ملاحظاتی در مورد بازسازمانیِ چپ انقلابی

کايو برندل (1993) Cajo Brendel

مترجم: نصير کوشا

 

حدود 58 سال پيش ژرژ سورل نويسنده ی فرانسوی نوشت "تاريخ نگاران و هنرپيشگان در نمايشنامه ی تاريخی، آنچه بعداً بعنوان اساس چيزی که اتفاق افتاد فهميده می شود را نمی توانند ببينند."[1] اگر اين در کل درست باشد، بخصوص در رابطه با چپ (انقلابی) صحيح است. مانند آنهائی که برغم مخالفت سياسی  واقعی شان با جامعه ی فئودالی با "[2] "Bundschuh رژه می رفتند تا سلطنت خدا را روی زمين بياورند، چپ های انقلابیِ بسياری در قرن 19 و20 ايده های کاذبی از معنای واقعیِ خواسته ها و اعمال شان داشتند. آنها مطلقاً مجاب شده بودندکه قهرمانان انقلاب پرولتری هستند، [اما] انقلابی که برايش تلاش می کردند، به چيزی بيش از دگرگونی سرمايه داری خصوصی به سرمايه داری دولتی نائل نشد.
اخيراً گفته شده که "با فروپاشیِ سوسياليسم واقعاً موجود. . . چپ بطور بنيادی شوکه شده است." [3] هيچکس واقعيت اين شوک را انکار نمی کند. اما، بايد بلافاصله اضافه کرد که آنچه فروپاشيد نمی تواند بعنوان سوسياليسم واقعی تعريف شود. تا آنجا که شوک مورد نظر است، حداقل چپ سنتی را مجبور کرد تا از توهماتش دست بردارد.

با اين وجود، پايان توهمات هنوز بازسازمانی را به دنبال نياورده است؛ حداکثر می تواند فقط بعنوان يکی از پيش شرط هايش در نظر گرفته شود. چرا که چپ سنتی علاوه بر اين مساله، نه فقط با توهمات سياسی-اجتماعی اش، بلکه همچنين با اشکال سازمانی اش و داعيه هايش مشخص می شود. احتمالاً به دلايل تاريخی خاصی، اين چپ به مثابه حزب يا گروه سياسی ای وارد صحنه ی عمومی می شود که خود را به عنوان "پيشرو طبقه کارگر" معرفی می کند، و به اين يا آن طريق وظيفه اش را برانگيختنِ آنچه که "آگاهی طبقاتی" کارگران تعريف می کند در نظر می گيرد. اين وظيفه ای عاجل در نظر گرفته می شود، زيرا اين چپ به طبقه کارگر بعنوان "عامل انقلابی که [اين چپ] پيش بينی می کند" برخورد می کند.

در واقع البته قضيه برعکس است: انقلاب پرولتری نتيجه ی قطعیِ مبارزه ی روزمره ی کارگران است. نقطه شروع چپ سنتی مبارزه ی طبقاتی نيست بلکه انقلاب است. اصل اش اين تز لنينيستی است که "عمل انقلابی نمی تواند بدون تئوری انقلابی وجود داشته باشد" --يعنی عمل انقلابی آنطور که توسط اين چپ فهميده می شود.

چپ سنتی چه باور کند يا نکند، با اين اعتقادش مشخص می شود که اگر نظرات نادرست با نظرات درست جايگزين  شود، واقعيت موجود فرو می پاشد. در واقع آن نگرش غلط با اين واقعيت می تواند توضيح داده شود که: عليرغم اينکه اين چپ دقيقاً می داند که تفسير [واقعيت] نيست که مهم است بلکه دگرگوني و تغيير آن، اين تغيير را نه بعنوان [نتيجه ی] عمل کارگران، بلکه بمثابه [پيامد] حرکت پبشگامان تلقی می کند. يعني پيامد حرکت خودش.

هر چند، همانگونه که مارکس می دانست: "مساله بر سرآن نيست که در لحظه کنونی اين يا آن کارگر و يا حتی کل پرولتاريا چه هدفی را برای خود مجسم کرده باشد. مساله بر سر آن است که پرولتاريا کيست و چه تکاليفی را تاريخاً مجبور خواهد شد در انطباق با هستی اش به پيش برد."[4] چپ سنتی کاملاً برخلاف مارکس، فکر می کند که طبقه کارگر بايد فراگيرد که برای غلبه بر جامعه ی سرمايه داری بايد مبارزه کند، و اينکه اينرا پيشرو به اين طبقه می آموزاند! بدين طريق، خود را بعنوان يک قشر روشنفکرِ مافوق اين طبقه جدا می کند.  واين از آغاز چنين بوده است.

درنخستين نگاه به نظر می رسد که داعيه ی چپ سنتی ریشه محکمی در واقعیت داشته باشند، اما فقط در نخستین نگاه! به محض اینکه اين چپ نظراتش و موضع اش را در رابطه با به اصطلاح "بيهودگیِ رها کردن کارگران به حال خود" تشريح کند، روشن می شود که عمل طبقه کارگر بسيار متفاوت از نوع عملی است که اين چپ به آن اعتقاد دارد، يعنی عملی نيست که [قاعدتاً] به روايت اين چپ بايد باشد. آنوقت واقعيت منطبق با آنچه که چپ سنتی در ذهن دارد نيست.

اين درست نيست که بدون تئوری انقلابی عمل انقلابی وجود ندارد. اين درست نيست که انديشه ها و عقايد معينی، و ميزان آگاهی معينی پيش شرطِ مطلقِ مبارزه است. برعکس! بارها گفته شده که "تئوری به محض اينکه در اختيار توده ها قرار گيرد به نيروی مادی تبديل می شود". اما تئوری هيچگاه چيزی بيش از جمعبندی تجربيات گذشته و نتايج شان نيست. نه به اين دليل که يک تئوری معين تجربه جديدی از مبارزه در بر ندارد، بلکه به اين دليل که تجارب تازه ی برخاسته از مبارزه تئوری نوينی می آفرينند. اين پروسه ای بلاانقطاع است. پروسه ای نيست که در اختيار کارگران باشد. آنها از اين پروسه نه نتايج نظری بلکه نتايج عملی بیرون می کشند. آنها برای تحقق بخشيدن به هيچ نوعی از تئوری مبارزه نمی کنند، بلکه برای منافع شان مبارزه می کنند. عمل آنها نتيجه ی تئوری مشخصی نيست. بلکه اين عمل آنهاست که نتايجی برای تئوری دارد. زمانی که شرايطی که به مبارزه منجر می شود وجود ندارد، صدای چپی که تصور می کند تئوری پيش شرط مبارزه است همچون صدای واعظی در بيابان می ماند. واقعيتی که باقی می ماند اينست که، اين واقعيت اکنون --ونه از چند سال پيش-- روشن تر از پيش، اساس بحران است.

امکانات اين چپِ به اصطلاح انقلابی برای غلبه بر بحران چيست؟ بحث بازسازماندهی، دربرگيرنده ی گفتن روشن و صريح اين موضوع به طبقه کارگر است که تعويض سرمايه داری خصوصی با سرمايه داری دولتی موقعيت طبقاتی آنها را تغيير نمی دهد. اين هم اما کمکی به حل بحران نمی کند. تا زمانی که فقط "چپگرا ها" می گويند که رهائی طبقه کارگر به هيچ وجه يک عمل سياسی نيست، بلکه عملی اجتماعی است، همانطور می ماند. و زمانی که [فقط "چپگرا ها] می گويند تغيير مناسبات توليدی --يعنی لغو کار مزدی--  نمی تواند توسط حزب يا پيشاهنگ تحقق يابد، اين کار مبارزه ای مستقل (آتانوم) را می طلبد، چنان که در آن کارگران بتوانند خودشان سازمان های خودشان را که کاملاً متفاوت از نوع سازمان های سنتی است بوجود بياورند [همانطور می ماند]. همه اين ها هنوز ربطی به پيروز شدن در مبارزه ندارد.

سقوط آنچه به غلط "سوسياليسم واقعی" خوانده شد، به نظر می رسد که علت تعميق بحران باشد، اما البته چنين نيست. برعکس، به اين واقعيت ارتباط دارد که جنبش قديمی و سنتی کارگران و نيز رهبران آنها که می گویند به نام کارگران عمل می کنند و از سوی آنها تصمیم می گیرند، نابهنگام اند. زمان ما زمانی است که هر کسی می تواند دره ی هرچه عمیق تری را ببیند که بین کسانی که خود را رهبران می نامند در یک سو، و کارگران از سوی دیگر وجود دارد؛ کارگرانی که از سوی رهبران برای عمل برای خويش و تعيين سرنوشت خويش ممانعت می شوند.

اگر اين به اصطلاح "چپ انقلابی" اعتقاد داشته باشد که بازسازمانی اش به معنای معرفی شعارهای دیگری است، و به معنای اينست که با شعارها، اصول و چشم اندازهای ديگر --حتی با شکل سازمانی متفاوت-- ولی هنوز به عنوان پيشاهنگ عمل کند، هنوز اعتقاد بر آن داشته باشد که بايد به کارگران چيزی بياموزاند، در واقع سعی در فروش شرابی تازه در بطری کهنه دارد. با اين وجود، با انجام اين کار، آنها تنها مطابق قانونی عمل می کنند که معطوف به شکل سازمانی خودشان است.  

واقعيت بر انقلابيون تحميل می کند که بجای آموزش به کارگران، از آنها بياموزند، سعی نکنند که به ايده ها خويش تحقق بخشند، بلکه معنای آنچه کارگران انجام می دهند را از آنچه در برابر چشمانشان می گذرد نتيجه بگيرند. اگر چپ اين کار را انجام دهد، ديگر پيشاهنگ نخواهد بود و اين معارض اهداف بازسازمانی است.  

************

نويسنده هنوز خود را مارکسيست می داند. هنوز؟ منظوراز اين "هنوز" چيست؟ اگر جائی تئوری ها يا ايدئولوژی های ديگری فروپاشيده اند، مارکسيسم چنين نشده است. نويسنده می خواهد تاکيد کند که آنچه وی در اينجا از "چپ انقلابی" می فهمد، چپ سنتی است که از آغاز جنبش کارگری وجود داشته، و چپی که امروزه بحران را با اين واقعيت تجربه می کند که اشکال جديد مبارزه طبقاتی مطابق با سنت های کهنه برنمی خيزند. [يادداشت نويسنده]

 

يادداشت ها

[1] Georges Sorel، "Reflexions sur la violence."

 "bundschuh" [2] طرحی (کفشی) بود که بر پرچم های دهقانان شورشی کشيده می شد. کفشی بود که از کفش های زيبای سلحشوران (شواليه ها و نايت ها) بسيار متفاوت بود. چنانکه هيچ اشتباهی در رابطه با اينکه چه نوع مردمی در پس اين بيرق ها هستند نشود.

[3] The German magazine "Spezial" July- August 93، p. 24)

[4]  مارکس- انگلس، "خانواده ی مقدس"

 


مطالب ديگر از همين نويسنده:

- کرونشتات: روايت پرولتری انقلاب روسيه

- کمونيسم شورائی و نقد بلشويسم

- دمکراسی شورائی! نه ديکتاتوری حزبی -کمونيسم نقطه مقابل بلشويسم

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست