دموکراسى ِ شورائى‌! نه ديکتاتورىِ حزبى

کمونيسم نقطه‌ى مقابلِ بلشويسم٭

کايو برندِل

ترجمه‌ى بهروز دانشور

 

١

«فرض بگيريم که مديريت مرکزى‌... مطابق قانون، انبوه فرآورده‌ها را بر اساس سطح زندگى ميان افراد تقسيم کند. در اين صورت، به‌رغم جريان منظم کارها، باز اين مسأله سر جاى خود باقى است که توليدکنندگان در واقع صاحب اختيارِ دستگاه توليد نيستند. چنين دستگاهى نه متعلق به آن توليدکنندگان، بلکه بالاى سر آنان خواهد بود. اين امر به چيزی جز سرکوب شديد هر گروهى که با اين مديريت در تضاد است نخواهد انجاميد. قدرت مرکزى اقتصادى در عين حال قدرت سياسى است. هر عنصر مخالفى که اوضاع را از لحاظ سياسى يا اقتصادى به‌گونه‌ى ديگرى از مديريت مرکزى بخواهد، با همه‌ى ابزار دستگاه مقتدر سرکوب مى‌شود.‌... بدين‌ترتيب به‌جاى جامعه‌ی توليدکنندگان آزاد و برابر، که مارکس نويدش را داده بود دولتِ حبس و زندانی مى‌نشيند که نظيرش را تاکنون نديده‌ايم

نقل قول بالا از نوشته‌ئى است در سال ١٩٣٠ که به اثبات اين نکته مى‌پردازد که روابط توليدىِ برآمده از اکتبر ١٩١٧ در روسيه، ربطى به کمونيسم، آن گونه که مارکس و انگلس آن را درک مى‌کردند، ندارد.[1] در زمان انتشار اين نوشته موجِ ترور سال‌هاى دهه‌ى سى هنوز در پيش بود؛ رويدادی که در آن نوشته فقط پيش‌بينى شده بود. اما نقد جامعه‌ى شوروى در آن‌جا نه بر اثر رويدادى سياسى، مثلاً حکومتِ ترور و وحشت سال‌هاى بعدى، بلکه بر پايه‌ى تحليلى اقتصادى است. بر اساس اين تحليل، استالينيسمِ در حالِ گسترش (و در کل نه فقط استالينيسم) بيان سياسىِ نظامِ اقتصادىِ متکى بر استثمار سرمايه‌دارى دولتى ارزيابى گرديد.

آن نوشته، حاصل کارى جمعى بود. نويسندگانش متعلق به جريانى بودند که در سال‌هاى پس از جنگ جهانى اول شکل گرفت و با نقد تزلزل‌ناپذيرش هم بر سوسيال‌دموکراسى و هم بر بلشويسم برجسته گرديد. افزون بر اين نقد، اين جريان با بکارگيرى تجاربِ روزمره‌ى کارگران به آراى جديدى در باره‌ى مبارزه‌ى طبقاتى رسيده بود؛ و درنتيجه‌ى آن سوسيال‌دموکراسى و بلشويسم را «جنبش کارگرى کهن»، در تقابل با يک «جنبش نوين کارگران» تلقى مى‌کرد.

از همان ‌ابتدا مارکسيست‌هاى آلمانى و هلندى‌اى جزو نمايندگان فکرى اين جريان بودند که از شروع فعاليت‌ سياسى‌شان در جناح چپ سوسيال‌دموکراسى قرار گرفته بودند و در جريان سال‌ها مبارزه‌ى مداوم با رفرميسم برخوردشان بدان همواره انتقادآميزتر شده بود. معروف‌ترين آنان آنتون‌‌پانه‌کوک (١٩٦٠-١٨٧٣) و هرمان‌‌گورتر (١٩٢٧-‌١٨٦٤) هلندى و کارل‌‌شرودر (١٩٥٠-١٨٨٤ ‌Karl Schröder) و اُتو ‌‌روله ( ١٩٤٣- ‌١٨٧٤‌) آلمانى بودند. بعدها پل‌‌ماتيک (‌‌١٩٨٠- ١٩٠٤‌) بسيار جوان‌تر نيز يکى از مهم‌ترين نظريه‌پردازان اين جريان شد.

پانه‌‌کوک در سال‌های آغازين قرن بيستم، با بررسى‌هايش در باره‌ى فلسفه‌ى مارکسيستى انظار را به‌سوى خود جلب کرده بود. او از سال ١٩٠٥ تا بروز جنگ جهانى اول، ‌نخست يک سال در برلين به‌عنوان آموزگار مدرسه‌ى حزبى سوسيال‌دموکراسى و بعدها پس از اخراجش از پروس به عنوان خارجى، در شهر برِمِن فعاليت مى‌کرد. او به انتشار گزارشنامه‌ای Zeitungskorrespondenz دست زد و مقالاتى در روزنامه‌ى راديکال برِمِر‌‌بورگرتسايتونگ (Bremer Bürgerzeitung) به چاپ ‌رساند. در برِمِن، نه تنها با چپ‌هاى معروف به «چپ‌هاى برِمِنى» ارتباط تنگاتنگ داشت بلکه هم‌زمان شاهد تعدادى از اعتصابات خودانگيخته کارگران کشتى‌سازى نيز بود. اين تجارب، تأثير محسوسى بر برداشت‌هاى او از مبارزه‌ى طبقاتى و اَشکال آن گذاشت و در کنار تعبير وى از مارکسيسم به‌سهم خود کمک نمود تا -‌همان‌گونه که گورتر نيز همزمان‌ با او- برداشت‌هاى بلشويکی از سازمان و استراتژى و سياست را بسيار پيش‌تر از ديگران رد کند.

اتو‌روله هيچ‌گاه نتوانست در جنبش کارگرى آلمان خود را به‌طور کامل با سازمانى وفق دهد، اما هرگز منافع عام طبقه‌ى کارگر را از ديده دور نداشت.[2] او همين گام را در آغاز سال‌هاى بيست برداشت و شايد نخستين کسى بود که خاطرنشان کرد: انقلاب پرولترى چيزى مطلقاً متفاوت از انقلاب بورژوائى است و ازاين‌رو ضرورتاً اشکالِ سازمانى ديگرى بايد داشته باشد. ازاين‌رو با اين توهم، که انقلاب (پرولتری) امرى حزبى است و پيروزى آن هدفِ حزب، به پيکار برخاست. او نوشت: «انقلاب نه کار حزب ...، [بلکه] امر سياسى و اقتصادىِ کلِ طبقه‌ى پرولتارياست.»[3]

اين آرا که بعدها به‌صورت دقيق‌تر تدوين شدند، جريانى را مشخص مى‌سازند که رفته‌رفته خود را متمايز مى‌کرد. از اوايل سال‌هاى بيست اين جريان کمونيسم شورائى نام گرفت، زيرا که بر پايه‌ى تجارب انقلاب روسيه و آلمان -‌گذشته‌از هر روندى که اين دو تحول طى کردند‌- به دفاع از دموکراسى شورائى برخاست و هرگونه حاکميت حزبى را قاطعانه رد کرد. به علاوه اين نام مى‌بايست اين جريان را از بلشويسم، که آن هم خود را کمونيسم مى‌ناميد، متمايز مى‌ساخت. اما بااين‌همه، کمونيسم شورائىِ اين جريان در اوايل به‌هيچ‌وجه رشديافته نبود. برخورد آن به مسأله‌ى تشکيلات ‌و نيز تعبيرش از نظام اجتماعى شوروى اين را روشن مى‌سازد.

 

٢

زمانى‌که گورتر در مقاله‌ى معروفش[4] نقادانه به بحث با لنين پرداخت، هنوز کمونيسم شورائى را -‌که آن‌زمان به‌نام نيامده‌ بود- در نقطه‌ى مقابلِ بلشويسم نمى‌ديد. بر‌عکس گورتر حتا تأکيد مى‌کرد که در برخى موارد کاملاً با لنين هم‌رأى است. ايراد او به لنين صرفاً اين بود که وى ارزيابىِ مطلقاً نادرستى ازسرمايه‌دارى اروپاى غربى، از طبقه‌ى کارگر اروپاى غربى و بنابراين از روابط اجتماعى و سياسى موجود در آن‌جا دارد؛ و لاجرم دستور‌العمل‌ها و رهنمودهاى او براى احزاب غربى انترناسيونالِ سوم، که دراين‌ميان برپا شده بودند، رهنمودهاى نادرستى مى‌باشند که اين احزاب نه‌مى‌توانند، و به‌نظر گورتر نه‌بايد، از آن‌ها پيروى کنند.
گورتر يک گام از روله عقب ماند. گرچه روله هم مثل او هنوز نمى‌توانست خصلت اساسى انقلاب روسيه را، آن‌چه را که اين انقلاب به‌وجود آورده و باز می آورد، به‌طور کاملاً روشنى درک کند، اما احزاب انترناسيونال سوم را ديگر کمونيست نمى‌دانست.[5] ولى پس از گذشت ‌‌سال‌های اندکی کمونيسم شورائى بسيار روشن‌تر ازپيش در مقابل بلشويسم قرار گرفت. به نظر اين جريان، اکتبرِ باصطلاح کمونيستى يا سوسياليستى، بساط تزاريسم و روابط فئودالى را برچيد و بدين ترتيب راه را براى روابط سرمايه‌دارى باز کرد.

کمونيست‌هاى شورائى صرفاً بدين استنباط قناعت نکردند. آن‌ها خاطرنشان ساختند که شيوه‌ى توليدى‌اى که، مثل شيوه‌ى توليد در روسيه، کارِ مزدى پيش‌شرط آن باشد، ‌يعنى نيروى کار کالا شده، و ارزش اين کالا اساس همه‌ى روندهاى اقتصادى باشد، جز به ايجاد ارزش اضافى و استثمار کارگران نمى‌انجامد. آن‌ها تأکيد کردند که مهم نيست آيا ارزش اضافى ايجادشده به سرمايه‌دار خصوصى مى‌رسد يا به دولت به‌عنوان مالک ابزارِ توليدِ ملى‌شده؛ و همچنان‌که مارکس در گذشته توضيح داده، دولتى‌کردن اين ابزار به‌معناى سوسياليسم نيست.

کمونيست‌هاى شورائى فراتر ‌از اين رفتند. آن‌ها در نوشته‌اى که در آغاز از آن نقل قول شد نشان دادند که در سرمايه‌دارى دولتى روسيه توليد از همان قوانينى تبعيت مى‌کند که در سرمايه‌دارى خصوصىِ کلاسيک. سرمايه‌دارى دولتى ای ‌که خود لنين، آن‌را زمانى چنين توصيف کرده بود: ماشين ‌جائی که راننده آنرا مى‌راند نمى‌رود؛ و بلشويک‌ها نيستند که ماشينِ‌‌ [‌اقتصادى] را رهبرى مى‌کنند، بلکه برعکس، اين ماشين است که بلشويک‌ها را می‌راند.

در نوشته‌ی مذکور (‌با اشاره‌ئى به نقد‌برنامه‌ى گوتاى مارکس و نقل قولى از آنتى‌دورينگ انگلس) چنين آمده است: لغو استثمار تنها زمانى امکانپذير است که کار مزدى ازميان ‌برداشته شود، يعنى زمانى‌که ديگر مقدار کالاهاى مورد نيازِ يک توليدکننده را نه ارزشِ نيروى کار او بلکه کار يا بهتر بگوئيم زمانِ‌کارِ به‌کاررفته‌اش تعيين مى‌کند. براى سخن‌گفتن از جامعه‌ی توليدکنند‌گان آزاد و برابر ، بايد زمان کار، واحدِ محاسبه‌ىِ توليد باشد.

بازگوئى مفصل مباحثات و توضيحات اقتصادى نوشته‌ى نامبرده در اين‌جا ممکن نيست. آن‌چه اهميت دارد اين‌است که نويسندگان کمونيست شورائىِ آن، از سويی -‌با اشاره به مسکو‌- توضيح دادند که کمونيسم چه‌چيزى نيست، و از سوى ‌ديگر پيش شرط‌ها و چگونگی يک جامعه‌ى کمونيستى واقعى را مورد بررسى قرار دادند. بدين سان تناقض ميان کمونيسم شورائى و بلشويسم روشن‌تر از گذشته برجسته گرديد.

 

٣

از توضيحات تاکنونى منطقاً پيداست که کمونيسم شورائى نه نقدِ‌ ويژه‌ئى بر استالينيسم بلکه نقد بلشويسم بطورکلى است. کمونيست‌هاى شورائى استالينيسم را نوعى «ضدانقلاب»، که ثمرات انقلاب اکتبر را ربوده باشد تلقى نمى‌کنند. به‌نظر آن‌ها استالينيسم دقيقاً ثمره‌اى از انقلابى است که دروازه‌ها را به‌طور‌قطع به‌روى سرمايه‌دارى در روسيه گشود. لنين در وصيت‌نامه‌اش می‌توانست درباره‌ى استالين هشدار دهد، اما بااين‌همه استالين وارث او و استالينيسم ميراث بلشويسم و انقلاب بلشويکی بود.

کمونيست‌هاى شورائى نمودهاى مهمى از بلشويسم و اين انقلاب را به‌نقد کشيدند. اما رفته‌رفته، به‌ميزانى که خصلتِ اساسى اين دگرگونى روشن‌تر مى‌شد، اين انتقادات به نقدى يگانه ختم شد که روابط درونى واقعى اين دگرگونى را آشکار مى‌کرد. ديگر سخن برسر ارزيابى‌هاى «نادرست»، سازمانِ «ناکارآمد»، يا سياستِ «فاسد» نبود. آن‌گاه بود که همه‌ى نمودها و مراحل رشد بلشويسم به‌عنوان تراوش‌ِ قابل‌فهم و نتيجه‌ى منطقى وظيفه و نقش اجتماعى‌اش درک شد.

اما اين توسعه‌ى نظرى -‌همانند توسعه‌ى اجتماعى که درجريان آن آرا و عمل کمونيسم شورائى دگرگون مى‌شد‌- آهسته صورت مى‌گرفت. ‌شگفتا که کمونيسم شورائى که شوراهاى تشکيل شده در انقلاب روسيه و انقلاب آلمان را چون ارگان‌هاى اعمالِ قدرت پرولترى ارج نهاده و در بينش خود گنجانده بود، در آغاز به‌صورت حزب وارد صحنه شد؛ امرى که بخصوص شرُودِر مبتکر بسيار فعال آن بود. حزب کارگران کمونيست آلمان (K.A.P.D.) و حزب کارگران کمونيست هلند (K.A.P.N.) به‌وجود آمدند که نه مى‌خواستند در انتخابات پارلمان بورژوائى شرکت کنند و نه به سياست بپردازند.

اگرچه روله -‌چنان‌که ديديم‌- در ١٩٢٠ انقلاب را «نه کارِ حزب» می‌دانست و اساساً تا سنين پيرى حزب را «در حقيقت نه شکل سازمانيابى پرولتاريا، بلکه بورژوازى» مى‌ديد،[6] اما آن‌زمان -‌بنا‌به ملاحظات تاکتيکى- حزب کارگران کمونيست آلمان و حزب برادر هلندی آن را «احزاب کمونيست نوينى، که ديگر حزب نيستند»[7]  تعريف می‌کرد. درک گورتر نيز چنين بود؛ هردو حزب نيز، از خود دقيقاً چنين درکى داشتند.
چهار سال بعد، در ١٩٢٤ روله کاملاً به‌گونه‌ی ديگری سخن ‌می‌گفت: «به‌مفهوم پرولترى، حزبِ دارای خصلت انقلابى چيزی است بى‌معنا. حزب، فقط مى‌تواند خصلت انقلابى به‌مفهوم بورژوائى داشته باشد و آن‌هم تنها در دوره‌ى گذار ميان فئوداليسم و سرمايه‌دارى».[8] به‌دلايل ذکرشده در بالا به‌راستى نيز اين «بى‌معناها» در عرضِ کمتر از يک دهه از صحنه‌ى جامعه ناپديد شدند. اما تصور آن گهگاهى -‌به‌علل معينى که در اين‌جا مى‌توان از شمردنشان ‌صرفنظر کرد‌- ازنو سوسو مى‌زد؛ به‌طور مثال در تزهاى پنج‌گانه درباره‌ى مبارزه‌ى طبقاتى، متنى که پانه‌کوک در ١٩٤٦ نوشت. پس از آن اين ايده براى هميشه به خاموشی گرائيد.

در اين ميان کمونيسم شورائى کودکى خود را پشت‌سر گذاشت. درک انقلاب روسيه به‌عنوان انقلابى بورژوائى و روابط توليدى حاکم در آن‌جا به‌مثابه سرمايه‌دارى دولتى نگاه اين‌جريان را بر مسائلى گسترش داد که برخى از آن‌ها تازه امروز براى پژوهش‌هاى دقيق‌تر به پختگى رسيده‌اند. نمود‌هاى ديگر که پيش‌تر مورد تحليل قرار گرفته بودند، بعدها در روشنائى بيشترى ظاهر شدند.

 

٤

مهم‌ترين کار را در اين رابطه، پانه‌کوک به‌سال ١٩٣٨ به‌انجام رساند؛ او در چهارچوب مقاله‌اى تحقيقى درباره‌ى فلسفه‌ى لنين، کل بلشويسم را بارديگر مورد بررسى اساسى و دقيق‌تر قرار داد. پانه‌کوک در اين نوشته[9] نه‌تنها ثابت کرد که مارکسيسمِ لنين افسانه‌اى بيش نيست و مارکسيسم ادعائى وى در تضاد با مارکسيسم واقعى قرار دارد، بلکه در عين حال علت آن را نيز روشن ساخت. «در روسيه مبارزه‌ با تزاريسم به‌ميزان زيادى با مبارزات پيشين با حکومت‌هاى مطلقه در اروپا همانند بود. در روسيه نيز کليسا و دين محکم‌ترين ستون‌هاى نظام حکومتى بودند.‌... بدين‌ترتيب مبارزه با دين در آن‌جا ضرورتى اجتماعى بود.» از اين امر چنين نتيجه مى‌شود که آن‌چه لنين در حوزه‌ى فلسفه، نظرات ماترياليسم تاريخى مى‌پنداشت درحقيقت تفاوت چندانى با ماترياليسم بورژوائى قرن هجدهم در فرانسه نداشت، ماترياليسمى که در آن دوره به‌مثابه سلاح معنوى در برابر کليسا و دين ابداع شده بود.
پيش‌تر نيز در آثار کمونيسم شورائى به‌شيوه‌اى مشابه، يعنى با اشاره به همانندىِ روابط اجتماعىِ پيش از انقلاب در روسيه و فرانسه، بلانکيسم بلشويک‌ها توضيح داده شده بود؛ و يا اين امر که لنين از کلمه‌ى ژاکوبن به‌عنوان لقب افتخارآميز براى خود و اعضاى حزبش استفاده مى‌کرد[10]  و به‌نظر آنها حزب‌شان نقش ژاکوبن‌هاى انقلاب بورژوائى روسيه را ايفا می‌کرد.
به‌راستى هم لنين زمانى که هنوز در صدد حراست از افسانه يا اسطوره‌اى نبود، انقلاب در شرف وقوع را بورژوائى مى‌ناميد.[11]  نظريه‌پردازان کمونيسم شورائى با نظر وى در اين‌مورد کاملاً موافق ‌بودند. اين‌که در مارس ١٩١٨ يعنى تنها چند ماه پس از انقلاب اکتبر، قدرت رو‌به‌کاهشِ شوراها بطور قطعى از دست‌شان ربوده شد، به نظر کمونيسم شورائى برآمده از خصلت اين انقلاب بود. شوراهاى روسيه، چه واقعاً از نمايندگان حقيقى طبقه‌ى کارگر تشکيل شده بودند و چه نه، در هر حال به‌هيچ‌وجه متناسب با نظامى نبودند، که چيزى به‌جز روبناى سياسىِ شرايط توليدىِ سرمايه‌دارى دولتى نبود و نمى‌توانست باشد. حاکميت حزبی يعنی ديکتاتورى اين نهاد سياسى بود که وسايل توليد ملى‌شده را در اختيار داشت و از آن‌رو، مثل هر کارفرماى خصوصى ديگرى صاحب‌اختيار فرآورده‌ها هم بود.

کمونيسم، با درکى که جنبش شورائى از آن دارد در تضادى آشتى‌ناپذيرى با نظام فوق قرار دارد. از ديدگاه کمونيسم شورائى ديکتاتورى حزبى با صورت‌بندى اجتماعى‌اى که شالوده‌ى اقتصادى آن نابودی کار مزدى و استثمار ناشى از آن باشد منافات دارد. در جامعه‌اى که توليدکنندگان آزاد و برابرند، منطقاً دموکراسى توليدکنندگان ذاتى آن است. چنين جامعه‌اى مسلماً چيزى است سواى ديکتاتورى ادعائى «پرولتاري» و سلطه آن که به ترور می‌انجامند.

به نظر کمونيسم شورائى ترورى که در اواسط سال‌هاى سى زير حاکميت استالين به اوج خود رسيد، چيز اساساً تازه‌اى نبود. اين‌امر, پيش‌تر تحت حاکميت لنين شروع شده بود. و شدت‌يابى فوق‌العاده‌ى بعدیِ آن را نمی‌شود بر مبنای شخصيت استالين درک کرد، بلکه در واقع بيان عوارض جانبى فرآيند صنعتى‌کردن کشور و پرولترسازی مردم است، يعنى عوارض جانبى انباشت اوليه‌اى که جاهاى ديگر نيز صورت گرفته بود.

اين‌که بلشويک‌هاى روسيه مى‌توانستند جامعه‌ى خود را کمونيستى بنامند، بدان سبب بود که به‌نادرست دولتى‌کردن وسايل توليد را همان برانداختن سرمايه‌دارى تصور مى‌کردند. اين نظر که پيش‌تر مارکس و انگلس آنرا به نقد کشيده بودند، همان نظرى بود که سوسيال‌دموکراسى نيز، زمانى که هنوز از براندازى جامعه‌ى سرمايه‌دارى سخن مى‌گفت، - ‌و چه زمان طولانی از آن هنگام گذشته!‌- بر آن پای می‌فشرد. با توجه به اين مسأله مى‌شد ‌همانند روله[12] بلشويک‌ها را سوسيال‌دموکرات‌هاى (راديکال) قلم داد کرد.
پانه‌کوک در باره‌ى آن‌چه بر اساس موقعيت اجتماعى بلشويسم و ديدگاه‌هاى تئوريک‌آن قابل پيش‌بينى بود نوشت: «...‌توده‌هاى کارگر [همان‌طور که مسکو مى‌خواهد] بايد از حزب کمونيست پيروى کرده، رهبرى و بعدها حاکميت را به آن واگذار کنند، همچنان‌که توده‌ى اعضای حزب بايد با انظباط آهنين از رهبرى حزب اطاعت کند».[13]  نتيجه اين‌که: «طبقه‌ى کارگرِ به‌رزم‌برخاسته براى رهائى خويش، فلسفه‌ى لنين را در حکم تئورى طبقه‌اى، که مى‌کوشد به بردگى و استثمار وى تداوم بخشد، سدِ راه خود خواهد يافت.»[14]  اين‌سخنى بود پيش‌گويانه! و پيش‌گويانه‌گى آن‌را، در ١٩٥٣، پانزده سال پس از نگارش آن، کارگران ساختمانى کوى استالينِ برلين شرقى سابق، زمانى که لنينيسم با تانک به‌سوى‌شان يورش آورد، تجربه کردند.
پانه‌‌کوک تنها کمونيست شورائى نبود که با تشريح هرچه روشن‌تر تئورى فوق، توجه را به‌سوى تفاوت ميان مارکس و لنين جلب کرد. همين کار را پل‌‌ماتيک که از ١٩٢٦ در آمريکا زندگى مى‌کرد و از نوجوانی به‌مسائل جنبش کارگرى پرداخته بود، انجام داد. او به‌صورت غير مستقيم بدين کار دست زد. در مقاله‌اى که اختلاف‌‌آراء ميان لوکزامبورگ و لنين[15]  نام داشت، وى به نقد مارکس بر آرنولد ‌‌روگه، انقلابىِ بورژوا، پرداخت تا اثبات کند که اين نقد از هر نظر با نقد لوکزامبورگ بر لنين تطابق دارد، زيرا آراى لنين به برداشت‌هاى روگه همانندى پيدا مى‌کند. او با اين کار نه تنها نشان داد که لنين تا چه اندازه از ديدگاه پرولترى مارکس به‌دور است، بلکه با تکيه بر مارکس به انتقاد شديد از لنين پرداخت و اين گونه پرتو روشنى نيز بر آراى خود مارکس انداخت.
در مقابلِ لنين که کل انقلاب را به مسأله‌ى مداخله‌ى آگاهانه‌ى انقلابيون حرفه‌اى ژاکوبنى‌اش بدل کرده بود، ماتيک به پيروی از مارکس استدلال می کرد که براى پرولتاريا فهم سياسىِ بيش‌تر، به معناى مبارزه‌ى بى‌ثمر‌تر و نابخردانه تری است، زيرا فهم سياسى غريزه‌ى بسيار درست‌ترِ طبقاتى او را مى‌پوشاند و کارگران را نسبت به وظايف اجتماعى واقعى‌شان کور مى‌سازد.[16]

 

٥

توضيحات ماتيک به نکته‌اى اشاره داشت که از جانب کمونيسم شورائى همواره مورد تأکيد قرار گرفته بود. کارگران، نه با تربيت‌يافتن به‌دست روشنفکران انقلابى، بلکه به علت وضعيت طبقاتى‌شان در جامعه که آنان را به کنش خودانگيخته وامى‌دارد، دست به مبارزه مى‌زنند. سرمايه‌دارى به اين دليل که کارگران مى‌خواهند انقلاب کنند برانداخته نمى‌شود. انقلاب ناگزير است، زيرا مبارزه‌ى طبقاتى در سرمايه‌دارى اجتناب‌ناپذير است. با اين ديد کمونيسم شورائى اين تز لنينى را که «بدون تئورى انقلابى جنبش انقلابى نمى‌تواند وجود داشته باشد» نيز رد مى‌کند؛ و به لنين ايراد مى‌گيرد که درست برعکس: بدون پراتيک انقلابى تئورى انقلابى وجود ندارد. و اين بدان سبب است که هر تئورى‌ای، چکيده‌ى فکرى واقعيت مشخصى است؛ بدون چيزى که بتوان درباره‌اش تئورى پرداخت، هيچ تئورى‌اى امکان وجود ندارد.

همان‌گونه که تئورى مارکس مبتنى بر مبارزات طبقاتى آن‌زمان و گرايش‌هاى سرمايه‌دارى در زمان وى بود، تئورى کمونيسم شورائى نيز برپايه‌ى مبارزات طبقاتى عصر حاضر و گرايش‌هاى امروزين توسعه‌ى جامعه‌ى سرمايه‌دارى استوار است؛ و آن‌هم در نتيجه‌ى بکارگيرى همان متد تحقيق مارکس. اگر کمونيسم شورائى قاطعانه به رد ‌اين‌که کارگران بايد با انظباطى آهنين از يک رهبرىِ حزبى‌اى اطاعت کنند مى‌پردازد، اگر به جانبدارى از خودانگيختگى و خواست آزاد کارگران برمى‌خيزد، ازآن‌روست که تحول مبارزه‌ى طبقاتىِ واقعاً در جريان، سندى است غيرقابل چشم‌پوشى برای نشان دادن اين امر که: يک جنبش نوين کارگران، جنبشى که با استقلال خود از هر باصطلاح «پيشرو»ى و از نفود هر ايدئولوژى ورشکسته‌اى مشخص شده است، تنها دورنماى ممکن مى‌باشد.

به ‌نظر کمونيسم شورائى، جنبش کارگرى مستقل و نوين وکاملاً متفاوت از جنبش کارگرى سنتى را نمى‌توان مصنوعی ايجاد کرد. چنين جنبشى، از بطن جامعه و در پى مبارزات اجتماعى بر مى‌خيزد و هدفى که به سويش روان است، چه بدان آگاه باشد چه نباشد، دموکراسى شورائى است.


 

 

 

يادداشت ها:


٭ اين مقاله  در سال 1994 با عنوان Rätedemokratie statt Parteidiktatur, Kommunismus als Gegensatz zum Bolschewismus  در نشريه‌ی SKLAVEN, Jahrgang 1994, Sep.-Okt., Nr. 4 u. 5 به چاپ رسيد. برگردان فارسی آن اولين بار در کتاب پژوهش کارگری (شماره 4، تابستان 2000) در بخش باخوانندگان چاپ شد که با پاره‌ای تغييرات جزئی در اينجا منتشر می‌گردد. کايو برندل خود درسال 1999 درشماره 8 نشريه‌ی Red & Black Notes ترجمه‌ی انگليسی کوتاه شده اين مقاله را با عنوانCouncil Communism and The Critique of Bolshevism منتشر کرد (ترجمه‌ی فارسی: کمونيسم شورائی و نقد بلشويسم، در سايت کاوشگر). او در اين ترجمه که بيشتر معرفی کمونيسم شورائی است، مسائل مورد مناقشه‌ای از جمله «زمان کار، واحدِ محاسبه‌ىِ توليد» در جامعه‌ی توليدکنند‌گان آزاد و برابر و «دموکراسى شورائى» به عنوان هدف جنبش کارگری نوين را حذف يا تغيير داده است.

کايو برندل Cajo Brendel متولد ١٩١٥ در لاهه (هلند). پس از ترک خانواده زندگى را با کارگرى يا درجستجوى کار گذرانيد؛ ابتدا هوادار تروتسکيسم بود. از ١٩٣٤ به گروهى از کمونيست‌هاى شورائى هلندى Gruppe Internationaler Kommunisten (GIC) (گروه کمونيست‌هاى انترناسيونال) پيوست. از ١٩٥٢ تا پايان ١٩٥٤ يکى از دبيران نشريه‌ى هلندى اسپارتاکوس و از ١٩٦٥ يکى از ناشرين ماهنامه‌ى Daad en Gedachte  بود. از آثار مهم وى می‌توان از اينها نام برد:

Autonome Klassenkämpfe in England 1945-1972, Berlin 1974-

Thesen über die chinesische Revolution, Hamburg 1977

-Pannekoek, Denker der Revolution 2001

  

[1] Grundprinzipien kommunistischer Produktion und Verteilung, deutsche Auflage, Berlin 1930; 2. deutsche Auflage 1970.

[2] Paul Mattick in Otto Rühle und die deutsche Arbeiterbewegung, in: Spontanität und Organisation, Frankfurt a. M. 1975, S.7

[3] Otto Rühle, Die Revolution ist keine Parteisache, in: Dokumente der Weltrevolution, Band3: Die linke gegen die Parteiherrschaft, Olten und Freiburg .1970, S. 334.

[4] Herman Gorter, Offener Brief an den Genossen Lenin,(1920), ebenda.

[5] Otto Rühle, Die Revolution ist keine Parteisache, a. a. O.  S. 334.

[6] Otto Rühle, Roter und brauner Faschismus, in: Schriften, Reinbeck 1971, S. 26.

[7] Otto Rühle, Die Revolution ist keine Parteisache, a. a. O.  S. 335.

[8] Otto Rühle, Von der bürgerlichen zur proletarischen Revolution , Neuauflage Berlin 1970, S. 32.

[9] J. Harper (d. i. Anton Pannekoek), Lenin als Philosoph, Amsterdam 1938, S. 105. Neuauflage 1969 Frankfurt a. M.

[10]  لنين، يک گام به پيش، دو گام به پس، در آثار منتخب يک جلدى، ص. ٢٢٢.

[11]  لنين، دو تاکتيک سوسيال دموکراسى در انقلاب روسيه، در آثار منتخب يک جلدى، از جمله ص. ٢٥٤.

[12] Otto Rühle, Die Revolution ist keine Parteisache, a. a. O. S. 334.

[13] Lenin als Philosoph,  S. 106.

[14] Ebenda, S. 112.

[15] in: Rätekorrespondenz, Nr. 12, September 1935.

[16] [افزوده‌ى مترجم: ‌برگرفته از 

 Kritische Randglossen zu dem Artikel „Der König von Preußen und die Sozialreform. Von einem Preußen“

نوشته‌ى کارل مارکسMarx Engels, Werke, Bd.1 "يادداشت‌هاى انتقادى در باره‌ى مقاله‌ى «شاه پروس و رفرم اجتماعى»"

« ... هرجا احزاب سياسى وجود دارند هرکدام علت هرگونه فلاکت اجتماعی را در اين مى‌بيند که به‌جاى او رقيب‌اش سکانِ‌ دولت را بدست دارد. حتا سياستمداران راديکال و انقلابى علت فلاکت را نه در ذات دولت بلکه در شکلِ‌ خاصى از دولت مى‌جويند، و مى‌خواهند به‌جاى آن شکل‌دولتى ديگرى بگذارند.»(ص. 401)

«...فهم سياسى دقيقاً بدين سبب سياسى است که در درون محدوده‌ى سياست مى‌انديشد. و هرچه تيزتر و قوى‌تر باشد، از درک عارضه‌هاى اجتماعى ناتوان‌تر است.... ‌اصل سياست، اراده است. هرقدر فهم سياسى يک‌جانبه‌تر، و بنابراين کامل‌تر باشد، به قدرقدرتى اراده بيش‌تر اعتقاد داشته، در مورد محدوديت‌هاى طبيعى و روحى اراده کورتر بوده، و بنابراين از کشف منبع عارضه‌هاى اجتماعى ناتوان‌تر است....» (ص. ‌402)

«اين که فلاکت اجتماعى موجد فهم سياسى است، نادرست است، بر عکس تنعم اجتماعى ايجاد فهم سياسى مى‌کند. فهم سياسى روح‌باور Spiritualist است و به کسى ارزانى شده که داراست، که در نعمت به‌سر مى‌برد...»(ص. 406‌)

« ... هراندازه فهم سياسى يک خلق آموزش‌ديده‌تر و عمومى‌تر باشد، پرولتاريا -‌دست‌کم در ابتداى جنبش‌- نيروهاى خود را در خيزش‌هاى غيرعقلانى، بى‌ثمر و به‌خون‌کشيده، بيش‌تر تلف خواهد کرد. چون که او در قالب سياست مى‌انديشد، علت تمام بدبختى‌ها را در [اِعمال] اراده و تمام وسايل درمان را در قهر و در سرنگونى شکل‌ بخصوصى از دولت مى‌بيند. دليل‌اش اولين خيزش‌هاى پرولتارياى فرانسه : کارگران ليون مى‌پنداشتند که فقط در پى اهداف سياسى‌اند، فقط سربازان جمهورى‌اند؛ در حالى‌که به‌واقع سربازان سوسياليسم بودند. فهم سياسى‌ آنان، اين‌گونه ريشه‌ى فلاکت اجتماعى را براى‌شان مبهم ساخت و شناخت‌شان را از هدف واقعى‌ تحريف کرد، فهم سياسى آنان، اين‌چنين غريزه‌ى اجتماعى‌شان را فريب داد.» (ص. 407) ]

 


 

مطالب ديگر از همين نويسنده:

- « ملاحظاتی در مورد بازسازمانی چپ انقلابی»

- « کرونشتات: روايت پرولتری انقلاب روسيه»

- « کمونيسم شورائی و نقد بلشويسم»

 

 

نسخه برای چاپ

بازگشت به صفحه نخست