يا آن زمان با آن هم رای بوده اند. و اگر نظراتی كه در اينجا ارائه می شوند ارزشی داشته باشند، تكامل شان نمی تواند نتيجه ی اتفاق يا خصلت هی شخصی باشد، بلكه بايد يك منطق عينی دخالت گر را در بر گيرد. درنتيجه، بدست دادن توصيفی از اين تكامل، فقط می تواند کمکی باشد به افزايش فهم خواننده از اين نتايج و ساده تر شدن قياس آن با تجربه ی خودش.

ما نيز، مثل انبوهی از ديگر مبارزان پيشرو، با دريافت اينكه سازمان هی بزرگ سنتيِ طبقه ی كارگر ديگر سياست ماركسيستی انقلابی ندارند و ديگر نماينده منافع پرولتاريا نيستند، آغاز كرديم. هر ماركسيستی توسط مقايسه ی فعاليت اين سازمان هی سوسياليست (رفرميست) و كمونيست (استالينيست) با تئوری خودش به اين نتيجه می رسد. او می بيند كه احزاب سوسياليست در حكومت هی بورژوائی شركت می جويند، فعالانه اعتصابات و جنبش مردم كشورهی مستعمره را سركوب می كنند، و قهرمان دفاع از ميهن سرمايه داری می شوند، در حاليكه حتی از اشاره به سيستم حكومتی سوسياليستی خودداری می نمايند. می بيند كه احزاب كمونيست استالينيست در بعضی مواقع درست همين سياست اپورتونيستيِ سازش با بورژوازي، و در برخی موارد ديگر سياست افراطی، يعنی ماجراجوئی خشونت آميزی كه با يك استراتژی منسجم نامربوط است، را به پيش می برند. كارگری كه به آگاهی طبقاتی دست يافته، در سطح تجربه ی طبقاتی اش به همين كشفيات دست می يازد. او می بيند كه سوسياليست ها انرژی شان را در راه تلاش بری تعديل خواسته هی اقتصادی طبقه  خود، بری ناممكن ساختن هرگونه كنش موثری جهت دست يابی به اين خواسته ها، و بری جايگزينی بحثی بی پايان با كارفرما يا دولت بجای اعتصاب، بکار می گيرند. می بيند كه استالينيست ها در مواقع خاصی شديداً اعتصابات را ممنوع می كنند (مثل مورد سال های 1947-1945) و حتی از طريق خشونت می كوشند اعتصابات را كوتاه، يا بطور پنهانی اعتصابيون را مايوس كنند، و در مواقع ديگر تلاش می كنند تا با تازيانه كارگران را به اعتصابی بكشند كه خودشان نمی خواهند، زيرا درك می كنند كه چنين اعتصابی با منافع شان بيگانه است (مانند نمونه ی سال های 1952-1951 با اعتصابات ضد آمريكائی). او خارج از كارخانه نيز مشاهده می كند كه سوسياليست ها و كمونيست ها در حكومت های كاپيتاليستی شركت میكنند بدون اينكه کوچکترين تغييری در اقبال اش بدهند، و می بيند هنگامی كه طبقه اش برای عمل كردن آماده است و رژيم به بن‌بست رسيده، آنها نيروهای شان را با يكديگر تلفيق می كنند (مثل سال 1936 [در اسپانيا] و نيز 1945 [در فرانسه و ايتاليا]) بری اينكه جنبش را از حركت بازدارند و رژيم را حفظ كنند، با اين ادعا كه آدم بايد بداند كه چه زمانی به اعتصاب خاتمه دهد و اينكه آدم  بايد اول توليد كند و بعداً طالب خواسته های اقتصادی شود.

هم كارگری كه به آگاهی طبقاتی دست يافته و هم يك ماركسيست، هر دو، پس از پذيرفتن اين تقابل شديد بين رفتار سازمان های سنتی و سياست های انقلابی ماركسيستی كه منافع فوری و تاريخی پرولتاريا را ابراز می كند، ممكن است فكر كنند كه اين سازمان ها به ما دارند خيانت می كنند يا خيانت كرده اند. اما وقتی كه آنها به وضعيت واكنش نشان می دهند، و خود راساً در می يابند كه سوسياليست ها و استالينيست ها، هر روز، همسان رفتار می كنند و اينكه آنها همه جا به همين روش رفتار كرده اند، در گذشته، امروز، اينجا و همه جی ديگر، شروع می كنند به مشاهده ی اينكه سخن گفتن از خيانت يا اشتباه بی معنی است. فقط اگر اين احزاب با ابزارهای نامناسب به دنبال اهداف انقلاب پرولتری بودند، می توانست مساله ی اشتباه در ميان باشد، اما اين ابزارها كه به طرزی منسجم و سيستماتيك بری چندين دهه به كار گرفته شده اند، بسادگی نشان می دهند كه اهداف اين سازمان ها اهداف ما نيستند، و منافعی غير از منافع پرولتاريا را ابراز می دارند. وقتی اين نكته فهميده شد، گفتن اينكه آنها به ما خيانت می كنند بی معنی است. اگر تاجری بری فروختن آشغال اش مشتی چرند تحويل من بدهد، و سعی كند مرا اغوا كند كه به نفعم است كه آن را  بخرم، من می توانم بگويم كه او سعی می كند مرا گمراه سازد، نه اينكه دارد به من خيانت می كند. به همين ترتيب، حزب سوسياليست يا استالينيست كه سعی می كند پرولتاريا را اغوا سازد كه نماينده ی منافع اش است، می کوشد پرولتاريا را گمراه کند نه اينكه به او خيانت می كند. آنها يك بار زمانی خيلی دور به وی خيانت كردند، و از آن هنگام ديگر خائنين به طبقه ی كارگر نيستند بلكه خادمين وفادار و ثابت قدم منافع ديگری می باشند. آنچه ما نياز داريم انجام دهيم، تعيين اين است كه آنها به منافع چه كسانی خدمت می كنند.

در حقيقت اين سياست صرفاً در سازگاری با ابزارها و نتايج اش ظاهر نمی شود؛ بلکه در لايه ی رهبری اين سازمان ها و اتحاديه های كارگری نيز تجسم يافته است. فردِ مبارز به سرعت از راه مشكل تر فرا می گيرد كه اين لايه قابل عزل نيست، از همه ی شكست ها جان سالم بدر می برد، و از طريق انتخابات خود را جاودانه می سازد. سازمان درونی اين گروه ها چه دمكراتيك باشد (مثل نمونه ی رفرميست ها)، و چه ديكتاتوری (مانند نمونه ی استالينيست ها)، توده ی مبارزه جو مطلقاً هيچ نفوذی بر جهت گيری اش ندارند. جهت گيری ای كه بدون هيج نظرخواهی، توسط بوروكراسی ی تعيين می شود كه ثبات اش هرگز بزير سوال نمی رود; زيرا حتی هنگامی كه هسته ی رهبری بايد برداشته شود، به نفع گروه ديگری كه كمتر بوروكراتيك نيست تعويض می شود. در اين مقطع، ماركسيست و كارگری که به آگاهی طبقاتی دست يافته، تقريباً مجبور است كه به تروتسكيسم بر بخورد. در واقع، تروتسكيسم نقدی مداوم، و گام به گام از سياست های سوسياليستی و استالينيستيِ ربع قرن گذشته ارائه داده است، و نشان داده كه شكست جنبش كارگری (در آلمان 1923; چين 27-1925; انگلستان 1926; آلمان 1933; اتريش 1934; فرانسه 1936; اسپانيا 38- 1936; فرانسه و ايتاليا 47-1945; و غيره،) ناشی از سياست های سازمان های سنتی می باشند، و اينكه اين سياست ها مستمراً در تقابل با ماركسيسم بوده اند. بطور هم زمان، تروتسكيسم با آغاز از تحليلی جامعه شناسانه از ساخت اين احزاب، توضيحی از سياست هايشان ارائه می دهد؛ و بری رفرميسم، مجدداً تفسير ارائه شده از سوی لنين را بر می گزيند: رفرميسم سوسياليست ها، بيانگر يك آريستوكراسی كارگری (از آنجا كه مافوق سود امپرياليستي، به اين آريستوكراسی امكان می دهد كه با دستمزد بالاتر فاسد شود) و يك بوروكراسی اتحاديه ی و سياسی است. مثل استالينيسم، سياست اش به بوروکراسی روسی خدمت می كند، اين قشر انگل و ممتازی كه به لطف ويژه گی عقب ماندگی كشور و عقب نشينی تحميلی، توسط شكست انقلاب جهانی بعد از سال 1923، در اولين دولت كارگری قدرت را غصب كرد.

ما كار نقادانه ی خود را، حتی وقتی كه درون جنبش تروتسكيستی بوديم، از اين مساله ی بوروکراسی استالينيستی آغاز كرديم. اينکه چرا ما بويژه با آن مساله شروع كرديم نيازی به توضيح مفصل ندارد. درحاليکه به نظر می رسيد که مساله ی رفرم حداقل در سطح تئوری توسط تاريخ روشن شده، چون هر چه بيشتر معلوم می شد كه مدافع سيستم سرمايه‌داری است، در مورد تعيين كننده ترين مساله، يعنی استالينيسم --كه مساله ای است موجود و برجسته كه در عمل بر دوش ما بيش از مساله ی اولی [رفرميسم] سنگينی می كند-- تاريخ دوره ی ما بارها هم نظرات تروتسكی و هم پيش بينی هائی كه از نظراتش مشتق شده اند، هر دو را باطل كرده است. از نظر تروتسكي، سياست استالينيستی بايد از کانال منافع بوروکراسی روسی، يعنی محصولی از انحطاط انقلاب اكتبر، توضيح داده شود. اين بوروکراسی از نظر تاريخی هيچ واقعيتی از خود ندارد; فقط حادثه ای است كه محصول به هم خوردن مداوم تعادل بين دو نيروی بنيادين جامعه ی مدرن، يعنی سرمايه داری و پرولتاريا، می باشد. اين بوروکراسی حتی در روسيه بر پايه ی پيروزی های اكتبر، كه بنيادهای سوسياليستی بری اقتصاد كشور (ملی‌كردن، برنامهريزی، انحصار تجارت‌خارجی وغيره) را فراهم كرده، و همچنين بر پايه ی استمرار سرمايه داری در ديگر مناطق جهان، قرار گرفته است. چراكه احيایر مالكيت خصوصی در روسيه به معنی براندازی اين بوروکراسی است و موجب بازگشت سرمايه دارها می شود، از سوی ديگر، گسترش انقلاب در سطح جهان انزوای روسيه را --كه نتيجه ی سياسی و اقتصادی اش بوروکراسی بود-- از بين می برد و موجب برپائی يك انفجار نوين انقلابيِ پرولتاريی روسی می شود كه اين غاصبان را بيرون كند. بدين‌ترتيب، خصلت تجربی لازمه ی سياست های استالينيستي، مجبور است كه بين دو دشمن نوسان کند و هدفش را حفظ اتوپيائی وضعيت موجود قرار دهد. حتی مجبور است كه بدين‌وسيله، در هر جنبش كارگری هرگاه كه اين جنبش نظام سرمايه داری را به خطر می اندازد، اخلال كند و نتيجه ی اين اخلال را نيز (هر زمان كه با يأس پرولتاريا ارتجاعيون شهامت پيدا ميكنند که بکوشند ديكتاتوری ای بر پا كرده و جنگِ صليبی كاپيتاليستی عليه بازماندههای پيروزی های اكتبر برپا كنند) با خشونت مفرط جبران مضاعف كند. از اينرو، احزاب استالينيستی محكومند كه بين ماجراجوئی افراطی و اپورتونيسم نوسان كنند. اما نه اين احزاب می توانند تا ابد اينطور در هوا معلق بمانند و نه بوروکراسی روسی. تروتسكی گفت كه در غياب يك انقلاب، احزاب استالينيستی هرچه بيشتر شبيه احزاب رفرميستی و هرچه بيشتر وابسته به نظم بورژوائی می شوند، درحاليكه بوروکراسی روسی با يا بدون مداخله ی خارجی  سرنگون خواهد شد، تا باعث استقرار مجدد سرمايه داری شود. تروتسكی اين پيش بينی را به نتيجه ی جنگ جهانی دوم گره زده بود. همانگونه كه بخوبی شناخته شده است، اين جنگ به آشكارترين وجهی اين پيش بينی را باطل کرد. رهبری تروتسكيستی با اعلام اينكه فقط مساله ی زمان مطرح است [كه اين پيش بينی واقعيت يابد] خود را در موضع مضحكی قرار داد. بری ما اما، حتی پيش از پايان جنگ، روشن شد كه مساله ی نوعی فاصله ی زمانی نمی توانست مطرح باشد و مطرح هم نبود، بلكه مساله ی جهت تاريخ مطرح بود و اينكه كل ساختمان نظری تروتسكی تا بنيادهايش اسطوره ی بود.

بوروکراسی روسی آزمون حياتی جنگ را از سرگذراند و نشان داد كه همانقدر انسجام دارد كه ديگر طبقات حاکم. اگر رژيم روسيه به برخی تناقضات اعتراف می كرد، اين نيز نشان دهنده ی درجه ی از ثبات بود كه كمتر از رژيم های آمريكا يا آلمان نبود. احزاب استالينيستی به جبهه ی نظم بورژوائی نرفتند؛ وفادارانه به دنبال كردن سياست روسيه ادامه دادند (البته بجز رويگردانی های فردي، كه در همه ی كشورها پيش می آيد). آنها هواداران پروپاقرص دفاع ملی در كشورهای متحد شوروي، و مخالفين سرسخت همين نوع دفاع در كشورهائی هستند كه با شوروی دشمن می باشند (اين شامل سری چرخش های سال های 1939، 1941، و 1947 نيز می شود). بالاخره مهمترين و تعجب انگيزترين نکته اين بود كه بوروکراسی استالينيستی قدرتش را به ديگر كشورها گسترش داد. قدرت خود را چه توسط ارتش روسيه تحميل کرد مثل اكثر كشورهای اقماريِ اروپی مركزی و بالكان، و چه توسط سلطه ی كاملی که بريك جنبش توده ای سردرگم داشت مانند يوگوسلاوی (يا بعداً در چين و ويتنام)؛ در اين كشورها، طی مراسمی تشريفاتی رژيم هائی را بکار گمارد كه از هر جنبه ی شبيه رژيم روسيه بودند (البته با در نظرگرفتن شرايط محلي). معرفی كردن اين رژيم ها بعنوان دولت های منحط كارگري، به وضوح مسخره بود.

بدين ترتيب، از همان هنگام به بعد، ما مجبور بوديم اين موضوع را بررسی كنيم كه چه چيزی چنين ثبات و فرصت هائی را به بوروکراسی روسی بری گسترش، چه در روسيه و چه در جهای ديگر، داد. بری انجام اين كار می بايد تحليل سيستم اقتصادی و اجتماعی سلطه در روسيه را از سر می گرفتيم. پس از خلاصی از چشم انداز تروتسكيستي، با استفاده از مقوله های پايه ی ماركسيسم، ديدن اينكه جامعه ی روسيه به طبقات تقسيم شده اند، كه بين اين طبقات دو طبقه ی اصلی بوروکراسی و پرولتاريا هستند، ساده بود. بوروکراسی در آنجا نقش طبقه ی حاکم و استثمارگر را در مفهوم كامل كلمه ايفا می كند. فقط اين نيست كه طبقه ی ممتاز است كه مصرف غير مولد اش بخشی از توليد اجتماعی را بالا می کشد كه همطراز است (و احتمالاً بيشتر) با آنچه كه توسط مصرف غير مولد بورژوازی در كشورهای سرمايه داری خصوصی بالا کشيده می شود. كنترل مطلق نيز بر اينكه چگونه توليد كل اجتماعی استفاده خواهد شد دارد. اين بوروکراسی اين كار را قبل از هر چيز با تعيين اينكه چگونه توليد كل اجتماعی بايد بين دستمزدها و ارزش اضافی توزيع شود ( بطور هم زمان سعی می كند كه به كارگران حداقل دستمزد ممكن را ديكته كند و از آنها بيشترين مقدار كار ممكن را بكشد)؛ بعد، با تعيين اينكه چگونه اين ارزش اضافی بين مصرف غيرمولد خودش و سرمايه گذاری های نوين تقسيم خواهد شد؛ و در آخر، با تعيين اينكه چگونه اين سرمايه گذاری ها بين بخش های مختلف توليدی توزيع خواهد شد، انجام می دهد.

بوروکراسی اما فقط بعلت آنكه توليد را كنترل می كند، می تواند چگونگی بهره برداری از توليد اجتماعی را كنترل كند. از آنجا كه توليد را در سطح كارخانه اداره می كند، همواره می تواند كاری كند كه كارگران با همان دستمزد بيشتر كار كنند; و بعلت آنكه توليد را در سطح جامعه اداره می كند، می تواند تصميم بگيرد كه بجی خانه و كتان، توپ های جنگی و ابريشم بسازد. بدين ترتيب درمی يابيم كه جوهر و شالوده ی سلطه ی بوروكراتيك اش بر جامعه ی روسيه از اين واقعيت سرچشمه می گيرد كه درون روابط توليدی سيطره دارد; بطور همزمان درمی يابيم كه همين كاركرد هميشه اساس سلطه ی يک طبقه بر کل جامعه بوده است، به بيان ديگر، جوهر واقعی روابط طبقاتی در توليد، در هر موردي، تقسيم آنتاگونيستيِ آنهائی كه در فرآيند توليد شركت می كنند به دو مقوله ثابت و استوار، مديران و مجريان، است. تمام چيزهای ديگر به مكانيزم های اجتماعی و قضائی بری تضمين ثبات قشر مديران مربوط می شود. اين تقسيم است که چگونگيِ مالكيت زمين فئودالي، مالكيت خصوصی سرمايه داری، و يا اين شكل عجيب مالكيت، مالكيت خصوصيِ غير شخصی كه توصيف كننده ی سرمايه داری امروزين است را تعيين می کند; اين تقسيم است که چگونگيِ روابط در روسيه با حزب كمونيست ديكتاتوری توتاليتاريائی توسط نهادی كه بيانگر منافع عمومی بوروکراسی است را معين می کند، و [اين نهاد] عضوگيری اعضاء طبقه ی حاكم را از طريق گزينش در مقياس جامعه بمثابه يك كل را تضمين می نمايد.

در نتيجه برنامه ريزی و ملی كردن، به هيچ وجه خصلت طبقاتی اقتصاد را حل نمی كند، نشانگر لغو استثمار نيز نيست; البته اين اقدامات مستلزم براندازی طبقات حاکم قبلی می باشند، اما پاسخ اين مساله را نمی دهند كه اكنون توليد چگونه و توسط چه كسی هدايت می شود. اگر قشر جديدی از افراد اين كاركرد هدايتی را بعهده گيرند، تمام آشغال های كهنه كه ماركس از آنها صحبت می كرد بسرعت دوباره ظاهر می شوند، زيرا اين قشر از موقعيت مديريتی اش بری ايجاد امتيازاتی بری خودش استفاده خواهد كرد، موقعيت انحصاری خودش را بر كاركردهای مديريتی تقويت خواهد نمود. بدين ترتيب تمايل دارد كه سلطه اش را كامل تر كرده و بزير سوال کشيدن اين سلطه را مشكل تر ساخته، و انتقال اين امتيازات را بری جانشين هايش تضمين کند.

بری تروتسكي، بوروکراسی يك طبقه نيست چرا كه امتيازات بوروکراتيک نمی توانند با ارث منتقل شوند. اما در برخورد با اين استدلال فقط لازم است يادآور شويم كه انتقال موروثی به هيج وجه عاملی ضروری بری ايجاد يك طبقه نيست. ديدنِ اينكه مساله در اينجا مختص به روسيه يا سال هاي1920 نيست ساده است. زيرا همين مساله، حتی مستقل از انقلاب پرولتاريائي، به همه ی جوامع مدرن تحميل شده; و تنها بيان ديگری از فرآيند تمرکز نيروهای توليدی است. براستی آن چيست که امكانات عينيِ انحطاط بوروکراتيک انقلاب را می آفريند؟ حركت اجتناب ناپذير و بی امانِ اقتصاد مدرن، تحت فشار تكنيك، به سمت تمرکز هرچه شديدترِ سرمايه و قدرت، و ناسازگاری ميزان واقعی توسعهی نيروهای مولد با مالكيت خصوصی و بازار (بعنوان شيوهای كه موسسات بيزينسی درآن ادغام گشته‌اند) است. اين حركت در انبوهی از انتقالات ساختاری در كشورهای سرمايه داری غربی بازنمود يافته است، با اين وجود اكنون نمی توان درمورد آن مجادله كنيم. فقط لازم است يادآور شويم كه آنها در بوروکراسی نوينی (هم بوروکراسی اقتصادی، و هم بوروکراسی محل کار) بطور اجتماعی تجسم يافته اند. اكنون، با ساختن يك جدول بندی از مالكيت خصوصي، از بازار و غيره، انقلاب می تواند --اگر در آن نقطه [آغاز] از حرکت بازايستد-- مسير تمركز بوروکراتيک تام و تمام را ساده تر کند. بدين ترتيب، مشاهده می كنيم كه بوروکراسی، بدور از محروم شدن از واقعيت خويش، مرحله نهائی توسعه ی سرمايه داری را حقوقی می كند.

از آن زمان، آشکار شد که برنامه ی انقلاب سوسياليستی، و اهداف پرولتری ديگر نمی تواند صرفاً سرکوب مالکيت خصوصی، ملی کردن ابزار توليد و برنامه ريزی باشد، بلکه درعوض، بايد مديريت کارگری بر اقتصاد و بر قدرت باشد. با مراجعه به انحطاط انقلاب روسيه، ما اينرا قائل شديم که حزب بلشويک در برنامه اش در مورد اقتصاد نه مديريت کارگری، که کنترل کارگری داشت. اين بدين سبب بود که حزب، که تصور نمی کرد انقلاب می تواند بلافاصله انقلابی سوسياليستی باشد، حتی وظيفه سلب مالکيت از سرمايه داران را برای خود قائل نشد، و بدين ترتيب تصور می کرد که اين طبقه اخير بعنوان مديران در محل های کار باقی خواهد ماند. تحت چنين شرايطی، کارکرد کنترل کارگری ممانعت از کار سرمايه داران برای سازماندهیِ خرابکاریِ توليد، کنترل بر سودشان و بر حق استفاده از توليد، و برپائیِ مدرسهی مديريت برای کارگران می بود. اما اين عظمت اجتماعیِ يک کشور، جائی که پرولتاريا ديکتاتوری اش را بوسيله ی شوراها و حزب بلشويک اعمال می کند، و جائی که سرمايه داران تملک خود را نگهداشته اند و به هدايت موسسات خود ادامه می دهند، نمی توانست دوام بياورد؛ آنجا که سرمايه داران فرار نکرده بودند، کارگران اخراجشان کرده بودند، و سپس مديريت اين موسسات را خود بعهده گرفته بودند.

اين نخستين تجربه ی مديريت كارگری فقط زمان كوتاهی بدرازا كشيد; ما نمی توانيم در اينجا وارد تحليلی از اين دوره از انقلاب روسيه شويم (كه كاملاً مبهم است و منابع چندانی نيز در موردش موجود نيست) يا، وارد تحليلِ عواملی شويم كه در انتقال سريع قدرت در كارخانه ها [از دست کارگران] بدست يك قشر مديريت تعيين كننده بودند. از جمله اين عوامل، وضعيت عقب مانده حسابرسي، ضعف عددی و فرهنگی پرولتاريا، وضعيت مخروبه ی ابزار توليدي، جنگ داخلی طولانی با خشونت بی نظيرش، و انزوی بين المللی انقلاب هستند. يك عامل هست كه ميل داريم بر تاثيرش در طی اين دوران تاكيد كنيم: سياست حزب بلشويك در عملكردهايش بطور سيستماتيك با مديريت كارگری مقابله می كرد، و از همان آغاز ميل به برپائی دستگاه خودش بری هدايت توليد داشت --دستگاهی كه صرفاً در مقابل قدرت مركزی پاسخ گوی باشد، يعني، در تحليل نهائی در مقابل حزب. اين امر تحت عنوان كارائی و الزامات تعيين كننده ی كه بدنبال جنگ داخلی بوجود آمده بود انجام گرفت. اينكه آيا اين سياست، حتی در كوتاه مدت، موثرترين سياست بوده، مورد ترديد است; به هر حال، در دراز مدت شالوده های بوروکراسی را پی ريخت.

لنين  فكر می كرد كه اگر مديريت (هدايت) اقتصاد بدين ترتيب از چنگ پرولتاريا در می آمد، مساله ی اساسی بری قدرت شوراها اين بود که حداقل رهبری (هدايت) دولت بری كارگران حفظ شود. از سوی ديگر تصور می كرد كه طبقه كارگر با شركت در مديريت اقتصاد از طريق كنترل كارگري، اتحاديه های كارگري، و غيره، بتدريج مديريت كردن را ياد می گيرد. با اين وجود رشته ی از رويدادها كه اجتناب ناپذير بودند و در اينجا نمی توانند دنبال شوند، بسرعت سلطه ی حزب بلشويك بر شوراها را بازگشت ناپذير ساخت. از اين نقطه به بعد كاراكتر پرولتری كل سيستم منوط به كاراكتر پرولتری حزب بلشويك بود. ما در اينجا بسادگی می توانستيم نشان دهيم كه تحت چنين شرايطي، حزب، يعنی اقليتی بغايت تمركزيافته با كنترل انحصاری بر اعمال قدرت، ديگر قادر نبود حتی كاراكتر پرولتری اش (به مفهوم كامل اين كلمه) را حفظ كند، و اينكه مجبور بود تا خود را از طبقه ی كه از آن برخاسته جدا سازد. اما اينجا نيازی به پيشروی تا آن حد نيست. در سال 1923، حزب از کل350000 عضو، 50000 كارگر و 300000 كارمند داشت. ديگر حزب كارگران نبود بلكه حزب كارگران مبدل شده به كارمندان بود. حزب با جمع آوری نخبگان پرولتاريا، به استقرار اين نخبگان در پُست های فرماندهی اقتصاد و دولت كشيده شد; بدين ترتيب اين نخبگان فقط می بايد به خود حزب پاسخگو می بودند. كارآموزی مديريتیِ طبقه كارگر صرفاً حاكی از آن بود که تعداد معينی از كارگرانِ در حال فراگيری تكنيك های مديريت، صفوف زيردستان را رها كرده و به بوروکراسی نوين پيوسته بودند. از آنجا كه حيات اجتماعی مردم آگاهی شان را تعيين می كند، از آن به بعد اعضاء حزب نه بر طبق برنامه ی حزب، بلكه برحسب وضعيت مشخص شان بمثابه مديران صاحب امتياز اقتصاد و دولت عمل می كردند. ترفند انجام گرفته بود، انقلاب مرده بود، و اگر چيزی بری تعجب باشد، اينست كه بری بوروکراسی چه مدت زمانی طول كشيد تا قدرت خود را تحكيم کند.

نتايجی كه بدنبال اين تحليل كوتاه می آيد روشن است: برنامه ی انقلاب سوسياليستی نمی تواند هيچ چيز مگر مديريت كارگری باشد. مديريت كارگريِ قدرت يعنی قدرت سازمان های آتونوم توده ها (سوويت ها يا شوراها); مديريت كارگريِ اقتصاد، يعنی هدايت توليد توسط توليدكنندگان، كه در ارگان های نوع شورائی نيز خود را سازمان  داده اند. هدف پرولتاريا نمی تواند ملی كردن و برنامه ريزی بدون چيز بيشتری باشد، زيرا اين اقدامات [به تنهائی] حاكی از اينست كه سلطه بر جامعه بدست قشر نوينی از حکام و استثمارگران داده خواهد شد. هدف پرولتاريا نمی تواند با سپردن قدرت بدست يک حزب حاصل شود --هر چقدر هم که اين حزب ممكن است از آغاز انقلابی و هر قدر هم پرولتری بوده باشد-- زيرا اين حزب به ناگزير بسوی اعمال اين قدرت از جانب خودش ميل خواهد كرد، و از آن قدرت بمثابه ی هسته ی تبلور يك قشرحاكم نوين استفاده خواهد شد. براستی، در زمان ما مساله ی تقسيم جامعه به طبقات هرچه بيشتر در مستقيم ترين و عريان ترين شكل اش ظاهر می شود، و مثل مساله ی تقسيم اجتماع به مديران و مجريان، تمام پوشش قضائی اش را برداشته و عريان می سازد. انقلاب پرولتری برنامه تاريخی اش را فقط تا جائی به اجرا می گذارد كه از همان آغاز، با جذب مجدد تمام اقشار ويژه مديريت در خود و با اشتراكی ساختنِ (يا دقيق تر با سوسياليزه كردن كاملِ) كاركردهای هدايتي، به الغای اين تقسيم می گرايد. مساله ی توانائی تاريخی پرولتاريا بری دست يابی به جامعه ای بی طبقه، مشکل توانائی فيزيكی اش بری بر انداختن آنهائی كه در قدرت اند نيست (در اين مورد شكی نيست); بلکه مساله ی چگونگيِ سازماندهی کامل و قطعیِ يك مديريتِ اشتراكی و اجتماعی شده ی توليد و قدرت است. از آن هنگام به بعد، بديهی می شود كه تحقق سوسياليسم توسط هر حزبي، از جانب پرولتاريا مزخرف است، تضادی در مفاهيم، دايره ی چهارگوش، پرنده ی زيرآبی است; سوسياليسم هيج چيزی جز  فعاليت توده ایِ آگاه و خودگردانِ دائم نيست. به همان نسبت نيز بديهی می شود كه سوسياليسم نمی تواند بطور مفعولانه حک و ثبت شود؛ حتی نيمه کاره، در هيچ قانون يا قانون اساسی ، در ملی كردن ابزار توليدي، در برنامه ريزی؛ و نه حتی در قانونی كه مديريت كارگری را برقرار كند. اگر طبقه كارگر نتواند اداره كند، هيچ قانونی نمی تواند به او اين نيرو را بدهد كه چنين كند، و اگر می تواند، چنين قانونی تنها شرايط موجود را تائيد خواهد ساخت.

بنابراين، با آغاز از نقد بوروکراسی، ما موفق به فرموله كردن دركی مثبت از مضمون سوسياليسم شده ايم; بطور خلاصه، سوسياليسم در تمام جوانب اش دال بر هيچ چيز جز مديريت كارگری جامعه نيست، و طبقه كارگر فقط با کسب قدرت بری خودش می تواند خود را رها سازد. پرولتاريا فقط اگر بطور خودمختارانه عمل كند، يعنی اگر هم اراده و هم آگاهی برای دگرگونيِ لازم جامعه را در خود بيابد می تواند انقلاب سوسياليستی را به انجام رساند. سوسياليسم نه می تواند نتيجه ی مقدر توسعه ی تاريخی باشد، يعنی تخطیِ تاريخی توسط يک حزب ابرمردها، و نه كاربرد برنامه ای برگرفته شده از تئوری ی كه در خود صحيح است. بلکه رها شدن فعاليت خلاقِ آزاد توده های سركوب شده است. چنين رها شدن فعاليت خلاقانه آزاد با توسعه ی تاريخی ممكن شده است، و عمل حزب بر پايه ی اين تئوری می تواند آنرا تا درجه ی بسيار زيادی تسهيل كند.

از اين به بعد توسعه دادن نتايج اين ايده در تمام سطوح ضروری است.     

ماركسيسم و ايده ی آتونوميِ پرولتاريا

بايد بی درنگ بگوئيم که در رابطه با اين مفهوم چيز اساساً جديدی وجود ندارد. معنی آن همان فرمول بندی معروف مارکس است: رهائی کارگران بايد بوسيله ی خود کارگران حاصل شود که بطور همسانی توسط تروتسکی ابراز شد: سوسياليسم برخلاف سرمايه داری خود را بطور آگاهانه بنا می کند. رديف کردن نقل قول هائی از اين دست بسيار ساده است. آنچه جديد است، خواست و توانائیِ جدی گرفتنِ کامل اين ايده، در حين بيرون کشيدن معانی و پيامدهای تئوريک و عملی آن است. اين امر تاکنون، چه از طرف ما و چه از سوی بنيانگذاران بزرگ مارکسيسم، نمی توانست انجام گيرد. زيرا، از سوئی، تجربه ی تاريخیِ ضروری غايب بود؛ تحليل پيشين نشان می دهد که برای روشن کردن مسائل قدرت کارگران، انحطاط انقلاب روسيه دارای اهميت عظيمی است. و از سوی ديگر، و در سطحی عميق تر، تئوری و عمل انقلابی در يک جامعه ی استثماری دستخوش يک تضاد قطعی است که از اين واقعيت نشأت می گيرد که آنهائی که می خواهند منسوخ اش کنند متعلق به همين جامعه هستند. اين تضاد به طرق بينهايت متعددی بروز می‌يابد.

در اينجا فقط يکی از اين روش ها مورد توجه ماست. انقلابی بودن دلالت بر دو موضوع به هم پيوسته دارد: اول، به معنی تفکر بدين طريق است که فقط توده های در حال مبارزه می توانند مساله ی سوسياليسم را حل کنند و نه دست روی دست گذاشتن خود برای همه ی اينها. به معنی تفکر بر اين مبنا است که مضمون اساسی انقلاب توسط خلاقيت، ابتکار، و فعاليت غيرقابل پيش بينیِ توده ها تعيين خواهد شد. و دوم، به معنی عمل کردن با شروع از تحليلی عقلانی از شرايط کنونی با چشم اندازی که آينده را پيش بينی کند. در تحليل نهائی، به معنی مبنا قرار دادن اينست که انقلاب، سرنگونی، گسترش عظيم شکل کنونیِ خردمندی مان، و استفاده از همين خردمندی جهت پيش نگری مضمون انقلاب خواهد بود.

اين مساله که چگونه اين تضاد، در هر مرحله ای از جنبش کارگران تا پيروزی نهائیِ انقلاب، نسبتاً حل می شود و بطور نسبی از نو به جريان می افتد، نمی تواند ما را در اينجا متوقف کند؛ اين کل مساله ی ديالکتيکِ مشخصِ پيشرفت تاريخیِ کنش انقلابی پرولتاريا و تئوری انقلاب است. در حال حاضر نياز داريم تنها بر اين نکته تاکيد کنيم که يک مشکل ذاتی در توسعه ی تئوری و عمل انقلابی در يک جامعه ی استثماری وجود دارد؛ و اينکه، اگر کسی بخواهد بر اين مشکل فائق آيد --تئوريسين ها، و دقيقاً همينطور مبارزين-- خطر بازگشت ناآگاهانه به خطه افکار بورژوائی، و بطور عمومی تر، به حيطه ی نوع افکاری که منتج از يک جامعه ی بيگانه شده است که هزاران سال مسلط بر انسانيت بوده، را به جان می خرند. بنابراين، در برابر مسائل تحميل شده از سوی وضعيت های تاريخی، يک تئوريسين اغلب به معرفی موضوعی ناشناخته بصورت شناخته شده کشيده می شود، زيرا اين همان چيزی است که امروزه فعاليت تئوريک را در بر می گيرد. او درنتيجه، يا نمی تواند ببيند که اين مشکلِ نوع جديدی از مسائل است، يا، حتی اگر اين نکته را ببيند، تنها می تواند آنرا بر راه حل هائی بکار بزند که راه حل های موروثی از گذشته هستند. با اين وجود، آن عواملی که او اهميت انقلابی شان را تازه شناخته، يا حتی آن تکنيک های مدرن و فعاليت های پرولتاريا که او کشف کرده، نه فقط منجر به خلق انواع نوينی از راه حل ها می شوند، بلکه تمايل به نابودی خود آن شرايطی دارند که تحت آن مسائل قبلی مطرح می شد. از آن پس، راه حل های نوع سنتی که توسط تئوريسين عرضه می شد، بسادگی ناکافی نخواهند بود؛ بلکه تا جائی که آن راه حل ها پذيرفته می شوند (که نشانگر اينست که پرولتاريا نيز تحت انقياد ايده های دريافتی باقی مانده است) بطور عينی وسيله ی نگهداری پرولتاريا در چارچوب استثماری خواهند بود --حتی با اينکه ممکن است اين راه حل ها در شکل ديگری اقامه شوند.

مارکس از اين مساله آگاه بود. روی گردانی او از سوسياليسم اتوپيائی، و گفته اش که هر گامی از سوی جنبشِ واقعی مهمتر از يک دوجين برنامه است، دقيقاً بيانگر بی اعتمادی اش نسبت به راه حل های کتابی است، چون اين راه حل ها هميشه از پيشرفت زنده ی تاريخ منفک هستند. با اين وجود، در مارکسيسم سهم مهمی از يک ميراث ايدئولوژيک سنتی يا بورژوائی وجود دارد که در نسل های بعدی مارکسيست ها رشد يافت. تا اين اندازه، ابهامی در مارکسيسم تئوريک هست، ابهامی که نقش تاريخی مهمی ايفا کرده، و جامعه ی استثماری بدان  وسيله قادر بوده تا نفوذش را از درون بر جنبش پرولتاريا اعمال نمايد. موردی که پيشتر تحليل شد، جائی که حزب بلشويک در روسيه راه حل های سنتاً موثر را در رابطه با مساله ی چگونگیِ هدايت توليد بکار گرفت، نمايشی شگرف از اين فرآيند را ارائه می دهد. راه حل های سنتی بدين معنا موثر بودند که بطور موثر وضعيت سنتی سابق را بازگرداندند، يا منجر به استقرار مجدد استثمار تحت اشکال نوين شدند. ما بعداً به مصداق های مهم ديگری از ايده های بورژوائی که درون مارکسيسم بقا يافته اند بازخواهيم گشت. معهذا، فعلاً بحث در مورد يک مثال مفيد است که آنچه را که می خواهيم بگوئيم را روشن می کند. سزای کار در يک اقتصاد سوسياليستی چگونه خواهد بود؟ معروف است که مارکس در نقد برنامه ی گوتا، آنجا که مابين شکل سازمانیِ اين جامعه ی پساانقلابی (مرحله ی پائينیِ کمونيسم) و خودِ کمونيسم (آنجا که اصل از هرکس مطابق توانائيش به هر کس بر طبق نيازش برقرار است) تفاوت قائل می شود، و از حق بورژوائی که در طی اين فاز غالب خواهد بود سخن می گويد. او از اين حق بورژوائی، پرداخت مساوی برای يک کميت و کيفيت کار مساوی --که می تواند به معنی پرداخت نامساوی برای افراد مختلف باشد-- را می فهميد.  

اين اصل چگونه می تواند توجيه شود؟ [با تعريف] از مشخصه های اصلیِ اقتصاد سوسياليستی آغاز می شود، يعنی با اينکه، از سوئی اين اقتصاد هنوز اقتصادی است دچار کمبود، که در نتيجه، ضروری است که تلاش های توليدیِ اعضاء جامعه به حداکثر رسانده شود؛ و از سوی ديگر، مردم هنوز تحت انقياد ذهنيت خودخواهانهای هستند که ميراث جامعه ی سابق بوده و بواسطه ی اين وضعيت کمبود، هنوز اين ذهنيت باقی مانده است. از اينرو بيشترين مقدار تلاش در توليد لازم است، و در عين حال، اين جامعه نياز دارد تا عليه گرايش طبيعیِ طفره رفتن از کار که هنوز در اين مرحله وجود دارد، مبارزه کند. گفته می شود که، بنابراين، اگر قرار است که از بی نظمی و قحطی اجتناب شود، ضروری است که سزای کار، متناسب شود با کيفيت و کميت کار انجام شده، که مثلاٌ با تعداد قطعات توليدی، تعداد ساعات کار، و غيره سنجيده می گردد. اين طبيعتاً منجر به مزدِ صفر در برابر کارِ صفر می شود، و در همين برخورد، مساله ی تعهد فرد به کار نيز سامان می يابد. بطور خلاصه، انسان به نوعی مزد بر مبنای توليد می رسد. منوط به اينکه يک فرد چقدر هوشمند باشد، او اين نتيجه را می پذيرد --با راحتی کمتر يا بيشتر، و با انتقاد شديدی که نسبت به اين شکل پرداخت اجرت وقتی که در چارچوب سرمايه داری بکار گرفته شده بود، داشت.

با انجام اين کار، انسان بسادگی و کاملاً فراموش می کند که مساله ديگر نمی تواند با اين روابط مطرح شود: هم تکنيک مدرن، و هم اشکال تجمع و همکاری بين کارگران که اشاره بر سوسياليسم دارد، چنين راه حلی را پوچ و بی معنی می کنند. چه موضوع مربوط به کار در يک خط توليد باشد يا مربوط به قطعه کاری روی ماشين های منفرد، سرعت کارِ فرد کارگر توسط سرعت کارِ واحدی که او بدان تعلق دارد ديکته می شود --در مورد کار در خط توليد، بطور اتوماتيک و فيزيکی؛ و در مورد قطعه کاری روی يک ماشين، بطور غيرمستقيم و جمعی، اما هميشه بشيوه ای است که به وی تحميل می شود. در نتيجه، اين ديگر مساله ی توليد فرد نيست. مساله ی سرعت کار در يک واحد کارگری است (که در تحليل نهائی واحد کارخانه است)، و اين سرعت فقط می تواند توسط خودِ کارگران آن واحد تعيين شود. بدين ترتيب مساله ی سزای کار به مساله ی مديريت می رسد، زيرا هنگامی که دستمزد عمومی مقرر شد، نرخ مشخص سزای کار (نسبت دستمزد به محصول توليدی) توسط تعيين سرعت کار معين خواهد گشت؛ و اين آخری به نوبه ی خود، ما را می برد به قلب مساله ی مديريت که مشخصاً معطوف به توليدکنندگان بمثابه يک کل است (که به اين يا آن شکل، می بايد تعيين کند که چنين يا چنان سرعت توليدی در يک خط با نوع مفروضی از توليد برابر است با هزينه ی کار با سرعت توليدیِ ديگری در خط و نوع ديگری از توليد. و اين کار بايد بين کارگاه های مختلف در يک کارخانه و همچنين بين کارخانجات گوناگون و غيره انجام گيرد).

بگذاريد در صورت لزوم، بخاطر بياوريم که اين نکته به هيچ وجه دلالت بر آن ندارد که حل مساله ضرورتاً ساده تر می شود. شايد حتی برعکس باشد. اما بالاخره در مفاهيم صحيحی اقامه شده است. اشتباهات در تلاش برای حل اين مساله، ممکن است برای توسعه ی سوسياليسم مثمر ثمر باشند، و حذف متوالیِ چنين اشتباهاتی به ما امکان می دهد تا به راه حل برسيم. اما، تا زمانی که فرض بر دستمزد مبتنی بر توليد يا حق بورژوائی است، ما مستقيماً در بستر يک جامعه ی استثماری قرار داريم.

البته، مساله در شکل سنتی اش هنوز می تواند در بخش های عقب مانده وجود داشته باشد --گرچه اين ضرورتاً به اين معنی نيست که پس بايد راه حل عقب مانده اختيار کرد. ولی در چنين موردی، راه حل هرچه باشد، آنچه می خواهيم بگوئيم اينست که پيشرفت های تاريخی، هم شکل و هم مضمون مساله، هر دو، را تغيير می دهد. اما، آنچه اساسی است هم تحليل اشتباه و هم تحليل مکانيسم است. در روبرو شدن با مساله ی به ارث رسيده از دوران بورژوائی مثل يک بورژوا استدلال می شود. پيش از هر چيز از اين حيث مثل يک بورژوا استدلال می شود که يک قانون جهان شمول و تجريدی گذاشته می شود --اين تنها شکلی است که مسائل می توانند در يک جامعه ی بيگانه شده حل شوند-- و فراموش می شود که قانون مانند يک انسان نادان و زمخت است که هميشه يک چيز را تکرار می کند؛ و اينکه يک راه حل سوسياليستی فقط وقتی می تواند سوسياليستی باشد که راه حل مشخصی باشد که مشارکت دائمِ واحدهای سازمان يافته ی کارگران در تعيين اين راه حل را در بر داشته باشد. از اين حيث نيز مانند يک بورژوا استدلال می شود که يک جامعه ی بيگانه شده مجبور است به قواعد جهان شمول تجريدی توسل جويد، چون در غير اينصورت نمی تواند ثبات داشته باشد، و چون قادر نيست که به موارد مشخص بپردازد. نه نهادها و نه ديدگاه لازم برای انجام اين کار را دارد؛ درحالی که يک جامعه ی سوسياليستی که دقيقاً ارگان هائی را می آفريند که می توانند هر مورد مشخصی را بررسی کنند، بعنوان قانونش فقط می تواند فعاليت تعيين کننده ی دائمیِ اين ارگان ها را داشته باشد. از اين حيث مانند يک بورژوا استدلال می شود که اين ايده ی بورژوائی پذيرفته می شود (و در اينجا بدرستی بازتاب وضعيت واقعی در جامعه ی بورژوائی است) که منافع فردی عالی ترين انگيزه ی فعاليت انسانی است. درنتيجه، برای ذهنيت بورژوائیِ نئوسوسياليست های انگليسی، انسان در جامعه ی سوسياليستی، پيش از هر چيز ديگری، انسانی اقتصادی باقی می ماند، و بنابراين، جامعه بايد با شروع از اين نظر تنظيم شود. از اينرو، با بردن مسائل سرمايه داری و نيز رفتار بورژوائی، هر دو باهم، به درون جامعه ی نوين، آنها اساساً در بند مسائل انگيزه ها هستند (درآمد است که کارگر را بر می انگيزد)، و فراموش می کنند که از پيش در جامعه ی سرمايه داری آنچه که کارگر را به کار می کشد، انگيزه ها نيستند، بلکه کنترل اين کار توسط ديگران و توسط خودِ دستگاه ها است. ايده ی انسان اقتصادی توسط جامعه ی بورژوائی در تصويرش آفريده شده است؛ برای اينکه کاملاً دقيق باشيم، در تصوير بورژوازی و البته نه در تصوير کارگران.

کارگران فقط وقتی که مجبورند مثل انسان های اقتصادی عمل کنند، چنين می کنند، يعنی، در برابر بورژوازی (که از اينرو از قطعه کاری آنها پول در می آورد)، اما البته نه بين خودشان (همانطور که می توان در طی اعتصاب، و نيز در رفتارشان در قبال خانواده شان مشاهده نمود؛ در غير اينصورت کارگران خيلی وقت قبل نابود می شدند). اينکه شايد گفته شود که آنها در قبال آنچه که متعلق به خودشان است (خانواده، طبقه و غيره) چنين عمل می کنند، خوب است، زيرا ما دقيقاً همين را می گوئيم که آنها در قبال هرچيزی، وقتی که هرچيزی متعلق به آنهاست اينطور رفتار می کنند. و ادعای اينکه خانواده همينجا و قابل مشاهده است درحاليکه هرچيزی يک تجريد است، مجدداً سوءتفاهم ايجاد می کند، چون آن هرچيزی که ما در موردش سخن می گوئيم مشخص است، و با کارگران ديگر در کارگاه، کارخانه و غيره شروع می شود.

مديريت کارگران بر توليد

يک جامعه ی بدون استثمار قابل تصور است؛ ما اينرا ديديم، يعنی اگر اداره ی توليد ديگر در يک مجموعه ی اجتماعی متمرکز نشده باشد، به عبارت ديگر، اگر تقسيم ساختاریِ جامعه به مديران و مجريان لغو شده باشد. همينطور ديديم که راه حل مساله ی مطروحه تنها می تواند توسط خود پرولتاريا ارائه شود. موضوع فقط اين نيست که هيچ راه حلی هيچ ارزشی نخواهد داشت، و به سادگی حتی  اين هم نيست که  اگر راه حل مفروضی توسط توده ها بطور آتونوم باز آفريده نشده باشد، نمی تواند به اجرا درآيد. اين هم نيست که مساله ی مطروحه در مقياسی وجود دارد که همکاری و مشارکت فعال ميليون ها نفر که از حل آن مساله تفکيک ناپذير هستند را می طلبد. موضوع اينست که حل مساله ی مديريت کارگری، بعلت سرشت خود نمی تواند در قالب يک فورمول درآيد؛ يا، همانطور که قبلاً ذکر شد، موضوع اينست که تنها قانون اصيلی که جامعه ی سوسياليستی آنرا تصديق می کند، فعاليت مستمرِ تعيين کننده ی ارگان های مديريت توده ای است. در نتيجه، انديشه هائی که بدنبال می آيد، هدف شان حل تئوريکِ مشکل مديريت کارگری --که مجدداً تضادی در مفاهيم خواهد بود-- نيست، بلکه در عوض روشن کردن مفروضات و داده های مساله است. ما با نشان دادن اينکه مساله ی مديريت چگونه مطرح شده يا چگونه مطرح نشده، صرفاً برطرف کردن کج فهمی ها و پيشداوری های وسيع را هدف داريم.

اگر کسی تصور کند که وظيفه ی اصلیِ انقلاب وظيفه ای سلبی است، يعنی الغای مالکيت خصوصی (که در واقع می تواند با فرمان حاصل شود)، ممکن است انقلاب را نيز بعنوان پيشرفت چهارنعل بسوی کسب قدرت، و لذا بعنوان برهه ای از کسب قدرت کارگران و خلع يد عملی و قانونیِ صاحبان کارگاه ها تصور کند (که شايد چند روز به درازا بکشد، و در صورت لزوم، اين چند روز می تواند با چندين ماه يا چند سال جنگ داخلی دنبال شود). و بدين معنا، وی در واقع به آنجا می رسد که اهميت نخستين را به کسب قدرت، و به ارگانی که منحصراً برای اين منظور ايجاد شده، بدهد.

اين در واقع چيزی است که در طی يک انقلاب بورژوائی بوقوع می پيوندد: جامعه ی نوين کاملاً درون جامعه ی کهن آماده شده است؛ مانوفاکتورها کارگران و کارفرماها را متمرکز می کنند، اجاره ای که دهقانان به مالکين زمين می پردازند از هر کارکرد اقتصادی تهی گشته چون اين مالکين از هر کارکرد اجتماعی ای تهی شده اند. حول اين جامعه که در واقع بورژوائی است، صرفاً يک پوسته ی فئودالی وجود دارد. زندان باستيل ويران می شود، چند دست قطع می شود، شبی در ماه اوت فرا می رسد، چند تن از مقامات انتخابی (که بسياری از آنها وکيل هستند) پيش نويس قانون اساسی، چند قانون، و چند فرمان حکومتی را می نويسند --و ترفند انجام گرفته است. انقلاب تمام می شود، يک دوران تاريخی به پايان می رسد و دورانی ديگر آغاز می شود. صحيح است، يک جنگ داخلی نيز ممکن است بدنبال آيد: طرح کدهای جديد اجتماعی چند سالی بدرازا می کشد، و ساختار اداری و نيز نظامی متحمل تغييرات مهمی می شود. اما جوهر انقلاب پيش از اينکه انقلاب آغاز شود پايان يافته است. در حقيقت، انقلاب بورژوائی در رابطه با حوزه ی اقتصاد صرفاً نفی خالص است. اين انقلاب مبتنی است بر آنچه که از قبل وجود دارد، و با نابودی روبنائی که فی نفسه نقداً غيرواقعی است، خود را محدود به اقامه به قانونِ وضعيت واقعی می کند. سازندگی های محدودش صرفاً اين روبنا را تحت تاثير قرار می دهند؛ زيربنای اقتصادی از خودش حفاظت می کند. چه اين امر پيش از انقلاب بورژوائی و چه پس از آن بوقوع بپيوندد، وقتی که در حيطه اقتصادی برقرار شد، سرمايه داری با نيروی قوانين خودش، در حوزه توليد ساده ی تجاری گسترش می يابد و گستره ای که در برابرش قرار دارد را کشف می کند.

هيچ رابطه ای بين اين فرآيند و فرآيند انقلاب سوسياليستی نيست. انقلاب اخير يک نفیِ ساده ی جنبه های معينی از نظمی که پيش از آن موجود بود نيست؛ اساساً اثباتی است. بايد رژيم خودش را بسازد --نه اينکه کارخانه ها را بسازد، بلکه روابط توليدی نوينی ايجاد کند که توسعه ی سرمايه داری صرفاً پيش شرط هايش را آماده ساخته است. ما اينرا می توانيم با بازخوانیِ نوشته ی مارکس، جائی که او گرايش تاريخیِ انباشت سرمايه داری را توضيح می دهد بهتر ببينيم. لطفاً برای آوردن اين نقل قول طولانی ما را ببخشيد:

به محض اينکه شيوه ی توليد سرمايه داری روی پای خود بايستد، اجتماعی شدن بيشتر کار و دگرگونی بيشترِ زمين و ديگر ابزار توليد به ابزار اجتماعاً بهره برداری شده، و لذا ابزار مشترک توليد، و نيز خلع يد بيشتر از مالکين خصوصی، شکل نوينی بخود می گيرد. اکنون ديگر آنچه که بايد خلع يد شود کارگری نيست که برای خودش کار می کند، بلکه سرمايه داری است که کارگران زيادی را استثمار می کند. اين نوع خلع يد توسط عملکرد قوانين ذاتی خود توليد سرمايه داری، توسط تمرکز يافتن سرمايه، انجام می گيرد. يک سرمايه دار هميشه تعداد زيادی را از بين می برد. دست در دست اين تمرکز يافتن، يا اين خلع يد از سرمايه داران فراوان توسط تعداد معدودی سرمايه دار، شکل تعاونیِ فرآيند کار، کاربرد آگاهانه ی تکنيکیِ علم، کِشت اسلوبی زمين، تبديل وسايل کار به وسايل کاری که فقط می توانند مشترکاً مورد استفاده قرار گيرند، اقتصادی شدن تمام ابزار توليد توسط استفاده از آنها بمثابه ابزار توليدیِ ترکيبی، کارِ اجتماعی شده، درگير و گرفتار شدن تمام مردم در شبکه ی بازار جهانی، و با اين، خصلت بين المللی رژيم سرمايه داری، در مقياسی هرچه وسيع تر توسعه می يابد. به موازات کاهش مداوم تعداد توانمندان سرمايه، که تمام امتيازات اين فرآيندِ دگرگونی را غصب و انحصاری می کنند، انبوه ستم لئيمانه، برده گی، پستی و ضلالت، و استثمار افزايش می يابد؛ اما با اين، شورش طبقه کارگر نيز افزايش می يابد، طبقه ای که همواره از نظر تعداد افزايش می يابد، و دقيقاً توسط خودِ مکانيسم فرآيند توليد سرمايه داری نظم يافته، متحد شده، و سازمان يافته است. انحصار سرمايه زنجيری بر پای شيوه ی توليد، که همراه با آن و تحت آن روئيد و شکفت، می شود. تمرکز ابزار توليد و اجتماعی شدن کار، بالاخره به نقطه ای می رسند که با پوسته ی سرمايه داری شان ناسازگارند. اين پوسته متلاشی می شود. ناقوس مرگ مالکيت خصوصی سرمايه دارانه به صدا در می آيد. خلع يد کنندگان خلع يد می شوند.

موجوديت جامعه ی نوين در لحظه ای که پوسته ی سرمايه داری متلاشی می شود در واقع چيست؟ تمام مفروضات اش اينست: جامعه ای است مرکب از تقريباً کلاً پرولترها، کاربرد عقلانی علم در صنعت، و نيز، با توجه به ميزان تمرکز شرکت های بيزينسیِ موجود، اين گذار پيش فرضش جدائیِ مالکيتِ دارائی از کارکردهای واقعیِ هدايت توليد است. اما کجا می توانيم آنطور که روابط توليد بورژوائی در جامعه ی فئودالی وجود داشت در جامعه سرمايه داری روابط توليد سوسياليستی را پيدا کنيم؟ حال، بديهی است که اين روابط توليدی نوين نمی توانند صرفاً آنچه باشند که در اجتماعی شدن فرآيند کار، و همکاری و مشارکت هزاران نفر در واحدهای بزرگ توليد صنعتی تحقق يافته اند. چراکه اينها نمونه بارز روابط توليد برای شکل بسيار پيشرفته سرمايه داری هستند. اجتماعی شدن فرآيند کار آنطور که در اقتصاد سرمايه داری متحقق می شود پيش فرض سوسياليسم است بدين معنا که آنارشی، انزوا، پراکندگی، و غيره را نابود می کند. اما اين به هيچ وجه پيش انگاشت يا مرحله جنينی سوسياليسم نيست، بدين معنا که شکلی آنتاگونيستی از اجتماعی شدن است؛ يعنی، تقسيم بين توده ی مجريان و يک قشر مديران را بازتوليد و عميق می کند. در همان حال که توليدکنندگان در معرض يک شکل جمعیِ انضباط قرار می گيرند، شرايط توليد بين بخش ها و محل های مختلف همگون شده و وظايف توليد قابل معاوضه می شوند، متوجه می شويم که در قطب مقابل نه فقط تعداد کاهش يابنده ای سرمايه دار در نقش بيش از پيش انگلی هستند بلکه يک دستگاه جداگانه برای هدايت توليد نيز وجود دارد. حال، روابط توليدی سوسياليستی آن نوع روابطی هستند که مانع از وجود جداگانه ی يک قشر ثابت و پابرجایِ مديران توليد می شوند. بدين ترتيب، می بينيم که نقطه عزيمتِ تحققِ چنين روابطی فقط می تواند نابودیِ قدرت بورژوازی يا بوروکراسی باشد. دگرگونیِ سرمايه دارانه ی جامعه با انقلاب بورژوائی پايان می يابد؛ و دگرگونیِ سوسياليستیِ جامعه با انقلاب پرولتاريائی آغاز می شود.

خود پيشرفت های مدرن، آن جنبه هائی از مديريت که يک زمانی حساس محسوب می شد را ملغی ساخته  است. از سوئی، همانطور که انگلس قبلاً بدان اشاره کرده بود، کارِ مديريتی خودش شکلی از کار مزدی شده، و از سوی ديگر، خود اين کار يک کارِ اجرائیِ جمعی شده است. وظايف مربوط به سازمان کار، که پيشتر به عهده ی روسا بود، و از سوی چند تکنيسين به آنها کمک می شد، اکنون توسط دفاتری انجام می گيرد که صدها و هزاران نفر را گرد هم می آورند که خودشان بعنوان مزدبگير کار می کنند و به مجريان کوچکتر تقسيم شده اند. دسته ديگری از وظايف سنتیِ مديريت که اساساً شامل ادغام بنگاه اقتصادی در اقتصاد بمثابه يک کل می شود (بخصوص آن وظايفی که دربرگيرنده ی تجزيه تحليل بازار، ويا داشتن شّم بازار است، که معطوف به سرشت، کيفيت، و قيمت اجناس توليدی مورد تقاضا، تغييرات ميزان توليد و غيره است)، نقداً با پيدايش انحصارات سرشت شان دگرگون شده است. شيوه ای که با آن اين دسته از وظايف انجام می گيرد نيز تغيير يافته است، چراکه اکنون اين دسته از وظايف اصولاً توسط دستگاه جمعی ای انجام می شود که برای بازار همه پرسی و پيش بينی می کند، ذائقه مصرف کنندگان را بدقت می سنجد، محصول را می فروشد و غيره. تمام اينها نقداً در سرمايه داری انحصاری متحقق شده است. وقتی که مالکيت خصوصی برای مالکيت تحت قيموميت دولت، مثل سرمايه داریِ (کاملاً) بوروکراتيک، راه می گشايد، يک دستگاه مرکزی برای هماهنگیِ کارکرد بنگاه های توليدی، هم جای بازار بمثابه تنظيم کننده را می گيرد و هم جای دستگاه هائی که متعلق به هر شرکت توليدیِ منفردی است. اين آن بوروکراسیِ برنامه ريزی مرکزی است، آن ضرورت اقتصادی ای که به عقيده حاميانش، بايد مستقيماً از اين کارکردهای هماهنگی حاصل شود.

بحث در مورد اين سفسطه بی معنی است. بگذاريد بسادگی و گذرا به اين نکته اشاره کنيم که حاميان دمکراسی در نخستين گام نشان می دهند که می شود بدون روسا کار انجام گيرد، چون اقتصادِ مطابق برنامه می تواندکارکرد داشته باشد، و در گام بعدی، برای اينکه برنامه عمل کند، به <روسای> نوع ديگری نياز هست. چراکه --نکته مورد توجه ما اينست-- مساله ی چگونگی هماهنگی فعاليت مراکز و بخش های توليدی پس از الغاء بازار؛ به عبارت ديگر مساله ی برنامه ريزي، نقداً توسط پيشرفت های تکنيکی مدرن عملاً از بين رفته است. روش لئونتی يف* حتی در شکل کنونی اش نقداً تمام معنیِ غيرسياسی و يا اقتصادی را از مساله ی چگونگیِ هماهنگیِ بخش های مختلف، يا واحدهای توليدیِ گوناگون پاک می كند، چون به ما امکان مي دهد تا، وقتی که از حجم مطلوبِ توليد اجناس مصرفی اطمينان حاصل نموديم، نتايج آنرا برای مجموعه کاملی از بخش ها، مناطق، و واحدهای توليدی تعيين کنيم. درعين حال، به ما امکان درجه ی بالائی از انعطاف را مي دهد، زيرا اين روش، اگر بخواهيم برنامه را درحاليکه کار در حال انجام است تغيير دهيم، به ما امکان می دهد تا فوراً معانیِ چنين تغييری را بيرون بکشيم. اين روش، در ترکيب با متدهای ديگر به ما امکان می دهد تا هم مساعدترين متدها را برای دستيابی به اهداف عمومی خود برگزينيم، و هم اينکه، وقتی از آنها اطمينان حاصل کرديم، اين متدها را برای کل اقتصاد در جزئيات تعريف کنيم. بطور خلاصه، تمام <فعاليت برنامه ريزی شده>ی بوروکراسی روسی، بعنوان مثال، می تواند در اين مقطع تبديل شود به يک ماشين حساب الکترونيکی.

مساله، بدين ترتيب، صرفاً در دو حد غائیِ فعاليت اقتصادی ظاهر می شود: در ويژه ترين سطح (يعنی چگونگی تبديل هدف توليدِ يک کارخانه ی خاص به اهدافی که بتوانند توسط هر گروه کارگری در کارگاه های اين کارخانه به اجرا درآيند)، و در سطح همگانی و عمومی (يعنی چگونگیِ تعيين اهداف توليدی برای اجناس مصرفیِ کلِ اقتصاد). در هر دو مورد، مساله ی مورد نظر وجود دارد فقط بعلت اينکه تکنيک (به معنی وسيع اين کلمه) توسعه می يابد --و در جامعه ی سوسياليستی حتی بيشتر توسعه می يابد. در واقع، روشن است که با يکرشته تکنيک های تغييرنيافته، نوعِ راه حل (اگر نه خود راه حل ها، که معانی دقيق شان متفاوت خواهد بود اگرکه فرضاً انباشت وجود داشته باشد) يکبار برای هميشه معين خواهد بود، و اين نوع، صرفاً مساله ای مربوط به تخصيص وظايف در چارچوب يک کارگاه (که کاملاً منطبق با امکان قابل تعويض بودن توليدکنندگانی است که قادرند کارشان را تغيير دهند) و يا مربوط به تعيين محصولات مصرفی خواهد بود. تغيير مداوم شيوه های ممکن و متفاوتِ به اجرا درآوردن توليد همراه با تغيير مداوم اهداف نهائی، بستری بوجود می آورد که مديريت جمعی خودش از آن بستر بيرون خواهد آمد. 

اليناسيون در جامعه ی سرمايه داری

منظور ما از اليناسيون، که خصيصه ی هرلحظه در هر جامعه ی طبقاتی است، اما خصيصه ای است که در جامعه ی سرمايه داری بطور بی نظيری وسيع تر و عميق تر ظاهر می شود، بيان آنست که محصولات فعاليت انسانی (چه هنگامی که در رابطه با عينيت ها سخن بگوئيم و چه در رابطه با نهادها) يک وجود اجتماعیِ مستقل از انسان شده، و در ضديت با وی قرار گرفته اند.

اين محصولات بجای اينکه توسط او کنترل شوند، بر وی مستولی می شوند. بيگانگی چيزی است که در تقابل با فعاليت آزاد انسان در جهانی که توسط انسان آفريده شده قرار دارد؛ يک اصل مستقل تاريخی نيست که منشا خودش را داشته باشد. شيئی شدن و عينيت يافتن(objectification) فعاليت انسانی تا حدی است که از چنگ خالق خود می گريزد بدون آنکه خالق بتواند از آن بگريزد. هر شکلی از بيگانگی شکلی از شيئی شدن و عينيت يافتنِ انسانی است؛ يعنی منشا آن در فعاليت انسان است (هيچ نيروی مخفیای در تاريخ، و هيچ نيروی مکارِ سببی در قوانين طبيعی اقتصادی نيست). اما هر شکلی از عينيت يافتن تا آنجا که بتواند آگاهانه مجدداً انجام گيرد، تصريح يا نابود شود، شکلی از بيگانگی نيست. به محض عملی شدن [بيگانگی]، هر محصولی از فعاليت انسانی (حتی رفتارهای خالصاً درونی) از خالق اش می گريزد و حتی به موجوديتی مستقل از آن خالق می رسد. ما نمی توانيم چنان عمل کنيم که انگار واژه ی بخصوصی را ادا نکرده ايم، اما می توانيم دست برداريم از اينکه توسط آن واژه تبيين  شويم. زندگی گذشته ی هر فردی عينيت يافتن تاکنونی وی بوده است؛ اما او ضرورتاً و کاملاً  از آن گذشته بيگانه نشده است و آينده اش نيز مداوماً تحت الشعاع گذشته اش نيست. سوسياليسم الغای بيگانگی خواهد بود بدين معنا که ترميم و بهبود آگاهانه را، بدون تضاد خشونت آميز مفروضات اجتماعی، ممکن و دائمی می کند، يعنی تسلط مردم بر محصولات فعاليت شان را بازمی گرداند. جامعه ی سرمايه داری جامعه ای بيگانه شده است بدين معنا که تغييراتش مستقل از اراده و آگاهی مردم (از جمله مردم وابسته به طبقه حاکم)، مطابق با شبه-قوانينی که بيانگر ساختارهای عينیِ مستقل از کنترل شان است، انجام می گيرد.

آنچه در اينجا مورد توجه ما است توصيف اين نيست که بيگانگی چگونه در شکل بيگانگی در جامعه ی سرمايه داری بوجود می آيد (اين کار، تحليلی از تولد سرمايه داری و نيز کارکردش را در بر می گيرد)، بلکه نشان دادن تجليات مشخص اين بيگانگی در حوزه های گوناگون فعاليت اجتماعی و نيز وحدت تنگاتنگ شان است.

فقط تا آنجا که مضمون سوسياليسم را بمثابه آتونومی پرولتاريا، بمنزله ی فعاليت خلاقانه آزادی که در مورد خودش تصميم می گيرد، و بمثابه مديريت کارگران در تمام حوزه ها، درک کنيم است که می توانيم سرشتِ بيگانگیِ انسان در جامعه ی سرمايه داری را دريابيم. در حقيقت، تصادفی نيست که اعضا روشن شدهی بورژوازی و نيز بوروکرات های رفرميست و استالينيست می خواهند مضرات سرمايه داری را به مضرات اساساً اقتصادی، و، در سطح اقتصاد، به استثمار در شکل نابرابری توزيعِ درآمد ملی تقليل دهند. تا آنجا که نقدشان از سرمايه داری به حوزه های ديگری بسط می يابد، مجدداً آن نقد نقطه عزيمت خود را اين توزيع نابرابر درآمد می گذارد، و اساساً شامل تنوع در موضوع نفوذ فاسدکننده ی پول می شود. اگر به مساله ی خانواده يا سکس بپردازند، در مورد اين سخن می گويند که فقر چگونه فحشا بوجود می آورد، که دختران جوان به مردان مسن ثروتمند فروخته می شوند، و اينکه مشکلات داخلی محصول فلاکت اقتصادی است. اگر به فرهنگ بپردازند، در مورد رشوه خواری، در مورد مشکلاتی که بر سر راه مردمِ با استعداد ولی محروم قرار دارد، و در مورد بی سوادی سخن می گويند. البته که همه ی اينها درست و مهم است. اما اين صرفاً مساله را بطور سطحی لمس می کند. آنهائی که فقط بدين شيوه حرف می زنند، با انسان صرفاً بعنوان مصرف کننده برخورد می کنند، و، با وانمود کردن به ارضای انسان در اين سطوح، وی را (مستقيم يا پالايش يافته) به کارکردهای فيزيکیِ گوارشی اش تقليل می دهند. برای انسان اما، صاف و ساده، آنچه که در خطر است بلعيدن نيست؛ بلکه مساله ی مربوطه، مساله ی ابراز خود و خودآفرينی، نه تنها در حوزه اقتصاد، که در  تمام حوزه ها است.

در جامعه ی طبقاتی، تضاد بسادگی در حوزه ی توليد، در شکل استثمار و محدوديت های مصرفی بروز نمی يابد. اين صرفاً يک جنبه از تضاد، و نه مهم ترين جنبه آن است. جنبه ی اساسی بايد در آن محدوديت هائی يافت شود که روی نقش انسانیِ بشر در حوزه ی توليد قرار داده شده است؛ سرانجام، اين محدوديت ها تا آنجا پيش می روند که می کوشند تا اين نقش را کاملاً از بين ببرند. [جنبه ی اساسی] بايد در اين واقعيت يافت شود که انسان، هم بطور فردی و هم بطور جمعی از استيلا بر فعاليت خودش خلع يد شده است. انسان توسط برده گی اش به ماشين، و از طريق ماشين، برده گی اش به اراده ای مجرد، بيگانه و خصمانه، از مضمون حقيقیِ فعاليت انسانی اش، دگرگونیِ آگاهانه ی جهان طبيعی، محروم گشته است. اين برده گی بطور مستمر مانع از گرايش عميقاً درونی اش برای تحقق خودش در ابژه می شود.

اهميت حقيقیِ اين وضعيت فقط اين نيست که توليدکنندگان آنرا بمثابه يک شوربختیِ مطلق، و بعنوان يک نقص دائمی تجربه می کنند، بلکه آنست که اين وضعيت در وسيع ترين سطح توليد تضادی دائمی می آفريند که حداقل هر از گاهی منفجر می شود؛ همچنين آنست که اسراف عظيمی (که در قياس با آن، اسرافی که بحرانِ توليد اضافی در بر دارد احتمالاً ناچيز و قابل اغماض است) را بوجود می آورد --هم از طريق مخالفت اثباتیِ توليدکنندگان نسبت به سيستمی که نفی اش می کنند، و هم از طريق فرصت های از دست رفته ای که محصول خنثی شدن ابتکارات و خلاقيت های ميليون ها نفر است. فرای اين تجليات، بايد از خود بپرسيم که اگر توليدکننده ی مستقيم، همچنان در وضعيت تقسيم بندی شده ای که هم اکنون قرار دارد، قرار داشته باشد، توسعه ی آينده ی توليد سرمايه داری حتی از نظر تکنيکی تا چه حدی ممکن است. 

بيگانگی اما در جامعه سرمايه داری بسادگی اقتصادی نيست. فقط در ارتباط با زندگی مادی خود را  نمايان نمی سازد. بيگانگی، هم در کارکردهای جنسی و هم در کارکردهای فرهنگیِ انسان بشيوه ای بنيادين تاثير می گذارد. در حقيقت، جامعه فقط تا آنجائی موجود است که يک سازمان توليد و بازتوليدِ زندگیِ افراد و نوع بشر وجود داشته باشد --لذا سازمانِ روابط جنسی (سکسی) و اقتصادی باشد-- و فقط تا آنجا موجود است که اين سازمان ديگر بسادگی سازمانی غريزی نباشد --لذا تنها تا آنجا موجود است که برهه ی فرهنگی را دربرگيرد.

همانطور که مارکس گفت، يک زنبور، بسياری را، بخاطر معماری در ساختمان سلول هايش شرمسار می کند. اما آنچه که بدترين معمار را از بهترين زنبور متمايز می سازد اينست که معمار پيش از آنکه ساختمانش را بنا کند، آنرا در تصورش می پروراند. بديهی است که تکنيک و آگاهی دست در دست يکديگر به پيش می روند. وسيله، مفهومی است ماديت يافته و کاربردی، يا بهتر اينکه، واسطی است بين منظوری تعمدی و هدفی هنوز ايده آل.

آنچه که در اين نقل قول از مارکس در مورد ساختن شانه عسل و لانه زنبور گفته شد، می تواند بخوبی در مورد سازمان اجتماعی زنبور نيز گفته شود. همانطور که تکنيک بيانگر عقلانی کردن روابط با جهان طبيعی است، سازمان اجتماعی نيز بيانگر عقلانی کردن روابط بين افراد يک گروه است. سازمان کندوی زنبور شکل ناآگاهانه ای از سازمان است، اما سازمانِ قبيله ای سازمانی آگاهانه است؛ انسان بدوی می تواند آنرا توصيف کند و (با فراتر رفتن از آن) می تواند آنرا طرد کند. بديهی است که عقلانی کردن در اين متن به معنی عقلانی کردن ما نيست. در يک مرحله ی خاص و در يک متنِ مفروض، هم جادوگری و هم آدم خواری بيانگر عقلانی کردن بود (بدون هيچ علامت سوالی).

بنابراين اگر يک سازمان اجتماعی متضاد باشد، هم در سطح توليد و هم در سطوح و فرهنگی تمايل دارد که چنين باشد. تصور اينکه تضاد در حوزه ی توليد يک تضاد ثانويه يا مشتقه در سطوح ديگری را می آفريند يا تعيين می کند نادرست است. ساختارهای سلطه ی طبقاتی بلافاصله و همزمان در تمام اين سه سطح خود را تحميل می کنند؛ و خارج از اين همزمانی و اين برابریِ سطوح، غيرقابل درک و غيرممکن هستند. استثمار بعنوان مثال، صرفاً اگر توليدکنندگان از اداره ی توليد خلع يد شده باشند می تواند تضمين شود، اما اين خلع يد، پيش فرض اش اينست که هم توليدکنندگان از توانائیِ اداره کردن --و لذا از فرهنگ-- جدا شوند، و هم اينکه اين جدائی در سطحی وسيعتر بازتوليد گردد. به همين قياس، جامعه ای که در آن روابط اساسیِ بينِ انسانی روابط سلطه ای است، پيش فرض اش يک سازمان بيگانه کننده ی روابط جنسی (يعنی سازمانی که چنان کمروئی و خويشتن داری عميقی را در افراد می آفريند که اتوريته و غيره را بپذيرند) است و در عين حال موجب چنين سازمانی می شود.

درحقيقت، بوضوح همسانیِ ديالکتيکی بين ساختارهای اجتماعی و ساختارهای روان شناختی افراد وجود دارد. فرد، از نخستين گام های زندگی خود در معرض يک رشته فشارهای مداوم، با هدف تحميل يک رفتار معين در قبال کار، سکس، ايده ها، برای مغبون کردن وی از اهداف طبيعیِ فعاليت اش، و جهت بازداشتن وی توسط نهادين کردن او، و ارزش دادن به اين فرآيندِ عجز، قرار می گيرد. جامعه ی طبقاتی فقط می تواند تا آنجا وجود داشته باشد که بتواند اين پذيرش را تحميل کند. اينست علت آنکه چرا تضاد، يک تضاد کاملاً بيرونی نيست، بلکه به درون قلب های خود افراد منتقل شده است. اين ساختار اجتماعیِ متضاد مطابق است با يک ساختار متضاد درون هر فرد. هرکدام دائماً خود را بوسيله ی ديگری بازتوليد می کند. نکته ی اين تأملات صرفاً تاکيد بر برهه ی هويت در جوهر روابط سلطه ای نيست، يعنی آنطور که در کارخانه ی سرمايه داری، در خانواده ی پدرسالارانه يا در آموزش و پرورش مقتدرانه و فرهنگ اشرافی بوجود می آيد. نکته، نشان دادن اينست که انقلاب سوسياليستی ضرورتاً بايد تمام حوزه ها را در تماميت شان در برگيرد؛ و اين بايد انجام شود --نه در آينده ای غيرقابل پيش‌بينی با رشد و نمو، که از ابتدا. البته بايد بطريق معينی شروع شود که نمی تواند چيزی جز نابودی قدرت استثمارگران از طريق قدرت توده های مسلح و برپاساختن مديريت کارگران بر توليد باشد. اما می بايد تحت مجازات مرگ، فوراً دست بگريبان بازسازی فعاليت های اجتماعی ديگری شود. ما خواهيم کوشيد [در بخش دوم] اينرا با بررسی اينکه وقتی پرولتاريا در قدرت است، چه نوع روابط پرولتاريائی فرهنگ را می پروراند، نشان دهيم.

ساختار متضاد روابط فرهنگی در جامعه ی امروزين توسط تفکيک بزرگ بين کار فکر و يدی نيز ادا گشته است (اما نه منحصراً بدينطريق). نتيجه اينست که اکثريت عظيمی از انسانيت کاملاً از فرهنگ بعنوان فعاليت جدا شده و صرفاً در جزء بی نهايت کوچکی از محصولات فرهنگی سهيم است و در آن شرکت دارد. از طرف ديگر، تقسيم جامعه بين مديران و مجريان بيش از پيش همسان با تقسيم بين کار فکری و کار يدی می شود (تمام مشاغل مديريتی شکلی از کار فکری هستند و تمام مشاغل يدی شکلی از کاری هستند که شامل اجرای وظايف اند). لذا، مديريت کارگران ممکن است، فقط اگر از ابتدا به سمت غلبه بر اين تقسيم آغاز شود، بخصوص در مورد کار فکری ای که در رابطه با فرآيند توليد است. اين به نوبه خود حکايت بر آن دارد که پرولتاريا شروع خواهد نمود به اختصاص دادن فرهنگ به خود. البته نه بعنوان فرهنگ حاضر و آماده، و نه بمثابه جذب محصولات فرهنگیِ تاريخاً موجود. فرای نقطه ای معين، چنين جذبی هم در آينده ی نزديک غيرممکن است و هم زائد (در رابطه با آنچه که مد نظر ما در اينجا است). در عوض، بعنوان به خود اختصاص دادنِ فعاليت، بمنزله ی بازيابی خودِ کارکرد فرهنگی، و بمثابه تغييری عظيم در رابطه ی توده های توليدکننده با کار فکری. فقط وقتی که چنين تغييری حاکم شد مديريت کارگری برگشت ناپذير خواهد شد.

 

 

 

يادداشت ها:


* اين نوشته بخش اول از مقاله ی دو قسمتی تحت همين عنوان (On the content of socialism) است که در نشريه ی سوسياليسم يا بربريت در ماه ژوئيه ی 1955 منتشر شد. بخش دوم آن فعلاً در دسترس نيست. برگردان فارسیِ اين مقاله از روی ترجمه ی انگليسی اش انجام گرفته است.-م

*  ا Leontief Wassily (1999-1906 اقتصاددان روسی بود که تحصيلات اقتصادی اش را در روسيه شوروی آغاز، و در آلمان و آمريکا ادامه داد. کارهای تحقيقی زيادی در مورد متد های تنظيم اقتصادی تحليل های کمّیِ اقتصادی، يا تحليل داده ها و ستانده ها input-output analysisداشت. در 1931 فرمول يک تئوری تعادل عمومی اقتصادی که به گفته خودش <قادر به بکارگيریِ تجربی است> را ارائه نمود. اين روش تحليلی وسيعاً برای برنامه ريزی اقتصاد چه در غرب، جه در شرق و چه در کشورهای جهان سوم در سال های بعد از جنگ جهانی دوم بکارگرفته شد. نوشته ها و نظرات وی در مورد تئوری اقتصاد کينزی و تاکيدش بر دستمزدهای ظاهریِ ثابت، سنگ بنای مهمی برای نئو-کينزينيسم شد -م

 


 

مطالب ديگر از همين نويسنده:

-طبقه کارگر و سازمان

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست